شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۷ ساعت

نشریه فرهنگی تحلیلی نگین زاگرس معرف مردمان لر

سقوط سلسله ی قدرتمند والیان لرستان توسط رضاشاه و به دستور انگلیس

سقوط سلسله ی قدرتمند والیان لرستان توسط رضاشاه و به دستور انگلیس

با سقوط سلسله ی قدرتمند والیان لرستان توسط رضاشاه و به دستور انگلیس . شرق کشور عراق که در طول تاریخ بخشی از لرستان بوده است عملا پیکره ای جداشده از لرستان گشت و بعدها حزب بعث در عدم حضور والی قدرتمند پشتکوه دست به نسل کشی لرهای عراق زد . رضاشاه با گذاشتن نام جعلی ( ایلام ) بر روی بخشی دیگر از لرستان ایران در سال 1314 هجری شمسی عملا دیواری بین پیوندهای مشترک لرهای عراق با گذشته تاریخی و سیاسی خود زد و تعلق خاطر انها ب لرستان و دیگر لرها را کمرنگ نمود و یا برای همیشه از بین برد... . بنظر من رضاشاه در نسل کشی لرهای عراق توسط حزب بعث عراق باید مقصر شناخته شود چرا که با سرنگونی سلسله ی والیان لرستان انهم البته با دستور انگلیسی ها در واقع تسلط ایران بر سه استان شرقی و لرنشین عراق را از دست داد و حتی این اقدام بمراتب فاجعه بارتر از جداشدن بخشی از ایران در عهدنامه ای چون ترکمانچای بوده است چراکه بخش هایی وسیع از شرق عراق عملا توسط والیان لرستانی کنترل میشده است که پایگاه مردمی مستحکمی در قلمرو خود داشته اند چنانچه اخرین والی لرستان حتی چهارسال بعد از شکست از نیروهای رضاشاه و انگلیس همچنان تسلط خود را بر قلمرویش بر اساس همین پایگاه مردمی حفظ نمود.

دو کتاب حاضر نشانی از حضور قدرتمند والیان لرستان بر بخش های شرقی عراق قبل از سرنگونی این سلسه توسط رضاشاه است که باید بطور دقیق به این موضوعات پرداخته شود و ضعف پهلوی اول در از دست دادن و جداشدن این مناطق برای همیشه از ایران و لرستان مورد نظر است، همچنین دلایلی چند بر دشمنی انگلیسی ها با والیان لرستان در ان مشهود .

شرق کشور عراق ک ب گواه سیاحانی چون فریا استارک، فریدریش روزن و هنری فیلد سرزمین لرهای فیلی بوده است امروزه فیلی هایی را به خود میبیند که در تلاشند خود را از خاطرات تلخ 1- حمله ی رضاشاه به لرستان و فدا نمودن انها در راستای تضعیف قدرت سیاسی لرها و والیان لر و سپس 2- نسل کشی لرهای عراق توسط حزب بعث به جرم شیعی مذهب بودن برهانند

1 نظر

  • مهدی غنی:یکی به جای همه ( رضاشاه و مشروطیت )

    این مقاله توسط مهدی غنی در شماره ۱۱۱ ، دو ماه نامه چشم انداز ایران چاپ شده بود:درباره شخصیت رضاشاه و عملکرد او داوری های مختلف و متضادی صورت میگیرد. برخی او را نجات دهنده انقلاب مشروطه و تداوم دهنده آن میشمارند و برخی بر آن اند با قدرت گرفتن رضاشاه فاتحه انقلاب مشروطیت خوانده شد. عده ای روی کار آمدن رضاخان را نقشه دولت استعماری انگلیس میدانند که برای مقابله با انقلاب شوروی و رفع خطر از هندوستان و تجدید قرارداد نفتی به نفع انگلیس صورت گرفته است ، اما آنچه پیش از داوری لازم است شناخت