سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷ ساعت

نشریه فرهنگی تحلیلی نگین زاگرس معرف مردمان لر

سردار هرمزان

عده ای گفته اند هرمزان یکی از خاندان های هفتگانه پارسی بود و قوم وی مهرگان قزق و ولایت اهواز بوددارای حق بر سرگذاشتن تاج‌هایی بود كه از آن شاهان بزرگ، كم‌تر پُركار بود. و این خاندان ها به جز دیگر مردم پارسی بودند ( قوم جدای از پارسیان - در واقع پارسی نبودند) و چون به روز قادسیه هزیمت شد سوی قوم خویش رفت و شاه آنها شد و با کمک آنها با هرکه می خواست پیکار کرد. ( تاریخ طبری جلد پنجم صفحه 1802) . ( به نوعی در این کتاب به غیر پارسی بودن لرها و عیلامی بودن انها بصورت غیر مستقیم اشاره شده است). در کتاب تاریخ سرزمین ایلام تالیف ناصر راد می گوید: هرمزان سردار معروف ایرانی که سر انجام به اتهام قتل عمر کشته شد اهل صیمره ( دره شهر) بود . احمد لطفی در کتاب شیوه های همیاری در غرب ایران هرمزان را اهل صیمره میداند و حجت الله حیدری در کتاب هرمزان دلاور لر این مطالب را ذکر نموده است. هرمزان دلاور لر و حاکم خوزستان و ایلام و لرستان بود و اعراب مناطق لر نشین امروزی را جبال میگفتند . هرمزان یكی از واپسین رهبران نظامی ایران ساسانی بود. شكل درست نام وی Hormazd-ān* است‏، كه به صورت Hormezdān در گاه‌نامه‌ی بی‌نام خوزستان، كه به گاه‌نامه‌ی گویدی نیز معروف است.

سردار هرمزان

هرمزان لر تبار

 لازم به ذکر هست حملات اعراب به ایران به خواست خلفا بوده و دستور جهاد از سوی خلفا(که دین سنی را رایج کنند) و تحت هیچ شرایطی مربوط به ائمه اطهار و بدستور حضرت علی این جنایات صورت نگرفته، همان طور که میدانید لرها تماما شیعه هستند و با پذیرفتن دین اسلام شیعه از سوی هرمزان و قوم او (که همان لرها هستند) صورت گرفت. و این نشان از ان دارد که اعراب هیچ گاه نتونستند بر لرستانات به راحتی مسلط شوند و هر گاه با لرستانات درگیر شدند تاوان های سختی همچون مرگ عمر دادند.هرکس لر اصیل هست میداند لرها هیچوقت زیر بار زور نمیرن، حاظرا بمیرن ولی زور نشنون، لرها دارای ژنی هستند بسیار مغرور که تن به مرگ میدهند اما به زورگویی نه. سوالی اینجاست با چنین شرایطی مگر میشود لرها دین را با زور شمشیر پذیرفته باشند?کسانی که با روحیه شجاعت لرها اشنا هستند با قاطعیت پاسخ خواهند داد: خیر. 

 

بین اعراب و ایرانیان نبردهایی مانند جنگ رنجیر، نبرد مذار، نبرد الیس در زمان ابوبکر رخ داده است.

در زمان عمر جنگ های مرزی ایران و اعراب شدت گرفت ( به جغرافیایی توجه شد که خاستگاه مردمان لر بود) و در آن زمان خوزستان و ایلام و لرستان تحت حاکمیت هرمزان بود، جنگ قادسیه جنگی بود که سرنوشت تاریخ را عوض کرد و نقشه جغرافیایی جهان عوض گردید و ایرانیان در قادسیه شکست خوردند . در نبرد جلولا ( گلال آو) مردم آذربایجان و باب و مردم جبال( اعراب به مناطق لر نشین زاگرس جبال می گفتند) و فارس از هم جدا میشد اما ایرانیان با هم متحد شدند و ازهم جدا نشدند و با اعراب جنگیدند.

