پنج شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷ ساعت

نشریه فرهنگی تحلیلی نگین زاگرس معرف مردمان لر

کشتار و غارت لرها به دست قشون رضا شاه

سه سند زیر که به طور جداگانه در زمان های متفاوت به وسیله افراد گوناگون نوشته شده اند، حاوی تائید جنایات امیراحمدی و قشون شاه در سال های 1303 تا 1306 و بعد از آن در لرستان است. امیراحمدی از قزاقان اوایل روزگار رضا خان بود که به فرماندهی رضا شاه برای سرکوب و به اصطلاح برقراری امنیت در آن زمان به لرستان گسیل شده بود. مفاد این سه سند همه بر جنایات امیراحمدی دلالت دارند. نویسندگان یا گویندگان این نوشته ها، هیچکدام از نوشته و یا اظهار نظرهای یکدیگر اطلاعی نداشته اند. این سه سند عبارتند از: 1) متن و مفاد تلگراف هائی که سرتیپ محمد شاه بختی و امیراحمدی و یا دیگر افراد نظامی آن زمان در لرستان به فرمانده خود مخابره کرده اند، می باشد، 2) مشاهدات ویلیام داگلاس، رئیس دیوان عالی کشور آمریکا که در سال های 1329 به لرستان مسافرت نموده و 3) اشارات قمرالملوک وزیری در مصاحبه خود با ملوک ضرابی در رابطه با هدیه خونینی که امیراحمدی از غارت مردم لرستان به او اهدا كرده است.

کشتار و غارت  لرها به دست قشون رضا شاه

 قبل از پرداختن به اصل ماجرا شرح توضیحاتی لازم است:

با این که جنایات امیراحمدی به کرات در تاریخ لرستان ثبت شده، اما در اینجا با قراردادن این اسناد درکنار یکدیگر برگ دیگری از کشتارهای هولناک امیر احمدی و قوای دولت مرکزی در دسترس قرار می گیرد که ثبت آن تاکنون بدین صراحت صورت نگرفته است.

علیرغم وجود چنین اسنادی، هنوز اظهارات نظرات شفاهی مورخین لرستان و در کنار آن، کسانی که حضور ذهن تاریخی بر این حادثه داشته اند، چنان کشتار دسته جمعی امیر احمدی از عشایر لر را به دیده تردید می نگرند. اسناد تاریخی، چه شفاهی و چه مکتوب آن همیشه قابل احتجاج اند. احتجاجی که سعی در کشف حقیقت تاریخی و سرنوشت آدمیان روزگار گذشته دارند. سرکوب عشایر لرستان، همانند سرکوب دیگر اقوام ایرانی در جای جای تاریخ مکتوب ایران ثبت شده است. از روزگار حکومت حسنویه و هزار اسبی ها تا یورش تیمور گورکانی و کشتار شاه عباس صفوی و بیداد والیان قاجار و دنباله آن قتل عام زنان و کودکان بی گناه لر به وسیله سپهبد شاه بختی و امیر احمدی در روزگار رضا خان، یکی پس از دیگری، همه گواه بر سرکوب پیگیرانه این قوم است که توان دفاع خود را در مقابل بیداد طبقه حاکمه نداشته اند، می باشد. آنچه که مسلم است، مسئولیت چنین جنایت و آدم کشی ها همیشه به حساب "خیانت و شرارت" این اقوام "کوهستانی یاغی" واریز شده، قومی که هیچ وسیله دفاعی در مقابل نیروی سرکوبگر خود را نداشته اند.

بین سال های 1303 تا 1306 کشتار و سرکوب لرها بوسیله سرتیپ شاه بختی و امیراحمدی برگی دیگر از تاریخ کشتار دسته جمعی را در لرستان رقم می زند. اوضاع آشفته ایران بعد از انقلاب مشروطیت و خودسری های خوانین محلی در ایران و روی کار آمدن رضاخان و اعمال نیروی قهر و ارعاب نظامی و کشتار روستائیان بی پناه زیر لوای "برقراری امنیت" و "تمرکز قدرت مرکزی" در ایام رضا خان در اکثر ایالات و ولایات ایران با چپاول و غارت و خون ریزی های سراسری روبرو گردید.

در چنین ایامی، سرتیپ شاه بختی و پس از او امیراحمدی برای "برقراری امنیت" در لرستان بیدادی روا داشتند که یادها و خاطرات آن جنایات هنوز هم در ترانه ها در اذهان مردمان این سرزمین باقی مانده است. شاه بختی از دوستان نزدیک رضاخان بود که در آن روزگار با درجه سرتیپی برای سرکوب و اسکان لرها به لرستان گسیل شده بود. وی پیش از این نیز در سرکوب عشایر قشقائی در منطقه شیراز و فرماندهی قوای جنوب و شکست در نبرد های فیروزآباد و سمیرم که هیچکدام به نتیجه ای نرسیدند نقش ویرانگرانه ی ایفا کرد. او پس از شکست فرقه دموکرات های آذربایجان و دولت پیشه وری در سال 1325 به مقام فرمانده نظامی آن ناحیه منتصب گردید و با اینکه درسال 1331 به دستور دکتر محمد مصدق بازنشسته  شد، اما دیری نپائید که پس از کودتای 28 مرداد به استانداری آذربایجان و سپس سالها تا هنگام، مرگ صندلی سناتوری مجلس سنا را تا سال 1340 در دست داشت.

امیر احمدی را در سال های سرکوب در لرستان، قصاب لر می خواندند، چه او خود در سخنرانی اش در بروجرد در سال 1303 "برانداختن نام لر را از صفحه لرستان" همه جا بر زبان می آورد و تأکید می کرد، "که این مرتبه به طوری قوای الوار را در هم خواهد شکست که بعدها قدرت جزئی حرکت نماند" ( روزنامه ایران، 12جوزا 1303، سخنرانی بروجرد، به نقل از عملیات لرستان/ اسناد سرتیپ محمد شاه بختی" ص18).

در کشتارها و اعدام های بی حد و حصر آن قشون از مردم لرستان، بجز اسناد پراکنده غیردولتی، مجموعه ای از تلگراف ها ویادداشت هائی که بوسیله سرتیپ محمد شاه بختی و همکاران او بین سال های 1303 تا 1305 به فرماندهان و یا زیر دستان خود ارسال شده، اسناد کمتری در دست است. كتاب عملیات لرستان، اسناد سرتیپ محمد شاه بختی، به بخشی از این حوادث كه با كوشش كاوه بیات جمع آوری و حاوی 354 تلگراف و تعداد معتنابهی سند دست نویس است که همگی به مسائل جنگ و گریز، حمله و دفاع نیروی لرها و قوای دولتی را در مقابل یکدیگر اشاره می كنند. در لابلای این تلگراف ها واسناد، که گهگاه به جزئیات حملات و حالات روحی آحاد قشون مهاجم پرداخته، نکات در خور تأملی نیز دیده می شود. استفاده از هواپیما برای بمباران سیاه چادرها و استفاده از توپخانه و مسلسل نمونه های بارزی از متون این تلگراف ها و سندها است.

 

سند اول تلگراف ها

تعداد این تلگراف ها نزدیک به سیصدتا است که چند نمونه از آنها را در اینجا می آوریم. از تلگراف 113 چنین خوانده می شود: "19ثور، 1303، کوه مدبه، مقام ریاست ارودی اعزامی لرستان دامت شوکته، محترماً به عرض می رساند در ساعت 10 و 30 دقیقه صبح سیصد نفر از الوار سه قسمت شده و به روز برج 3 و 4 می آیند الساعه مشغول جنگ می باشیم. نایب سرهنگ ولی آقا" [نایب سرهنگ ولی آقا همان نایب سرهنگ ولی آقا خان امیراحمدی است]. از تلگراف 119، "18 ثور، 1303 ( از کوه سفید چگنی کش) مقام محترم ریاست اردوی اعزامی لرستان دامت شوکته. خرم آباد راپرتاً عرض می شود بنده با عده به سنگرها که الوار بیرق زده بودند وارد شده. عده الوار در قله کوه قریب به سه هزار نفر متجاوزند. آتش توپخانه موثر. دو پست را تخلیه کردند. فرمانده بهادران 2، سلطان غلامحسین قویمی".

از تلگراف 123، "عده دشمن تقریبا مغلوب، امروز قریب 20 نفر تلفات گرفته شد، اول به فضل خدا، ثانیاً به اقبال ریاست محترم قلب الوار را در هم خواهم شکست. سید حسن رضوی، گروهان4".

تلگرافی بعد از همین روز مخابره می شود که متن آن این است، "حضور مبارک ریاست محترم اردوی اعزامی لرستان دامت شوکته، محترماً معروض می دارد، الساعه قریب به محاصره هستیم و عده کافی نیست."

تلگراف127، "قریب 50 نفر به عده الوار تلفات وارد آورده، الوار از جناحین قلعه فراری گشتند."

تلگراف شماره 302 "حضرت امارت جلیله .... گرچه در ظرف این چند روزه اخیر الوار چند مرتبه در شب به استحکامات خط دفاعیه نظامیان از اطراف شهر و غیره حمله نموده اند، ولی جواب آن ها را با استقامت و اراده آهنین نظامیان فداکار داده و جز دادن تلفات سنگین نتیجه ای نگرفته اند. امیدوارم با تفضل الهی و متکی بودن به شانس حضرت اجل، با تشریف فرمائی به خرم آباد به هر قیمت شده بتوانم شهر را در مقابل هجوم دشمن نگاهداری نموده و با یک جبهه باز و افتخارات سربازی به زیارت امیر محبوب موفق گردیده ..."

از تلگراف شماره 313، "حضرت امارت جلیله ... در تعقیب نمره 1790 محترماً معروض می دارد لیله گذشته از طرف دشمن تعرضاتی به استحکامات نظامیان به عمل نیامده از قرار اطلاعات واصله طیاره ای که صبح به طرف خرم آباد آمده بود به چادرهای دیرک وند ها یک بمب انداخته بود و در پانصد قدمی جلوی خانه آن ها منفجر گردیده فوق العاده اسباب وحشت الواررا فراهم داشته است. مستدعی است قدغن فرمایید موقعی که آئرپلان طیران می نماید در بالای سر دشمن پرواز خود را یک اندازه ادامه داده و آنها را مرعوب نماید. زیرا طیران آئرپلان هر چه زیادتر باشد توحش الوار بیشتر خواهد بود، چنانچه چند عدد بمب نیز بتواند در میان چادرهای آن ها بیاندازد بی نهایت مورد استفاده است و فوق العاده دشمن را متوحش و پریشان خواهد نمود ..." .

در بخشی از سند "وقایع یوم 24 آذر ماه 1306" چنین می خوانیم: "طیاره امروز صبح نیز در فضای رومشکان و سرطرهان پرواز نموده مقداری بمب برای متمردین قسمت شرقی رومشکان پرتاب نمود" (عملیات لرستان ص 249). در گزارش دو روز بعد خوانده می شود، "یک فروند طیاره مطابق دستوری که بدواً داده شده بود به فضای سراب فرخ آباد آمده و فرود آمد. بدواً به طرف رومشکان و پران پری رفته موقع اشرار را بمباران نمود" ( همانجا، ص250).

از گزارش "وقایع 22 دی ماه 1306" خوانده می شود، "در ساعت دو و نیم صبح یک فروند طیاره به موجب دستوری که لیله گذشته صادر شده بود با هشت بمب حرکت نمود موقع اشرار را در کبیرکوه کنار صیمره بمبارد نمود. راپرت داد که دو بمب خیلی خوب اصابت کرده و چهاربمب دیگر درمیان چادرهای اشرار محترق شده، دو بمب دور افتاده است" ( همانجا، ص274).

 مدت سرکوب و دستگیری تعدادی از سران عشایر لر و اعدام آنان سه سال بدرازا کشید. در این سه سال ، همانگونه که بخشی از اسناد بالا نشان می دهد، بمباران هوائی موجب وحشت سیاه چادر نشینان ها شده و کشتار تعداد زیادی زنان و کودکان بی گناه را در کنار خود به دنبال آورد. بازتاب این قتل و عام ها، علی الخصوص جنایات امیر احمدی که تأثیر ناگواری در اذهان عمومی برجای گذاشته بود، رضاخان را واداشت تا با تلگرافی مراتب استمالت خود را به صورت عفو عمومی از آن همه فاجعه که بر قاطبه لر روا شده بود ابراز دارد. در آن تلگراف چنین آمده است، "کلیه طوایف و ایلات لرستان جزو سکنه این مملکت و از فرزندان غیور و رشید ایران محسوب و با چشم پوشی از اعمال خبط و خطاهائی که مرتکب شده اند را عفو عمومی اعلام می دارد" (مجله پهلوی، 28 جوزا 1303 ص 5 به نقل از عملیات لرستان/ اسناد سرتیپ محمد شاه بختی ص 18).

 در بهار 1307 رضا شاه به لرستان سفر کرد. روزنامه شفق سرخ در تاریخ 27 تیر ماه همان سال چنین نوشت، "در طول اقامت رضاشاه در لرستان بسیاری از روسای لر مانند محمدعلی خان غضنفری، منصور خان بیرانوند و پسرش عزیز خان که در نتیجه سوء تفاهمات پیشین یاغی شده بودند، تأمین یافته و به خدمت نیروهای دولت در آمدند. روسای چگنی نیز به حضور شاه ..... عارض شدند که در زمان اردوکشی تعدیاتی نسبت به آن ها شده است و بی جهت اموالی از آن ها برده اند، فوراً امر فرمودند کمسیونی تشکیل، کلیه اموال حضرات چگنی را از مرتکبین مسترد داشته و روی صورت و سیاهه تا دینار آخر به صاحبانش برسانند و این اقدام بدون درنگ به عمل آمد و حقیقت در تاریخ لرستان بی نظیر است. به طوری که عدالت انوشیروانی در قلوب لرستانی ها اثر کرد که متوحش ترین سرکردگان و طوایف آن که به هیچ قول و قراری اطمینان حاصل نمی نمودند بلافاصله در خرم آباد حاضر شده و اسلحه خود را تسلیم کردند" ( به نقل از عملیات لرستان، ص207).

 

سند دوم، نوشته ویلیام داگلاس است.

وی قاضی عالی رتبه و رئیس دیوان عالی آمریکا كه دو بار در سال های 1949 و 1950 به چند کشور آسیائی مسافرت نمود و یادداشت ها و خاطرات این سفرها را در دو کتاب به نام های مالایا و سرزمین های عجیب با مردمانی مهربان در سال های 1951 در آمریکا به چاپ رسانید. بخشی از این یادداشت ها مربوط به زمانی است که وی در ایران اقامت داشت. مسیر حرکت وی سراسر کوه های زاگرس از ماکو تا شیراز و از بصره تا چالوس و بندرپهلوی [انزلی] و تبریز را در برگرفته که گاهی هم با انتخاب راه های فرعی قصبات و دهات دور دست را مورد بازرسی قرار داده است. دوبار مسافرت داگلاس هم از طریق تشریات آن زمان در ایران و هم از طریق رادیو مسکو با گمان ضد کمونیستی و جاسوسی برای ارتش آمریکا روبرو گردید که البته تاکنون، بعد از گذشت چندین دهه، واقعیت جاسوسی وی هنوز در بوته ابهام باقی مانده است. نویسنده کتاب گذشته، چراغ راه آینده، می نویسد، "ویلیام داگلاس قاضی عالی رتبه آمریکا که در شهریور ماه 1329 به ظاهر جهت "کوه نوردی و مطالعه گیاهان کوهستانی" و در حقیقت بررسی قدرت و موقعیت ایلات عشایر ایران از نظر انجام جنگ های پارتیزان در برابر حمله احتمالی شوروی به ایران آمده است ...".  داگلاس خود از همان زمان به این گونه افتراها واقف بود و می دانست که این اتهامات از جانب روس ها صورت می گیرد، از این جهت در مقدمه کتاب سرزمین های عجیب با مردمانی مهربان متذکر می شود که: "من متهم شده ام که یک کوهنورد پیر هستم. دست آورد این سفر دو کلکسیون از گل های وحشی بود یکی از سرزمین لبنان و دیگری از ایران که من آن ها را به موسسه اسمیتسونین (Smithsonian) در واشنگتن تقدیم داشتم". رادیو مسکو در سال های 1949 و 1950 او را به شیطان بزرگ ( (big devil و پسرش را که همراه او بود  شیطان کوچک (little devil) توصیف کرده و آنان را به جاسوسی برای ارتش آمریکا و توزیع اسلحه و مهمات جنگی در خاورمیانه برای جنگ های چریکی متهم کرد.

 

بهر جهت، ویلیام داگلاس به عنوان کسی که در میان ایلات و دهات ایران کوشش می کرد تا نیروی انقلابی و پتانسیل توده دهقانی و همچنین علاقه و تنفر مردم از کمونیسم بخصوص دولت شوروی آن روزگار را دریابد معرفی شده است. وی در مقدمه همین کتاب می گوید : "انقلاب ها در آسیا در حال گسترشند، نیروهای کمونیست را درهمه جا خیلی فعال می دیدم". بدون دلیل نیست که فصل اول این کتاب را به وضعیت پیشروی کمونیسم در آسیا و چگونگی مقابله با آن احتصاص داده است. در مقدمه کتاب مالایا می گوید، "کمونیست آسیا را فرا گرفته است". وی راه حل مقابله با کمونیسم را اصلاحات ارضی می دانست. وی در همانجا از طغیان دهقانان بی چیز که هر لحظه ممکن بود طعمه خوبی برای کمونیسم باشند صحبت می کند.