واقعی آن دوران است. نکته دیگری که در نوشتار پیشین بدان اشاره رفت ، نگرش تحلیلی _ تاریخی ماست. کسانیکه تفکر استبدادی دارند ، باور نمیکنند در هر کاری مجموعه ای از عوامل و افراد دست به دست هم داده اند و هر کدام به اندازه ای در ایجاد آن سهم دارند. اینکه در تحولات و تغییرات اجتماعی تاریخی یکنفر را فعال ما یشاء و عامل مطلق فرض کنیم ، نه واقعیت ، بلکه نگرشی ایدعولوژیک است که بر واقعیات سایه می افکند. هیچ واقعه ای و تحولی خلق الساعه و منقطع از گذشته به طور معجزه آسا خلق نمیشود !!! اما همه مستبدان چنین ادعا میکنند که پیش از آنها همه چیز مطلقأ سیاه و منفی بوده و تنها در عصر ایشان است که پیشرفت و ترقی حاصل شده است. این نیز یک دروغ تکراری تاریخی است. رضاشاه خود چنین میپنداشت و اعقاب او نیز همواره چنین تبلیغ کردند. تاج الملوک آیرملو ملکه مادر از زمان قدرت گرفتن رضاخان خاطره ای نقل میکند که تأمل برانگیز است:از جلوی دهانه بازار ، ارک شاهی شروع میشد که تمام میدان ارک و ساختمانهای اطراف آن را در بر میگرفت و آنقدر می آمد بالا که به میدان بهارستان و عمارت کامران میرزا میرسید. رضا بعد از اینکه شاه شد همه این کاخها را خراب کرد و جای آن کاخ دادگستری و اداره مالیه و عمارات جدید ساخت ! در شمال میدان بهارستان هم چند مجموعه کاخ بود که فتحعلیشاه قاجار ساخته بود. اصلأ اینکه میگفتند بهارستان ، بهارستان ، بخاطر همین کوشک فتحعلیشاه بود ؛ یعنی اینجا یک باغ خیلی بزرگ بود که یکسر آن همین میدان بهارستان و سر دیگرش به دروازه شمیران و خندق شمال تهران میرسید. رضا اینجا را هم، داد خراب کردند. من گاهی با رضا دعوا میکردم که این ساختمان های نفیس را خراب نکند. رضا میگفت:هر چه مردم را به یاد دودمان قاجاریه بیندازد باید خراب شود تا جلوی چشم مردم نباشد ( خاطرات ملکه پهلوی ، نشر به آفرین ، ۱۳۸۰ ، صفحه ۱۶۴ ) . رضاشاه توجه نداشت که کاخها و ساختمانهای به جا مانده از قاجار ، سرمایه ملی و تاریخی ملت است و حفظ آن از وظایف یک دولت مردمی است. سلطنت مشروطه یا قدرت مطلقه ؟ یکی از مهمترین دستاوردهای گذشته ، قانون اساسی مشروطه بود که با مجاهدت اقشار مختلف مردم حاصل شد. رضاشاه با این دستاورد چه کرد ؟ آیا با تخریب آن ، بنای تازه ای بنیان گذاشت یا برای تکمیل و تعالی آن تلاش کرد ؟ مهمترین دستاورد انقلاب مشروطیت ، بی تردید تشکیل پارلمان و نقش یافتن مردم در بخشی از حاکمیت ؛ یعنی قانون گذاری و نظارت بر قوه مجریه بود. پیش از آن سلطنت و روحانیت سرنوشت مردم و کشور را تعیین میکردند ، اما مطابق قانون اساسی مشروطه ، در کنار آنها مردم نیز جایگاهی پیدا کردند. در دوران قاجار یکنفر به جای همه تصمیم میگرفت ، ولی پس از مشروطیت همه میخواستند در این تصمیم گیری سهیم باشند. طبیعی است وقتی پای جمعیت به میان می آید ، تفاوتها و اختلاف نظرها نمایان میشود و هر کس رأی و نظری خواهد داشت. چنین مردمی سالها باید تمرین کنند تا یاد بگیرند