چهار شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹ ساعت

نشریه فرهنگی تحلیلی نگین زاگرس معرف مردمان لر

رضا شاه عامل انگلیسی

رضاخان حکومتی تمرکز گرا ، مستبد و دیکتاتوری را تشکیل داد که تمام دستاوردهای انقلاب مشروطه را از میان برد. کودتای رضاخان زاییده و مخلوق مستقیم سیاست انگلیس بود تا با تقویت حکومت مرکزی ایران را به عنوان سپر دفاعی هندوستان در مقابل توسعه نفوذ شوروی کمونیستی علم کند.

رضا شاه عامل انگلیسی

کودتای رضا خان در اسفند 1299 خورشیدی زاییده و مخلوق مستقیم سیاست انگلیس بود تا از ایران به عنوان سپر دفاعی هندوستان در مقابل توسعه نفوذ شوروی و کمونیستی استفاده کند.  ظهور سلسله پهلوی و تشکیل حکومتی تمرکز گرا، مستبد، سلطه گر و شاه محور که تمام دستاوردها و آرمان های انقلاب مشروطه را که عمدتا توسط لرها بوجود آمده بود تا ایرانی فدرالی را تاسیس کنند را زیر پا نهاد و ایران را به قبل از مشروطه برد. رضا شاه جز از راه خون ریزی هرگز نمی توانست به قدرت برسد.

اقدامات تجدد مآبانه او متاثر از افکار درون زا و متکی به فرهنگ بومی نبود بلکه برامده از افکار غرب گرایانی بود که تنها راه نجات را تقلید و پیروی از الگوهای غربی میدانست.

کودتای رضا شاه وابسته به سیاست شرقی بریتانیا بود.  مصطفی فاتح در کتاب «پنجاه سال نفت ایران» صفحه 16 مینویسد: انگلستان هم صلاح منافع خود را درین میدانست که در ایران حکومت مقتدری بوجود اید تا از نفوذ افکار انقلابی و از دست دادن منافع نفتی جلوگیری کند نقشه هایی طرح و اجرا شد که بقول سیاستمندان و نویسندگان خارجی و بقول خود انگلیسی ها مظهر بدوی ان کودتا و سپس حکومت بیست ساله بود .

یحی دولت آبادی در کتاب «حیات یحیی» جلد4 صفحه 115 مینویسد: کمیته اهن که در اصفهان تحت نظر کنل هایک انگلیسی و با شرکت فیروز میرزا نصرت الدوله تشکیل شده بود با سید ضیاء الدین طباطبایی روزنامه نگار طرفدار انگلیس در رابطه بود تا مقدمات دست گرفتن قدرت حکومتی و اجرای روح قراداد 1919 را فراهم کند.

حسین مکی در کتاب «تاریخ بیست ساله» جلد یکم صفحه 202 به نقل خاطرات افسر ارشد ایرانی لشکر قزاق که در قزوین شاهد ملاقات رضا شاه با ژنرال آیرون ساید و دیگر افسران انگلیسی بود میپردازد.

ملک الشعرای بهار هم در تاریخ احزاب سیاسی ایران صفحه 188 نیز از قول تلگرافچی اردوی قزاق منجیل، از حضور بلند مدت شبانه رضا شاه در اردوی انگلیسی ها سخن میگوید.

ژنرال آیرون ساید فرمانده نیروهای انگلیسی در شمال ایران در کتاب «خاطرات و سفرنامه های ژنرال آیرون ساید» ، صفحه 14  با افتخار می پذیرد که در واقع او طراح اصلی کودتاست.

فتح الله اسفندیاری در کتاب رستاخیز ایران صفحه 4 مینویسد : در خبری که روزنامه تایمز در 6 اسفند 1299 شمسی نقل کرده است جنبه جانبداری نسبت به کودتا وجود دارد: تلگرافی که در تاریخ در تاریخ 21 فوریه از یک منبعی انگلیسی از تهران به لندن رسیده اشعار میدارد که سه هزار تن از قزاق های شجاع و زبده ایرانی از پادگان های قزوین و همدان به فرماندهی رضا قاطرچی میرپنج در همان روز به طرف تهران حرکت کرده اند .

در کتاب «ظهور سلطنت پهلوی » جلد دوم صفحه 76 آمده است که: تحقیقات جدیدتری درباره بقدرت رسیدن رضاشاه بر نقش یک هندی زرتشتی پارسی تبار به نام اردشیر جی ریپورتر تکیه میکند وی یکی از برجسته ترین کارشناسان سیستم اطلاعاتی انگلستان در ایران بود و طی اقامت طولانی در کشور از سال 1893 میلادی درباره شخصیت های سیاسی و نظامی مشروطه و سال ها بعد از ان مطالعه میکرد او رضا پالانی را بعنوان بهترین کاندیدای حکومت انتخاب و به ژنرال آیرون ساید معرفی میکند. اردشیر جی ریپورتر تا اخرین سال حیاتش (1311 شمسی) بعنوان مشاور برجسته و رابط سیاسی انگلستان با رضا پالان عمل کرده است . همچنین این تحقیقات بر نقش عوامل ایرانی انگلیس ها از جمله: میرزا کریم خان رشتی (خان اکبر)، و سردار محبی در معرفی رضا پالان به انگلیسی ها و زمینه سازی برای به قدرت رسیدن وی از طریق کمیته زرگنده تاکید میکند.

کمیته زرگنده که از طریق میرزا کریم خان و سید ضیاء روابط ویژه ای با  عناصر انگلیسی داشت و موظف بود تا طرح ایجاد تمرکز در دولت ایران را اجرا کند . به این ترتیب سپهدار رشتی (فتح الله اکبر) به ریاست وزرا و وزارت کشور منصوب شد.

مهدی بامداد در کتاب « شرح حال رجال ایران» جلد سوم صفحه 53 مینویسد: در 1299 چون قرار بود که کودتا شود او (سپهدار رشتی) به دستیاری میرزا کریم خان رشتی، پسر عمویش که با جاهایی ارتباط کامل داشت روی کار آمد.

علاقمندان میتوانند از طریق دو لینکی(متن ابی رنگ) که در زیر قرار داده شده است جنایات و ظلم هایی که در زمان پهلوی  اول و دوم به لرها شده را مورد مطالعه قرار دهند

 