کیهان مورخ 22 شهریور1329 بخشی از گفتار داگلاس را که آن زمان در دانشگاه تهران ایراد کرده بود، می نویسد كه گفته است: "اصلاحات ارضی فعلاً مهمترین مسئله و مشکل ایران است و وضع زندگی کارگران و کشاورزان املاک بزرگ مزروعی یکی از مهمترین عوامل نضج و نیروی جنبش انقلابی کمونیستی توده «حزب توده» به شمار می رود . .. باید به دهقانان زمین داد تا کمونیست فرصت نشو و نما نیابد ..." ( به نقل از گذشته، چراغ راه آینده است). داگلاس همین گفته ها را در ملاقاتی که با شاه داشت تکرار کرد. وی "در ملاقات با اعلیحضرت موضوع اصلاحات ارضی و طریق علاقمند کردن کشاورزان را به آبادی و عمران زمین مزروعی درمیان گذاشت" (باختر امروز30 شهریور1329). موضوع تبلیغ اصلاحات ارضی بمثابه آلترناتیو جنبش کمونیستی را آمریکا مستقیما در همان زمان با شاه در میان گذاشته بود. باختر امروز همانجا می گوید: "ممکن است اصولا یکی از شرائط کمک مؤثر آمریکا، اقدام دولت در اجرای رفرم های کشاورزی باشد." بهر روی، مشاهدات و تحلیل ویلیام داگلاس بر پایه ای است که می خواهد ضرورت اجرای اصلاحات ارضی در ایران و سایر مناطق خاور میانه را به عنوان راه مقابله با کمونیسم به اثبات برساند. 

ترجمه فصل دوازدهم کتاب سرزمین های عجیب با مردمانی مهربان به نام " قصاب لر" چند نکته درخور توجه دارد. گذشته از تبلیغات ضدکمونیستی و طرح اجرای اصلاحات ارضی به عنوان راه حل آن، اشاره به جنایات سپهبد امیر احمدی است که در آن روزگار به "قصاب لر" معروف بوده است. مشاهدات ویلیام داگلاس از لرستان و توضیحات وی از رفتار امیر احمدی که چند سالی پیش از ورود وی در لرستان مرتکب شده، ترجمان بخشی از جنایات هولناک ارتش رضا شاه بر روستائیان لرستان است. اجرای این جنایات را رضاشاه به خوبی میدانست، در اصل خود یکی از طراحان عمده چنین برنامه ای بود و نیازی نداشت که چشمانش را برروی آن ببندد. 

 در این فصل از کتاب داگلاس، نمونه هائی از شقاوت و آدم کشی بی مانندی سخن می رود که نظیر آن را تنها می توان در جنایات "کانکیستادورها" (فاتحین اسپانیایی) در هنگام ورود به آمریکای جنوبی و مکزیک مطالعه کرد.

به فرمان فرماندهان قوای ارتش در لرستان، کله اسیران را با شمشیر قطع می کنند و ورقه ای از آهن گداخته بر روی آن می گذاشته اند تا لحظه ای جلو فوران خون را بگیرد و مضروب مقتول بتواند لحظاتی قدم بزند. ناگفته پیداست که در لابلای این نوشته که محور اصلی آن بیشتر برای اثبات نظرات شخصی ویلیام داگلاس دور می زند، بعض نکات تاحدی قابل تردیدند. به طور نمونه، وقتی داگلاس در گفتگویش از زبان یک روستائی می نویسد، "ما از روسیه می ترسیم. ما می دانیم که شوروی دشمن خلق ماست" تا اندازه ای با آگاهی روستائیان لرستان در آن زمان در تعارض باشد. تبلیغات خصوصی و اهداف سفر ویلیام داگلاس نباید ما را از بیان پاره دیگری از واقعیات که در لابلای كتاب وی دیده می شود، به تردید وادارد. اگر تنها یک حقیقت در این گونه نوشته ها باشد، همانا بیداد ارتش رضاخانی و مزدوران قاتل اوست که هنوز خاطره های آن ها همانند ارتش "کانکیستادور" اسپانیا در مکزیک در اذهان نسل های بعد از خود از طریق شعر و موسیقی بر جا مانده است. قتل عام و تاراج ددمنشانه کلنل امیراحمدی را هم دیگران تائید کرده اند و این که او را با عنوان "قصاب لر" می شناسند از همین آدم كشی ها سرچشمه می گیرد که خود او هم بدان معترف بوده است.

بهرجهت، ترجمه این فصل از کتاب داگلاس در ارتباط با نشان دادن این گونه جنایات است. در تائید پاره ای از گفته های داگلاس،‌ اشاره ای به خاطره ای از قمرالملوک وزیری خواهیم داشت. در این خاطره، قمرالملوک می گوید، یک شب با مرتضی خان نی داود (استاد تار) برای اجرای موسیقی به خانه سپهبد امیر احمدی دعوت داشتیم که در پایان گوشواره ای هدیه به قمر داده که پوست گوش روی آن بوده  و می گوید که امیر احمدی آن گوشواره را همراه مقداری دیگر از غارت لرستان با خود آورده بود. بهر جهت، در پایان نقل قول قمرالملوک مستقیماً ارائه خواهیم داد.  آنچه در زیر خوانده می شود، ترجمه فصلی از کتاب ویلیام داگلاس است. من این کتاب را در سالهای ١٩٧٤ در آمریکا خوانده بودم با این حال حدود ده سال پیش ترجمه فارسی آن را در این دیدم؛‌ بهر حال، ترجمه آن فصل را به این گونه در زیر می آورم.

 

قصاب لرستان - قسمتی از فقر شدید لرها به علت تاراج ارتش ایران از این قبایل است. این تراژدی به برنامه رضاشاه که به انقیاد آنان دست زد باز می گردد. رضاشاه افسر ارتشی بود که در نتیجه کودتای 1925 به تخت پادشاهی ایران زمین دست یافت. او چند کار بزرگ و خوب برای ایران انجام داد. یکی از آنان ساختن محل رامسر در کنار دریای خزربود که در بعضی از مناطق آن، جایگاه های زیبا و جالبی برای دهقانان دایر نمود. اعتبار کشف حجاب از چهره زنان مسلمان به او نسبت داده می شود. جاده ها، مدارس، انبارها، پارک ها، و دیگر برنامه ها آثاری است که از جانب او برای ملت بر جای مانده است. اما برنامه او بر علیه قبائل با قتل و غارت به پایان رسید. طرح او برای گسیختن گره های فئودالی بود، كه آنان را از عادت کوچ نشینی خلاصی و بطور همیشگی در دهات اسکان داد و نهایتاً برای دستیابی به چنین کاری از تمام وسائل بهره می گرفت. تا چه اندازه رضاشاه شخصا در تراژدی که برای لرها اتفاق افتاد مسئول است پرسشی است قابل بحث. شاید او نمی دانست که ارتش او چکار می کند، شاید هم چشمهایش را می بست. اما یکی از شرم آورترین فصل های تاریخ به وسیله یکی از کلنل های او که در سراسر ایران به قصاب لر معروف شده بود به اجرا درآمد. در سال 1936 دولت تصمیم به احداث جاده شوسه ای از طریق لرستان نمود. لرها با این طرح به مخالفت برخاستند. بین قبائل و ارتش زد و خوردهائی درگرفت. گرفتاری هائی سراسر لرستان را فرا گرفت. یک ژنرال ارتش ایران در دره باریکی در چند مایلی جنوب خرم آباد که امروز با پلی سیمانی به همدیگر متصل می شود به وسیله چند لر مورد حمله قرار گرفت و کشته شد. لرها ابتدا به جانب شهر حرکت کرده و آن را اشغال و بعد قلعه "فلک الافلاک" را که با ستون های محکم بر صخره ای عظیم با چندید دهلیز که حدود 200 فوت و یا بیشتر از وسط شهر ارتفاع دارد، تصرف کردند. آنها جسور و شادمان بودند. اکنون بر قلب لرستان تسلط یافته اند. طرح رضاشاه این بود که قبائل را درهم فرو ریزد، رهبریت آنان را متلاشی و افراد قبیله را دوباره در سرزمینی که به شدت آسیب دیده بود اسکان دهد. یک کلنل جوان را از تهران به خرم آباد گسیل داد و حلقه محاصره نواحی اطراف را تنگ تر کرد. تدارکات و نیروهای امدادی برای ساکنین قلعه قطع گردید. مراحل فشار اختناق شروع شد. بعد از حدود یک ماه قلعه به تسخیر درآمد، رهبران لر که تعدادشان هشتاد نفر بود همگی اعدام شدند. افسری به من گفت "ما آنان را سه روز روی چوبه دار نگه داشتیم، ما می خواستیم مطمئن شویم که این کارها بر روی لرها تأثیر می گذارد".

بقیه ماجرا در رابطه با پیرمردی که حدودا هشتاد ساله بود اتفاق افتاد. من او را در لرستان، در وزش بادها، در کلبه ای که دیوارها و سقف آن را شاخه های بلوط پوشانده بود و تنها از یک سمت باز می شد، ملاقات کردم. من به آن کلبه رفتم تا پرسش هایی بکنم، اگر هم بشود عکس هائی از داخل آن کلبه بگیرم. با ورود من زنی که آنجا نشسته بود و در حال بافتن گلیمی بود برخاست و به سرعت از جانب در پشتی ناپدید گردید. مرد همچنان نشسته بود، با چهره ای درهم به من نگاه کرد و پرسید "آیا واقعا ضرورتی دارد که از این بدبختی ما عکس بگیری!" . در خستگی اش، در چهره نگرانش، نگاه پدرانه ای بود. در سیمای او وجاهت بود و در صدایش غرور. از ورود بی هنگام خود شرمگین و دست پاچه شدم. دوربینم را بستم و خواهش کردم اگر می توانم اجازه ورود به کلبه آنان را داشته باشم. پیرمرد بلند شد و با وقار، با دستش مرا دعوت کرد تا در کنار او بر روی فرشش بنشینم. درباره کوه ها، که در افق مغرب سربرافراشته بودند، صحبت کردیم، کوه هائی که گرگ ها، پلنگ ها، بزها، و بزهای کوهی در آنجا زندگی می کردند. در کوهپایه های آنها هرکس می تواند کبک و کبوتران وحشی را بطور فراوان ببیند. پیرمرد از اولین شکارهایش تعریف می کرد. او افسران ارتش آمریکا را در روزهای "برنامه خلیج" به یاد می آورد که برای شکار به اینجا آمده بودند و می گفت که چگونه در گردش هایشان به آنان کمک می کرده است. او به آمریکائی ها علاقه داشت. از ماهی های بزرگ رود خانه کشگان که از شمال غربی این منطقه سرچشمه می گیرد و از طریق خرم آباد به خلیج فارس می ریزد صحبت می کرد. پیرمرد ازهمه چیز سخن می گفت. لحظه سکوت فرا رسید. بالاخره آن سکوت را درهم شکستم تا از بدبختی ای که از آن چیزی گفته بود سئوالی بپرسم. او از فقر لرها، از نبودن مدرسه و دکتر، از کسانی که در زمستان گذشته از گرسنگی مرده بودند، سخن گفت. پیرمرد به سختی جسم و روحش را در کنار یكدیگر نگاه داشته بود. بلوط های تلخ جانش را نجات داده بودند. پرسیدم از امیراحمدی چه خبر؟ به حالت تمسخر به من نگاه کرد وسرش را تکان داد. واقعیت ماجرا به آرامی روشن شد، با او پیمان بستم و عهد کردم که هرگز هویت او را آشکار نخواهم کرد. بالاخره زمزمه ای بر لبانش جاری شد که: 

"ما در فاصله ی نه چندان دور از همین جا چادر زده بودیم. بیست تا چادر بود و ما هم بیش از صد نفر بودیم. چندین هزار بز و گوسفند و صدها گاو و ده ها اسب داشتیم. تعدادی از جوانان ما که همراه خان در قلعه بودند همه کشته شدند. خوانین ما اعدام شدند. ارتش پیروز شد. نبرد مقاومت به پایان رسید. جاده ای که رضاشاه می خواست بسازد اکنون در حال ساخته شدن است. چند روز بعد، غباری از گرد و خاک سراسر دشت را فرا گرفت. سوارکاران چهار نعل می تاختند. همین که نزدیک تر شدند قشون ارتش را دیدم. کلنلی فرمانده آنان بود. آنها درست به سمت ما می آمدند. کلنل فرمان ها را صادر می کرد. سربازان از اسب ها پیاده شدند وشروع به تیراندازی کردند. کودکان در گهواره ها و تعدای هم در چادرهایمان بودند. سربازان هفت تیرهایشان را روی سر چند بچه گذاشتند و مغز آنان را متلاشی کردند. فریاد و فغان از همه چادرها برخاسته بود، همسرم از ترس در گوشه ای کمرش را خم کرده بود. من جلو او ایستاد. دو سرباز به سمت ما حمله آوردند. من چاقوئی به دست گرفتم. آن ها تیراندازی کردند، من به زمین درغلطیدم و از هوش رفتم. وقتی برخاستم همسرم درکنارم فروغلطیده بود. خون گرمش روی سینه من جاری می شد. او در اثر گلوله ای که بر سینه اش نشسته بود جان داد. من هم از ناحیه گردن تیرخورده و به حالت مرگ افتاده بودم. من تکان نخوردم زیرا کلنل و قشون او همچنان آنجا مانده بودند. آنها را از لابلای چشم های نیمه بسته ام می دیدم. ممکن است شما گفتار مرا باور نکنید که چه دیده ام. اما به نمک این خانه قسم می خورم که این ها عین حقیقت است . سکوت طولانی بود تا این که پیرمرد بار دیگر گفتارش را ادامه داد. وزش باد، گرد و خاك اطراف کلبه را به حرکت درآورده بود. یک مارمولک برای چندین دقیقه اطراف ما را بررسی می کرد. لحظه ای دیگر روی برگردانید و فرار کرد. چنان دوید که دست های جلویش از زمین بلند شدند که گوئی همانند پرواز یک هواپیمای بسیار کوچک بود. من و پیرمرد مارمولک را تماشا می کردیم تا این که در میان انبوهی از ریشه های شیرین بیان ناپدید گردید. لحظاتی دیگر پیرمرد رویش را به جانب من برگردانید و داستانی را که هنوز همانند کابوسی در اندیشه اش بر جای مانده بود برایم بازگو کرد. 

 روش و ابزار تدارک کشتن و شکنجه در آسیا خیلی قدیمی و گوناگون است. می گویند که موی سبیل پلنگ را با غذا مخلوط کردن "شکنجه" خوبی است که باعث جراحت روده ای می شود و مرگ شکنجه آور را طولانی می کند. سم خوبی از سوسک تهیه می کنند که وقتی با قهوه نوشیده می شود مرگ حتمی را به دنبال خواهد داشت. مغولان کله شخص قربانی را با طنابی که به گردنش می بستند و آنقدر می پیچاندند تا سرش از تن جدا گردد. و یا آنقدر محکوم را بر روی زمین می کشاندند که نیمی از او بر جای میماند. گفته می شود که با ریختن قلع مذاب بر روی سر کله عریان چشم ها از حدقه بیرون می آید. از گرسنگی کشتن یک محکوم با زنجیر کردن او در دخمه های نیمه آب یک انتقام دردآور بود. آقا محمدخان یکی از سلاطین ایران که در کودکی اخته شده بود انتقام هولناکی از جامعه گرفت. یک بار دستور داد که سی هزار جفت حدقه چشم آدمی را برایش بیاورند و او خود شخصاً آنها را شمرد تا مطمئن شود که فرمانش به درستی اجرا شده است. لرها هم خود نیز ابزار شکنجه گوناگونی برای تنبیه ساخته بودند. تاریخ به یاد دارد که گاهی آنها محکوم را زنده زنده در آب داغ می جوشانده اند. اما رفتار این کلنل، همانگونه که پیرمرد برایم بیان کرد، بسیار تکان دهنده و هولناک بود.

 "کلنل فرمان داد تا چند جوانان را اسیر کنند. در همین زمان آتشی از ذغال و هیزم برافروخت. من بفوریت دریافتم که می خواهد چکار بکند. او ورقه آهن بزرگی داشت (ورقه ای با حدود هشت اینچ درازا، شش اینچ پهنا و یک چهارم اینچ ضخامت). این ورقه را به حدی داغ کرد تا قرمز شد. او به افرادش دستور داد که یکی از لرها را بیاورند. دو سرباز هر کدام یک سمت اسیر را نگه می داشتند. سرباز سوم با شمشیری پشت سراسیر قرار می گرفت. کلنل فرمان می داد. سرباز شمشیردار، شمشیر می زد. آن گاه که گردن اسیر قطع می شد، کلنل فریاد می زد "بدو" کله بر روی خاک می افتاد. کلنل ورقه داغ شده را بر روی گردن بریده اسیر می گذاشت. مرد بی سر گام هائی بر می داشت و بر زمین فرو می غلطید. کلنل فریاد می زد: "بلندتر از این بیاورید تا بتواند بهتر از این بدود". لرها یکی پس از دیگری بی سر می شدند. دوباره و دوباره ورقه آهن گداخته بر روی گردن بریده ای قرار می گرفت. یک بار که کلنل ورقه آهن را دیر گذاشت، خون به اندازه پنج فوت در هوا فوران کرد". 

پیرمرد برای اینکه لبانش را مرطوب کند مکثی کرد. "کلنل شرط بندی می کرد که چگونه این افراد بی سر می توانند بدوند. او و سربازان فریاد و نعره می زدند، قربانیان را تشویق می کردند که به طور احسنت وظایفشان را انجام دهند." پیرمرد آرام بود، همین که این خاطره در ذهنش زنده شد، خشمش طغیان کرد. پرسیدم، "در این نزاع چه کسی شرط بندی را برد؟" او پیش از این که پاسخی بدهد چند دقیقه سکوت کرد: "کلنل بهترین شرط را برد. فکر می کنم از بی سر کردن لرهائی که با سر بریده پانزده قدم می دویدند هزاران ریال برنده شد".