باهم تعامل داشته باشند و تبادل نظر کنند و از یکدیگر بیاموزند و به تفاهم برسند و برای آینده بهتر تصمیمات بهتری بگیرند. احزابی مختلف به وجود آمد. نشریات و روزنامه هایی منتشر شد که هر یک عقیده و مرامی را عرضه میکردند. ملت ایران در حال پیمودن این مسیر سنگلاخ و دشوار بود که ناگهان ورق برگشت ! سوم اسفند ۱۲۹۹ شمسی کسانی پیدا شدند و بر در و دیوار پایتخت اعلامیه چسباندند:من حکم میکنم … سید ضیاء الدین طباطبایی روزنامه نگار و رضاخان میر پنج افسر قزاق ، بر سریر قدرت نشستند. نشریات و احزاب را تعطیل کردند وهمگان را به اطاعت و انقیاد از حاکم فراخواندند. خیلیها امیدوار شدند که این بار کسانی از طبقات پایین جامعه برخاسته اند و میخواهند مردم را در مقابل اشراف و خانها و شاهزاده ها ارج و قرب نهند. کما اینکه بسیاری اشراف و سران کشور را به زندان انداختند ، اما صد روز بعد این دو یار مقتدر با هم نساختند و سید کنار رفت و زندانیان آزاد شدند. این بار یکی از همان اشراف زندانی ؛ یعنی قوام السلطنه از کنج زندان بر کرسی صدارت چند بار دست به دست گشت تا سرانجام به رضاخان رسید. رضاخان پس از چندی در سال ۱۳۰۴ بر تخت سلطنت نشست و رضاشاه شد. بیست سال از انقلاب مشروطه گذشته بود. به زودی مردم دریافتند شاه جدید هم برای رأی و نقش مردم هیچ ارزش و اعتباری قاعل نیست. این را فقط مخالفان رضاشاه نمیگویند گرچه بسیاری از شاهدان آن زمان در این باره نوشته اند ، این موضوع آنقدر آشکار بود که جانشین وی محمدرضا در کتاب مأموریت برای وطنم ( ۱۳۵۰ ، صفحه ۵۳ ) با صراحت از این رویه پدرش یاد میکند:از زمان تاجگذاری خود به این طرف پدرم مجلس شورای ملی را داعمأ تحت سلطه خویش قرار داده بود ، هر چند هرگز به انحلال آن اقدام ننمود. سپس برای توجیه این رفتار پدرش میگوید:اگر پدرم از روش دموکراسی و پارلمانی استفاده نمیکرد بخاطر آن بود که عده رأی دهندگان باسواد که برای دموکراسی حقیقی لازم است تا دستگاه تقنینیه مؤثر و مفیدی را به وجود آورند بسیار معدود بود. درحالیکه اگر رضاشاه به علت بیسوادی مردم ، آنها را از انتخاب نماینده مردم محروم میکرد ، چطور به خود که سواد چندانی نداشت حق میداد به جای یک ملت و نخبگان کشور و برای سرنوشت آنها تصمیم بگیرد؟ اگر مشکل بیسوادی بود میتوانست قانون انتخابات را اصلاح کند و شرکت در آن را مشروط به داشتن سواد کند. گذشته از این ، اگر مشکل رضاشاه بیسوادی مردم بود ، چرا برای نخبگان کشور و افراد تحصیلکرده و حتی وزرای خود ارزشی قاعل نبود و هر یک که با وی اختلافی پیدا میکردند حکم به حذف ، حبس و نابودی آنان میداد ؟ محمدرضا شاه هنر پدرش را در این میداند که مجلس را منحل نکرد ، بلکه آن را تحت سلطه خودش کرد. حالا اینکه این امر چطور محقق میشد ، از هنرهای این دوره تاریخ ایران است که باید آنرا شناخت. معروف است مرحوم سید حسن مدرس پس از انتخابات مجلس هفتم که هیچ رأیی برای او اعلام نشد از باب تمسخر گفت اگر آن ۲۰ هزار نفری که قبلأ به من رأی دادند همه مرده باشند یا رأی نداده باشند ، حداقل آن یک رأی که خودم به خودم دادم کجاست؟ خریدن نمایندگان:در مجلس پنجم که هنوز سردار سپه بر اوضاع به طور کامل مسلط نشده بود ، تعدادی از افراد سرشناس منتقد وی در مجلس حضور داشتند که جناح اقلیت مجلس بودند. این افراد شاخص و تأثیرگذار را با ارعاب و ترور به سکوت و کناره گیری وا میداشتند. ترور نا فرجام سید حسن مدرس در مقابل مسجد سپهسالار در این راستا بود. این مجلس بود که به انقراض قاجاریه رأی داد اما چگونه؟ حسین مکی در کتاب تاریخ بیست ساله ، جلد سوم ، انتشارات علمی ، ۱۳۷۴ ، صفحه ۴۳۷ مینویسد:دو روز پیش از رأی گیری در مجلس ، داور و تیمورتاش نمایندگان مجلس را به منزل سردار سپه دعوت کردند و از آنها برای طرح خلع احمدشاه و انقراض قاجاریه امضا گرفتند. اگر کسی مقاومت میکرد از در تهدید یا تطمیع با او وارد میشدند و حداقل او را به سکوت دعوت میکردند به این ترتیب رضاشاه به سلطنت رسید. انتصاب نمایندگان:از دوره پنجم به بعد اغلب نمایندگان پیش از انتخابات توسط رضاخان از سوی وزارت دربار تعیین میشدند فهرستی از افراد مورد تأیید پادشاه تهیه میشد که باید نماینده مجلس شوند سپس برای هر حوزه انتخابیه یک انجمن نظارت انتخابات تشکیل میشد که افرادش انتصابی حکومت بودند و کلیه امور انتخابات زیر نظر آنها انجام میشد. اعجاز مجلس فرمایشی:یکی از عجایب روزگار در همین مجالس فرمایشی اتفاق می افتد که شاید در هیچ کشوری سابقه نداشته باشد. رضاشاه به توصیه آتاتورک بر آن شد که فوزیه شاهزاده مصری را برای همسری محمدرضا فرزندش برگزیند ، اما این ازدواج مشکلی قانونی داشت. بنا بر اصل ۳۷ قانون اساسی ، مادر ولیعهد باید ایرانی الاصل و شاهزاده میبود. درحالی که فوزیه از تبار عرب و اهل مصر بود و نمیتوانست مادر ولیعهد آینده ایران شود. پایبندی به قانون اساسی مشروطه حکم میکرد شاه از خیر این ازدواج با شاهزاده مصری الاصل میگذشت و یکی از دختران ایرانی را برای این مهم برمیگزید. به خصوص که با تکیه ای که بر ناسیونالیسم ایرانی میشد جای این سؤال باقی بود که مگر در میان دختران ایرانی کسی شایسته ملکه شدن نیست که از میان بانوان عرب تبار کسی ملکه ایران شود ؟؟؟ اما رضاشاه کسی نبود که به این سادگی از نظر خود برگردد. این ازدواج طبق اراده شاهانه باید صورت میگرفت و مشکل قانونی آن به نحوی باید برطرف میشد. عبارت ایرانی الاصل در اصل ۳۷ قانون اساسی کاملا روشن و مشخص بود که با تبار مصری شاهزاده خانم فوزیه منافات داشت. اما انتظار رضاشاه این بود که قوانین باید خود را با اراده ایشان تطبیق دهند لذا به مجلس شورای ملی فرمان داده شد قانونی بگذارند و مشکل قانونی موضوع را به نحوی حل کنند. در ۱۴ آبان ۱۳۱۷ مجلس به ریاست حسن اسفندیاری طبق یک ماده واحده اصل ۳۷ قانون و عبارت ایرانی الاصل را به نحوی تفسیر میکند که شاهزاده خانم را هم شامل شود:ماده واحده _ منظور از مادر ایرانی