کشتار و غارت لرها به دست قشون رضا شاه

و لینک زیر

برخوردهای امنیتی و مرگهای مشکوک نخبگان بختیاری در اواخردوره پهلوی

32 نظر

  • هویت ملی در عصر رضاخانی

    هویت ملی در پندارها و ساختارهای یک جامعه از طریق اعتقادات ، المان ها و نهادهای اجتماعی نمود می یابد. هویت ملی ایرانی که در صد ساله اخیر و بعد از تشکیل دولت مدرن در ایران توسط دولت و روشنفکران بازخوانی شده است بر عنصر تاریخ بیش از سایر عناصر تکیه دارد. دولت مدرن رضاخانی در آغاز قرن کنونی سعی در گردآوری عناصر و نمادهای تاریخی خاص و ترویج و تبلیغ آنها در سرزمین ایران و ترویج نوعی هویت و تعریف ایرانی داشت و هدف یکپارچگی و همبستگی ایران را حول این مفاهیم و تثبیت شکل حکومتی سلطنت و شخص رضاخان را دنبال میکرد. هویت ایرانی بازخوانی شده در عصر رضاخانی را نه با عناصر تثبیت شده بلکه باید با عناصر و مفاهیم حذف شده شناخت. در هویت ملی با تعریف رضاخانی ، تاریخ و زبان و مشاهیر اقوام ایران حضوری ندارند ! بخصوص در بخش هویت تاریخی به وضوح دست حذف را میتوان دید ! تاریخ هفت هزار ساله ایران را به ۲۵۰۰ سال تقلیل داده و نام تاریخ پیش از هخامنشیان را دوره پیش از تاریخ نام نهاده اند حال آنکه در جغرافیای بلاد لر نشین پیش از هخامنشیان ، تمدن عیلام حضور بسیار گسترده تر و دیرپاتر داشته و امروزه نیز دهها برابر هخامنشیان آثار به جا مانده دارد ! تمدن مفرغ لرستان که صدها برابر بیش از هخامنشیان آثار بر زمین مانده دارد امروز هیچ اثری در کتب درسی و فهرست افتخارات ملی ندارد چون هویت ملی رضاخانی تاریخ پیش از هخامنشیان را پیش از تاریخ نام نهاده و از هویت ملی حذف کرده است. در پندار کودک دبستانی ایرانی اینگونه نقش بسته که دوران اوج تمدن ایرانی دوره هخامنشیان و ساسانیان است و دوران پیشا هخامنشی دوران تاریک غیر قابل التفاتی است که حضورش بر افتخارات ملی چیز چندانی نمی افزاید! به تبع حذف اقوام از منظومه هویت ایرانی ، در ساختارها و نهادهای ملی آنچه مربوط به نقش اقوام در هویت ملی است حذف گردیده و ما امروزه نه تنها فرهنگستان زبان ترکی ، لری ، کردی و عربی نداریم بلکه وزیر آموزش و پرورش تکلم به زبان اقوام را خطری بزرگ مینامد !!! در نمادها و المانها نیز هویت ایرانی رضاخانی شامل معدود نمادهای لایتغیر است. فردوسی ، حافظ ، سعدی ، نظامی ، مولوی ، خیام و عطار و چند شخصیت دیگر که بعد از انقلاب چندین شخصیت روحانی نیز به جمعشان افزوده شده معدود اسامی هستند که به وفور در سرتاسر ایران بر تابلوی میدانها ، مدارس و بیمارستانها نقش بسته اند. تا جایی که هر کسی میداند همه ی شهرها حتمأ میدان فردوسی و خیابان شریعتی و بیمارستان مطهری و کوچه تختی دارند و حتمأ مدرسه ای بنام سعدی و حافظ و مولوی در هر شهری وجود دارد ! فقر نامگذاری و کمبود اسم در شهرهای ایران هویداست. در نمادها و المانها نیز جایی برای اقوام ایرانی لحاظ نشده است در لرستان بزرگ هیچ کوچه ای بنام اساطیر این منطقه از تمدن عیلام باستان ، تمدن کاسیت ، تمدن علیمایید ، حکومت اتابکان لر بزرگ و کوچک و حتی سرداران بنام مثل سرداراسعد بختیاری ، سردار مریم ، علیمردان خان و … نیست چرا که این مفاهیم در تعریف رضاخانی از هویت ملی از منظومه هویتی اخراج شده اند ! هویت ملی مفهومی سیال و تغییر پذیری است که هر عصر باید بازخوانی شود اما قالبی که رضاخان و روشنفکران پیرامونش از هویت ملی شامل عناصر معدود ( زبان فارسی ، تاریخ پس از هخامنشی و مذهب با خوانش مناطق فارس نشین و کویر مرکزی ) ساخته و پرداخته اند برای روشنفکران ایرانی همچون وحی منزل است که هیچ گفتگویی درباره بازخوانی آن را بر نمی تابند و هرگونه سخن جدیدی حول هویت را در تعارض با ایرانیت مفروض میدارند! حذف هماهنگ و یکپارچه داشته های اقوام ایرانی از تعریف رسمی هویت ملی و تبلیغ صد ساله این تعریف ناقص از روز اول باعث شکلگیری دو منطقه ی ایرانی شده است " مناطق بیشتر ایرانی" و" مناطق کمتر ایرانی" ! مناطق بیشتر ایرانی مناطقی هستند که نامها و مفاهیم دست چین شده هویت ملی رضاخانی از جغرافیای آن مناطق برخاسته اند و تعریف جدید ایران بعد از رضاخان با نام این مناطق عجین است و یک خارجی به محض ورود به ایران برای شناخت بیشتر کشور ، مستقیم راهی این مناطق میشود ، مستقیم به شیراز یا اصفهان یا کاشان میرود یا به یزد و توس ! و در تمام سفارت خانه های ایران در خارج از کشور تنها شهرهای مرکزی فارس زبان به عنوان شهرهای مقصد گردشگری به تورهای خارجی معرفی میگردند ! منطقه کمتر ایرانی مثل بلاد لر نشین جایی است که نامش در تعریف هویت ایرانی بسامد تکرار پایین تری دارد و در کتب درسی ، در روزنامه ها و در رایزنی های فرهنگی ایران نامش حاوی افتخار تاریخی خاصی برای ایران نیست و در داخل ایران هم در عملی سازمان یافته و از پیش تعیین شده نام لر را مترادف با فقر و محرومیت و بیکاری و جوک و تحقیر میکنند تا شهروند لر تبار از هویت خودش بیزاری جوید و به گروه قوم برتر یعنی فارس بپیوندد. با آنچه گفته شد میتوان پاسخ این سوال را دریافت چرا حذف میدان شاپورخواست( نام تاریخی خرم آباد در دوره ساسانی ) و تغییر نامش به میدان پلیس و حذف نماد تاریخ قوم لر از این میدان چنان واکنشی را در سطح ملی برنینگیخت که مثلأ حذف مجسمه فردوسی از یکی از شهرهای کوچک آذربایجان شرقی میتوانست برانگیزد؟ چرا روشنفکران و رسانه های ایرانی که واکنش های شدیدی به توهین یا حذف برخی از عناصر هویتی دارند حذف شاپورخواست را حتی پوشش خبری هم ندادند؟ چون لرستان از دید هویت ملی رضاخانی منطقه ی کمتر ایرانی است ! و این را شهردار و پلیس این مناطق نیز ناخوداگاه باور دارند لذا از تبعات حذف نامها و نمادهای هویتی در لرستان ترس و ابایی نداشته و میدانند در جایگاه پاسخگویی به هیچ پرسشگری قرار نخواهند گرفت


  • جنایات رضاخان میر پنج

    جنایات رضاخان میرپنج:تغییر حکومت از مشروطه به استبدادی / بستن روزنامه ها و مجلات مستقل / تصویب اینکه هر شکایتی که در مطبوعات چاپ شود دیگر در دادگاه رسیدگی نشود / از بین بردن احزاب سیاسی / ساخت زندان سیاسی قصر / کشتار مردم در مسجد گوهرشاد مشهد / لشکر کشی به بلاد لر نشین و نسل کشی مردم لر در کهگیلویه و بویر احمد ، چارمحال بختیاری و لرستان / بمباران هوایی شهرهای خرم آباد ، باغملک ، ایذه و مسجدسلیمان / تقلب در انتخابات مجلس و برگزاری انتخابات فرمایشی / زمین خواری و تصاحب املاک مرغوب در اقصی نقاط ایران / دزدی پول فروش حاصل از نفت جنوب / سرکوب قیام میرزا کوچک خان جنگلی / قتل آزادی خواهان مثل:میرزاده عشقی ، فرخی یزدی ، سردار اسعد ، علیمردان خان بختیاری ، کلنل پسیان ، مدرس و … / کشف حجاب اجباری و تضعیف سنتهای بومی ایران / واردات کالاهای خارجی و تضعیف بنیه داخلی اقتصاد ایران / هدر دادن ثروت مملکت در خرید تجهیزات کهنه و از رده خارج شده نظامی و …


  • در یک مرداب متعفن گل رز نمی روید !

    در کتاب اسرار دربار پهلوی ، نوشته احمد پیرانی ، صفحه ۴۱۲ ، با اشاره به کتاب خاطرات فرح دیبا ( دختر یتیم ) او مطلب مهمی راجع به خصوصیات "حسین معتمدی منوچهری تنکابنی" معروف به ارتشبد بهرام آریانا ذکر میکند که سال ۱۳۴۱ عشایر لر و قشقایی فارس را زیر بمباران هوایی قتل عام کرده بود. فرح دیبا میگوید:من براساس تجربه شخصی ام به این نتیجه رسیدم که بزرگترین ضعف مردها در برابر زنهاست ! بهرام آریانا از معدود افسران ارتش بود که به خاطر ابراز لیاقت و رشادت درجه گرفت. در جنگ با عشایر فارس بیش از ۳۰ هزار قبضه اسلحه از آنها گرفته بود و صدها نفر از آشوبگران را مقتول ساخته بود ! خودش در حضور محمدرضا گزارش جامعی از عملیاتش داد و گفت که چگونه با جنگجویان فارس رفتار کرده و در میدان جنگ آنها را کشته است ! این مرد نظامی با این بزرگیها که داشت به معنای واقعی یک عیاش و بهتر بگویم یک هرزه بود. او یک زن سیاه چرده و زشتی داشت که دختر فهیم الملک بود آریانا در زمانی که تازه از دانشکده ی افسری فارغ التحصیل شده بود بخاطر مال پدری و ثروتی که این زن داشت با او ازدواج کرده بود. اما نسبت به او وفادار نبود و تا آنجا که میتوانست با زنان و دختران زیر دستش رابطه برقرار میکرد. فردوست که رییس دفتر ویژه اطلاعات بود اخبار زیادی می آورد که چگونه بهرام آریانا افسران زیر دستش را مجبور میکند زنان و دختران خودشان را در اختیار او قرار دهند مثلأ یک افسری نیاز به پول یا خانه سازمانی یا پست و درجه داشت علنأ بهرام آریانا به او میگفت:خانمت را بفرست بیاید در این مورد با او صحبت کنم !!! بعضی مواقع که چشمش زن یا دختری را میگرفت شوهر یا پدر او را دچار مشکل میکرد مثلأ ناگهان یک فرمانده مقیم تهران را به خاش در مرز افغانستان منتقل میکرد و بعد با گرفتن" رشوه جنسی" او را به تهران برمیگرداند ! پس از بازنشستگی در سال ۱۳۴۸ هم با ثریا عصار ازدواج کرد و نام او را به آریانوش تغییر داد ! زیاده روی ارتشبد بهرام آریانا در هوسرانی و عیاشی موجب بروز شایعات زننده ای در جامعه آن روز ایران شد و چون این شایعات موجب بی آبرویی ارتش میشد محمدرضا آریانا را احضار و به او دستور داد ایران را ترک کند ! آریانا ابتدا ۳ ماه به اسراییل و سپس به پاریس رفت. آریانا اسراییل را خیلی دوست داشت و زمان ریاستش بر ستاد ارتش کمکهای زیادی به اسراییل کرد ( آریانا در پروژه شکوفه کمک یک میلیارد دلاری به اسراییل کرد ) بهایی ها هم خیلی به آریانا علاقه داشتند چون جد مادری اش در اصفهان به باب رهبر بهاییان پناه داده بود. اما ساواک و دفتر اطلاعات ویژه گزارشات و عکسهای مستندی را پیش محمدرضا آوردند که نشان میدادند آریانا دچار انحرافات بیمارگونه جنسی شده و افسران جوان و گاهی حتی گماشته های منزل خود را وادار به انجام عمل جنسی با خودش و همسرش میکند !!! و مجالس فساد دسته جمعی در منزلش به راه می اندازد. موضوع فساد جنسی ارتشیان بلند پایه در آن موقع به یک مشکل حاد تبدیل شده بود و گزارشات زیادی داشتیم که نشان میداد افسران عالی رتبه ارتش گماشته هایی را به منزل خودشان میبرند و با آنها روابط غیر عادی جنسی برقرار میکنند !!! اما موضوع آریانا خطرناک بود و مسأله برپایی بزمهای جنگ وار جنسی در خانه او به بحث روز در میان افسران ارتش تبدیل شده بود. بهرام آریانا غرق در عیاشی و شهوترانی بود و روزگار خود را در پاریس ( شهر عشاق جهان ) میگذرانید. او بعد از انقلاب یک گروه تروریستی بنام آرا در شهر وان ترکیه تشکیل داد و عده ای از علاقمندان به سلطنت از جمله:سالار جاف ، سردار جاف و دکتر حسن جاف که هر سه کرد بودند را در کنار خود جمع کرد اما آریانا ۱۰ میلیون دلار از پولهای اهدایی را بالا کشید و مدتی بعد در ۸۰ سالگی در پاریس به درک اسفل السافلین رفت.