به نظر می رسید پیرمرد از بیان این حادثه بی رمق شده بود. او از سماور کهنه اش چای می ریخت و ما جرعه های چای را درسکوت سرمی کشیدیم. بعد از پایان چای پرسیدم "بعد از آن کلنل چکار کرد؟"

او همه موجودی ما، گوسفندان، بزها، گاوها، و اسب ها را برد. روز بعد هم ده ها کامیون آمدند، همه فرش ها، سماورها، سینی ها، جواهرات، لباس ها، هرچه که دارائی داشتیم به واگون ها ریختند و به وسیله ارتش به تاراج بردند". چه بر سر خودت آمد؟ "من خودم را به آب چشمه ای که در دره باریکی جاری بود، کشاندم و زخم هایم را شستم. دو شب، توان حركت كردن را نداشتم، خیلی ضعیف بودم. برای تدفین مرده ها باز گشتیم. همه مردان و زنان و بچه ها کشته شده بودند. یک روح زنده هم برجای نمانده بود. لاشخورها قبل از من آنجا سررسیده بودند. پرسیدم: عاقبل کلنل چه شد؟ "آه ، کلنل؟ او به مقام ژنرالی ارتقاء پیدا کرد و بعد هم وزیر جنگ شد". آیا او هنوز زنده است؟  "خیلی خوب هم زنده است. او در تهران زندگی می کند. از غارتی که از دهکده های ما به تاراج برد، چندید کامیون را پر کرد. ده ها هزار بز و گوسفند دزیده شد. چگونه کلنل آن ها را میان سربازان خود تقسیم کرد، من نمی دانم. سهم ها از این غارت ها چگونه بود، من نمی دانم، اما کلنل این روزها خیلی ثروتمند است. او با این غارت ها صدها خانه خریده است". به همان صورت که كلمات از دهانش بیرون می آمد، در گفتارش نیز سرزنش بود: "امیراحمدی، قصاب!"

هنگامی که برای رفتن برخاستم، هنوز خورشید درحال نشستن بود. پیرمرد به گرمی با دست هایش مرا در آغوش گرفت و با همان حال عمیقاً به چشمان من خیره شد و از من اطمینان دوباره می خواست که شناسائی او را فاش نسازم. بعد از دقایقی گفت: "من یک ایرانی هستم، به کشورم علاقه دارم. با کمال خوشروئی جانم را برای آن می دهم. اما از ارتش تنفر دارم. خداوند در وقت خودش تلافی آن را در می آورد". چشم هایش را پائین انداخت و بعد از مدتی به بالا نگاه کرد، شعله ای در چشمانش بود. "ما از روسیه می ترسیم. می دانیم که شوروی دشمن خلق ماست. اما ما هم در این میان حق خود را داریم" .

من امیراحمدی را در یک گاردن پارتی در تهران ملاقات کردم. او قدی خپل و اندامی راست داشت و سنش در حدود مردی به اوایل شست سالگی می ماند. او به زبان های فارسی، روسی و ترکی تکلم می کرد. در ارتش قزاق روسیه تعلیم دیده بود. او هنوز بعضی از حرکات تکبرآمیز وترسآور خود را حفظ کرده بود. این نکته را در یکی از گفتارهای بیهوده اش به وضوح بیان کرد. خانمی از او پرسید که : "رابطه شما امروزه با مردم لرستان چگونه است؟" وی در پاسخ جواب داد: "آه، من به یک کلمه خانه داری تبدیل شده ام، آن ها خیلی به من فکر می کنند". او، همان لحظه که می خندید و دندان های طلایش را نشان می داد گفت: "وقتی در لرستان بچه ای گریه می کند مادرش می گوید: ساکت! و گرنه امیراحمدی تو را خواهد برد".

4 -  سند دیگری که مستقلا به جنایات امیراحمدی اشاره می کند، متن بخشی از مصاحبه قمرالملوک وزیری خواننده دوران رضاشاه است. وی دریکی از شب نشینی های خود در خانه امیراحمدی، که برنامه موسیقی اجرا کرده است، از دست امیراحمدی هدیه ای دریافت می کند كه نشانه های قتل وغارت زنان لرستان را در آن می بیند. قمر، این داستان برای ملوک ضرابی، که خود از خوانندگان معاصر وی بوده، تعریف می کند. منبع این گزارش را در زیر آورده ام. این نوشته از كتاب آوای مهر، یادواره قمرالملوك وزیری 1373 است.

ملوك ضرابی می گوید:  "در روزگار افول قمر دوستی ما بر اساس رقابت نبود، بر پایه رفاقت بود. قمر برایم تعریف می کرد: امیراحمدی آقا خان امیرلشگر غرب که از افسران رضاخان بود موقعی که لرستان را فتح کرد، من و مرتضی خان را به خانه اش دعوت کرد و تمام درباریان و بزرگان وقت را. پس از آن که خواندم و گل به سرم ریختند امیرلشگر مرا خواند، دستم را بوسید و پیش خود نشاند و روکرد به پیشخدمت ها و گفت بروید خرجینی را که از لرستان آورده ام بیاورید. خرجین را که آوردند دست کرد و یک جفت گوشواره از آن در آورد و اولی را گوش من کرد و دومی را نتوانست و آن را در دست من گذاشت. موقعی که آمدم نشستم دیدم تکه ای سیاه و نرم به انتهای گوشواره آویزان است و فهمیدم آن را از غارت آورده اند و قسمتی از نرمه گوش به آن آویزان است. فوراً آن یکی را هم درآوردم و همان شبانه آن را بردم پیش حاج ابوالحسن لاله جواهرفروش، چهارراه استانبول، و قیمت آن را بخشیدم . . . مدتی گذشت یک شب منزل تیمورتاش مرا دعوت کردند که تمام رجال ایران بودند هرکسی چشم روشنی آورده بود. پس از این که شام خوردند و من خواندم و خوشی ها گذشت، خواستار شدند که هدیه ها را باز کنند و نشان دهند، و گفتند بزرگترین هدیه ای که امشب آورده اند یک جفت گوشواره زمرد آنتیک است که قیمتش چهل هزار تومان است. من دیدم از نظر خیلی شبیه آن گوشواره است با وجودی که حالت انزجار به من دست داده بود کنجکاو شدم پس از پرس و جو فهمیدم که این هدیه از طرف یکی از بستگان تیمورتاش اهدا شده است. پرسیدم گفت این را از ابوالحسن لاله به مبلغ چهل هزارتومان خریده ام" (اطلاعات، سه شنبه دهم تیرماه1354، ص20 به نقل از کتاب آوای مهر، یادواره قمرالملوک وزیری 1373ص238).

5 - سال ها از ماجرای کشتار سیاه چادرنشینان لر به وسیله امیراحمدی می گذرد. این کشتارها که با بمباران و قتل عام و سربریدن و اعدام ها آغاز شده بود با چپاول و غارت اموال روستائیان به وسیله امیراحمدی به پایان رسید. دستیابی به یك واقعیت تاریخی، آنهم با اسناد و گواهی های گوناگون، كار دشواری است. در سه سند بالا حقایقی نهفته است، اما پاره ی از آن گفته ها، به نظر می آید، آمیخته با مبالغه باشند.  سند اول، كه تلگراف های نظامی هستند، می توانند مانند بسیاری از گزارش های جنگی، صورت اغراق آمیز داشته باشند. اما واقعیت امر این است كه بمباران هوایی و داشتن سلاح های پیشرفته و اعدام سران لر در محاصره قلعه فلك الافلاك همه از بخشی از جنبه های واقعیت آن سركوب سخن می گویند.

آنچه در مورد عفو رضا شاه و استرداد اموال چپاول شده سران لر هم كه می گوید مانند عدالت انوشیروانی در قلوب لرها اثر كرده، همه حرف های مفت و بی اعتبار تاریخ نویسان درباری است. چنین نوشته شده كه رضا شاه: "فوراً امر فرمودند کمسیونی تشکیل، کلیه اموال حضرات چگنی را از مرتکبین مسترد داشته و روی صورت و سیاهه تا دینار آخر به صاحبانش برسانند و این اقدام بدون درنگ به عمل آمد و حقیقت در تاریخ لرستان بی نظیر است. به طوری که عدالت انوشیروانی در قلوب لرستانی ها اثر کرد که متوحش ترین سرکردگان و طوایف آن که به هیچ قول و قراری اطمینان حاصل نمی نمودند بلافاصله در خرم آباد حاضر شده و اسلحه خود را تسلیم کردند" ( به نقل از عملیات لرستان، ص207). البته باید به صفت "متوحش ترین سركردگان و طوایف" توجه داشت كه مورخ چگونه می خواهد حقانیت رفتار حكومتی را در نوشتن تاریخ توجیه كند.

با این كه درباره نوشته ویلیام داگلاس و شیوه نگارش او كه همه جا سعی می كند موضوعات را دراماتیزه جلوه دهد، حرف های زیادی می توان زد، اما در لابلای این نوشته، گفته های بی پایه از این دست كم نیست كه می گوید: "لرها هم خود نیز ابزار شکنجه گوناگونی برای تنبیه ساخته بودند. تاریخ به یاد دارد که گاهی آنها محکوم را زنده زنده در آب داغ می جوشانده اند". این كه لرها، مانند همه ابناء بشر شیوه شكنجه را در میان خود متداول داشته اند، شكی نیست، اما معلوم نیست آقای داگلاس بر پایه كدام مطالعات تاریخی می گوید: "تاریخ به یاد دارد كه گاهی آنها محكوم را زنده زنده در آب داغ می جوشانده اند".  این كه از زبان پیرمرد روستایی می گوید: "ما از روسیه می ترسیم. می دانیم که شوروی دشمن خلق ماست. اما ما هم در این میان حق خود را داریم"، همه این گفته های قابل تردیدند و تاًمل.

در مصاحبه خانم قمرالملوك وزیری با خانم ضرابی، شاید با كنجكاوی بتوان نكات درخور تاًملی را برجسته كرد، با این حال، همانگونه كه در بالا هم گفتیم، نویسندگان یا گویندگان این اسناد از یكدیگر بی خبر بوده و در نوشته ها و گفته های آنها یك نگاه مشترك هست و آن موج سركوب خونین مردم لر به وسیله قوای مركزی بوده است. گذشت زمان به پنهان ساختن بیشترحقایق كمك كرده و دسترسی به اسناد شفاهی و مدارك نوشتاری را از ما گرفته است؛ اما همین گفته ها و نوشته ها خود می توانند حكایت از عمق فاجعه ای تاریخی داشته باشند. 

 

منابع:

بیات، كاوه، 1377 عملیات لرستان، اسناد سرتیپ محمد شاه بختی 1303 و 1306 تهران: چاپ شیرازه

خالقی، زهره 1373، آوای مهر، یادواره قمرالملوک وزیری، تهران: دنیای مادر

Douglas, William O. 1951, Strange Lands and Friendly People, New York: Harper & Brothers Publishers.


 

رضا شاه قاتل مردم لر - غارتگری به تمام معنا

در کتاب سرزمین شگفت انگیز اثر ویلیام او داگلاس اومده که لُرها در قدیم هم ثروتمند بودند و هم نیرومند. اما امروزه برای آنها فقط غرورشان باقی مانده است.

چون از ثروت و نیرومندی دیگر خبری نیست. به بعضی از دهات سر زدم، تعدادی از لُرها به علت ضعف ناشی از گرسنگی، حتی ۵ دقیقه هم نمیتوانستند روی پا بایستند در ایران وقتی می خواهند فقرزدگی را مجسم کنند میگویند: من یک لُر هستم! یا اینکه میگویند: من یک لُر پاپتی ( پابرهنه) هستم! فقر بیاندازه لُرها، معلول تاراج و چپاول ارتش ایران بود. این تراژدی به سیاست رضاشاه در رابطه با مطیع کردن آنان مربوط میشد برنامه ای که بالاخره به قتل- عام و غارت آنها انجامید اما تا چه حد شخص رضاشاه مسئول تراژدی و مصیبتهای وارده بوده، مسئله ای است قابل بحث. بعید نیست که او اطلاع کافی نداشت که ارتش او با لُرها چه کرده و چه می کنند. شاید هم اطلاع داشت اما چشم و گوش خود را بسته بود. به هر تقدیر یکی از ننگینترین فصول تاریخ سلطنت رضاشاه به دست یکی از افسران او که بین ایرانیان به « قصاب لُرستان » مشهور است، نوشته شده است.

( ویلیام. او. داگلاس. سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان دوستداشتنی. صفحات ۱۷۰و۱۶۷و۱۵

 

یک نسلکشی قومی، که از تاریخ معاصر پاک شده است!

اسناد و مدارک تازه و نو یافته، چون نامه های محرمانه و خصوصی دربار قاجار و پهلوی، خاطرات سیاسیون و نظامیانی که خود شخصاً در وقایع مناطق لُرنشین و قلع و قمع ‌آنها دخیل و ناظر بوده یا حضور داشته اند و همچنین سفرنامه ها وخاطرات سیاحان بیگانه که همزمان با وقایع اخیر، به این مناطق سفر داشته اند که چندی است که به همت برخی مترجمان، برگردان( ترجمه بفارسی شده ) ودر اختیار افکارعمومی قرار گرفته، خود بهترین داور جهت قضاوت است که گوشه هایی پنهان از این دو سده جنایت، پاکسازی و نسل-کُشی قومی حکام فاجروجابر را در حق قوم لُر برمَلا( و آشکار ) می کند.

از این جمله، ناصرالدین شاه درجواب نامه ای از ظِل السلطان، فرزند خود، که در آن نامه از والی لُرستان و ایلخانی بختیاری به سعایت و بدگویی پرداخته، و از سفر سیاحان خارجی به این منطقه، اظهار بدگمانی کرده، چنین پاسخ نوشته است:

«طوری باطناً بکنید که به آنها ( سیاحان خارجی ) خوش نگذرد و یک اسباب وحشتی در سیاحت خود ملاحظه کرده، دیگر میل نکنند به سیاحت، و این فقره را هم از الوار بدانند نه از شما» ( اسناد نویافته، ابراهیم صفایی، سندپانزدهم، ص۸۷ ).

نامه بالا، از آن جهت حائز اهمیت است که همزمان دوسه تن از سیاحان فرنگی در لرستان به طرزمشکوکی به قتل می رسند که بدنامی آنان برگردن یاغیگری لُرها افتاد!

رضاشاه نیز، طبق دستورالعمل بالا و سیاست داخلی قاجار، زمینۀ حمله به لرستان را با چنین بهانه ای چید و با تمهیداتی، درلرستان، سرلشکر امیر طهماسبی، وزیر راه را، که ( چون فرمانده سابقش بود بنابر این ) دلِ- خوشی از اونداشت، به توسط عمال خود به قتل رساند و آن را به لُرها نسبت داد!

« اشتباه کوچک قاتلین که در لباس محلی با لهجه غلیظ تهرانی صحبت می کردند، معلوم کرد که مرتکبین قتل غیرمحلی و بطوریکه به زودی معلوم شد، دو نفر از گروهبانهای لشکر بودند»

( کهنه سرباز، خاطرات سیاسی و نظامی سرهنگ ستاد غلامرضا منصور رحمانی، جلد۱، ص ۶۵ ).

 

قصاب لُرستان!

رضاشاه با چنین ترفندی، بزرگترین لشگرکشی حکومت خود، به فرماندهی سپهبد ( احمد ) امیراحمدی معروف به قصاب لرستان را علیه اتباع لُرخود، فراهم کرد و فجیعترین قوم-کشی ( ملیت کشی ) تاریخ معاصر ایران را رقم زد که متأسفانه نویسندگان، تاریخنویسان و سیاسیون در ایران، از کنار آن به راحتی گذشته و از تاریخ معاصر آن را حذف کرده اند. فجایعی که شاید مصایب اقوام کرد و بلوچ و ترکمن در تاریخ معاصر ایران، در برابر آن کوچک مینماید.

«.یعنی لُرها را واقعاً « قلع و قمع » کرد. به طوریکه پشتکوه برای سالها خالی از سکنه شد. به همین جهت عنوان قصاب به او دادند.»(کهنه سرباز جلد ۱، ص ۵۵)

ویلیام .او. داگلاس، قاضی مشهور دیوان عالی کشورامریکا که اندکی پس از قومکشی لُرها، به لرستان سفر کرده و قصاب لرستان را نیزحضوراً ملاقات نموده، درسفرنامه خود، « سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان دوستداشتنی ».، فجایع وقتل وغارتِ عُمّال حکومت وقت، سپهبد( احمد )امیر احمدی و سپهبدحبیب الله خان شیبانی، نسبت، به لُرهای لرستان، بختیاری، بویراحمد و ممسنی را به تفضیل شرح داده که برخی از وقایع فجیع که خود دیده و یا شنیده، بسی شگفت انگیز و متأثرکننده است.

او از زبان پیرمردی لُر که استثناً از قتل-عام قصاب امیراحمدی، جان به در برده، چنین مینویسد:
« من از او سؤال کردم که درباره امیر احمدی چه می
داند؟ او نگاهی عجیب و پرمعنی به من کرد و سری تکان داد، شرح داستان را با احتیاط تمام آغاز کرد و من خیلی تلاش کردم تا او را به بازگو کردن جزئیات ماجرا ترغیب نمایم و به او قول دادم که آنچه را که او می گوید برای کسی فاش نکنم یا لااقل اسمی از او به میان نیاورم.