الاصل مذکور در اصل ۳۷ متمم قانون اساسی اعم است از مادری که مطابق شق دوم از ماده ۹۷۶ قانون مدنی دارای نسب ایرانی باشد یا مادری که قبل از عقد ازدواج با پادشاه یا ولیعهد ایران به اقتضاء مصالح عالیه کشور به پیشنهاد دولت و تصویب مجلس شورای ملی به موجب فرمان پادشاه عصر صفت ایرانی به او اعطا شده باشد. یعنی نمایندگان خود تصویب میکنند که ایرانی الاصل بودن و ملیت و اصالت افراد با رأی نمایندگان تغییر پذیر است سپس ۳ هفته بعد در هشتم آذرماه مطابق ماده واحده دیگر به شاهزاده خانم مصری صفت ایرانی اعطا میشود. گویی ایرانی الاصل بودن مانند درجات لشکری و نظامی و القاب حکومتی است که به اشخاص اعطا میشود ! ارتش مقتدر ! یکی از اقدامات مثبت رضاشاه تشکیل ارتش مدرن و منظم است. در دوره قاجار ، ایران به چند ولایت تقسیم شده بود و هر یک برای خود حکمرانی داشت. در زمان جنگ و نیاز به نیروی نظامی در هر منطقه افراد مقتدری بودند که ایادی و عواملی داشتند که تعدادی سرباز از روستاها یا ایلات به عنوان مزدور جمع میکردند. والی این افراد را مسلح میکرد و با تعلیماتی به عنوان سرباز گسیل میداشت ؛ لذا نیرویی به عنوان ارتش ملی و سراسری وجود نداشت که به طور ثابت و داعمی مسعول حفاظت از مرزها و امنیت کشور باشد. فکر تشکیل نیروی نظامی در زمان ناصرالدین شاه پدیدار شد که پس از بازگشت از سفر دومش به فرنگ به فکر تشکیل چنین نیرویی افتاد که در روسیه دیده بود ؛ لذا با کمک نظامیان روسی نیروی قزاق در ایران راه اندازی شد. فرمانده قزاق ها تا پیش از انقلاب اکتبر شوروی همواره یک افسر روس بود. رضاخان خود جزو قزاقها بود و در آنجا توانست استعداد خود را بروز دهد در آستانه کودتا نیروی قزاق از سلطه افسران روس خارج شد و در اختیار انگلیسی ها قرار گرفت. رضاخان و سیدضیاء با کمک همین نیروی قزاق کودتا کردند. از کارهای رضاخان پیش از سلطنت سرکوب همه کسانی بود که از دولت مرکزی تبعیت نمیکردند. در این مسیر نیروی نظامی قزاق و ژاندارمری که سوعدی ها راه اندازی کرده بودند در هم ادغام شدند که تبدیل به ارتش شد ! همزمان خرید سلاح از خارج کشور و تأمین بودجه هنگفتی برای تقویت ارتش و توسعه آن در سال ۱۳۰۰ تصویب و عملی شد. در سال ۱۳۰۴ قانون نظام اجباری در مجلس پنجم تصویب شد و سربازگیری برای تقویت ارتش آغاز شد. طی سالیان بعد نیز نزدیک به ۴۰ درصد کل بودجه کشور برای هزینه های ارتش اختصاص داده میشد ، اما نکته تأمل برانگیز اینجاست که وقتی در شهریور ۱۳۲۰ متفقین به خاک ایران تجاوز کردند که پیامدش خلع رضاشاه از سلطنت شد ، ارتش ایران در مقابل متجاوزین هیچ مقاومتی نشان نداد. ملکه مادر همسر رضاشاه ( تاج الملوک آیرملو ) در کتاب خاطرات خود صفحه ۲۹۲ و ۲۹۳ مینویسد:شوهرم رضاشاه در طول مدت سلطنت خود که ۲۰ سال طول کشید خیلی تلاش کرد ارتش منظم و قوی برای ایران درست کند اما متأسفانه این ارتش در همان ساعات اولیه حمله متفقین تار و مار شد. فرماندهان ارتش در سرحدات که دیده بودند توان مقاومت در برابر قوای متفقین را ندارند خودشان از جلو فرار کرده !!! و سربازها هم از پشت سرشان !!! آنطور که رضا با نا امیدی برایم تعریف کرد در این جلسه رجال دولت میگویند که ما از امور نظامی و جنگ اطلاعات نداریم و نمیتوانیم اظهار نظر کنیم ….