  • روابط رضاخان با بختیاریها

    دکتر داریوش رحمانیان در کتاب ایران بین دو کودتا ، صفحه ۱۳۰ مینویسد:رابطه رضاخان با لرهای بختیاری متفاوت بود و خلع سلاح این ایل نیرومند به گونه ای دیگر صورت گرفت. در سالهای پس از انقلاب مشروطه ، بختیاریها نیرومندترین ایلات کشور بودند و سران آنان در دولت و امور سیاسی و اداری ایران نفوذ و اقتداری چشمگیر داشتند. شرکت نفت ایران و انگلیس با آنان مناسباتی ویژه داشت چون اکثر مناطق نفت خیز در خاک بختیاری بود و حتی شرکت نفت با آنان قراردادهایی درباره نفت و محافظت از تأسیسات نفتی منعقد کرده و شرکت تابعه ای به نام " شرکت نفت بختیاری" با ۴۰۰ هزار سهم یک لیره ای تشکیل شد تا در اراضی دارای نفت واقع در قلمرو بختیاری و جدا از مناطق عملیاتی شرکت بهره برداری اولیه فعالیت نماید! هنگامی که تصمیم رضاخان برای سرکوب شیخ خزعل جدی شد برای اینکه لرهای بختیاری را با خود همراه کند و از احتمال هواداری آنان با شیخ خزعل بکاهد در شهریور ۱۳۰۳ جعفرقلی خان سردار اسعد را به عنوان وزیر پست و تلگراف به کابینه جدید خود وارد کرد ( برآمدن رضاخان ؛ سیروس غنی ، صفحه ۳۵۲ ) سردار اسعد بعدأ در دولت فروغی نیز در همین مقام بود و در کابینه مخبرالسلطنه نیز به وزارت جنگ رسید. افزون بر این رضاخان از اختلاف و صف بندی میان خوانین جوان بختیاری ( که گرایشاتی به آلمان داشتند ) با خوانین کهنسال و نیز از تفرقه میان طوایف چهارلنگ و هفت لنگ بسیار بهره برد و سیاست خلع سلاح و سپس اسکان یا تخته قاپو کردن را درباره آنان به پیش برد! سیاست تفرقه اندازی میان لرهای بختیاری به ویژه در شورش بزرگ عشایری جنوب در سالهای ۱۳۰۷ _ ۱۳۰۹ شمسی ، بسیار به دولت رضاخان کمک کرد و اتحاد موقتی آنان را از میان برد ( رضاشاه و شکلگیری ایران نوین ؛ استفانی کرونین ، صفحه ۳۶۰ ) . شورش عشایر جنوب تا دو سال ( از ۱۳۰۷ تا ۱۳۰۹ ) دولت رضاخان را به سختی آزار داد. جنگ دورگ مدو میان بویراحمدیها و ارتش رضاخان در پاییز ۱۳۰۷ که به شکست سنگین نیروهای رضاخان انجامید سرآغاز رشته برخوردهایی بود که به شورش عشایر جنوب ( اعم از لر و قشقایی ) انجامید. قشقاییها در نبرد پل خان ( اواخر خرداد ۱۳۰۸ ) نیروهای سرلشکر حبیب شیبانی را شکست دادند و فرودگاه نظامی شیراز را به آتش کشیدند. دولت در برابر قشقاییها انعطاف نشان داد که دلیلش شورش لرهای بختیاری بود. بختیاریها از پرداخت مالیات خودداری و به سوی فریدن و دهکرد ( شهرکرد ) حرکت کردند. طوایف بختیاری موقتأ کشمکشهای دیرینه خود با یکدیگر را کنار نهاده و در برابر خطر فاشیسم رضاخانی و دولت تمامیت خواه مرکزی به اتحاد گراییده بودند. سردار اسعد در این زمان وزیر جنگ بود. امیر جنگ به همراه سردار ظفر ، سردار محتشم و مرتضی قلیخان به نمایندگی از سوی رضاخان به گفتگو با علیمردان خان بختیاری چهارلنگ پرداختند. در عین حال دولت تصمیم به رویارویی نظامی با شورشیان گرفت و تلاش کرد تا دهکرد را بازپس گیرد ،اما نیروهای دولتی در سفیددشت به محاصره افتادند و اوضاع به وخامت گرایید. جالب اینکه در این مرحله زمزمه های جمهوری خواهی برخواست و شایع شد که شورشیان جنوب میخواهند سلطنت را براندازند و ایران را جمهوری کنند ( خاطرات و خطرات ؛ مهدی قلی هدایت ، صفحه ۳۸۳ ) .شورش لرهای بختیاری به مرحله بسیار خطرناکی رسیده بود و رضاخان از آمدن ناراضیان به سوی اصفهان و سپس تهران نگران شده بود به همین خاطر صمصام السلطنه و امیر مفخم از خوانین کهنسال بختیاری برای گفتگو با شورشیان به منطقه گسیل شدند و ضمن تأمین نامه ای برای سردار اقبال و سردار فاتح فرستاده شد با این امید که آنان را از صفوف ناراضیان جدا سازند. درحالیکه ناراضیان با نمایندگان دولت درباره درخواستهای خود ( بخشودگی ده سال مالیات / معافیت از نظام وظیفه و … ) مشغول گفتگو بودند ، حمله نهایی نیروهای دولتی در ۲ مرداد ۱۳۰۸ انجام شد و سرانجام با بمباران هوایی حلقه محاصره سفیددشت ، شکسته شد و نیروهای دولتی در ۹ مرداد به دهکرد ( شهرکرد ) وارد شدند. مرتضی قلی خان صمصام به حکومت ایالت بختیاری منصوب و عفو عمومی از سوی دولت اعلام شد. چندی بعد علیمرادخان نیز تأمین گرفت و اعتراض و قیام بختیاریها نیز به پایان رسید. در ماههای بعد در تابستان ۱۳۰۹ سرلشکر حبیب شیبانی چندین اردوکشی دیگر برای سرکوب مابقی ناراضیان بختیاری انجام داد. آخرین نبرد با ایلات بویراحمدی در تنگ تامرادی در مرداد ۱۳۰۹ صورت گرفت که هرچند با شکست و تلفات سنگین نیروهای رضاخان همراه بود اما با وساطت بختیاریها به تسلیم و تأمین شورشیان بویراحمدی انجامید. بدین ترتیب شورش عشایر جنوب به پایان رسید. اما رضاخان این قیام را فراموش نکرد و کینه بزرگان بختیاری را به دل گرفت و سر خیلی از بزرگان لربختیاری را به باد داد. سردار اسعد وزیر جنگ نیز در آذر ۱۳۱۲ به اتهام واهی فرستادن اسلحه برای ایل بختیاری و توطعه بر ضد حکومت دستگیر شد و در فروردین ۱۳۱۳ در زندان به قتل رسید ( تاریخ ۲۰ ساله ایران ، جلد ۵ ، صفحه۱۶۶ ) .شمار دیگری از سران عشایر بختیاری با پرونده سازی دستگاه رضاخانی دستگیر ، زندانی ، تبعید و در نهایت به قتل رسیدند سپس به دستور رضاخان و با تصویب مجلس در سال ۱۳۱۳ حقوق نمایندگان ایلات در مجلس نیز سلب شد و با تجدید نظر در قانون انتخابات مقرر گردید تا از آن پس ایلات به نام ایل نماینده ای در مجلس نداشته باشند ! و واحد سیاسی شناخاه نشوند !!! و وکلای آنان به نام پاره ای از شهرهای منطقه شان به مجلس راه یابند ( علی اصغر حکمت ؛ سی خاطره ، به نقل از:تاریخ ۲۰ ساله ایران ، جلد ۶ ، صفحه ۱۶۰ ) . طبیعی بود که در مجلس فرمایشی رضاشاه با آن انتخابات مهندسی شده مجال حضور چهره های شاخص و بزرگان لر داده نمیشد چون مشیء انتقادی به عملکرد او داشتند و افراد سرسپرده و ناتوان به وکالت میرسیدند.