 

در نبرد هرمزان با عمر بود که عمر به مردم کوفه گفته بود: چه خوش بود که میان آنها ( اعراب) و جبل ( جبال یعنی مناطق لر نشین) کوهی از آتش بود که آنها به ما نرسند و ما نیز به آنها نرسیم ( در قبل گفتیم که هرمزان و قومش با دیگر پارسیان تفاوت داشتند و عمر اینجا گفته است که چه خوش بود اگر با مردم جبال رو در رو نمیشد نه کل ایران) .عمر نیروهایش را از طریق دریا و بحرین به فارس میفرستد و جنگ رخ میدهد و از مردم فارس بسیار کشته میشود.


 

 


 

هرمزان(سردار لرتبار) بر خوزستان فرمان می‌راند، كه شامل «هفتاد شهر» بود و همگی قلمرو خانوادگی او به شمار می‌آمد. این حقیقت كه هرمزان برادر زن  خسروپرویز و دایی شیرویه بود، بازهم بر موقعیت و جایگاه والای او دلالت می‌كند.
او جناح راست ایران را در نبرد قادسیه (جمادی الاول 16 ق./ ژوئن 637 م.) فرمان‌دهی می‌كرد؛ و به هنگام وقوع شكست، به بابل، و از آن جا به اهواز، یعنی خوزستان واپس نشست. هرمزان استحكامات استان خود را تقویت كرد، در نبرد جلولا (ذوالقعده 16 ق./ نوامبر- دسامبر 637 م.) شركت نمود، و در برابر تاخت‌ وتاز اعراب به داخل دشت میشان ایستادگی كرد. اعرابی كه سابقاً مطیع ایران بودند به نیروهای مهاجم در شكست دادن هرمزان در نزدیكی نهر تیرا(شهر در سواحل کرخه سفلی بوده است) یاری دادند، و همین مسأله وی را وادار به پذیرش پیمان‌نامه‌ای كرد كه همه‌ی نواحی واقع در غرب رود دُجَیل (كارون) را به اعراب واگذار می‌كرد. طولی نكشید كه اعراب بر ادعاهای ارضی خویش افزودند، و فرمانده‌ اعزام شده برای دفاع از شوش، آن را به اعراب تسلیم كرد.


یزدگرد سوم، كه به استخر رفته بود، هرمزان را به ایستادگی در برابر اعراب واداشت. وی با مهاجمان درگیر شد اما در نزدیكی شوشتر نبرد را باخت؛ نهصد تن از مردان وی كشته شده و ششصد تن نیز اسیر گشته و سپس گردن زده شدند. زمانی كه فارس به دست اعراب افتاد، موقعیت هرمزان دیگر غیرقابل حفظ شده بود. او در شهر شوشتر محاصره گردید، كه آن نیز پس از مقاومتی دلیرانه سقوط كرد، و هرمزان در 642 م./ 21 ق. ناگزیر به تسلیم شد. وی (همراه با یاران و خویشان‌اش) به مدینه برده شد، در آن جا جامه‌ی باشكوه و فاخر وی همگان را مبهوت و شگفت‌زده ساخته بود.

او در برابر گروش به اسلام مقاومت می‌كرد و هم‌چون یك فرد بازداشتی می‌زیست، اما سرانجام عباس بن عبدالمطلب او را متقاعد به پذیرش اسلام نمود. هرمزان به واسطه‌ی ازدواج با خاندان امام علی خویشاوند شد. او در مدینه به عنوان مشاور خلیفه عمر می‌زیست. مهم‌ترین موارد مشاوره‌ها او، تأسیس دیوان برای مالیات زمین و برقراری تقویم اسلامی بود. زمانی كه فیروز ابولؤلؤ، یك اسیر مسیحی ایرانی‌تبار، عمر را به قتل رساند (نوامبر 644 م.)، عبدالله، پسر خلیفه، هرمزان را به دست داشتن در توطئه‌ی قتل عمر متهم ساخت و او را به قتل رساند. عثمان، خلیفه‌ی بعدی، بی‌درنگ جرم عبدالله را بخشود و در عوض پیش‌نهاد پرداخت غرامت نقدی را داد. او حتا شاعری را كه قاتل هرمزان را نكوهیده بود تبعید كرد. این روایت كه پسر هرمزان، قباذیان/ گباذیان (ظاهراً تعبیری از Kavadian*) عبدالله را بخشود، با این حقیقت كه طایفه‌ی طالبی عمل بخشایش عثمان را غیرقانونی می‌دانست، متناقض است؛