..ما صد نفر بودیم که در بیست کلبه کوچک و چادر زندگی می کردیم، هزارها رأس بز وگوسفند وهزار رأس گاو وگوساله و قاطر و دهها اسب داشتیم، تعدادی از جوانان ما در قلعه فلک الافلاک محاصره شده بودند. جوانان ما بلا استثنأ کشته شدند. خوانین ما را دار زدند. ارتش پیروز شده بود. نبرد دفاعی به پایان رسیده بود حالا دیگر مانعی در راه جادّه ای که رضاشاه در نظر داشت بسازد وجود نداشت.»
او داستان خود را چنین ادامه داد:

«چند روز بعد در اُردوگاه خود نشسته بودیم که ازدور گرد وخاک زیادی را مشاهده کردیم عدهای از سوار نظام ارتش بودند که چهارنعل به طرف کلبه های ما می آمدند. سرهنگی هم فرمانده این واحد بود وقتی که به اردوگاه ما رسیدند سرهنگ با صدای رسا و بلند فرمانی صادر کرد و با این فرمان سربازها از اسب پیاده شدند. سپس سرهنگ فرمان قتل عام ما را صادرکرد و دراجرای این فرمان سربازان ما را هدف قرارداده شروع به تیراندازی کردند. تعدادی ازکودکان ما هنوز درگهواره درخواب بودند و تعدادی درگوشه وکنار بازی می کردند. سربازان به هر بچه ای که می رسیدند او را می گرفتند و لوله هفت تیر خود را درشقیقه او می گذاشتند، ماشه را می کشیدند و مغزاو را متلاشی می کردند. زنها جیغ می کشیدند و ازچادرها به بیرون می دویدند. زن من درگوشهای خزیده بود وازترس مثل بید میلرزید. من جلوی او ایستاده بودم و کاردی هم در دست داشتم که یک مرتبه صدای تیراندازی بلند شد و من نقش زمین شدم و ازحال رفتم. »

« وقتی به هوش آمدم، زنم را در کنارم دیدم که خون از بدنش جاری است. جسد او وجسد چند زن وبچه دیگر، روی زمین افتاده بودند. همه اینها دراثر اصابت گلوله های سربازان کشته شده بودند. ولی خود من دراثراصابت گلوله ای که در گردنم فرورفته بود، زخمی شده بودم و آنها به خیال این که من مرده ام، مرا رها کرده بودند تا اگر احیانأ کشته نشده ام با یک مرگ تدریجی و زجرآوری بمیرم. من پس از هوش آمدن بلافاصله چشمانم را بستم و در همان وضع بیحرکت باقی ماندم، چون صدای سرهنگ را شنیدم و متوجه شدم که او و سربازانش هنوزمحل را ترک نکرده اند. من ازگوشه چشم و از زیر پلک های نیمه باز آنها را دید می زدم. شما ممکن است حرف مرا باور نکنید. شما قطعأ آنچه را که من دیدم باور نمی کنید ولی قسم به نانی که درسفره این خانه هست آنچه می گویم حقیقت دارد »

شرطبندی بر سر مسافت دویدن اجساد بیسر!

خلاصه پیرمرد به سخنان خود چنین ادامه داد:
« سرهنگ چندین نفر ازجوانان ما را که اسیر کرده بود جمع کرد و بلافاصله دستورداد با زغال آتش روشن کنند. من فورأ متوجه شدم در حال تدارک چه جنایت فجیعی است. او دستور داد یک طاوه آهنی بزرگ آماده کنند و طاوه را روی آتش بگذارند تا خوب تفته و قرمز رنگ بشود، آنگاه دستور داد یکی از جوانان لُر را بیاورند. دو نفر سرباز دستهای جوان را محکم گرفتند و سومی هم با یک شمشیر تیز در عقب او ایستاد سپس با اشاره سرهنگ، سربازجلاد با شمشیر سرجوان را قطع کرد. هنگامی که سر از بدن جدا شد و به کناری افتاد، سرهنگ فریاد کشید: « بدو
بدو » و همزمان یکی از افراد طاوه سرخ شده را روی گردن بریده چسباند. جسد بیسر از جا بلند شد و یکی دو قدم دوید و بعدافتاد. سرهنگ مثل اینکه از این عمل شنیع خود رضایت حاصل نکرده باشد فریاد کشید: « آن جوان بلند قد را بیاورید. فکر می کنیم که او بهتر از اینها بدود.» خلاصه آن بیچاره را هم آوردند و این بار با دقت بیشتری سر او را بریدند و طاوه آهنی را روی گردن بریده محکوم قرار دادند به طوریکه این بار جسد بیسر توانست یکی دوقدم بیشتر بدود، خلاصه این عمل سبعانه ادامه پیدا کرد تا اینکه یک بار سرهنگ خودش شخصاً در این عمل شنیع شرکت کرد و این بارخود مسئولیت گذاشتن طاوه آهنی تفته را روی گردن محکوم قبول نمود ولی چون او به موقع نتوانست طاوه را روی گردن بریده قرار دهد، لذا وقتی جلاد سر محکوم را از تن جدا کرد خون از گردن محکوم در حدود یک متر فواره زد و سر و روی او و همه اطرافیان را خونی کرد.»

«پس از این که چند نفری از جوانان با این وضع فجیع کشته شدند، فکرتازه ای درمغزدیوانه سرهنگ خطورکرد تا بر سرمسافت دویدن اجساد بیسر شرطبندی کنند و برسر تعداد قدم هایی که اجساد می توانند بدوند بُرد و باخت راه بیندازند.»

«خلاصه این جنایت بارها و بارها تکرارشد تا آنجا که بالاخره اجساد و سرهای همه محکومین هر کدام یک طرف روی زمین تلمبارشد. گفتنی است که هربارکه این عمل وحشیانه انجام میشد خود سرهنگ و افسران و درجه داران و سایرافراد مثل تماشاچیان مسابقه فوتبال با دست زدن وهورا کشیدن و هلهله دوندگان را تشویق می کردند که قبل از افتادن هرچه بیشتر بدوند.»

پیرمرد که از فرط خشم و غضب صورتش به زردی گرائیده بود مکثی کرد ومن از این فرصت استفاده کردم و پرسیدم: «خوب، بالاخره در این مسابقه دو اجساد، برنده چه کسی بود؟»
او چند دقیقه
ای سکوت کرد سپس گفت: «سرهنگ در اغلب شرط بندیها، برنده شد: فکر میکنم فقط در یکی از شرطبندیها که جسد توانست ۱۵ قدم بدود، هزار ریال برنده شد.»
من مجدداً رو به او کرده پرسیدم: سرهنگ بعد از این ماجرا چه کرد؟ او در پاسخ به این سئوال چنین گفت:
«خوب معلوم است که چه کرد، اودستور داد همه گاوها وگوسفندان و اسب والاغ
ها وسایر اغنام و احشام ما را ببرند و روزبعد چند کامیون آوردند و همه اسباب و اثاثیه و بالاخره همه دار و ندارما را از قبیل قالی ها و سماورها و بشقابها و طلاآلات و زینت آلات و لباسهای ما را بار کامیون کردند و بردند.
پرسیدم: « تو دراین گیرودار چه کردی؟ »
جواب داد: «من خودم را به طرف چشمۀ
آبی که داخل درّه کوچکی قرار داشت کشیدم و زخم خود را شستشو دادم. من آنقدرضعیف شده بودم که دو شب تمام قدرت حرکت را نداشتم تا این که روز سوم قدری حالم بهترشد و توانستم روی پای خود بایستم و اجساد را به سختی و زحمت زیاد دفن کنم. همه مردها و زنها و بچه های ما بلا استثنأ کشته شده بودند و لاشخورها گرد آنها جمع شده بودند. بطوریکه من برای دفن کشته ها مجبور بودم آنها را از اطراف اجساد دورکنم.»
مجدداًپرسیدم: « بعد از آن برای سرهنگ چه اتفاقی افتاد؟»
او در پاسخ با نفرت و تحقیر غیر قابل وصفی گفت:
«سرهنگ؟! ایشان به پاداش شاهکارهایی که در لُرستان انجام داده بود، به درجه ژنرالی ارتقاء یافت و بعدها هم وزیرجنگ شد.»
پرسیدم: «آیا او هنوز زنده است؟»
او در جواب گفت: «بله زنده است و درتهران زندگی می
کند. او اموال غارت شده از دهات ما را بارکامیونها کرد و به غنیمت بُرد.
« بله آن سرهنگ امروز به تیمسار امیراحمدی قصاب لرستان معروف است.»
بالاخره پس از دقایقی سکوت لب به سخن گشود و گفت: « میدانی
.من یک ایرانی هستم، من کشورم را دوست میدارم. من حاضرم جانم را فدای کشورم بکنم، ولی چه کنم که مجبورم به این حقیقت هم اعتراف کنم که من از نظامی جماعت متنفرم وامیدوارم که تا من زندهام به چشم خود ببینم که خداوند انتقام ما را از آنها بگیرد.»

ساکت! واِلا میگم امیراحمدی تو را بخورد!

ویلیام داگلاس، بعدها خود شخصاً قصاب لرستان را ملاقات کرد و چنین نوشت:

«مدتی بعد از این ماجرا بود که من امیراحمدی را در یکی از گاردن پارتیها درتهران ملاقات کردم، او مردی بود چهارشانه، راست قامت که ظاهراً شصت ساله بنظرمیرسید. اوضمناً دارای یک سیبیل سیاه چخماقی و چشمانی نافذ بود: او یک سری دندان های طلایی داشت که هنگام خندیدن به خوبی نمایان می شد. به زبان روسی و ترکی آشنایی داشت و درارتش قزاقستان ( قزاق ها) در روسیه ( تزاری ) آموزش دیده بود. در آن ایام هنوز هم آثارتکبر، نخوت و جسارت از سیمایش و به خصوص از طرزصحبت و آهنگ صدایش حتی هنگام بحث های خصوصی و خودمانی -اش هویدا بود.

در این حیص و بیص خانمی ازاو سؤال کرد: « تیمسار! مناسبات شما با مردم لُرستان درحال حاضرچگونه است؟ » او درجواب گفت: « آنها با احترام ازمن یاد می کنند. امروزاسم من دراغلب خانواده ها مطرح است.»
خانم دوباره سؤال کرد: «ولی چگونه؟»
او خندید، با این خنده همه دندان
های طلایی اش نمودارگردید وپس ازمدتی خندیدن گفت: « به این نحو، که اگرکودکی در لرستان گریه بکند، مادرش برای ساکت کردن او می گوید: ساکت! والاّ میگم امیراحمدی تو را با خودش ببرد.»

 

لشکر شرق، آوارگان لُر را تحویل بگیرد!

فجایع پس از قتل عام نیز شنیدنی است:

« در پشتکوه، فقط آن عدهای ازلرها که به عراق گریختند، زنده ماندند و بقیه تمام کشته شدند، در پیشکوه که به علت فعالیت راهسازی و وجود مهندسین و تکنیسین ها، کشتار به آن صورت میسر نبود، تصمیم به کوچاندن لُرها به خراسان گرفته شد که چگونگی عمل غیرانسانی آن، ممکن است خود موضوع تراژدی کم نظیری باشد.»
(کهنه سرباز
.جلد ۱ ص ۶۶)

« برای جلوگیری از اغتشاشات حاصله، بعضی ازطوایف که اقامت آنها دربرخی نقاط لرستان، مضرو اصولاً تحریکات مینمودند، این قبیل طوایف کوچ داده شده و درحدود تهران تا خراسان و ازطرفی خوزستان اسکان پیدا کردند

( کاوه بیات، گزارشی از عملیات نظامی لرستان درسال ۸ و ۱۳۰۷ شمسی توسط تیمسار رضاقلی جلایر، مجله شقایق، سال ۱۳۷۶، ش۲، ص۶۶ )

«گروهان هنگ آهن، الوار را تا شاهرود رسانیده، درآنجا تحویل لشکرشرق نمود. کوچاندن این الوار بسیار مشکل و کارپرزحمتی بود. یک قسمت دیگر از الوار پس از چند روز کوچانده شدند و در ورامین سکنی گزیدند به این ترتیب قضیه لُرستان خاتمه پیدا کرد. از این تاریخ به بعد شروع به استفاده از موقعیت شد و برای عمران وآبادی لُرستان نقشه هایی طرح و عمل شد(؟؟!!)» ( کاوه بیات، گزارشی از عملیات نظامی لرستان ص ۷۶)

اینکه، نقشه های وعده شده بالا، جهت عمران و آبادی لرستان و مابقی سرزمینهای لُرنشین، آیا طی پنجاه سال حکومت پهلوی طرح وعملی شد، قضاوتش با خوانندگان منصف است.؟! اما داستان تبعیدیان لُر و پیامدهای آن و کوچ های اجباری نیزحکایت خود را دارد که سخت متأثر کننده است. هزاران خانواده لُرفیلی و لُر بختیاری، طی اقدامی عجولانه با خشونت تمام توسط نظامیان ازکوهستان زاگرس به صحرا و بیابان های خراسان و قم ویعنی هزاران کیلومتردورتر از سرزمین آباء و اجدادی خود کوچانده شدند.

*جرم فدوی، همانا این است که لُر هستم!

بسیاری از کودکان، زنان و سالمندان در راه تلف و جان و مال و ناموس بسیاری در راه مورد تعدی وتجاوز نظامیان و درازدستی مردمان بین راه شدند. اسنادی که ازعریضه و استغاثه نامه های تبعیدیان نگونبخت لُر باقی است، که قطره ای از دریای بیکران این مصیبت را آشکار میکند:

« جرم فدوی همانا این است که لرستانی هستم ازبدو حیات تاکنون جزرعیتی شغل دیگری نداشته ام نه رئیس بوده ام و نه( از) خوانین متنفذ بیجهت بدبخت و تیره روز، عائله ام تبعید و سرگردان، خود توقیف و مقهور شده ام. آیا برای چه؟ من که هستم که باید به چنین بدبختی مبتلا ودچارشوم؟ دو پسر دوساله ام در لرستان یک پسر هفت ساله ام با زنم درخراسان، آیا اینان از کجا امرارمعیشت می نمایند؟»
( نشریه شقایق، سال ۱۳۷۶، ش۱، ص۵۲)

 

مقام محترم فرمانداری قم

«این بنده خانعلی لر، ساکن مبارک آباد .ازسال گذشته تا به حال، ما را بیچاره و بدبخت نموده و رعیتی را از ما گرفته، حتی دو زوج گاوی خریداری کردم، مالک به ما نداده، گاو ما هم تلف شده است. استدعای عاجزانه دارم استرحاماً بعرض یک مشت اسیر بیچاره بدبخت رسیدگی و احقاق حق فرمایید»
(شقایق،
، ش ۴،۳ ص۱۱۲)

 

وزارت کشور

«خیرالنساء لُر، عیال مرحوم شهنشاه لُر که درسالهای گذشته، جزو سایرالوار ازمحل اولیه کوچ و در اطراف قم در قریه راه-جُرد سکونت، و به علت فوت شوهرخود با داشتن چندین بچه کوچک در آن محل بدونِ هزینه باقیمانده چون این قبیل اشخاص در ادوار گذشته بنا به دستور مقامات مربوطه از محله اولیه کوچ و در سایر نقاط کشورسکونت داده شده اند ازنقطه نظرانسان دوستی و نوع پروری حقیقتاً قابل ترحم می باشند، از این جهت ممتنی است مقررفرمایید درصورت امکان دستورداده شود که اهالی محل با واگذاری کارهای رعیتی و غیره از آنان دستگیری و نگهداری نمایند»
(نشریه شقایق،
،ش۳و۴ ص ۱۱۳)

 

در یکی از این مکاتبات متظلمانه، تبعیدی نگونبختی به نام یدالله لُر، مظلومانه از درون زندان به مقامات، در بیگناهی خود، آن آوارگی و تبعید اجباری را چنین وارونه گویی می کند:

« غیر از اظهارتشکر (؟!) و حاضرشدن برای مهاجرت ازروی شوق (؟!) چیزی دیگرعرض ننمودیم از این محبتی که مخصوص مهاجرت شده بود (؟!) هرچه زودتر استقبال نموده، حرکت نموده»
(شقایق،
، ش۱، ص۵۲)

 

*ملک الشعرای بهار به دروغ میگوید!

( ملک الشعرای بهار سُرایندۀ شعر پر از تملق دیروز وامروز به رضا شاه، و وزیر وهمکارامیر احمدی در کابینۀ قوام السلطنه)،

در ابتدای سخن خاطر نشان کردیم که فجایعی چنین علیه قوم لُررا، سیاسیون یا روشنفکران قلم به مزد پان فارسیست، یا با سکوت خود ازتاریخ معاصر حذف کردند و یا اینکه مذبوحانه سعی در وارونه نمایی آن کردند. منجمله شاعر درباری، آن قومکشی و آن همه فجایع را، دقت کنید که چگونه چنین در مدیحه ای به رضاشاه ، وقیحانه وارانه جلوه میدهد:

به عهد پهلوی شاه جوان بخت

که بادش دولت و اقبال همراه

بیامد لشکری تا قوم لُر را

به آداب تمدن سازد آگاه

هم از مرز لرستان شاهراهی

کشد تا خاک خوزستان به دلخواه

به ره در، پافشاری کرد این کوه

گرفت از فرط نادانی سرراه

به امر خسروش در هم شکستند

و از آن پیدا شد این عالی گذر گاه

به تاریخش بهار از حق مدد خواست

بگفتندش زنام شه مدد خواه

چو شد ز امر رضاشه کنده این کوه

بجو تاریخش از لطف « رضاشاه »

۱۳۰۷ شمسی

از خوانندگان عزیزدعوت می کنم که این شعر را با تأمل بخوانند! چرا که نظامیگری حکومت پهلوی، به روشنی از مضمون آن هویدا است، توجه داشته باشید که برای اینکه قوم لُر، به قول بهار(که درکابینۀ قوام همکار امیر احمدی بود و نقدی بر او ننوشت)، به آداب تمدن آگاه شود، لشکری تدارک وگسیل شده است و نه هیئتی ازمهندسین و تکنیسین ها و فن- آوران!! و آیا این لشکرعظیم، فقط جهت کندن کوهی و تونلی عازم شدند؟ و به راستی آنچه بقول بهار، گرفت از فرط نادانی سرراه، و به ره در پافشاری کرد، مقصود کوه بوده یا بلکه قوم لُر ؟

 

آخرین مقاومت، توسط بختیاریها

آخرین قیامهای قومی لُرزبانان علیه حکومت پهلوی، درمنطقه بختیاری که پیشترها، لُرکبیر( لُرستان بزرگ ) خوانده می شد، به وقوع پیوست و رقم خورد. سابقه اولین قیامهای مردمی دربختیاری شاید به عصیان علیمراد زلقی بختیاری برعلیه نادرشاه برگردد که برخلاف سایر سران قیام دربختیاری، تبارخانی نداشت وعشایرزاده ای بیش نبود! از این روی از سوی مورخین خودی و بیگانه مورد طعن بود.