  • تخریب هویت و هستی قوم لر در عصر رضاخانی

    ولع و جدیت روشنفکران دوشادوش نظامیان عصر پهلوی در تخریب همه جانبه هستی اقوام و هویتهای ایرانی ، توضیح قانع کننده ای طلب میکند. ایجاد امنیت ، همه چیزی است که پهلوی تحت عنوان آن ، چهره خشن پروژه ملت سازی را پنهان کرده است. نسل کشی لرها / جابجایی های وسیع جمعیتی / تبعید هزاران نفری ایلات / انقطاع کامل طوایف از زیست بوم اجدادی خود / اعدام دسته جمعی نخبگان قوم لر / تخریب وجهه اجتماعی مردم لر توسط رسانه هایی همچون:رادیو ، سینما ، نشریات / تخریب فرهنگی نام لر در نزد سایر ایرانیان و … که بخشهایی از سرزمین ایران را دچار تغییرات بنیادین اجتماعی و فرهنگی کرد که جز پروژه پاکسازی هویتی و ملتسازی نوین ، نام دیگری نمیتوان بر آن اقدامات نهاد! کوششی که در عصر رضاخانی برای تحقیر و تخریب موجودیت فرهنگی لرها شد ، تلاشی عبث و نافرجام بود که فقط به انباشت کینه های قومی انجامید. وقتی ریشه ها هنوز در خاک چنگ میزدند روشنفکرنماها ( مثل میرزاده عشقی ، ملک الشعرای بهار ، صادق هدایت ، اصغر حکمت و … ) و نظامیان عصر پهلوی مشغول قطع شاخه ها بودند. در تمامی سالهای مدرسه در کتابها ، کودکان غیر فارس ، نشانی از فرهنگ بومی و قومی خود نمی دیدند اما حضور بخش فارس نشین از کشور را چنان پر رنگ می یافتند که لاجرم میپذیرفتند یک شهر مهم در ایران مثل اصفهان هست که به اندازه نصف شهرهای جهان ارزش و آثار تاریخی دارد و مابقی مستحق زیستن زیر سایه نام و آوازه آن شهرند. سی و سه پل ۳۰۰ ساله را بعنوان گل سرسبد معماری جهان به او تلقین کرده اند. دیگر آن دانش آموز لر شاید معبد ۴ هزار ساله چغازنبیل ، دژ شاپورخواست ، حجاریهای کول اشکفت تمدن عیلام و … در نظرش خالی از ارزش میباشد! راهکار خروج از چرخه انحطاطی که رضاخان و اعوان بیسوادش ، ایران را در آن افکنده اند اجماع ملی دلسوزان و بازخوانی هویت ایرانی بر مبنای حقوق و هویت تمامی اقوام ایران است.


  • هولوکاست رضاخان در لرستان

    لرها در قدیم هم ثروتمند بودند و هم نیرومند. اما امروزه برای آنها فقط غرورشان باقی مانده است. چون از ثروت و نیرومندی دیگر خبری نیست. به بعضی از دهات سر زدم تعدادی از لرها به علت ضعف ناشی از گرسنگی حتی ۵ دقیقه هم نمیتوانستند روی پا بایستند. در ایران وقتی میخواهند فقر زدگی را مجسم کنند میگویند:من یک لر هستم. فقر بی اندازه لرها معلول تاراج و چپاول ارتش رضاشاه بود! این تراژدی به سیاست رضاشاه در رابطه با سرکوب و مطبع کردن آنان مربوط میشد! برنامه ای که بالاخره به قتل عام و غارت آنها انجامید. اما تا چه حد شخص رضاشاه مسؤل تراژدی و مصیبتهای وارده بود ، موضوعی است قابل بحث. بعید نیست که او اطلاع کافی نداشت که ارتش او با لرها چه کرده و چه میکنند. شاید هم اطلاع داشت اما چشم و گوش خود را بسته بود! به هر تقدیر یکی از ننگین ترین فصول تاریخ سلطنت رضاشاه به دست یکی از افسران او که بین ایرانیان به قصاب لرستان ( سپهبد امیر احمدی ) مشهور است نوشته شده است. ( ویلیام او داگلاس ، سرزمین شگفت انگیز ، صفحه ۱۵۹)


  • عملیات فتح لرستان

    ناصرالدین شاه قاجار در جواب نامه ظل السلطان فرزند خود ( حاکم اصفهان ) که در آن نامه از والی لرستان و ایلخانی بختیاری به سعایت و بدگویی پرداخته و از سفر سیاحان خارجی به این منطقه اظهار بدگمانی کرده چنین پاسخ داده است:طوری باطنأ بکنید که به آنها ( سیاحان خارجی ) خوش نگذرد و یک اسباب وحشتی در سیاحت خود ملاحظه کرده و دیگر میل نکنند به سیاحت و این فقره را هم از الوار بدانند نه از شما … ( اسناد نو یافته ابراهیم صفایی ، سند ۱۵ ، صفحه ۸۷ ). این نامه از آن جهت حاعز اهمیت است که همزمان دو سه نفر از سیاحان اروپایی در لرستان به طرز مشکوکی به قتل میرسند که بدنامی آنان به گردن لرها افتاد! رضاشاه نیز طبق دستور العمل بالا و سیاست داخلی قاجارها ، زمینه حمله به لرستان را با چنین بهانه ای چید و با تمهیداتی در لرستان سرلشکر امیر طهماسبی وزیر راه را که دلخوشی از او نداشت به توسط عمال خود به قتل رساند و آن را به لرها نسبت داد:اشتباه کوچک قاتلین که در لباس محلی لری با لهجه غلیظ تهرانی صحبت میکردند معلوم کرد که مرتکبین قتل ، غیر محلی و به طوریکه به زودی معلوم شد دو نفر از گروهبانهای لشکر ارتش بودند ( کهنه سرباز ، خاطرات سیاسی _ نظامی سرهنگ ستاد غلامرضا منصور رحمانی ، جلد ۱ ، صفحه ۶۵ ). رضاشاه با این ترفند بزرگترین لشکرکشی خود به فرماندهی سپهبد امیر احمدی معروف به قصاب لرستان را علیه مردم لر فراهم کرد و از آن تحت عنوان فتح لرستان یاد کرد و فجیع ترین قوم کشی تاریخ معاصر ایران را رقم زد که متأسفانه نویسندگان ، مورخان و سیاسیون از کنار آن به راحتی گذشتند و از تاریخ معاصر آن را حذف کردند:یعنی لرها را واقعأ قلع و قمع کرد به طوری که پشتکوه ( ایلام ) برای سالها خالی از سکنه شد به همین دلیل عنوان قصاب لرستان به او دادند ( کهنه سرباز ، جلد ۱ ، صفحه ۵۵ ).