این اقدام مورد اعتراض شدید علی بن ابیطالب و یارانش واقع شد و تاکید کردند که انتقام هرمزان را خواهند گرفت. پس از به خلافت رسیدن علی بن ابیطالب، عبید الله بن عمر از ترس قصاص به نزد معاویه گریخت و در جنگ با علی بن ابیطالب و یارانش کشته شد.

 

زندگی هرمزان بر نویسندگان بسیاری تأثیر نهاده است (بسنجید با شعری در اغانی، ج 4، ص 126، كه وی را به پایه و مرتبه‌ی شاهان ایران و قیصران روم بالا برده است)، و دو نویسنده‌ی سده‌ی نوزدهمی اروپایی نیز داستان‌هایی را درباره‌ی او نوشتند. (دانشنامه‌ی ایرانیكا، ج 12).

 



 

 

هرمزان لر تبار

 

به گفته تاریخ طبری , جلد ۵ , صفحه ۱۸۰۲ و دنباله عمرو گوید:هرمزان یکی از خاندان های هفتگانه پارسی (ایرانی) بود و قوم وی مهرگان قزق بود و ولایت اهواز و این خاندانها بجز دیگر مردم پارسی بودند!!!(این گفته مشخص هست لرها پارس نبودند و از قومی غیر فارس یعنی عیلامی هستند.)

تاریخ سرزمین ایلام نوشته دکتر ناصر داد در صفحه ۱۳۹ میگوید:هرمزان سردار معروف ایرانی که سرانجام به اتهام قتل عمر کشته شد اهل صیمره ( دره شهر ) بود. توجه داشته باشید,که در آن زمان به لرستان ماسبذان می گفتند و به پشتکوه مهرگان قزق گفته میشد.

احمد لطفی در کتاب "شیوه های همیاری در غرب ایران سینه به سینه" در صفحه ۵ نقل میکند:صیمره محیط گرم سیری شاهان ساسانی بوده است هرمزان صیمره در قلعه چه (قلاچه) شیخ مکان بوده است و بعدها توسط حمله مسلمین اسیر شده است.

در مرآت البلدان صفحه ۴۲۷ آمده است که هرمزان لر اهل مهرگان گذگ صیمره لرستان بود او عم زاده ی یزدگرد ساسانی بود.

دکتر عبدالحسین زرینکوب در کتاب "دو قرن سکوت" ( تهران:انتشارات سخن , ۱۳۸۹ ) ، صفحه ۷۲ مینویسد:از کسان و نزدیکان یزدگرد ساسانی , یکی هرمزان نام داشت و گفته اند که خال شیرویه  پسر خسرو بود و در درگاه وی قربی و مکانتی تمام داشت.

 

 