از دیگر اعتراضان مردمی در بختیاری، قیام اسدخان ( شاه ) بهداروند بود که از فرمان فتحعلیشاه مبنی تهیه ذغال از بلوط زارهای بختیاری، جهت استفاده توپ ریزان فرانسوی متحد شاه قاجار، سرباز زد و آن را هتک حرمت خود و مردم خویش تلقی کرد که به جنگ کلنگچی انجامید که دریک سو بختیاریها و دیگر سو حکومت مرکزی قاجار و متحدان فرانسوی او بودند. قیام ایلخان کبیربختیاری، محمدتقیخان چالنگ که رهبری اندیشمند و ترقیخواه بود، علیه محمدشاه قاجارنیز، از نقاط عطف تاریخ مردم بختیاری است. وی یکی از مردمی ترین شورشها علیه حکومت قاجار را رهبری کرد و خواسته هایی به حق ، مَدِنظر او و قیامش بود. از دیگرنقاط عطف در قیامهای قومی مردمان لُر بختیاری، شورشی است که درعهد پهلوی اول پس از اتحادیه سعادت و اتحاد سران بختیاری با سران لُرفیلی و سران قشقایی و شیوخ عرب به وقوع پیوست که توسط رضاشاه، به سختی منکوب شد. قیام علیمردان خان چالنگ بختیاری، نیز از اعتراضات قومی مردم بختیاری بود که علیه رضاشاه صورت گرفت و از این ویژهگی برخوردار بود که رهبری آن از یک سوی نسب اشرافی ایلخانی نداشت و مهمتر آن که، آگاهی قومی، در رهبریت آن، سخت چشمگر است.

علیمردانخان چالنگ، به همراه دیگر جوانان خانزاده و تحصیلکرده و رفرمیست بختیاری، مانند خانباباخان اسعد، نادرقلیخان بختیاری، امیرمجاهد و سردارفاتح، کمیته های اصلاحگرانه تحت نام « حزب ستاره بختیاری » پی افکند که قصد آن محرومیت- زدایی از منطقه لُرنشین بختیاری وآبادی و آزادی و برابری حقوق قومی بود. اقداماتی ازجمله رواج صنعت، زراعت، ایجاد مریضخانه ها، دارالایتام، شوسه کردن راه بختیاری به اصفهان وکشیدن تلفن. اما پس از اعدام برخی از اعضای کمیته، بعدها او، جمعی تحت نام «هیئت اجتماعیه بختیاری» را تشکیل داد و اعلام نمود که جهت استیفای حقوق از دست رفته قوم خود علیه دولت پهلوی مبارزه خواهد کرد.

قیام علیمردانخان همانند همه اعتراضات مردمی پیش از خود، به سختی شکست خورده و سرانش بر سر چوبه دار رفتنند.

 

جان و مال و ناموسِ ما در دست مشتی ژاندارم عامی

ابوالقاسم بختیار نیزکه آخرین حلقه ازاین سلسله قیام بود، نیات خود از قیام را چنین آشکار کرد:

« بختیاری از آغاز دوران نادرشاه تا کنون با همه فداکاریها وجانبازیهای خود در راه پاسداری از شرف و ناموس ایران، همواره مورد تعدی و تجاوزحکام ولایات بوده و با اینکه پیروزی های ثبت شده در طی چند سلسله پادشاهی ایران، مرهون ازخودگذشتگی جوانان این سرزمین بوده، لکن نصیبی که از این پیروزیها، برای ایل ما به دست آمده، جزبدبختی و ناکامی نبوده است و ما چگونه برخود هموار کنیم که با داشتن هزران تفنگ بردار و باسواد و رجال شایسته، یک درجه دارعامی ازدیار زبان برما حکومت کند و چماق ژاندارم دولتها به عناوین مختلف بر سر ما فرود آید و ما را درحقارت و اسارت نگهدارد

میدانید که سرچشمه، تمام چاههای نفت درخاک بختیاری است، ولی از این همه استخراج و به رهبرداری، کمترین چیزی به خود بختیاریها نمیرسد. درمانگاه نداریم، از همه مظاهر پیشرفت و ترقی بی نصیب ایم و در فقر و گرسنگی، آرد بلوط می خوریم. این است زندگی ما که برای احقاق حقوق خود برخاسته ایم

ما برای این قیام ریشه درخویش برخاسته ایم: نه از دولت خارجی کمک می گیریم و نه کسی را درداخل داریم که ما را یاری دهد
(تاریخ فرهنگ بختیاری،عبدالعلی بختیاری، ص۸۰)

 

قیام ابوالقاسم بختیاری یا به تعبیرروزنامه های وقت غائله بختیاری، با اعدام او در زندان قصر تهران فروکش کرد و مردم بختیاری با شدت تمام سرکوب شدند. هشدار زیر که از سوی وزارت دفاع ملی وقت، صادر شده، مؤید این امر است:

توجه داشته باشیم که این اخطار بمباران علیه یک کشور خارجی و دشمن بیگانه نبوده بلکه بر علیه شهروندان ایرانی است!!

*با مردم مستعمره نشین نیز، چنین رفتار نکرده اند

بیگمان آنچه که مردم لُر را آزار می داد، فقط فقرومحرومیت، عدم بهداشت، تاراج سرمایه ها و اخذمالیاتهای سنگین به انحاء مختلف نبود، بلکه تحقیرقومی از سوی ارتشی ها وفرمانداران نظامی نقشی مهم درتحریک احساسات قومی و مذهبی مردم بومی داشت.

ویلیام. او. داگلاس درکتاب خود، از زبان مردم بومی، خبراز سرکردهای نظامی میدهد که تعدادی از توله سگهای اصیل بی- سرپرست خود را توسط سربازان گماشته، به اجبار، ازشیر مادران ایلاتی شیرمیداد! داگلاس از خفت و خواری که برمردم ایلاتی و زنانشان از این بابت تحمیل میشد، خبرمیدهد. چرا که شیرمادران ایل، که به آن قسم می خوردند، خوراک حیوانی نجس می شد! این گزارش شاید ازدیدگاه خواننده، غلوآمیز و یاوه های سیاح خارجی تلقی میشود. اما عبدالله مستوفی که خود از کارگزاران رضاشاه و توجیه کنندگان سیاست های اوست، در یاداشتهای خود به این قضیه اشارهای سربسته دارد که این قضیه ننگین را تأکید می کند. او به افسران ارتش در برخورد با مردم بومی، توصیه می کند:

«به افسران ارتش هم، برادرانه توصیه و عرض می کنم که برخلاف گذشته دراسکان هم رعایت مال و حال آنها را بفرمایند که خسارت مادی و آبرویی وتلفات جانی به آنها وارد نیاید، و از فرستادن سرپرستی که زنهای ایل را به شیردادن سگهای خود وادارکند، بپرهیزند و بدانند که اینها هرچند نادان، ولی ودیعه خداوندند همان خرده افسری که این دایگی سگش را برزن یکی از افراد ایل تحمیل می کرد، حالش چطور است؟..»
(شرح زندگانی من، یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجار، جلد سوم، عبدالله
مستوفی ص ۵۱۴)

 

تحقیر قومی لُر زبانان

 

تحقیر وستم قومی به انحاء مختلف، ازسوی عمال دولتی اعمال میشد و با مردم لُرنشین همچون مناطق مستعمراتی رفتارمیشد:

« کارگذاران همواره بیم داشتند که فرمانداران وسرپرستان را ازبین خودشان برگزینند و این اشتباه را سالیان دراز تکرار کرده اندکه یک افسر برای فرمانداری بختیاری یا یک برای بخشداری بهمنی بفرستند و این فاصله ها هرچه بیشتر به جدائی بین دولت و مردم لُر میانجامید»(تاریخ و فرهنگ بختیاری ص ۳۲۴)

« بختیاریها باید از زیریوغ ظلم وستم ملیتارسیم یعنی حکومت نظامیان، نجات پیدا کند. نظامیان مدام موی دماغ آنها هستند و آنها را تلکه می کنند و حق و حساب می گیرند»

( ویلیام داگلاس ص۲۰۴)

پل ادوارد کیس، سیاح امریکایی، پس ازگریختن محمدرضا شاه پهلوی در زمان محمد مصدق، با بزرگان بختیاری دیدار کرده و از زبان آنان چنین میگوید:

« آنها ما را مانند جانوران شکاری شکارمی کنند و برای آزادی ما دهها هزارتومان می گیرند تا به ریش ما بخندند؟ آیا میدانی غله های ما را به همراه حیواناتمان برده و وجهی نمی پردازند؟ آیا میدانی مردم ما را گرسنگی میدهند؟

نه شما اینها را نمیدانید و نمیتوانید بفهمید، شما چنین مصایبی را درآمریکا شاهد نبوده اید.

.. هرچند زخمهای ما خوب نشده و خون های ما خشک نشده است. من همیشه گفته ام هردولتی که قصد دوستی با ما را داشته باشد درک می کند که بختیاریها مردان بزرگی هستند، ما آرزوداریم که به همسایگان فارس( اصفهانی ) خود کمک کنیم. ما میدانیم که آنها به آب نیازدارند، ما خاطراتمان را به فراموشی می سپاریم. ما گذشته هایمان را پشت سرمیگذاریم و دستمان را به علامت دوستی درازمی کنیم. پدران ما ازجمله بزرگترین ایرانمداران بودند. آنها به ایران نظم دادند. ما به کشورمان کمک می کنیم

(خاطرات پل ادوارد کیس آمریکایی در نشنال ژئوگرافیا، سال ۱۳۳۰،ش؟ )

منابع:

ـ ویلیام او. داگلاس. سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان و دوست داشتنی. ترجمه فریدون سنجری. تهران نشر گوتنبرگ،۱۳۷۷

ـ ابراهیم صفایی. اسناد نویافته. تهران؟

ـ غلامرضا منصوررحمانی.کهنه سرباز، خاطرات سیاسی و نظامی سرهنگ ستاد رحمانی؟

ـ مجله شقایق، خرم آباد. ۱۳۷۶٫

ـ دیوان اشعار محمد تقی بهار « ملک الشعرا» تهران، نشر توس، جلد اول ۱۳۸۰٫

ـ عبدالعلی خسروی. تاریخ و فرهنگ بختیاری . اصفهان ، نشر صحت، ۱۳۷۰٫

ـ عبداله مستوفی. شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجار، کابینه قرارداد وثوق الدوله تا آخر مجلس مؤسسان، تهران، کتابفروشی زوار، ۱۳۴۳٫

ـ پل ادوارد کیس . نشریه نشنال ژئوگرافیا، ۱۳۳۰٫

 

*این مقاله را درایران دراولین شمارۀ نشریۀ ولات"*فصلنامه فرهنگی ،اجتماعی قوم بختیاری و دیگرهمزبانان لُر"

در زمستان ۱۳۸۲ با نام مستعار*وحید امین "زاگرس" *چاپ کردم با عنوان : قوم لُر و ستمِ قومی دو قرن اخیر*

 

اسناد تجاوز رضا شاه در لرستان

اسناد جنایات رضا شاه در لرستان

رضا شاه قاتل مردم لر

 

رضا شاه قاتل مردم لر

ظلم رضا شاه به مردم لر



اسناد اعزام کودکان لر به شرق ایران پس از قتل عام های سالهای ۱۳۰۱-۱۳۰۸ ش

سال ۱۳۱۲ ش , وزارت جنگ شماری از فرزندان لر را از خرم آباد به سوی خراسان (مشهد ) روانه کرد .این اقدام در پی تقاضای "تیپ لرستان " از وزارت جنگ انجام شد چرا که قبلا بستگان این کودکان یا اعدام یا یا در زندان مرکزی تهران محبوس یا به شرق ایران تبعید شده بودند..

قبلا "دارالتربیه عشایری خرم آباد " به منظور تربیت فرزندان سران لر با " تربیت ملی "! تاسیس شده بود. این کودکان به مدارس اداره معارف خراسان اعزام میشدند ....

بعدها این کودکان چنان خوب تربیت ملی یافتند که همگی پان ایرانیست های دوآتیشه شدند آنچنانکه پدران لر مقتول خود را خائن می دانستند اما رضاخان را چون پدری می پرستیدند !

در ترکیه اتاتورکی نیز , پس از قتل عام فجیع علوی های زازا در شهر درسیم , با بمباران هوایی و حتی گازهای شیمیایی ,و بخشیدن دخترکان شان به افسران ارتش , پسران علوی به مدارس اعزام شدند تا تربیت ملی ببیند . بعدها همین فرزندان علوی آموخته مدارس ملی ترکیه , از ناسیونالیست ترین اقشار ترکیه شدند . آنچنانکه یا قتل عام پدران شان توسط آتاتورک را انکار میکنند یا پدران خود را مقصر می دانند یا می گویند آتاتورک از قتل عام بی خبر بود و در بستر بیماری و خواب طولانی بود !...

علوی ها که آتاتورک را پدر معنوی خود می دانند از سوی دیگر مردم ترکیه به طعنه (cellat hayranı) خطاب می شوند یعنی کسانی که عاشق جلاد و قاتل خودشان هستند !

به هرجهت عوار ض بیماری ملی گرایی یا ناسیونالیسم در همه جا یکسان است که یکی مسخ روح و هویت آدمی است

نشریه ولات (فصلنامه قومی -فرهنگی قوم لر), شماره دوم ,زمستان ۸۵

اسناد اعزام کودکان لر به شرق ایران توسط رضا شاه

 

 

اسناد اعزام کودکان لر به شرق ایران توسط رضا شاه

 

اسناد اعزام کودکان لر به شرق ایران توسط رضا شاه

 


 

 

خاطره دهشتناک قمرالملوک وزیری از کشتار زنان و دختران لُر بدست ارتش ایران

 
خاطره دهشتناک قمرالملوک وزیری از کشتار زنان و دختران لُر بدست ارتش ایران

متن زیر بخشی از خاطرات تکاندهنده قمرالملوک وزیری خواننده مشهور به روایت ملوک ضرابی دیگر خواننده دوران رضاشاه است. وی دریکی از شب نشینی های خود در خانه امیراحمدی، که برنامه موسیقی اجرا کرده است، از دست امیراحمدی هدیه ای دریافت می کند كه نشانه های قتل وغارت زنان لُر را در آن می بیند. قمر، این داستان برای ملوک ضرابی، که خود... از خوانندگان معاصر وی بوده، تعریف می کند. منبع این گزارش از كتاب آوای مهر، یادواره قمرالملوك وزیری 1373 است.

ملوك ضرابی می گوید: "در روزگار افول قمر, دوستی ما بر اساس رقابت نبود، بر پایه رفاقت بود. قمر برایم تعریف می کرد: امیراحمدی آقا خان امیرلشگر غرب که از افسران رضاخان بود موقعی که لرستان را فتح کرد، من و مرتضی خان را به خانه اش دعوت کرد و تمام درباریان و بزرگان وقت را. پس از آن که خواندم و گل به سرم ریختند امیرلشگر مرا خواند، دستم را بوسید و پیش خود نشاند و روکرد به پیشخدمت ها و گفت بروید خرجینی را که از لرستان آورده ام بیاورید. خرجین را که آوردند دست کرد و یک جفت گوشواره از آن در آورد و اولی را گوش من کرد و دومی را نتوانست و آن را در دست من گذاشت. موقعی که آمدم نشستم دیدم تکه ای سیاه و نرم به انتهای گوشواره آویزان است و فهمیدم آن را از غارت آورده اند و قسمتی از" نرمه گوش "به آن آویزان است. فوراً آن یکی را هم درآوردم و همان شبانه آن را بردم پیش حاج ابوالحسن لاله جواهرفروش، چهارراه استانبول، و قیمت آن را بخشیدم . . . مدتی گذشت یک شب منزل تیمورتاش مرا دعوت کردند که تمام رجال ایران بودند هرکسی چشم روشنی آورده بود. پس از این که شام خوردند و من خواندم و خوشی ها گذشت، خواستار شدند که هدیه ها را باز کنند و نشان دهند، و گفتند بزرگترین هدیه ای که امشب آورده اند یک جفت گوشواره زمرد آنتیک است که قیمتش چهل هزار تومان است. من دیدم از نظر خیلی شبیه آن گوشواره است با وجودی که حالت انزجار به من دست داده بود کنجکاو شدم پس از پرس و جو فهمیدم که این هدیه از طرف یکی از بستگان تیمورتاش اهدا شده است. پرسیدم گفت این را از ابوالحسن لاله به مبلغ چهل هزارتومان خریده ام" (اطلاعات، سه شنبه دهم تیرماه1354، ص20 به نقل از کتاب آوای مهر، یادواره قمرالملوک وزیری 1373ص238). 