  • دو قرن سکوت

    200 سال از مرگ آخرین سلطان لر تبار ایران، لطفعلی خان زند و صد سال از فتح تهران توسط لرها در انقلاب مشروطه میگذرد. بعد از صفویه، لرها تأثیرگذارترین قوم ایران در عرصه سیاست بودند. پیشتر با انقراض حکومت پانصد ساله اتابکان لر توسط شاه عباس صفوی، لرها به مدت یکقرن در انزوای سیاسی قرار گرفتند. اتابکان لر دومین حکومت ایرانی بعد از حمله اعراب بودند که در بخشهای وسیعی از ایران حکم راندند و با بغداد پایتخت خلافت عباسی نیز رابطه داشتند. دوران افول قوم لر از مرگ لطفعلی خان زند آغاز شده و تا امروز ادامه دارد. در دویست سال گذشته لرها ۲ بار مورد هجوم سراسری و خشن حکام مرکزی قرار گرفته و تا مرز نابودی پیش رفته اند. بار نخست توسط آغا محمد خان قاجار در انتهای قرن ۱۲ شمسی و صد سال بعد توسط ارتش رضاخان در ابتدای قرن حاضر! قساوت آغامحمدخان قاجار در برابر دودمان زندیه موجب شد به مدت صد سال اثری از لرها در سیاست ایران بروز نکند. کینه تجمیع شده لرها از سلطنت قاجار به شکل قیام دموکراسی خواهانه آنها در انقلاب مشروطه نمود یافت اما دولتشان به دلیل جنگ جهانی اول دوام نیافت. پادشاهی رضاخان با احساس خطر وی از قوم لر آغاز و به جنگهای ۱۰ ساله وی با ایلات لر منجر شد. ارتش رضاخان با شعار مدرن سازی ایران، بلاد لرنشین را از نیروهای نخبه سیاسی پاکسازی کرد و بزرگترین مصادره زمین و جابجایی جمعیت انسانی تاریخ ایران را رقم زد! تبعیدهای دسته جمعی و پاکسازی قومی در سرتاسر منطقه زاگرس لر نشین از اقدامات رضاخان و ارتش به اصطلاح مدرن وی بود که با کمک افسران هندی_انگلیسی اجرا شد. ارتش رضاخان فقط مصرف داخلی داشت وگرنه در مقابل قوای بیگانه روس و انگلیس که در شهریور ۱۳۲۰ به ایران حمله کردند حتی ۲۴ ساعت مقاومت نکرد و مثل برف در برابر آفتاب ذوب شد! در نهایت آنچه از مدرن سازی نصیب مردم قوم لر شد سرزمین سوخته خالی از نخبگان سیاسی بود که لرها را تاکنون به حاشیه سیاست و فرهنگ ایران برده است و تلاشهای بعد از انقلاب ۵۷ نیز نتوانسته از عمق حاشیه نشینی لرها بکاهد! سلطنت پهلوی برنامه های توسعه را تعمدأ در خارج از زاگرس لر نشین طرح ریزی کرده بود. با اینکه نفت، آب و منابع معدنی و اصلی ثروت ایران در سکونتگاه های این سرزمین جمع بود اما از مدرنیزاسیون بجز دستگاه های دیوانی و بوروکراسی اعمال سلطه، هیچ صنعت مادری در بلاد لر نشین اجرایی نشد! صنایع آب بر (آب دوست) مثل:فولاد و ذوب آهن در کویر اصفهان پایه ریزی شد و آب مورد نیازشان از مناطق لرنشین با صرف هزاران میلیارد تومان هزینه با حفر تونلهای متعدد کوهرنگ یک و دو و سه تأمین گردید! توسعه پالایشگاه های نفت و پتروشیمی هم با همین مدل صورت گرفت و هیچ شهر لرتباری صاحب پالایشگاه و پتروشیمی نشد! مسجدسلیمان نخستین شهر نفتی ایران و خاورمیانه تا همین امروز شهری فقر زده باقی مانده است! و نفت از اعماق خاکش به صورت خام در برابر چشمان مردم گرسنه و محرومش استخراج و به پالایشگاه ها و پتروشیمی های حاشیه کویر منتقل و پمپاژ میشود. کهگیلویه و بویر احمد روزانه به اندازه کشور امارات نفت تولید میکند ولی فقیرترین استان ایران است. متأسفانه بعد از انقلاب ۵۷ همان سیاستها همچنان در بلاد لرنشین ادامه یافته است. استان لرستان با اینکه ۱۲ درصد منابع آب ایران را دارد اما هیچ سد بزرگی ندارد! هیچ صنعت مادری در لرستان پایه ریزی نشده است! پالایشگاه و پتروشیمی بزرگی ندارد! و مرکز لرستان هنوز به راه آهن سراسری وصل نیست! و این الگو در سراسر زاگرس لرنشین از ایلام و خرم آباد تا ممسنی و بوشهر کم و بیش قابل رؤیت است. در ۲ قرنی که قوم لر در حاشیه سیاست و حکومت به سر برده در متن حماسه ی نگهبانی و حراست از کیان و تمامیت ارضی ایران حاضر بوده است. دفاع اتابکان و والیان لرستان فیلی در برابر تهاجمات عثمانی و رشادت رییس علی دلواری در مقابل استعمار انگلیس و دفاع جانانه ایلات لر در برابر روسها و حضور بی دریغ لرها در جنگ ۸ ساله با عراق فقط فراز کوتاهی از داستان دلاوری این قوم میهن دوست در برابر بیگانگان است.


  • انتقام جویی از بختیاری

    دکتر سکندر امان اللهی بهاروند در کتاب《قوم لُر》صفحه 110 مینویسد: رژیم پهلوی برای مقاصد شخصی و انتقام جویی از سران بختیاری، ایالت بختیاری، این سرزمین وسیع را به استانی کوچک و کم اهمیت کاهش داد. همچنین اراضی وسیعی از استان کُهگیلویه و بویراحمد را نیز مُجزا کرد چنانکه مناطق بهبهان و زیدون را ضمیمه خوزستان کرد و مناطق گناوه، بندر دیلم و دشتستان را در محدوده استان جدیدالتاسیس بوشهر قرار دادند.


  • نفتی که سرزمینش را آباد نکرد

    مردم و نمایندگان لُرستانات اگر نمیتوانند جلوی غارت منابع لُرستانات را بگیرند حداقل درصدی را طلب کنند تا با آن حداقل امکاناتی برای منطقه محروم فراهم کنند! من مدت پنج سال ساکن مسجد سلیمان بودم از سال ۶۶ تا ۷۲ شهری بسیار فقر زده، محروم، بیکار و فاقد امکانات است درحالیکه 112 سال است که از مسجدسلیمان نفت استخراج میکنند! اگر موقع استخراج نفت، با چانه زنی فقط《سهم قیر》این چاهها رو طلب میکردند الان با همان فروش قیر، منطقه آباد شده بود این اتفاق در خیلی از مناطق لُرستانات درحال وقوع است، مثلا معدن بُنیاد در شهرچگنی لُرستان با برداشت بی رویه از معادن سنگ، چهره محیط زیست منطقه را نابود کرده و تاکنون یک ریال برای آبادانی منطقه خرج نکرده! حتی چهار تا درخت بجای این همه درخت که نابود کردند نکاشتند و پولهای کلان برداشت از معادن سنگ در تهران و اصفهان سرمایه گذاری میشود. لُرستان 70% سنگ ایران را تولید میکند اما سنگ را بصورت خام و کیلویی میفروشند و کارخانجات بُرش سنگ در قُم و اصفهان هستند!


  • دربان سفارت انگلیس

    رضا شاه یک فرد عامی و بیسواد چگونه از دربانی سفارت انگلیس و نگهبانی منزل فرمانفرما به سردار سپهی، صدارت و حکومت رسید؟ با تلاش شخصی؟ یک شوخی بزرگ است ‌در زمانه ای که القاب و مناصب بر پایه رسم و نشان خانوادگی و موروثی است یک قزاق بیسواد بیاید و بدون پشتیبانی سردار سپه بشود! تک تک نمایندگان مجلس، وزرا و منصب داران به خاندان شاهی متصل و حتی خوانین محلی هم به زحمت دارای جایگاه در پایتخت بودند. در بین مردم عادی فقط وضع روحانیون بهتر از سایرین بود. چرا رضاشاهی که با کودتای سیدضیاءانگلیسی منتخب مناصب شد را اینقدر بزرگ جلوه میدهند؟ خدمات ارزنده ای انجام داد در راستای کشورهای تازه ترقی و البته با پول نفت مناطق بختیاری! رضاخان بیسواد و عاری از هرگونه فهم و درکی از کشورداری توسط حزب تجدد《تیمورتاش و داور و فروغی》روی کار آمد اما بعداً آنها را حذف کرد! اگر واقعاً اینقدر بزرگ بود چرا قرارداد دارسی را سوزاند؟ قراردادی که از نیمه عمر آن گذشته بود و بزودی ماحصلش برای ایران میماند؟ ولی قرارداد ننگین جدیدی با انگلستان وضع کرد که اگر صنعت نفت توسط دکترمصدق ملّی نشده بود تا سال 1370 انگلیس حق برداشت نفت داشت! سخنان مصدق در مجلس چهارم را بخوانید که خطاب به عملکرد رضاخان گفتند: ایران همچین خائن به وطنی نزایید‌!!! رضاشاه اگر بزرگ بود چرا جلوی تهاجم انگلستان را نگرفت و ما با نسلکشی دوم مواجه شدیم؟؟؟ طی پنج سال جنگ جهانی دوم تمام مزارع گندم، جو، برنج، ذرت و...در شکم ارتش شوروی و انگلستان ریخته شد و راه آهن سراسری بخاطر انتقال تجهیزات به روسیه فرسوده و نابود شد. مردم نواحی بختیاری از قحطی که توسط قوای اشغالگر روس و انگلیس بوجود آورده بودند در تنگنا بودند و خیلی از جمعیت ایران از بین رفت. روایت آتش زدن گندمزارها و مزارع پنبه توسط روس و انگلیس هنوز در خاطرات مردم ایران است. پس آن موقع رضاخان کجا بود؟ رضاخان راه آهن شمال_جنوب را برای چه کسانی تاسیس کرد؟ مسلم است برای ارتش انگلیس‌! چون بلافاصله بعد از افتتاح تا پنج سال در اختیار ارتش انگلیس برای جنگ جهانی دوم استفاده شد و تمامی واگنهایی که با همان اندک سهم ایران از نفت ساخته شد طی همان پنج سال توسط ارتش انگلیس بکلی تخریب شد بدون اینکه یک ایرانی از آن استفاده کرده باشد! حتی واگن اختصاصی خود رضاخان که با طلا ساخته شده بود را هم بکار گرفتند! در عوض بعد از پنج سال از ایران ادعای غرامت هم کردند که ما از خودمان واگن اضافه کرده بودیم! و همان جانشین رضاخان از جیب ملّت غرامت هم پرداخت کرد بدون اعتراضی!!! اگر دانشگاه ساخته شد ماحصل فکر و پیشنهاد روشنفکرانی نظیر: داور و تیمورتاش و فروغی بود که یا کشته شدند یا منزوی!!! او طی 15 سال حکومت از انگلیس حمایت میکرد و حتی در شهریور 1320 بدون یک لحظه مقاومت براحتی کنار رفت! محمدرضا هم حداقل بیست سال اول حکومتش همین راه رو رفت. وقتی به توهم قدرتی که در بواسطه دلارهای نفتی در اختیارش بود مبتلا شد همان اربابان زیرپایش را خالی کردند!