هرمزان به یزدگرد شاه ساسانی گفت: تازیان از جانب حلوان بر ایران تاخته اند و کاری بزرگ از پیش برده اند و در آنجا با اعراب نمیتوان برآمد اما جمعی از این قوم (تازیان) در حدود اهواز هستند که سرداران دلیر و سلحشور ندارند و تاب حمله ما را نیارند اگر شهریار دستوری دهد من بدان دیار بروم و لشگر گرد آورم و با سردار تازیان که ابوموسی اشعری نام دارد درآویزم و او را بشکنم و از فارس و اهواز مالی و لشکری فراز آورم , یزدگرد شاه ساسانی این پیشنهاد را از هرمزان بپسندید و بپذیرفت و او را با گروهی بدان مهم نامزد کرد و با مال و سپاه بدان صوب گسیل داشت. آنگاه هرمزان برفت تا به شهر شوشتر رسید. آنجا فرود آمد و بفرمود تا حصار آن عمارت را ترمیم کردند و پس از ذخیره فراوان آذوقه , مردم بسیار فراهم آورد. ابوموسی نیز چون از این آگاه شد نامه به عمر نوشت و از آنچه رفته بود آگاهی داد. عمر به عمار بن یاسر که به جای سعد او را ولایت کوفه و سواد داده بود , نامه نوشت و فرمود که با نیمی از سپاه خویش به ابوموسی پیوندد. چون سپاه عرب بر ابوموسی گرد گشت بر در شوشتر فرود آمد و هرمزان را در حصار گرفت , هرمزان بیرون آمد و جنگ درپیوست. کشتاری عظیم رفت و سپاه، ایران به دلیل کثرت تازیان بشکست و به اندرون شهر پناه گرفتند. ابوموسی دیگر بار شهر را در حصار گرفت و این محاصره مدتی دراز کشید و نزدیک بود که لشکر تازیان ستوه شود و از کار بازماند اما خیانت یک شوشتری کار را به کام اعراب کرد.

شوشتری ها محلی را زیارت میکنند بنام پیر فتح و عقیده دارند که صاحب این گور سلطان محمد علمدار است که در روز فتح شوشتر با براء بن مالک سردار تازیان همراه بوده و بالاتر از همه ی اینها همین مردم شوشتر مزاری را به عنوان امامزاده زیارت میکنند که بنام پیر بلد معروف است اعراب پس از آنکه برای فتح شوشتر عازم شدند و آن شهر را محاصره کردند , مردم شوشتر چون بشنیدند قبل از رسیدن لشکر تازیان , خارهای سه پهلو آهنین بسیار ساختند و در صحرا پاشیدند. این نخستین استفاده از میخهای سه پهلو در جنگ است. در تاریخ ما زمان بابک خرمدین از این میخها افشین بکار میبرد که بنام خسک آهنین یاد شده است. چون قشون تازیان خالی الذهن به شوشتر رسیدند خارها به دست و پای اینان نشست متحیر گردیدند و مدتی در آنجا توقف نمودند تا آنکه شخصی از اهل شوشتر , خفیه بیرون آمده از عساکر تازیان امان گرفت و ایشان را به راهی دیگر بلدیت نمود که تا سر پل رسیدند و گویند پیر بلدی که مزار او در شوشتر معروف است همان شخص خاعن به ایران است. اگر حرامزاده نباشد راه بیدخون را کسی نداند.

 

در کتاب سیر تاریخی آیین ایران باستان نوشته کیوان سالمی فیه , صفحه ۱۵۲ آمده است که در نبرد قادسیه زمانی که رستم فرخزاد سخت در حال جنگ با تازیان بود و پیروزی ایرانیان نزدیک بود ناگهان ۴ هزار دیلمی که گارد مخصوص را تشکیل میدادند از جنگیدن سرباز زدند و متواری شدند و پس از شکست سپاه ایران جانب تازیان را گرفتند!!!

مهندس مهدی بازرگان در کتاب سازگاری ایرانی مینویسد:‌ ایرانی تسلیم اسکندر مقدونی شد و آداب یونانی را پذیرفت , اعراب که آمدند در زبان عربی کاسه داغ تر از آش شدند و صرف و نحو نوشتند!!! یا کمر خدمت برای خلفای عباسی بستند و دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی رساندند و در مدح سلاطین ترک چون سلطان محمود غزنوی آبدارترین قصاید را سرودند و غلام حلقه به گوش چنگیز و تیمور و فرزندانشان شدند و به رنگ تازه درآمدند و به هر کس و ناکس تعظیم خدمت کردند!!!