 

نویسنده: نورعلی مرادی (بئوار الیما )

 


توضیح جناب ضیاء صدرالاشرافی برمقالۀ رضا شاه وهولوکاست قوم لُر

"....درپایان توصیه می کنم به خاطرات ایرج اسکندی درمورد امیر احمدی اولین سپهبد ایران دورۀ کوتاه پنجاه سه سالۀ پهلوی رجوع نمائید. اسکندری که تحت تأثیرصفاوصداقت وشهامت وشخصیت انسانی آقای کریم لر قرارداشت، کتاب تاکنون بی همتای درتاریکی هزاره ها را راجع به دولت و تمدن ایلام بیاد کریم لُرو درادای دِین اخلاقی به اونوشت، و از زبان آقا کریم لر که ندیم زندانش شده بود نقل می کند که سپهبد امیراحمدی برای بزرگ نمائی ک...ارش به رضا شاه، در بازگشت، هر زارع یا فرد لری را که درسر راه بعد از قتل عام اش، دیده یا برخورد کرده بود، بعنوان شورشی، اسیر کرده ودرکامیون های نظامی انداخته وبه تهران آورده بود، تا دعدالت خانۀ رضاشاهی محکوم به اعدام شده به سزای نافرمانی خود برسند. کریم لُر نیز یکی ازقربانیان ازهمه جا بی خبربود که بقول خود او: آقا، داشتم درمزرعه کار میکردم که آدم (رُبا ) های امیراحمدی رسیدند و دست و پاهایم را بسته داخل کامیونی که پراز اسیران دیگر بود انداختند و زن و بچه هایمان وِلو شد . کریم درزندان شهربانی تهران بعد ازشکنجۀ یک پاسبان ( که آرزوی انتقامش را کریم معصوم همواره داشت )، دردادگاه اول به اعدام ودر دادگاه بعدی به حبس ابد محکوم می شود! آقا کریم لر درجمع بندی خود ازعدالت خدا هم، همانند سلطان دزد وجنایتکار، بکلی نا امید شده بود: وقتی درماه رمضان روزه خوری میکرد، درجواب آقای اسکندری که کریم روزه نیستی جواب میدهد : ای آقا، آخرحبس ابد هم روزه دارد؟ یعنی توچرا مطرح میکنی و نمی فهمی که اگر خدای عادلی وجود داشت من نباید در زندان می بودم! درضمن در کابینۀ اول قوام السلطنه آقای اسکندری با سپهبد امیراحمدی همکار بود و میگفت: روزی صبح کمی زود به نخست وزیری رفتم و وارد اطاقی که پنجره های آن به باغ نخست وزیری بازمیشد شدم، دیدم سپهبدامیراحمدی که به عادت نظامیان صبح خیزتر ازمن بود درجلو پنجره ایساده و با مسلسل خیالی خود دارد لرهای بیگناه را (با صدای مسلسل) قتل عام خیالی و درو وکشتارمیکند. کمی ایستادم دیدم چنان درعالم جنایت وآدمکشی خویش غرقه است که از آمدن من و توفقم در پشت سرش بی خبراست. آهسته صدا زده وگفتم تیمسارسلام، چکارمی کنید، ناگهان به خود آمد وگفت: ( با عذرخواهی ازهموطنان عزیزلر ) همین پدرسوخته ها ، اسکندری میگوید گفتم کدام ها را میگوئید آنجا کسی نیست، امیر احمدی که هنوز از نشئۀ جنایت خیالی به حالت عادی برنگشته بود، دوباره جواب داد: دِ همین پدرسوخته ها را میگویم. سرلشگرمحمود کی( که بررسیهای تاریخی و ماهنامۀ ارتش زیر نظر ایشان منتشر میشد و همچون استراتژی به تاریخ نظامی ایران مسلط بود )، میگفت: رضا شاه ازتمام جنایات امیراحمدی و امیراحمدی هایش، نه تنهاخبرداشت بلکه آنها را تشویق هم می کرد: روزی به امیراحمدی میگوید: ترا باید دو نیم کنم، او با ترس می پرسد، قربان چرا، من چه کارکرده ام ، رضا شاه با خنده جواب میدهد تا دریک زمان به دومنطقه بفرستمت! باز بگفتۀ ایشان، امیراحمدی وصیت کرده بود تا ازدارائی اش مجسمه ای ازاو، درلرستان بسازند...


23 نظر

  • قنبری

    در کتاب قلم سرنوشت اثر جعفر شهری صفحات ۲۸۹ تا ۲۹۱ _ و کتاب آوای مهر صفحه ۲۳۸ و کتاب سرزمین شگفت انگیز نوشته ویلیام داگلاس _ به سفاکی امیر احمدی ( قصاب لرستان ) سپهبد رضاخان اشاره شده است. در کتاب ایران بین دو کودتا نوشته دکتر داریوش رحمانیان صفحه ۱۲۹ مینویسد:قساوت و خونریزی و خشونتی که سپهبد امیر احمدی در سرکوب لرها به کار برد در مواردی چنان بود که گویی فاتحی بیگانه و خونریز با قومی کاملأ بیگانه و یاغی طرف است. در صفحه ۱۳۰ پاراگراف اول مینویسد:در عملیات لرستان برای نخستین بار نیروی هوایی ، عملیات نیروی زمینی را پشتیبانی میکرد. در کتاب رضاشاه و شکلگیری ایران نوین_اثر استفانی کرونین صفحه ۳۲۳ آورده که:تخته قاپو و خلع سلاح عشایر لر با روشی بسیار خشن و تند و گاه قتل عام گونه به اجرا گذارده شد و اجرای این سیاست به فقر و فلاکت و نابودی شمار زیادی از عشایر و اقتصاد دامداری و کشاورزی شان و به تبع به ضعف اقتصاد ملی ایران منجر شد. قوم لر در طی دو قرن گذشته بزرگترین لطمات سیاسی را از قاجار و پهلوی متحمل شد. قاجار به دلیل زندیه به همه لرها به دیده دشمن مینگریستند چنانکه حکومت والی را تجزیه کردند. آرنولد ویلسون از مأموران سیاسی انگلیس که در سال ۱۹۱۱ میلادی در لرستان فعالیت داشته در خاطرات خود مینویسد:اگر قاجاریه نسبت به آبیاری و حفر چاه و قنات و سدسازی در این منطقه لرستان توجه کند از اراضی حاصلخیز آنجا عواید سرشاری به دست خواهد آمد ولیکن حکومت مرکزی به این قبیل مسایل بی اعتنا و لاقید است و هرگاه مأمورین تهران به این حدود می آیند وجوهی را که برای توسعه کشاورزی و کار عمرانی اختصاص داده شده را به مصرف معین نمیرساند و پول را مورد سؤ استفاده قرار داده و در راه عیاشی و هوسرانی صرف میکند. حکام قاجار نه تنها قدمی در راه پیشرفت و آبادانی مناطق لرنشین برنداشت بلکه خود مایه هرج و مرج و نا آرامی و اختلاف در بین لرها بود زورگویی و سؤ مدیریت و وصول مالیاتهای سنگین موجب طغیان و تنش در اراضی لر نشین ایران بود. اما حکام بی تدبیر قاجار به جای رسیدگی و، حل معضلات به سیاه نمایی علیه مردم لر پرداختند و آنان را راهزن_شورشی و اشرار معرفی کردند. حکام قاجار از برقراری نظم عاجز بودند و بجای ایجاد سر و سامان دادن به اوضاع منطقه , به تحریک ایلات علیه یکدیگر پرداختند. سپهبد امیر احمدی در خاطرات خود , جلد ۱ , صفحه ۳۲۶ مینویسد:رضاشاه گفت غیر از امنیت لرستان یک خدمت مهم دیگر در پیش دارید و آن وصل کردن خوزستان به تهران است. امیراحمدی در سرکوب_تبعید_مصادره اموال_و آزار و اذیت لرها تا آنجا پیش میرود که به پاس خدماتش از سوی شاه به درجه سپهبدی میرسد. امیدعلی حاتمی در کتاب ملک دلگیر ( خاطرات تبعید عشایر لر ) صفحه ۴۱ توضیح میدهد که چگونه طوایف لر ( دریکوند_میر_زینی وند_رشنو_رک رک_کولیوند_زیدعلی و بارانی بیرانوند_سکوندهای مورموری و ماکنعالی_پاپی_سادات_بازگیر_جودکی ) را از پشتکوه به ورامین و ساوه و قم و قزوین و خراسان تبعید کردند. سرهنگ غلامرضا رحمانی در جلد ۱ خاطراتش صفحه ۵۵ مینویسد:یعنی لرها را واقعأ قلع و قمع کردند به طوری که پشتکوه برای سالها خالی از سکنه شد به همین جهت به امیراحمدی لقب قصاب دادند. کاوه بیات در مقاله ( گزارشی از عملیات نظامی لرستان در سال ۱۳۰۷ ) در مجله شقایق_سال ۱۳۷۶_شماره ۲_صفحه ۶۶ مختصری از سفاکی رضاخان و مشکلات لرها نوشته است. شبه روشنفکران غربگرای رضاخان مفاهیم غرب را گرفتند و بدون اینکه با فرهنگ زمانه تطبیق بدهند , با سیاست در هم آمیختند و دچار تقلیل مفاهیم شدند. شبه متفکران رضاخان علل عقب ماندن ما از مدرنیته را به یک مورد فرو کاستند و تلقی اینها بر واقعیت نبود و برای بدنه غیر یکدست عشایر , تصمیم یکدست گرفتند آنهم بدون فراهم کردن زمینه های اسکان عشایر. در تصمیمی غیر منتظره گفتند بیایید آنها را ترقی دهیم!!! و یکجا نشین کنیم. اسکان عشایر و تخته قاپو , طرحی ناگهانی و بدون اندیشه و برنامه ریزی دراز مدت بود. از تلقی متصلب و یکدست شبه روشنفکران رضاخانی , راهکار یکدستی بیرون آمد و ساختار معیشتی_فرهنگی که ریشه در درازنای تاریخ داشت را یکدفعه بدون مقدمه چینی برچیدند. توسعه یک روند است نه یک رخداد. روشنفکر نماهای دستگاه رضاخان میخواستند یک شبه به توسعه دست یابند آنهم به ضرب دگنک!!!

  • حاتمی

    پس از تبعید رضاخان درباره تلاش های وی در بدست آوردن ثروت عظیم سر و صدای زیادی برخواست و این موضوع یعنی فراهم آوردن آن همه ثروت با ادعای او در مورد میهن پرستی و اظهاراتش در مورد تواضع و فروتنی شخصی اش مغایرت داشت در سال ۱۹۳۰ میلادی حساب شخصی او در بانک ملی یکصد هزار تومان آن زمان را نشان میداد اما زمانی که کشور را ترک کرد این مبلغ به شصت و هشت میلیون تومان رسیده بود!!! به علاوه وی صاحب املاکی به وسعت چند میلیون اکر ( هر اکر برابر ۴۰۴۷ متر مربع ) شده بود. منبع:کتاب رضاشاه اثر دونالد ویلبر صفحه ۲۴۵ .


  • حاتمی

    برخوردی که قشون رضاخان با لرها کردند , به مراتب بدتر از رفتار سفیدپوستها با سرخ پوستهای آمریکا بود. تلقی رژیم رضاخانی از به اصطلاح ( مدنیت ) فقط چپاول بود. ترجمان آن ( مدنیت ) جز صدای توپ و تفنگ برای ارعاب و اعدام مردم نبود. گفتار همسر مردان بیرانوند ( یکی از یاغیان لرستان ) گویای تلقی حکومت است در لرستان آنگاه که خطاب به سپهبد امیراحمدی معروف به قصاب لرستان میگوید:مثل اینکه دولت مرکزی و آنها که متصدیان امرند , نمیدانند که اوضاع لرستان و زندگی لرها چگونه است و این بی اطلاعی موجب شده است که مأمورین شما غرامت میخواهند!!! و به من ( همسر مردان ) تحکم میکنند که گنجینه و مخزن اسلحه لرها را نشان دهم!!! مردان این ایل از هر طایفه که باشند , خانه به دوش هستند و اگر تفنگ یا فشنگی به دست آورند , تا آنجا که میتوانند به خود آویزان میکنند و جباخانه ندارند که من به شما نشان دهم. از لرستان جاده کاروان رو و مال التجاره عبور نمیکند که مردمان این سامان نیز مانند نایب حسین و ماشاءالله خان کاشی , طلا و نقره اندوخته کنند. مردم این ایل و طایفه چون در یک جا متمرکز نیستند , اغنام و احشام زیادی هم ندارند. مأموران شما مثل اینکه از اوضاع لرستان اطلاع ندارند وگرنه صحبت غرامت جنگی را به میان نمی کشیدند.

  • علی جودکی

    ایل من گرچه درختان تو را دار زدند _ و کلاغان به عقابان تو منقار زدند / ایل من حق تو غم نیست خدا میداند _ پاسخ عشق ستم نیست خدا میداند…


  • بهادر

    براساس اسناد و مدارک موجود تعداد زیادی از لرهای لرستان به سایر نقاط ایران تبعید شده اند زیرا که کوچ دادن اجباری ایلات و عشایر جزء لاینفک سیاست مرکز مداری , پادشاهان بود و از این طریق میتوانستند هم جلوی مخالفان را بگیرند و هم از وحدت سیاسی طوایف جلوگیری نمایند. مثلأ لرهای کرمان در حوالی کوه پنج_وکیل آباد_پاریز_جازموریان_قلعه گنج سکونت دارند که طبق روایات در زمان تیمور لنگ سال ۷۹۵هجری / ۱۳۹۲ میلادی تبعید شدند. لرهای رابر کرمان فامیلی شمس الدینی دارند / در جیرفت طایفه بیگی و شریفی / در بافت طایفه سلطانی / در سیرجان طایفه شولی / در راویز رفسنجان طایفه محمد کریم همگی لر هستند / در ایل قشقایی هم طوایف:زند , فیلی , عمله , گشتاسپی , چگنی , عالیوند , محمدصالح کرایی و بهمیی همگی لر هستند و در زمانهای گوناگون تبعید شدند. دکتر ابراهیم باستانی پاریزی که خود اهل کرمان ( پاریز) است در کتاب "کوچه هفت پیچ" صفحه ۳۳۶ فصلی دارد بنام "صفای لری" که درباره لرهای کرمان است. در کتاب "نقاوه الآثار" اثر افوشته ای نطنزی صفحه ۴۹۴ به تبعید دویست خانوار متمول لر که حامی اتابکان لرکوچک بودند در سال ۱۰۰۶ از خرم آباد به خوار و ری صحبت شده است.همچنین ایل هداوند زمان صفویه به ورامین و ری تبعید شدند.ایل چگنی هم به قزوین و خراسان و گیلان تبعید شدند. در سال ۱۱۵۲ در زمان حکومت نادرشاه عده ای از لرها را به کاشان تبعید کردند زیرا نادرشاه اعلام کرده بود که پاسخ هرگونه تمرد , زندان , تبعید و مرگ است و دیری نگذشت که عملأ با جماعاتی از لران مانند طایفه هایی از ایل مافی و ایل بیرانوند چنان کرد. کارگزاران نادرافشار , طایفه هاشم بیگ بیرانوند را در خارج حضار کاشان در محله پشت مشهد نزدیک زیارتگاه حبیب ابن موسی ساکن گردانیدند و یا در مقاله تاریخ ایلات ایران نوشته " آلن لبفون " میخوانیم که آقا محمد خان قجر , ایل عمله را نیز از لرستان به فارس تبعید کرد. درحالیکه عده ای از مردم به گوشه و کنار کشور تبعید میشدند سایر مردم مناطق لرنشین در فقر و محرومیت به سر میبردند و قسمتی از این منطقه ویران و خالی از سکنه شده بود , به طوریکه وقتی ( حاج عبدالغفار نجم الملک ) که در زمان ناصرالدین شاه به این ناحیه سفر کرده است میگوید:روز دوشنبه ۱۰ ربیع الاول از خرم آباد بیرون رفتیم او چون از آنجا تا دزفول هیچ ده و روستای , آبادی نیست و تمام مایحتاج سفر را حتی کاه و جو از خرم آباد حمل نمودیم. راه الوار و بختیاری هر دو خراب است و نه چاه درستی دارد همه جا خراب است , با چنین اوضاع و احوالی حکام محلی و دست نشاندگان حکومت مرکزی جهت گرفتن مالیات , مردم را در تنگنا قرار میدهند مثلأ زمان قاجار مالیات پیشکوه ۱۲۰ قاطر تعیین شده یا در زمان ناصرالدین شاه مالیات خرم آباد ۵۵ هزار تومان بود و بعد از سال قحطی به ۳۵ هزار تومان رسیده است و در سال ۱۸۳۷ میلادی مالیات کل لرستان بر روی هم ۶۰ هزار تومان ثابت بود ولی از آن زمان به بعد به ۸۰ هزار تومان افزایش یافته چنانچه بر پشتکوه ۲۰ هزار تومان و پیشکوه ۶۰ هزار تومان مالیات بسته شده بود , علاوه بر این مالیاتهای سلطنتی ( دولتی ) حکمران و توشمالها ( خوانین جزء ) هرگاه میتوانستند مردم را تحت فشار قرار دهند. به همین دلیل گاهگاهی شورش و مقاومتهایی به وقوع می پیوست و عده ای طغیان کرده با نیروهای حکام ظالم می جنگیدند و عده ای دیگر برای سدجوع راهزنی میکردند و به شهر و روستا هجوم میبردند. حکام و سلاطین هم بجای رسیدگی به وضع مردم , آنها را تحت عناوینی مانند شورشی , راهزن , غارتگر و ایادی دشمن دستگیر کرده و به مرگ محکوم میکردند که نمونه آن اعدام ۱۳ نفر از دریکوندها در زمان ناصرالدین شاه در قلعه رزه و اعدام مرادخان و خانجان خان و صفرخان از ایل سگوند و اسدخان از ایل بیرانوند و عجم خان از ایل حسنوند به خاطر شورشی که در پی انتشار مرگ ناصرالدین شاه قاجار براه انداخته بودند را میتوان نام برد. کلأ حکومت نکبت بار قاجار فقط راهها را تا حدودی امن نگه میداشت تا مالیات وصول کند وگرنه هیچ کار عمرانی برای آباد کردن مناطق لرنشین انجام ندادند.

  • افشار امرایی

    آخرین روز مرداد سال ۱۳۲۰ خورشیدی در مانور ارتش در همدان ، رضاخان در حضور ولیعهد و دولتمردان دست به سینه ی خود ، از ژنرال مستشار فرانسوی دانشکده افسری پرسید:این ارتش در برابر هجوم قوای بیگانه چقدر مقاومت میکند؟ ژنرال فرانسوی فورأ جواب میدهد:دو ساعت ، قربان! رضاخان اخم هایش را در هم کشید و متملقان دور و بر ژنرال ریختند که چرا به اعلیحضرت چنین جوابی داده است؟ او در پاسخ گفت:این را گفتم که اعلیحضرت خوشحال شوند وگرنه دو دقیقه هم نمیتواند! این واقعیت ارتشی بود که رضاپالان نصف بودجه مملکت گرسنه را خرج آن میکرد و خیلی به آن مینازید ولی در زمان جنگ جهانی دوم و با هجوم بیگانگان ، پیش بینی ژنرال فرانسوی درباره آن به درستی محقق شد و به سرعت مثل برف در برابر آفتاب ذوب شد. برگرفته از کتاب:از سید ضیاء تا بختیار ، نوشته مسعود بهنود صفحه ۱۶۹ .