  • هجو رضاخان توسط میرزاده عشقی

    رسیدن به جایگاهی همچون نگهبان در سفارتخانه هلند در تهران موفقیت بزرگی در زندگی رضاخان میرپنج به حساب می‌آمد! رضاشاه که در آن‌زمان به رضاخان معروف بود درحال نگهبانی از سفارت هلند در تهران بود. عکس رضاخان و《كنوبل وزيرمختار هلند》که سوار بر اسب است در تاریخ ثبت شده است! میرزاده عشقی در ذم رضاخان میگوید: بعد از اين بر وطن و بوم و برش بايد ريد_به چنين مجلس و بر كر و فرش بايد ريد/ به حقيقت در عدل ار در اين بام و در است_به چنين عدل و به ديوار و درش بايد ريد/ آن‌كه بگرفته از او تا كمر ايران را گوه_به مكافات الی تا كمرش بايد ريد/ پدر ملت ايران اگر اين بی پدر است_بر چنين ملت و روح پدرش بايد ريد/ به مدرس نتوان كرد جسارت اما_آن‌قدر هست كه بر ريش خرش بايد ريد/ اين حرارت كه به خود احمد آذر دارد_تا كه خاموش شود بر شررش بايد ريد/ شفق سرخ نوشت آصف كرمانی مرد_غفرالله كنون بر اثرش بايد ريد/ آن دهستانی بی مدرك تحميلی کُرد_از توک پاش الی مغز سرش بايد ريد/ گر ندارد ضرر و نفع مشيرالدوله_بهر اين ملک به نفع و ضررش بايد ريد/ ار رَود موتمن‌الملک به مجلس گاهی_احتراماً به‌ سر رهگذرش بايد ريد! میرزاده عشقی بعد از هجو رضاخان توسط افراد او ترور شد! داشتن اجداد و پيشينيان و مشاهير، اسمش فرهنگ نيست‌! بهش ميگن تاريخ غنى!!! فرهنگ، طرز رفتار و برخورد مردم جامعه با یکدیگر است!


  • زمان رضاخان《شهرنو》بنا شد!

    بیعدالتی در ساختار سیستم سرمایه داری است. حالا تفاوت نمیکند کی اداره کننده اش باشد. شاهپرستان! شاهدوستان! طرفداران این خاندان پالاندوز! این غارتگران ثروت ایران! و شکنجه گران ساواکی. زمان رضاخان شهرنو بنا شد و در گوشه و کنار کشور بعضاً خارج از شهرها مناطقی وجود داشت که سکس با پول مبادله میشد. خانم رئیسی بود و چند جاهل و گاهی جوجه جاهل که درآمد حاصله را بین خود از این مبادله بیشرمانه تقسیم میکردند. به زنان تن فروش درحد بخور نمیر چیزی داده میشد که قادر باشند پروسه درآمدزایی را بی وقفه ادامه دهند. دراین《شهرکهای مخروبه مانند》بجزء سکس و پول از زندگی خبری نبود، لخت و عور شبیه بیابان برهوتی بود که همانند چاههای نفت عمل میکرد و تحت انحصار تعدادی بود که نم به کسی پس نمیدادند و گاه و بیگاه عربده هم میکشیدند! در این دنیای سیاه درآمدزا که علف نمیتوانست بروید پول پارو میشد نه از مسجد خبری بود و نه از مناره و بانگ اذان، نه خمسی در کار بود و نه زکات! بیعدالتی در ساختار سیستم سرمایه داری است حالا تفاوت نمیکند کی اداره کننده اش باشد.


  • از نگهبانی سفارت هلند تا شاهی!

    سلطان زاده درکتاب《انکشاف اقتصادی ایران》ص ۵۵ مینویسد: صنعت رضاشاه درجهت وابسته کردن ایران به انگلیس گام برمیداشت. وزارت جنگ ۴۰% بودجه کشور را میگرفت اما در هجوم متفقین هیچ کارایی نشان نداد! خونریزی که نظامیان در سرکوب لُرها بکار بردند در مواردی چنان بود که گویی فاتحی خونریز با قومی بیگانه طرف است (ایران بین دو کودتا، ص ۱۲۹). در سالگرد کودتای سوم اسفند در نشریات درباره علل و اهداف کودتا زمزمه هایی برخاست و رضاخان در ۲ اسفند ۱۳۰۰ بیانیه داد: بیجهت اشتباه نکنید از راه غلط مسبب کودتا را تجسس مینمایید با کمال افتخار به شما میگویم که مسبب حقیقی کودتا منم!!! در پایان بیانیه هشدار داده بود: از این پس سخن گفتن درباره کودتا ممنوع و مشمول مجازات شدید خواهد بود (تاریخ احزاب سیاسی ایران، جلد ۱، ص ۱۸۵). رضاخان در تلاش بود تا مهر وابستگی به انگلیس را از پیشانی خود پاک کند. او در ۱۷ اسفند اعلامیه شدیداللحنی خطاب به همه روزنامه ها و روزنامه نگاران صادر کرد و آشکارا آنان را به ضرب و شتم تهدید کرد. روزنامه《ستاره ایران》مطلبی علیه انگلیس مینویسد و سفیر انگلیس به رضاخان شکایت میکند و رضاخان شخصأ به دفتر روزنامه میرود و با مشت توی دهان《حسین خان صبا》میزند! همین بلا را سر مدیر《مجله دنیا》میآورد! سرپرسی لورن وزیرمختار انگلیس در تهران که نقش مؤثری در قدرتگیری وپادشاهی رضاخان بازی کرد از همان آغاز بدرستی دریافته بود که هرگونه شائبه وابستگی به انگلیس در افکار ایرانیان عاملی اثر گذار است لذا در اول بهمن ۱۳۰۰ تلگرافی به وزارت خارجه انگلیس فرستاد: از این پس ما باید از هرگونه تظاهر به اینکه رضاخان زیر حمایت ما میباشد خودداری کنیم (تلگراف لورن به لرد کرزن، شماره ۶۳، مورخ ۳۱ / ۱ / ۱۹۲۱). رضاخان نیز به او وعده داد: من با دست ایرانیان کاری انجام خواهم داد که بریتانیا میخواهد با دست انگلیسیها انجام دهد یعنی ایجاد ارتش نیرومند و استقرار نظم و ساختن یک ایران مستقل (شیخ خزعل و پادشاهی رضاشاه، ص ۵۴ ).رضاشاه چگونه از نگهبانی سفارت هلند و دربانی منزل فرمانفرما به حکومت رسید؟ چرا قرارداد دارسی را سوزاند قراردادی که از نیمه عمر آن گذشته بود و بزودی ماحصلش برای ایران میماند و قرارداد جدیدی با انگلیس وضع کرد که اگر نفت توسط مصدق ملی نشده بود تا سال ۱۳۷۰ انگلیس نفت میبرد! سخنان مصدق در مجلس چهارم را بخوانید که گفت: ایران همچین خائن به وطنی نزایید‌!مصطفی فاتح در کتاب «پنجاه سال نفت ایران» ص 16 مینویسد: انگلستان هم صلاح منافع خود را دراین میدانست که در ایران حکومت مقتدری بوجود آید تا از نفوذ افکار انقلابی و از دست دادن منافع نفتی جلوگیری کند نقشه هایی طرح و اجرا شد که بقول سیاستمندان و نویسندگان خارجی و بقول خود انگلیسیها مظهر بدوی آن کودتا و سپس حکومت 20 ساله بود. یحیی دولت آبادی در کتاب «حیات یحیی» جلد 4، ص 115 مینویسد: کمیته آهن که دراصفهان تحت نظر کنل هایک انگلیسی و با شرکت فیروز میرزا نصرت الدوله تشکیل شده بود با سید ضیاء طباطبایی روزنامه نگار طرفدار انگلیس در رابطه بود تا مقدمات بدست گرفتن قدرت حکومتی و اجرای روح قراداد 1919 را فراهم کند. حسین مکی در کتاب «تاریخ بیست ساله» جلد1، ص 202 به نقل خاطرات افسر ارشد ایرانی لشکر قزاق که در قزوین شاهد ملاقات رضاخان《ژنرال آیرونساید》و دیگر افسران انگلیسی بود میپردازد. ملک الشعرای بهار در《تاریخ احزاب سیاسی ایران》ص 188 نیز از قول تلگرافچی اردوی قزاق منجیل، از حضور بلندمدت شبانه رضاخان در اردوی انگلیس سخن میگوید. ژنرال آیرونساید فرمانده نیروهای انگلیس در شمال ایران در کتاب «خاطرات و سفرنامه های ژنرال آیرونساید» ص 14 با افتخار میپذیرد که در واقع او طراح اصلی کودتاست. دکتر مصدق درکتاب《خاطرات و تألمات》ص ۱۹۶ مینویسد: بخشی از ثروت هنگفت رضاشاه ناشی از خدمت او به انگلیسیها در انعقاد قرارداد ۱۹۳۳ بوده است! در منابع به دخل و تصرف رضاشاه در عایدات نفتی سخن رفته و دلیل درگیری میلسپو مستشار آمریکایی که در اداره مالیه کار میکرد با رضاشاه همین بوده است! سهمی که کمپانی نفت انگلیس و ایران به دولت میداد هیچگاه وارد ایران نمیشد و در بانکهای لندن به حساب شخصی رضاشاه واریز میشد. طبق گزارش وزارت خزانه داری آمریکا و بانک جهانی طی سالهای ۱۹۲۱ تا ۱۹۴۱ میلادی《کمپانی نفت انگلیس و ایران》۱۸۵ میلیون دلار به ایران داده است! خُب این پول چه شد؟ راه آهن که با مالیات بر قند و چای ساخته شد! طبق گزارش وزارت خارجه آمریکا در سال ۱۹۴۱ رضاشاه در این زمان ۱۰۰ میلیون دلار در حسابهای بانکی خارج پول داشته است! رضاشاه در بانک لندن ۱۵۰ میلیون دلار و در بانک نیویورک ۱۸ میلیون دلار داشت! تمام دارایی نفت را به سرقت برده و ۱ ریال در ایران سرمایه گذاری نکرد! سال ۱۹۴۱ کل گردش پولی بانک صادرات و واردات آمریکا ۱۰۰ میلیون دلار بوده و حتی راکفلر چنین پول نقدی در اختیار نداشت!