روزی مردی از بزرگان شوشتر پنهانی از شهر بیرون آمد و نزد ابوموسی اشعری رفت و گفت اگر مرا به جان و مال و فرزند زینهار باشد در گرفتن شهر تو را یاری کنم. ابوموسی او را زنهار داد. این مرد شوشتری که سینه یا سیه یا سیامک نام داشت گفت باید نخست یکی از یاران خویش با من بفرستی تا او را به درون شهر برم و همه جای ها را بدو بنمایم آنگاه تدبیر کار کنیم!!! ابوموسی یاران را گفت از شما کیست که از جان خویش بگذرد و با این شوشتری برود تا مگر جان جمعی را برهاند و یا خود به بهشت رود؟ مردی از بنی شیبان نامش اشرس بن عوف برخاست و با سینه از راه پنهان به شهر درون رفت سینه او را به خانه خویش برد و طیلسانی در او بپوشید و گفت اکنون باید که با من از خانه بیرون آیی و چنان فرانمایی که گویی یکی از چاکران من باشی , مرد عرب چنان کرد و سینه بدین حیله او را در همه شهر بگردانید حتی یکبار بر در کاخ هرمزان گذشتند.اشرس این همه بدید و سپس با سینه بخانه بازگشتند و به نزد ابوموسی رفتند. اشرس به ابوموسی گفت اکنون دویست کس از اعراب را با من بفرست تا پنهانی داخل شهر شویم و با نگهبانان درآویزیم و دروازه بگشاییم و لشکر عرب داخل شهر شوشتر شود. تازیان پنهانی به شهر رفتند و با نگهبانان درآویختند و دروازه بگشادند تا عربان وارد شوند و شمشیر در خلق نهادند در این گیرودار هرمزان که طعمه خیانت یکی از هموطنان گشته بود به سختی جنگید و سرانجام به قلعه درون شهر گریخت ابوموسی او را محاصره کرد و هرمزان را در آن قلعه هیچ ذخیره نماند ولی به آسانی خود را تسلیم نکرد بلکه به این شرط تسلیم شد که او را پیش خلیفه عرب ببرند ابوموسی پذیرفت که او را نکشد و به مدینه نزد عمر فرستد تا هر رفتار که خلیفه خواهد با او چنان کند (تاریخ ابن اثیر , حوادث سال ۱۷ هجری ).

شهر شوش هم با خیانت بدون جنگ به تصرف تازیان درآمد طبری در جلد دو , صفحه ۱۸۵ خیانتی را که سبب شکست ایران شد را به سیامک دیلمی نسبت داده است. هرمزان جنگها و زد و خوردهای فراوانی با اعراب کرد و در چندین نبرد اعراب را شکست داد و دو پسرانش آذین و سام هر دو در میدان نبرد کشته شدند ولی هرمزان نمیخواست مفت بمیرد او در پی بهانه مرگ خود بود.

مردان بزرگی چون هرمزان در لرستان  هستند که عمر آرزو میکند که ایکاش کوهی از آتش میان تازیان و لرستان باشد که برای همیشه به هم دسترسی نداشته باشند.

در کتاب فتوح البلدان بلاذری به تصحیح دکتر صلاح الدین المنجذ چاپ ۱۹۵۶ قاهره , صفحه ۴۶۸ آمده است که هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان و جبال (لرستان) انجام وظیفه میکرد او یکی از فرماندهان جنگ قادسیه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی که هرمزان در نتیجه ی خیانت یک نفر از بزرگان شهر شوشتر با وضعی نا امید کننده روبرو شد , نخست در قلعه ای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری فرمانده ی تازیها آگاهی داد که هر گاه او را امان دهد خود را تسلیم وی خواهد کرد.ابوموسی اشعری نیز موافقت کرد که از کشتن او بگذرد و وی را به مدینه نزد عمر بن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد. با این وجود ابوموسی اشعری دستور داد تمام ۹۰۰ نفر سربازان هرمزان را که در آن قلعه اسیر شده بودند را گردن بزنند!!! پس از اینکه تازیها هرمزان را وارد مدینه کردند , لباس رسمی هرمزان را که ردایی از دیبای زربفت بود که تازیها تا آن زمان به چشم ندیده بودند به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را که آذین نام داشت بر سرش گذاشتند و وی را به مسجدی که عمر در آن خفته بود بردند تا عمر تکلیف هرمزان را تعیین سازد .