  • نامداری

    سواد و آگاهی تاریخی مردم ما از سابقه باستانی بسیار کم است و ماهیت خان سالارانه و بافت اجتماعی مناطق لرنشین زمینه را برای اختلافات و کشمکشهای درون قومی فراهم کرد تلاش دولت رضاخان برای تخته قاپوکردن به بهانه تأمین امنیت و کاستن از نفوذ و قدرت خوانین غایت دستگاه رضاخان بود.سفیرآمریکا درتهران رضاشاه را چنین توصیف میکند:پسر بیسواد یک روستایی بیسواد , مردی که تنها مقدار ناچیزی با توحش فاصله دارد. سهمی که کمپانی نفت انگلیس و ایران به دولت ایران میداد هیچگاه وارد ایران نمیشد و در بانکهای لندن به حساب رضاشاه واریز میشد. طبق گزارش وزارت خزانه داری آمریکا و بانک جهانی طی سالهای ۱۹۲۱ تا ۱۹۴۱ ( ۲۰ سال تمام ) کمپانی نفت انگلیس و ایران ۱۸۵ میلیون دلار به ایران داده این پول چه شده؟ طبق گزارش وزارت خارجه آمریکا در سال ۱۹۴۱ رضاخان در این زمان صدمیلیون دلار در حسابهای بانکی خارج پول داشت رضاخان در بانک لندن فقط ۱۵۰ میلیون دلار پول داشت و در نیویورک ۱۸ میلیون دلار داشت یعنی تمام دارایی نفتی را به سرقت برده توجه کنید که سال ۱۹۴۱ کل گردش پول بانک صادرات و واردات آمریکا صد میلیون دلار بود حتی راکفلر سرمایه دار , چنین پول نقدی در اختیار نداشت.رضاخان بهترین قطعات جواهری ایران را خارج کرد و فروخت.برخلاف آنچه که در تصور عموم هست طبق شواهد و اسناد انگلیسیها مخالف مسیرشمال_جنوب راه آهن بودند و از احداث آن احساس خطرمیکردند و انگلیسها خط راه آهن شرق_غرب را ترجیح داده اند و رضاخان با انتخاب مسیر شمال_جنوب در واقع علیه خواست و نظر انگلیسها گام برداشت.هزینه ساخت این راه آهن به تنهایی با همه سرمایه گذاریهای دیگر دوره رضاخان درعرصه های عمرانی_صنعتی برابری میکرد و بالغ بر ۲۵۰ میلیون دلار بود و سرمایه آن ازانحصار دولتی قند و شکر و چند قلم دیگر کالای مصرفی تأمین میشد و در واقع این هزینه سنگین از کیسه توده مردم پرداخته شد و از نظر برخی اقتصاددانان کاملأ نادرست بود و توجیه اقتصادی نداشت ( جولیان باری یر , اقتصادایران , صفحه ۲۹۹ ) جولیان باری یر راه آهن بندر ترکمن_بندرشاپور را نمونه کامل یک سرمایه گذاری نمایشی میداند که اگر با معیارهای اقتصادی سنجیده شود اجرای آن کاملا غلط است.همایون کاتوزیان در کتاب اقتصاد سیاسی ایران صفحه ۱۶۰ احداث راه آهن از شمال به جنوب را فاجعه آمیز میداند. جان فوران در کتاب مقاومت شکننده صفحه ۳۵۱ با تکیه بر تحلیلهای امثال بنانی_ویلبر_کدی_کاتوزیان_عیساوی و…احداث خط راه آهن شمال به جنوب را به هدر دادن منابع و طرحی پر هزینه با پیامدهای ناگوار ارزیابی کرده است که توان صنعتی کشور را تحلیل برد , تورم زا بود , هدف اقتصادی نداشت و از هیچ یک از شهرهای عمده کشور بجز تهران عبور نمیکرد و سطح زندگی عمومی را پایین می آورد چون هزینه آن از طریق مالیات قند و چایی و شکر تأمین میشد.هدف رضاخان از ساخت این راه آهن صرفأ نظامی بود و میخواست اگر شورشی در لرستان یا خوزستان که کانون نفت بود رخ دهد را سریعأ با ارسال نیرو سرکوب کند. این راه آهن در آن روزگار بیشتر نوعی نیاز روانی را برآورده میکرد و میخواستند به هر قیمتی برآورده و اجرا شود. در کتاب مفاسد خاندان پهلوی نوشته دکترشهلا بختیاری_جلد اول_فصل مفاسد مالی نوشته:رضاخان آلاشتی که مهتر اسب در هیعت نمایندگی تهران بود وقتی که از ایران رفت ۲۱۶۷ پارچه آبادی داشت. در کتاب ایران بین دو کودتا اثر داریوش رحمانیان صفحه ۱۴۱ آمده که:در فنون کشاورزی دوره رضاخان کوچکترین تغییری حاصل نشد و عمدتأ کهنه و سنتی باقی ماند.دولت کمترین توجهی به بهبود وضع کشاورزی نداشت و سهم کشاورزی در تولید ناخالص ملی در حال کاهش بود. رژیم رضاخان برای منحرف کردن اذهان مردم و تخریب چهره عمومی مردمان لر و سرپوش گذاشتن بر نسل کشی قشون رضاخان در مناطق لرنشین , نام اولین فیلم ناطق ایرانی را دختر لر گذاشتند و با فرا خواندن خان بهادر اردشیر ایرانی ( کارگردان معروف هندی و از پارسیان هند ) ساخت این فیلم را در سال ۱۳۱۳ در بمبعی هند آغاز شد. صدیقه سامی نژاد که در فیلم دختر لر ( گلنار ) نام دارد متولد بم کرمان است. در این فیلم تبلیغی , لرها راهزن و یاغی نشان داده میشوند در فیلم پدر گلنار در بخشی از فیلم از درویش فال بین سوال میکند که سرانجام عاقبت این لرها چه میشود؟ فال بین میگوید در آسمان ایران ستاره روشنی می بینم و ستاره ای ۶ پر به سان ستاره داوود یهودیها ظهور میکند که پس از بزرگ شدن تصویر رضاخان در وسط ستاره ظاهر میشود و به عنوان ناجی ملت ایران به بیننده القا میشود.

  • مهرداد عزیزی

    دکتر میلسپو کارشناس آمریکایی که پس از سقوط رضاخان در سال ۱۳۲۱ خورشیدی برای اداره امور مالی به ایران بازگشت معتقد بود که میراث رضاخان "حکومتی فاسد ، محصول فساد و برای فساد" است. سیاست مالیات بندی رضاخان به شدت واپس گرایانه بود به طوری که موجب افزایش هزینه زندگی و فشار آن بر طبقات فقیر شد بطور کلی او کشور ایران را دوشید!!! دهقانان ، مردم ایلات و عشایر و کارگران را از پای درآورد و از زمین داران مالیات و عوارض سنگینی دریافت میکرد در شرایطی که فعالیت هایش طبقه جدیدی از سرمایه داران نو کیسه را به ثروت رسانده بود. تورم ، مالیات و مساعلی از این دست سطح زندگی توده مردم را به شدت پایین آورده بود. همچنین خانم دکتر آن لمپتون ایران شناس پرآوازه که در زمان جنگ وابسته مطبوعاتی انگلستان در تهران بود گزارش داد که اکثریت قابل توجهی از مردم از سیاست های رضاخان بیزارند. تاریخ ایران مدرن / دکتر یرواند آبراهامیان / استاد دانشگاه نیویورک / ترجمه ابراهیم فتاحی ، صفحه ۱۶۹ و ۱۷۰ .


  • شیراوند

    حکومت دویست ساله والیان لر فیلی را رژیم رضاخان با مزد بگیری و چماق کردهای ایوان و سرابله به سردمداری علی آقاخان اعظمی انجام دادند. قیام ایلات لر در لرستان و پشتکوه را ارتشبد خزایی فرمانده لشکر شرق که از عربهای خزایی مشهد بود با چماق کردهای مهاجر عراقی سرکوب شد و مایملک و زمینها و دارایی لرها را تصاحب کردند اگر تحقیق کنید مطلع خواهید شد که ژنرالهای حکومت پهلوی مثل بدره ای_آریانا_برنجیان بخاطر خوی فاشیستی و قتل عام مردم لر و خوش خدمتی به رژیم پهلوی به این درجات رسیدند. لرها همواره با بی مهری و خیانت همسایگانشان مواجه بودند.


  • رشنوآبادی

    جعفر شهری در کتاب ( قلم سرنوشت ) صفحه ۲۸۹ مینویسد: رضاخان پس از سرکوب ایلات و عشایر لر تا دگرباره متفق نشده , ایجاد مزاحمت نکنند آنها را نفی بلد نموده متفرقشان گردانیده. در یکی از کشتارهای سپهبد امیر احمدی در جنگهای لرستان بیش از ۱۸ هزار بود که حدود ۱۰ هزار نفرشان را با سوزاندن کشته بود و بیش از صد و چهل هزار لر که در جابجایی و اسارت نابود شدند و از غارت و چپاول که سربازان دست را بخاطر دستبند و گوش را بخاطر گوشواره بریدند فجایعی که در کوچ دادنهایشان ده یکشان در اثر صدمات راه و بی کفشی و زجر و شکنجه های بی امان مأمورین و گرسنگی و تشنگی به محل اسکان نمیرسیدند و از نوامیسشان در صور و احوالی که قلم از شرمشان سر باز میزند!!! هتک حرمت میگردد!!! رفتار و کرداری که گویا هر قدرت تازه به حکومت رسیده را در این کشور جهت تمشیت و جلب قلوب مردم!!! دستور کار و در اولویت میباشد. دکتر مجتبی در کتاب ( قومیتها و نقش آنان در تحولات پهلوی ) صفحه ۱۲۳ مینویسد:لرهای بختیاری شاید تنها گروه قومی بودند که علی رغم دستیابی به مقامات عالی رتبه دولتی در دوران مشروطه و همکاری نزدیک با سردار سپه جهت سرکوب شورشها و قیامهای گوناگون در نقاط مختلف کشور , بعد از روی کار آمدن رضاشاه به شدت سرکوب و از تمام مناصب دولتی خود برکنار شدند و خوانین یا دستگیر و اعدام شدند یا به حبسهای طویل المدت محکوم گشتند.

  • شما لورها را سر دار میکنم

    رضاخان پالانی قرآنی را برای سران لور در خرم آباد فرستاد که در آن سوگند خورده بود که:شما را سردار میکنم!!! و سران لور جز این نمی خواستند که سردار سرزمین خودشان باشند. رابط رضاخان قرآنی را به سران لور نشان داد و ایشان را به میهمانی آشتی خواند! اما بر سر سفره ، با تمهید قبلی آنان را دستگیر کرد. رضاخان در عین حال جرأت نیافت که سران لور را در خرم آباد بر سر دار کند. به بروجرد منتقلشان کرد ، آن هم نه فقط دست بسته بلکه هر یک را جداگانه در صندوقی نهاد و صندوقها را به بروجرد منتقل کرد. گفته میشود که سران لور را در همان صندوقها تیر باران کرد و سرانجام جنازه هایشان را سردار کرد تا قول و سوگند خود را به جا آورده باشد. دار الغرور لورستان ( نوشته عبدالمحمد روح بخشان ) ، شماره ۲۲ ، آبان ۱۳۶۹ ، صفحه ۳۳


  • آروان

    در کتاب ( سلسله ی والیان لرستان ) نوشته دکتر روح الله بهرامی در صفحه ۱۳۳ و ۱۳۴ آمده که:پس از تسلط نیروهای نظامی رضاخان بر مناطق غرب کشور , تنها مقر والی و منطقه پشتکوه مانده بود که به تصرف قوای مرکزی درآید. تسلط بر پشتکوه به سادگی امکان پذیر نبود به ویژه آنکه والی پشتکوه اقتداری دیرینه و سنتی در آنجا داشت و رعایای وی و عشایر این منطقه کاملا به او وفادار بودند و به همین دلیل تسلط بر پشتکوه تا هشت سال پس از کودتا صورت نگرفت. حکومت مرکزی برای تسلط بر پشتکوه و نابودی قدرت آخرین والی ایران ( غلامرضا خان ابوقداره = پدر قدرت و شجاعت ) تدابیر فراوان اندیشید و ( از نیروهای مخالف و معارض محلی و همجوار پشتکوه ) برای مقابله با وی استفاده کرد. حکومت برای دستیابی به این اهداف از دو طریق وارد عمل شد:اول , امراء و طوایف و نیروهای ایلی و عشیره ای کرد و کلهر و سنجابی را علیه غلامرضا خان ( والی پشتکوه ) برانگیخت , و به همین منظور بسیاری از سران ایلات و عشایر کرد و کلهر و زنگنه و گوران را که دستگیر کرده بودند , آزاد نمودند و آنها را ملتزم ساختند که با نیروهای حکومت همکاری نمایند و امنیت و انتظام را در محدوده ی ایلات و طوایف خود برقرار سازند ؛ هم چنین در پایان بخشیدن به قدرت والی پشتکوه ( غلامرضا خان ابوقداره ) با دولت همکاری نمایند ؛ و حتی از برخی آنان سوگندنامه نیز گرفتند. متن یکی از این قسم نامه های امرا و سرکردگان طوایف کرد ( محمد امیر اعظم ) برای همکاری با دولت و امیر لشکر غرب , جهت پایان بخشیدن به قدرت والی پشتکوه ( غلامرضا خان ) به قرار زیر است: متن سوگندنامه محمد امیر اعظم برای همکاری با دولت , علیه غلام رضا خان ( والی پشتکوه ) ; با حضور کلام الله مجید ، سوگند یاد میکنیم ؛ اولأ با کمال افتخار و تشکر به جهت خدمتگزاری و فداکاری دولت , و اطاعت و فرمانبرداری از حضرت مستطاب اشرف اعظم , آقای امیر لشکر غرب دامت شوکته , حاضر , ضمنأ با حضور نمایندگان و وکلای امیرمخصوص ( عباس خان قبادیان ) و فتح الدوله عهد میکنیم و حاضر میشویم برای اینکه هر وقت از طرف دولت و حضرت اشرف امیر لشکر غرب دامت شوکته امر به خرابی و معدومی غلامرضا خان والی پشتکوه بشود , این بنده در اظمحلال و نابودی ایشان خودداری و فروگذاری نمیکنم , و فورأ برای رجوع این خدمت حاضر میشوم. ( امضا ) محمد امیر اعظم. متن سوگندنامه سه تن دیگر از امرای کرد برای براندازی ( والی ابوقداره ) :با حضور کلام الله مجید , این بندگان از طرف امیر مخصوص ریاست عشایر غرب و فتح الدوله , وکالتأ قسم یاد میکنیم , همچنانکه آقای امیر اعظم مصدر خدمتگزاری و اطاعت اوامر دولت , و حضرت اشرف امارت جلیله ی لشکر غرب دامت شوکته شده اند که بعدها خلاف نکنند , آقای امیر مخصوص و فتح الدوله جانأ و مالأ از خیرخواهی و دوستی و مساعدت با آقای امیر اعظم , فروگذاری ننمایند , و با دولت معظم الیه دوست , و با دشمنشان دشمن باشند. ۴ برج حوت ۱۳۴۲ , سالار ارفع , بهرام , رستم. با این تمهیدات و به اشاره ی دولت , بعضی از امرای کرد کلهر , بنای اذیت و آزار و تجاوز به محدوده ی قلمرو والی را گذاشتند ؛ چنانکه عده ای از رعایای خزل از طوایف پشتکوه والی , مورد تعرض عشایر کلهر قرار گرفتند. ملاحظه بفرمایید که برای مزد بگیری و خوش خدمتی چگونه به چماق رژیم رضاخان بدل شدند!!! بزرگترین درس تاریخ این است که هیچکسی از تاریخ عبرت نمیگیرد. ایکاش نام دشمنانتان را هیچوقت فراموش نکنید. الاقل یکفیه الاشاره…


  • دهقانی

    غلامرضا مصور رحمانی در کتاب کهنه سرباز , جلد یک , صفحه ۱۳۵ مینویسد که:بر حسب دستور رضاخان مقرر شد بعضی طوایف لر را به طرف خراسان به سرعت کوچ دهند و رزم آرا مأمور اینکار شد او به حساب آنکه کوچ دادن روزانه بچه ها و زنان و احشام و دامها , برای مدت چند هفته با این سرعت و آن مسافت طولانی , غیرممکن است. نتیجه این شد که همه احشام ( گاو و گوسفند و چهارپایان ) هلاک و تلف شدند. تعداد زیادی از اطفال و کهنسالان اعم از پیرمردها و پیرزنان , حتی مادران جوان باردار , همگی مردند. سرتیپ رزم آرا یادآوری میکرد که موضوع , امر نظامی بود و اصول انظباط ارتش , ایجاب کرد که کار به این نحو انجام شود , چرا که در امور نظامی , رحم موضوعیت ندارد!!!

  • یونس کوشکی

    جان فوران استاد دانشگاه کالیفرنیا در کتاب "مقاومت شکننده" صفحه ۳۵۳ مینویسد:احداث راه آهن ۸۵۰ مایلی که رضاخان ساخت جز به هدر دادن منابع ملی حاصلی نداشت ، طرحی پر هزینه که پیامدهایی ناگوار چندی داشت ، تورم زا بود و هدفهای اقتصادی چندی نداشت و از هیچ یک از شهرهای عمده کشور جز تهران عبور نمیکرد ، سطح زندگی عمومی را پایین می آورد چون هزینه آن از طریق مالیات قند و چای تأمین میشد و احداث هر مایل راه آهن ۳۵ هزار پوند استرلینگ هزینه برمیداشت در حالی که احداث جاده های ماشین رو با یک تا یکو نیم درصد این هزینه امکان پذیر بود به نظر میرسد عمده ترین عملکرد ساخت این راه آهن ایجاد امنیت داخلی در جنوب و غرب ایران بود چون امکان بسیج واعزام نیرو را آسان تر میکرد در شمال هم بیشتر املاک رضاخان بود که با احداث راه آهن ارزش بیشتری پیدا میکرد.