  • سرزمین از خود راضی

    صادق هدایت در حاجی آقا: این سرزمین روی نقشه جغرافی لکه حیض است. هوایش سوزان و غبارآلود، زمینش نجاست بار، آبش نجاست مایع و موجوداتش فاسد و ناقص الخلقه. مردمش همه وافوری، تراخمی، از خود راضی، قضا و قدری، مُرده پرست، مافنگی، مزور، متملق، جاسوس، شاخ حسینی و بواسیری هستند.


  • نفت طلای سیاه یا بلای سیاه؟

    دکتر مجتبی مقصودی در کتاب《قومیت ها و نقش آنان در تحولات سیاسی سلطنت پهلوی》صفحه ۱۱۲ مینویسد: با آغاز جنگ جهانی اول (1914 میلادی) برخی از خوانین جوان بختیاری با سودای کسب قدرت بیشتر، به قوای عثمانی در کرمانشاه پیوسته، با سربازان آلمانی همکاری کردند. مسیو واسموس (لارنس آلمانی) نیز در تحریک ایشان جهت ایجاد افتراق میان مالکان بزرگ بختیاری که مالکیت مناطق نفت جنوب را در اختیار داشتند و《خوانین جوان بختیاری که گرایش به آلمان داشتند》و میشد از آنها در جهت قطع خطوط لوله نفت بهره برد، تلاش بسیار نمود. نزدیکی لُرهای بختیاری به آلمانیها که موجب دشمنی انگلیس با بختیاریها شد، اختلافات داخلی، عدم محبوبیت خارجی و بالاخره اعتلاف سران سایر ایلات بزرگ بر مخالفت با حضور ایشان در رأس هرم قدرت، سرانجام موجبات تضعیف قدرت سیاسی خوانین ایل بختیاری را فراهم آورده و تلاشهای رضاخان جهت استقرار امنیت در سراسر کشور، آخرین تلاشهای ایشان جهت دستیابی به قدرت سابق را مسکوت گذارد. ملاحظه بفرمایید که《خوانین تحصیلکرده جوان بختیاری》گرایش به آلمان داشتند و انگلیس که منافع خودش را در خطر میدید مجبور شد که نظم سراسری در کل ایران حکم فرما کند و به همین خاطر با دسیسه و طرح قبلی یک دولت میلیتاریستی را به سرپرستی رضاخان میرپنج و سیدضیاءطباطبایی روی کار آورد و لُرهای بختیاری را از صحنه قدرت کنار زد!


  • رضاشاه چگونه به قدرت رسید؟

    رضاشاه 1256 در آلاشت مازندران به دنیا آمد هیچگاه پدرش را ندید و مادرش《نوش‌آفرین آیرملو》بعد از مرگ پدر رضاشاه به تهران آمد و در محله سنگلج زندگی جدیدی را شروع کرد. رضا در سن ۱۴ سالگی توسط صمصام وارد فوج سوادکوه شد، گفته شده به قدری کوچک بوده که دیگران وی را سوار اسب می‌کردند، در سال ۱۲۷۵ که ناصرالدین‌شاه قاجار کشته می‌شود فوج سوادکوه برای حفاظت از مراکز دولتی و سفارت‌خانه‌ها به تهران فراخوانده می‌شود، که مدتی وی نگهبان سفارت آلمان و هلند در تهران بود و بعد به سرگروهبانی محافظین بانک استقراض روسیه در مشهد منصوب می‌شود. شروع دوران رشد در بریگارد قزاق بعد از مدتی وکیل باشی گروه شصت تیر منصوب می‌شود، در این دوره رضاشاه به دلیل تسلط به استفاده از یک مسلسل به نام ماکسیم به《رضا ماکسیم》معروف شد. او بعداً در جنگهای دیگر هم که بیشتر در نقاط مختلف و جنگ علیه شورش مردم بود شرکت فعال می‌کند و به درجه ستوانی در تیپ همدان می‌رسد. رضاشاه سواد کلاسیک نداشته است محمدرضاپهلوی در تایید بی‌سوادی پدرش می‌گوید: سختی و مشقت زندگی، از دست دادن پدر در دوران کودکی و نبودن وسیله باعث شد که رضاشاه در ابتدای عمر به مدرسه نرود و خواندن و نوشتن را نیاموزد (حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران، ج 6، ص 162) تاج الملوک که اولین ملکه دربار پهلوی بود در سال 1347ش در مصاحبه با خبرنگار یکی از مجلات پاریس بنام کنفیدانس، درباره بیسوادی رضاشاه گفته: پدر و مادر او از رعایای معمولی بودند و خودش هم اصلاً سواد نداشت (فریدون هویدا، سقوط شاه، ص 122) رضاشاه القاب متفاوتی داشت: رضاخان، میرپنج، رضا ماکسیم، رضاپالانی، رضاقلدر، رضاقزاق و سردار سپه. در اسفند ۱۲۹۹ با همکاری سیدضیاالدین طباطبایی که مهره شناخته شده انگلیس بود، دست به کودتا زدند، این کودتا که با پشتیبانی و طراحی ژنرال آیرونساید انجام شد، راه را برای یک حکومت وابسته به انگلیس در ایران باز کرد. احمدشاه به رضاخان لقب《سردار سپه》داد و بعد از مسعود کیهان او را به سمت وزیر جنگ منصوب کرد. رضاخان بعداً در سال 1302 با فرمان احمدشاه به نخست وزیری منصوب شد. روز 9 آبان 1304 مجلس پنجم شورای ملی را زیر فشار قرار داد تا این که ماده واحده‌ای را مطرح کردند که به موجب آن احمدشاه از سلطنت خلع شد و حکومت موقت به رضاخان سپرده شد، در 24 آذر 1304 رضاخان در مجلس حاضر شد و با ادای سوگند بعنوان پایه گذار حکومت پهلوی بر تخت نشست و در 4 اردیبهشت ۱۳۰۵ تاجگذاری کرد. رضاخان با به قدرت رسیدن غارت و زمینخواری را شروع کرد همزمان سرکوب و کشتن و زندانی کردن آزادیخواهان را هم در دستور کار خود قرار داد. آزادی‌هایی که در جریان انقلاب مشروطه به دست آمده بود در دوره وی از بین رفت. بسیاری از رقبا و مخالفان وی زندانی و در زندان کشته شدند. در میان مقتولان چند نفر از وزیران وی مانند: عبدالحسین تیمورتاش، سردار اسعد بختیاری و نصرت‌الدوله فیروز، برخی از روسای ایلات مانند: صولت‌الدوله قشقایی، برخی از شعرا و ادیبان مانند: میرزاده عشقی و فرخی یزدی و تعدادی از نمایندگان مجلس مانند: سید حسن مدرس و کیخسرو شاهرخ را می‌توان دید. برخی از وزرا و نزدیکان وی نیز مانند: علی‌اکبر داور وزیر عدلیه از ترس اتفاقات مشابه خودکشی کردند. علاوه بر این افراد، کشتارهای دست جمعی قوم لُر (فیلی، کهگیلویه، ممسنی و بختیاری) در عملیات معروف《فتح لُرستان》هم از کارهای رضاخان می‌باشد.همچنین تصرف به زور اموال و املاک امیرعشایرخلخالی، اقبال السلطنه ماکویی، سردار معزز بجنوردی و خوانین بختیاری و غصب املاکی به وسعت سرزمین بلژیک به نفع خود و خانواده اش از اقدامات دیگر وی بود! رضاخان پس از نشستن به تخت سلطنت، حدود ۴۴ هزار سند از دست مردم گرفت و املاک و زمین‌های روستاییان گیلان، مازندران، تنکابن و نور و بسیاری جاهای دیگر را مالک شد (تاریخ ۲۰ساله، حسین مکی، ج ۶، ص 135).رضاشاه هنگام ترک ایران ۶۸ میلیون تومان در حساب شخصی خود در بانک ملی داشت که این پول نزدیک به ۲ برابر بودجه کشور ایران در آن زمان بود (حسین مکی، تاریخ 20 ساله، جلد۸، صفحه ۹۱، به نقل از وزیر دارایی دکتر سجادی).در زمان رضاشاه بزرگ‌ترین ارباب خود او بود. بازهم گربه مازندران را بلعید این جمله، تیتر کاریکاتور《روزنامه فرانسوی اومانیته》بوده است که رضاشاه را به‌صورت گربه‌ای درحال بلعیدن مازندران نشان می‌داد (محمود پورشالچی: قزاق براساس اسناد وزارت‌خارجه فرانسه).