 

عمر در گوشه ای از مسجد خفته و تازیانه ای زیر سر خود گذاشته بود ( عمر اولین فرد عرب بود که تازیانه دستش گرفت) هرمزان پس از ورود به مسجد نگاهی به اطراف انداخت و پرسش کرد:پس امیرالمؤمنین کجاست؟ تازیهای نگهبان به عمر اشاره ای کردند و پاسخ دادند:مگر نمی بینی آن امیرالمؤمنین است. سپس عمر از خواب برخواست. عمر نخست کمی با هرمزان گفتگو کرد و سپس فرمان داد او را بکشند!!! هرمزان درخواست کرد پیش از کشته شدن به او کمی آب بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت کرد و هنگامی که ظرف آب را به دست هرمزان دادند او در آشامیدن آب درنگ کرد. عمر سبب اینکار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد , بیم دارد در هنگام نوشیدن آب او را بکشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد کشته نخواهد شد. پس از اینکه هرمزان از عمر این قول را گرفت , آب را بر زمین ریخت. عمر نیز ناچار به قول خود وفا کرد و از کشتن او درگذشت. این باعث به وجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین یعنی زندگی دوباره به شخصی داده میشود تا مسافر برود و سالم بماند.

 

 

 

باری هرمزان لر در همان صدر اسلام اعتقاد داشت که پیروزی تازیان به برکت اسلام نصیب عرب شده است علاوه بر جنبه های دینی این تکاهی و تسامح و خیانت بزرگان و بسیاری از متعینین و ثروتمندان و دهقانان روزگار زمان هرمزان بود که زمینه را برای تسلط اعراب بیابانگرد فراهم ساخت. در تذکره ی شوشتری صفحه ۱۷ آمده است که هرمزان به عمر گفت به برکت اسلام حق تعالی با شماست , غلبه شما به آن سبب است نه به قوت این سپاه ک…برهنه بی استعداد!!!

 

وقتی که فیروز نهاوندی عمر را با کارد حبشی با ۶ ضربه کشت , چند نفر گفتند که خنجر حبشی ( خنجر دو سر که دسته در میانه دارد ) را در دست هرمزان دیده اند و خود عمر هم این را تأیید کرد پس عبدالله پسر عمر به خانه هرمزان رفت و با اینکه مسلمان شده بود و قرآن را نزد عباس ابن عبدالمطلب آموخته بود همراه با زن و طفل خردسالش سر برید. بدین گونه بود مردی که تا آخرین قطره خون خود را در راه ایران جانفشانی کرد و نخواست ننگ بردگی بیگانه را بر خود هموار کند و در جستجوی بهانه مرگ بود و سرانجام بهانه مرگ خود را بدست دشمنان ایران داد و او هم مثل صدها هزار ایرانی فدا شد.

 

روحش شاد...

 

 

 

4 نظر

  • علی فرخی

    mشیر زرد زونین زید بیاین وا دیارس ✊


  • جعفری

    درود بر لرستانات


  • امیدگودرزی منجزی بختیاری

    بادرود و سپاس لرها تا جائی که توان داشتند از مملکتشون دفاع کردن و براش خون دادند


  • محمد

    درود بر همه بزرگان لر یه سوال داشتم ایا اعراب توانستن به لرستان بیان و لرستان رو تصرف کنن یا نتونستن لرستان تصرف کنن؟؟؟



آخرین مقالات