  • میرزاوند

    ملی گرایی چون محصول عهد معاصر است همیشه از نبود سابقه و عقبه و پیشینه تاریخی رنج میبرد. از همین رو ، دست به جعل و تاریخ سازی و تحریف شخصیت ها و وقایع تاریخی میزنند و از آنها شخصیت و قهرمان ملی میهنی میتراشند. اکنون پان پارسها میگویند این لرها یک مشت یاغی بودند!!! و راهزنی میکردند!!! و رضاخان کبیر سرکوبشان کرد تا امنیت ایجاد شود!!! مگر لرها چه میدزدیدند؟؟؟ چوب جنگلهای یزد؟ صنایع هوا فضای اصفهان؟ آب شیرین قم؟ خزانه و جواهرات سرزمین سر سبز کرمان؟ مگر ایران آن زمان صنعتی داشت؟ تکنولوژی پیشرفته داشت؟ توریست می آمد؟ اصلأ راه شوسه یا آسفالتی داشت؟ اصلأ قبل از استخراج نفت از مسجد سلیمان وضع معیشتی مردم ایران چگونه بود؟ آخر چه چیزی فراتر از مایحتاج روزانه وجود داشت که لرها قصد دزدیدن آن را داشته باشند؟ ایران دو ثروت نیم بند در آن دوره داشت:یکی درآمد سود ۱۶ درصد کمپانی نفت انگلیس و دیگری کشاورزی دیم ، که از قضا هر دو در مناطق لر نشین وجود داشت. با این تفاسیر اگر دزدی هم این وسط وجود داشته باشد آنهایی هستند که به لرستانات لشکرکشی کردند و اموال و احشام و دارایی مردم را توسط قشون مزدور رضاخان تاراج و چپاول کردند و هم اکنون هم، نفت و آب مناطق لر نشین را به کویرستان منتقل میکنند.


  • به هر کجا که روی ، خاک بوی خون میدهد

    اما پایان این توحش و جنایات رضاخان چه بود؟ هیچ !!! هیچ جز رسوایی ابدی برای آدمکشان. در بسیط نفس مرده ی دشت _ هیچ نامی ، نشانی ، ز کس نیست / جز دم کرکسان سیه کام _ در خم آسمان ها ، نفس نیست / در دل سینه ها ، خفته فریاد _ مرده فریاد و فریادرس نیست / کلبه ها ، از چه گشتند ، تابوت؟ _ از چه شد قبر وارونه ، این دشت؟

  • عجیده خانم بیرانوند

    رضاخان انگلیسی از بروجرد راهی خرم آباد بود که در میان راه به دسته ای از افراد ایل بیرانوند برخورد که در حال کوچ بودند. یکی از زنان ایل به نام عجیده خانم وقتی ستون اتومبیل های حامل رضاخان پالانی و همراهان را دید از میان افراد خود جدا شد و به سوی اتومبیل رضاخان رفت و جلو او را گرفت. رضاخان پرسید:چه میخواهی؟ زن بیرانوند پاسخ داد:پسرم یدالله را میخواهم ( یدالله از جمله تیرباران شدگان در عهد رضاخان است ) رضاخان گفت:با من ازدواج کن تا یک یدالله برایت درست کنم!!! عجیده خانم بیرانوند که در سالهای آخر عمر ، کوتاه اندام و تکیده شده بود ، اما صلابت خود را حفظ کرده بود پاسخ داد:من زنی هستم که یدالله خان درست کنم ، اما تو مردش نیستی. مجله شقایق ، سال اول ، شماره یک ، بهار ۱۳۷۶ ، صفحه ۲۰۲


  • میلاد محمودی

    صفاء الدین تبراییان در کتاب "ایران در اشغال متفقین" صفحه ی ۴ مینویسد:سرکوب و قتل عام لرها ، خلع سلاح و کوچ آنان به زور و اعدام سران و بزرگان آنها ، بستر حداقل پایداری را خشکاند و ایران در مقابل حمله قوای متفقین بدون پشتیبانی باقی ماند. در کتاب اسناد جنگ جهانی دوم در ایران ، نوشته:بهروز قطبی ، صفحه ی ۲۸۷ و ۳۰۰ اسنادی از حمله مردم لرستان به کاروان های نظامی آمریکایی و روسی منتشر شده است.


  • رضا قالبی

    در کتاب امنیت ملی در جهان سوم ، نوشته:ادوارد ای آزر ، صفحه ۲۵۹ آمده که:در نبود دیگر منابع مشروعیت دهنده ، یک رژیم غالبأ قادر است با انجام سیاست های مردمی ، مشروعیت کسب کند. رضاخان با همین شیوه های مردم فریب توانسته بود تا حدودی مشروعیت مردمی کسب کند اگر چه زارعین و طواعف که اکثریت مردم ایران را تشکیل میدادند بهبود اندک یا در واقع هیچ بهبودی در زندگی خویش تحت حاکمیت رضاخان ندیدند به همین خاطر اصلاحات رضاخان از سوی عوامل سنتی جامعه مانند ملاکان و روحانیون مورد استقبال چندانی قرار نگرفت بعلاوه او از موقعیت خود برای اندوختن ثروتی عظیم استفاده کرد از جمله بنا به یک محاسبه ۱۵ درصد زمین های قابل کشت ایران را به زور تصاحب کرد از این رو مشروعیت رضاخان به عنوان یک فرد ترقی خواه از جلا افتاد.


  • میلاد مختاری

    در کتاب "رضاشاه و بریتانیا" صفحه ۵۸ تا ۶۲ ، هارت گزارش شماره ۱۶ مورخ ۱۱ ژانویه ۱۹۳۰ ، آمده است که:چارلز سی هارت وزیر مختار آمریکا در تهران در گزارشی که متعاقب اولین ملاقات خود با رضاخان به آمریکا مخابره کرد نوشت:میدانم رسم این است که پس از ملاقات با یک پادشاه و یا یک مقام مملکتی معمولأ شرح خوشایندی از ماجرا بدهند البته شاید نظرم عوض شود ولی از نزد رضاخان که برگشتم ایمان داشتم مردی که ملاقات کرده بودم چند قدم بیشتر با توحش فاصله ندارد و اینکه با نوعی تیز هوشی حیوانی و نبوغ بدوی بر ارتش تسلط یافته و از همین طریق به مقام سلطنت رسیده است او همه اینها را برای اهداف شخصی اش به کار گرفته است که باید بگویم چندان هم به نفع ایران و یا مردمش نیست بلکه فقط برای تقدس و عظمت بخشیدن به شخص خودش بوده است املاک تقریبأ نا محدودی که خریداری یا به زور مصادره کرده تأییدی بر این ادعاست این املاک در مناطقی واقع است که رضاخان انتظار دارد بر اثر کشیدن خط راه آهن به سرعت ترقی کند!!!

  • فرهام شاهب

    رضاخان با قلدری ۲۱۶۷ روستای حاصلخیز و مرغوب در کل ایران را غصب کرد او در گرفتن املاک مردم سیری نداشت و این موضوع مورد سوء استفاده اطرافیانش هم قرار میگرفت. با احتساب متوسط هر خانوار شمار افرادی که درآمدشان از تصاحب زمین به جیب رضاخان میرفت بالغ بر ۲۵۴ هزار و ۵۸۵ نفر بود. برگرفته از کتاب مفاسد خاندان پهلوی صفحه ی ۲۳ .


  • خسرو خادمی

    در سال ۱۳۱۳ زمان دیکتاتوری رضاخان ، دولت عراق به منظور جلوگیری از اعمال حاکمیت ایران در اروند رود با پشتیبانی، انگلیس به جامعه ملل شکایت کرد . جامعه ملل طرفین را به مذاکرات مستقیم دعوت نمود و سرانجام بر اثر اصرار و فشار انگلیسی ها که علاقه داشتند پیمان منطقه ای هر چه زودتر منعقد شود سرانجام در ۴ ژوییه ۱۹۳۷ میلادی ( ۱۳ تیر ۱۳۱۶ شمسی ) قرارداد مربوطه به امضاء رسید در قرارداد تحمیلی ۱۳۱۶ حق کشتیرانی در سراسر اروند رود به استثنای ۵ کیلومتر آبهای مقابل آبادان تا خط تالوگ به دولت عراق واگذار شد. جنگ های بعدی ایران و عراق به خاطر بی کفایتی رضاخان بود که از حق ایران به کلی گذشت. کتاب خاطرات باقر کاظمی ، وزیر خارجه وقت ( مهدوی صفحه ۴۰ ) . یکی از خیانت های مهم دیگری که در زمان رضاخان به اتفاق افتاد و تا به حال زیاد بر روی آن بحث نشده است واگذاری رشته کوه های مهم و استراتژیک آرارات به کشور ترکیه است رضاخان ( رضا ماکسیم ) در توجیه این خیانت به کشور میگفت:مهم نیست که سر این تپه از آن که باشد!!! آنچه مهم است ، این است که ما با هم دوست باشیم!!! منبع:کتاب تاریخ بیست ساله ، نوشته:حسین مکی ، چاپ امیر کبیر.


  • مهرشاد ملکی

    رضاخان میر پنج با کشتار ، نسل کشی و اعدام عشایر اینگونه رضاشاه شد. سرکوب مردمان ایلات و عشایر ، دیگر خدمت او به انگلیسی ها بود که منافع شان بخاطر قیام های عشایر به خطر می افتاد. آیا تا به حال تصاویر این اعدام ها و جنایات را دیده اید؟ در زمان حکومت رضاخان مزدور ۳۴ هزار نفر از مردم عشایر را به انواع گوناگون کشته شدند در راستای اهداف این نوکر انگلیسی! حالا به او میگویند پدر ایران! پدری که خیلی سخاوتمندانه رشته کوه های استراتژیک آرارات را به ترکیه و سرچشمه رود هیرمند را به افغانستان و حق کشتیرانی در اروند رود را به عراق بخشید و در کمتر از ۲۴ ساعت کل کشور را دو دستی تقدیم قوای متفقین کرد و کشور را چندین سال به یغما برد و خودش در جزیره موریس به درک اسفل واصل شد. وقتی که کارگر اصطبل سفارت انگلیس را میکنند شاه ، طبیعی است سرنوشت مملکت چگونه میشود. تاریخ بخوانیم , تاریخ بخوانیم


  • بمباران هوایی لورستان

    دکتر داریوش رحمانیان در کتاب ( ایران بین دو کودتا ) ، چاپ دوم ، صفحه ۱۱۳ مینویسد:دولت رضاخان در ۲۶ دی ماه سال ۱۳۰۱ شمسی به وسیله سفیر خود در واشنگتن برای خرید چند دستگاه هواپیمای نظامی با دولت آمریکا گفتگو کرد اما دولت آمریکا به این عنوان که خود مؤسس کنفرانس خلع سلاح بوده است و نمیخواهد در افزایش وسایل و ادوات جنگی به دیگر ملل کمک کند به درخواست دولت ایران پاسخ منفی داد. قابل توجه اینکه سفیر ایران در پاسخ گفته بود که هدف و مقصود دولت ایران در خرید هواپیما برای اقدامات خصمانه نسبت به همسایگان نیست بلکه برای تأدیب و سرکوب ایلات و عشایر و ایجاد امنیت داخلی است!!! پس از پاسخ منفی آمریکا ، ایران سال ۱۳۰۱ نخستین هواپیما را از شرکت یونکرس آلمان خرید و سال بعد چندین هواپیمای نظامی دو هاویلاند از روسیه خریداری کرد. در همان کتاب صفحه ۱۳۰ آمده که در عملیات لورستان برای نخستین بار نیروی هوایی عملیات نیروی زمینی را پشتیبانی میکرد و این امر در توفیق ارتش در سرکوب لورها بسیار مؤثر افتاد.ایران نخستین کشور خاورمیانه بود که مردم خود را بمباران هوایی میکرد. قساوت و خشونتی که سپهبد امیر احمدی در سرکوب لورها به کار برد در مواردی چنان بود که گویی فاتحی بیگانه و خونریز با قومی کاملأ بیگانه و یاغی طرف است!!!


  • فرهاد عبدی

    در کتاب ارتش در تاریخ ، نوشته:احمد نوروزی ، صفحه ۱۳۲ آمده است که:لشکر مشهد زمان جنگ جهانی دوم و حمله روسها وضع نمونه ای به لحاظ افتضاح داشت آنها با وسایل موتوری که داشتند گریختند و بدون هیچ نظم و ترتیبی خود را به کویر زدند. سرعت فرار آنها به نحوی بود که واحدهای جلودارشان حتی به بندرعباس رسیدند و ما مطلع شدیم که تعدادی از واحدهای لشگر خراسان در بندرعباس پیدا شدند!!! ملاحظه بفرمایید این ارتش رضاخانی است که نصف بودجه مملکت و تقریبأ کل پول فروش نفت را خرج آن میکرد قبل از حمله روسها کل لشکر مشهد از ترس به کویر زدند و با سرعت فوق العاده خود را به بندرعباس رساندند!!!


  • زرین جو

    چنان ویرانم و نومید از آبادی ، که نقش آرزو بر آب می بینم / لرستانی پر از خشم رضا خانم ، امیر احمدی در خواب می بینم .


  • محمد یوسف وند

    رضا خان قبل از آنکه به خدمت قوای بریتانیا درآید مهتر یا نگهبان اسطبل سفارت هلند بود و بخاطر دزدی اخراج شد


  • سیاست زبانی عهد رضاخان

    در کتاب " از سیاست تا فرهنگ " نوشته:حسام الدین آشنا ، نشر سروش ، صفحه ۸۷ آمده است که:در زمان رضاخان در زبان گفتاری هجوم به زبان ها و گویش های بومی و محلی اقوام بسیار جدی بود به طوری که در ۱۲ شهریور ۱۳۱۵ خورشیدی اداره تعلیمات ولایات بخش نامه ای راجع به " جلوگیری از انتشار گویش ها و لهجه های مختلف " منتشر کرد . در این بخش نامه با ابراز تأسف از این که در بعضی نقاط مملکت زبان های بومی اقوام مانع از آن است که دانش آموزان به زودی به زبان ملی و وطنی خود مسلط شوند وزارت معارف را موظف داشت که " با تمام وسایل زبان ها و لهجه های محلی را که یادگار استیلاء اقوام مهاجم است !!! برانداخته و زبان واحد ملی را در سراسر کشور علی السویه انتشار دهد " . این بخش نامه محرمانه برای اجرای هدف ، روش هایی چون تعیین آموزگاران فارسی زبان برای کلاس اول ابتدایی ، تعیین جلسه سخنوری فارسی در هفته برای کلاس سوم ابتدایی به بالا و تأسیس تالار مطالعه مطبوعات فارسی و … را پیشنهاد کرد ( متن این بخش نامه در مأخذ زیر منتشر شده است ؛ وزارت فرهنگ ، سالنامه و آمار فرهنگ ، سال ۱۳۱۵ ، صفحات ۸۸ و ۸۹ ) . اجرای این بخش نامه محرمانه توانست ضربه جبران ناپذیری را به زبان ها و گویش ها و لهجه های غیر فارسی که بومی ایران بودند وارد کند. جامعه ایران کثیر الاقوام و موزاییکی است و این تنوع و تفاوت زبانی و نژادی ذات کشور کثیر الاقوام ایران است حالا چگونه در مدت زمان محدودی باید تمام شهرها و اقوام ایران به زبان فارسی که برساخته دوره رضاخان است صحبت کنند ؟ فارسی امروزی در حقیقت نه یادگار و تداوم بلا فصل عهد پیش از اسلام ، بلکه محصول بعد از هجوم اعراب است. زبان فارسی کالبدی خراسانی و روحی عربی _ اسلامی دارد. در قرون اولیه بعد از اسلام خصوصأ در روزگار حکومت سامانیان در جنوب تاجیکستان زبان دری ( فارسی ) به وجود آمد و موجب پراکنش و گسترش عنصر قومی فارس شد. هجوم اعراب زبان پهلوی را که زبان دینی و ملی ایران بود را منزوی و ساقط کرد و اعراب برای ترویج دینشان در سرزمین های جدید در بین مردم بومی نیاز به یک زبان جدید داشتند و در بلخ و مزار شریف نطفه زبان دری ( فارسی ) شکل گرفت در واقع دین اعراب احیاگر زبان دری شد نه فردوسی. اولین کتیبه ها به زبان فارسی هم در افغانستان وجود دارند نظیر کتیبه های:بغلان ، سرخ کتل و رباطک. زبان فارسی یک زبان کاملأ وارداتی از جنوب تاجیکستان است.


  • نسل کشی سازمان یافته ارتش رضاخان

    وقتی که یک نیروی نظامی میره سراغ زنها و بچه ها و جمعیت رو از بین میبره یا قصد همچین کاری رو داره این کار نسل کشی است و نسل کشی هیچوقت نمیتونه صد در صد مؤثر باشه و اگر کاملأ مؤثر نباشه به سادگی اشتیاق انتقام گرفتن رو ایجاد خواهد کرد. مردم ستم دیده لر هرگز نباید تسلیم سرکوبگری شوند پان پارس ها و پان آریایی ها از اینکه ما را دشمن خودشون کردند خیلی پشیمان خواهند شد زیرا لرها جنگاوران فوق العاده و بزرگی هستند که قرنها در سرزمین خود استقلال داخلی داشتند و هرگز از مقاومت دست نکشیدند و هیچوقت کلمه ای به اسم آتش بس نداشتند چون هرگز بهش احتیاج نداشتند.


  • ما را چه به آزادی ؟

    وقتی که پر فروش ترین کتاب های کشور ما ، کتاب آشپزی و تعبیر خواب هستند یعنی ما ملت خوردن و خوابیدن هستیم !!!


  • کوهیار بهزادی

    جنایات رژیم پهلوی ها بر هیچکس پوشیده نیست لرها همیشه یکپارچگی ایران را میخواستن و تجزیه طلب نبودن کریم خان زند که خود را وکیل الرعیا میخواند نه پادشاه تنها انسانی است که در طول تاریخ ایران برای ایران کار کرده و لرها همیشه در مقابل بیگانگان مبارزه کرده اند رضا شاه معدوم و پسرش محمدرضا خائن حتی شاهپور بختیار را زندان کرد خیلی از مردم لر را سرکوب کرد، سردار اسد، بی مریم علیمردان، دکتر هوشنگ اعظمی پزشک مردمی لرستان که با شاه مبارزه مسلحانه کرد و جان خود را فدای مردم ایران کرد.



آخرین مقالات