فرماندهان ارتش هم که تا آن روز برای گرفتن پول و بودجه و امکانات و درجه و سایر امتیازات مرتبأ شعار میدادند که ارتش ایران چنین و چنان است و میتواند جلوی همه نیروهای همسایه را سر کند با کمال وقاحت و بی شرمی آب پاکی را روی دست رضا ریخته و به او میگویند از دست ارتش کاری برنمی آید و باید تسلیم شد. سرتیپ رزم آرا و سرتیپ عبدالله هدایت هم به شدت و حرارت استدلال میکنند که ارتش ایران حتی نمیتواند یک ساعت مقاومت کند ! رضاشاه کمی بحث و تحقیق و سؤال و جواب میکند و متوجه میشود که فرماندهان ارتش در تمام این سالها برای آنکه سلاحها کثیف نشوند و یا معیوب نشوند و مهمات خرج و حیف و میل نشود چوبدستی به جای تفنگ به سربازها میداده اند و سربازها با چوبدستی و تفنگهای بدلی مشق نظامی میکرده اند !!! محمدرضاشاه نیز در کتاب مأموریت برای وطنم ، صفحه ۸۸ و ۸۹ ، این مقطع تاریخی را چنین تصویر کرده است:ارتش ایران کاملأ غافلگیر شده بود و سربازان ما در سربازخانه ها مورد بمباران قرار گرفتند و نیروی دریایی ما را که چندان بزرگ نبود بدون اطلاع قبلی غرق و تلفات زیادی بر ما وارد ساختند … در برابر این هجوم ، مقاومت ارتش ایران جز در چند مورد کوچک کاملأ بی اثر بود و پس از آنکه اولین مرحله هجوم سپری شد ، ارتش ما دریافت که حریف قویتر از آن است که بتوان در مقام مقابله با آن برآمد و راستی آن است که سربازان ما در جبهه شمال فقط با تفنگهای مشقی !!! مسلح بودند ! زمانی که رضاشاه از سلطنت استعفا داده و به سمت جنوب در حرکت بود ، چند روز در کرمان توقف کرد. در آنجا با ابوالقاسم هرندی که میزبان وی بوده است درد دل کرده است هرندی این گفتگو را چنین روایت کرده است:به من گفتند دیدی این خارجی ها با ما چه کردند ؟ عرض کردم با کمال تأسف. فرمودند:ما در شهرهایمان وسایل دفاع نداشتیم این بود که امر متارکه دادم و ما دست از سلطنت برداشتیم و هر چه داشتیم دادیم ولی حالا هم مگر دست از سر ما برمیدارند ! ( عباسقلی گلشاییان ، گذشته ها و اندیشه های زندگی ، جلد دوم ، صفحه ۶۸۷ ) . ملکه مادر نیز از قول رضاشاه نقل میکند:یکی دیگر از افسوسهایی که رضا میخورد و آن را به زبان می آورد بی حمیتی و ضعف و زبونی امرای ارتش بود. رضا میگفت:من سالها به این قرمساق ها دادم ، خوردند و خوابیدند برای اینکه یک روز در برابر دشمن مقاومت کنند اما آنها حتی یک دقیقه هم تحمل نکردند و قبل از رسیدن نیروهای متفقین به ایران ، ارتش را مرخص کردند ( خاطرات تاج الملوک آیرملو ، صفحه ۳۰۷ ) . این سرگذشت ارتشی بود که بیست سال برایش هزینه شده بود تا در زمان مقتضی از تمامیت ارضی و استقلال ایران محافظت کند.



آخرین مقالات