  • دلارهای بهبهانی

    اصطلاح《دلارهای بهبهانی》را اولین بار یک مأمور سابق سازمان سیا بنام ریچارد کاتم در کتاب خود آورد. او استاد روابط بین‌الملل دانشگاه پیتسبورگ و نویسنده کتاب《ناسیونالیسم در ایران》و مردی بود که در جریان انقلاب سال ۱۳۵۷ به حلقه اتصال آمریکا و اطرافیان امام خمینی تبدیل شد و در نوفل لوشاتو به دیدار امام انقلاب. او چند سال بعد از ترک سیا و آغاز کار دانشگاهی در کتاب خود به اختصار نوشت که در جریان کودتای مرداد ۳۲ «دلارهای بهبهانی» بود که بین روحانیون و دسته‌های جنوب شهر تهران تقسیم می‌شد! بنابر اسناد فوق‌سری دولت آمریکا که پس از مدتها در آرشیو ملی ایالات متحده از حالت طبقه‌بندی بیرون آمده و در سال ۲۰۱۷ با نام سند «مرور بحران اخیر» منتشر شد منبع دست‌کم بخشی از «دلارهای بهبهانی» سفارت آمریکا در تهران بوده! در این سند آمده: «بنا بر گزارش‌های موثق که در روز ۱۰ اوت (۱۹ مرداد) دریافت شد، سفارت آمریکا بطور پنهانی به اشخاص بانفوذ خاصی از جمله آیت الله سیدمحمدبهبهانی مبالغ کلانی پول پرداخت کرده بود» بنابر سند «مرور بحران اخیر» مورخ ۱۱ شهریور ۱۳۳۲ (دوم سپتامبر ۱۹۵۳) سیدمحمد بهبهانی همچنین یکی از دست‌اندرکاران اصلی عملیات نهایی سرنگونی مصدق در صبح روز ۲۸ مرداد بود. بنظر می‌رسد این سند، گزارش مقامات بریتانیایی از برخی وقایع کودتا بوده که نسخه‌ای از آن را برای همکاران آمریکایی خود فرستادند؛ وزارت امور خارجه آمریکا در سال ۱۹۸۹ میلادی نسخه ناقص و سانسور شده سند را منتشر کرد. بخش‌های سانسور شده که برای اولین بار توسط بی‌بی‌سی فارسیگزارش شد اهمیت زیادی دارد چرا که به نقش سفیر آمریکا در کودتا و موضوع بحث‌برانگیز «دلارهای بهبهانی» مربوط می‌شود. سند همچنین می‌گوید که بهبهانی یکی از معدود افرادی بود که از طرح کودتای صبح ۲۸ مرداد با خبر بوده است_موضوعی که اعتماد کامل سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا به محمد بهبهانی را نشان می‌دهد.برخی کارشناسان معتقدند آمریکا برای تضعیف دکترمحمد مصدق، خط مشی تعامل با کاشانی را در پیش گرفت ولی او را وارد جزئیات نقشه کودتا نکرد! بنابر این سند، فقط چند نفر از نقشه کودتا خبر داشتند: فرماندهان چند یگان نظامی، رئیس شهربانی و «بهبهانی که مسئول سازماندهی تظاهرات بود»!این اسناد همچنین حکایت از آن دارد که پس از سرنگونی مصدق، پرداخت پول به محمد بهبهانی ادامه یافته است. در یک گزارش سیا به نقل از منابع نزدیک به سرلشکر زاهدی نوشته شده که زاهدی در روز چهارم مهر ۱۰ هزار تومان (حدود یک هزار دلار) و یک هفته بعد پنج هزار تومان (حدود ۵۰۰ دلار) به بهبهانی داد «تا حسن نیت بهبهانی را حفظ کند و او را حامی دولت نگه دارد»


  • تبدیل مراکز بلادلُرنشین به تبعیدگاه

    در احکام 5 تن از بازداشتیهای آبان 98 در شهرهای خرمشهر، شادگان و سوسنگرد آنها محکوم به تبعید در شهرهای خرم آباد، یاسوج و شهرکرد شدند!!! یعنی مراکز استانهای لُرنشین بخاطر عدم امکانات و محرومیت بعنوان تبعیدگاه و تنبیه برای مُجرمان سیاسی محسوب میشود!!! چه بر سر لُر و لُرستانی آورده اند که بهترین شهرهایشان《تبعیدگاه》مجرمان سیاسی است!!! لُر جماعت سیاست ندارد اگر کمی فکر کنیم می‌بینیم وضع شهرهای لُرنشین زمان پهلوی به مراتب بهتر بود تمام کارخانجات لُرستان ازقبیل: پارسیلون، کشت وصنعت، نساجی، ژنراتورسازی، چرم وپوست، یخچالسازی، کارخانجات قند، گچ و سیمان، فارسیت، صنایع زرهی دورود، کاشی و سرامیک و...قبل انقلاب ساخته شدند و مسجدسلیمان زمان شاه صنعتی شد اما بعد انقلاب بخاطر کثرت طبقه روشنفکر در مسجدسلیمان انواع بی توجهی ها و تخریبها علیه لُرهای مسجدسلیمان شروع شد و مسکوسلیمان نامیده شد (بخاطر خرافاتی نبودن!) زمان جنگ لُرستان دومین استان خسارت دیده بعد ازخوزستان بود اما زمان رفسنجانی حتی 1 ریال به لُرستان خسارت ندادند! زمان سفر رفسنجانی به کوهدشت بخاطر سر بُریدن خَری توسط بهرام شَل جلوی پای رییس جمهور، در شورای عالی امنیت وضع شد که به مدت 16 سال هیچ سرمایه گذاری کلانی در بلادلُرنشین انجام نشود! تمام کارخانجات لرستان بعد انقلاب ورشکسته و تعطیل گشتند و هیچکدام بازسازی یا جایگزین نشدند! قَد جوانان کهگیلویه بخاطر سوءتغذیه کوتاهتر شده! استانیکه روزانه به اندازه امارات نفت تولید میکند! رضاشاه با عشایر راهزن که اتفاقاً مهاجر بودند و دزدی میکردند جنگ کرد و تمدن را به لُرستان آورد: ساخت راه آهن، جاده، مدرسه، تلگرافخانه، شهربانی، شهرداری، بهداری، ساخت فرودگاه خرم آباد درسال 1304، ساخت پادگان و برقراری امنیت و رشد تجارت جزء خدمات بینظیر او به لُرهای واقعی است. دکترداریوش رحمانیان درکتاب《ایران بین دو کودتا》صفحه 132 مینویسد: علیمردان خان بختیاری با شعار《لااله الاالله》برضد رضاشاه قیام کرد وهدف خود را پاسداری از اسلام اعلام کرد! او دغدغه معیشت و حفظ قدرت لُرها را نداشته بلکه هدفش تقویت دین اسلام بوده است! چرا بخاطر گذشته باید آینده را خراب کنیم؟ یادآوری دعواهای عشيره‌ای 100 سال پیش چه کمکی به حل مشکلات امروزی میکند؟ دوره قبیله گرایی بسر آمده باید مطالبی را بنویسیم که مفید، ثمربخش و ماندگار باشد و بدرد جامعه امروزی بخورد!


  • خوانین خالی الذهن

    از سلجوقیان تا قاجار خاستگاه حکومتها ایلی، قوم مدار و خان سالار بوده ولی با وقوع انقلاب مشروطیت و اصول و اهدافی که در میان اِلیت جامعه《قشر روشنفکر》پدید آمده بود برقراری امنیت، تقویت دولت مرکزی، ایجاد ارتش و مدرنیزه کردن ایران بعنوان اقدامات لازم الاجرا مطرح میشد و رضاخان برآمده از همان مطالبات است! اما درگیری خوانین لُرستان با دولت مرکزی هیچ هدف و برنامه روشنی نداشت! اسماعیل آقا سمیتقو بدنبال اندیشه《کردستان بزرگ》بود (ایران و جنگ جهانی اول، ص۱۴۷).شیخ محمدخیابانی روزنامه تجدد را چاپ میکرد و با تغییر نام آذربایجان به آزادیستان بدنبال استقرار رژیم بولشویکی در آذربایجان بود (ایران در دوره سلطنت قاجار، ص۵۸۵).اما تمرد خوانین لُرستان به منظور رفاه اقتصادی و خوشبختی مردم نبود! بلکه بخاطر《خودمختاری طایفه‌ای》و استمرار سلطه شان بر رعیت نگون بخت بود و علاقه‌مند بودند حکومت مثل سابق ملوک طوایفی باقی بماند! دکترداریوش رحمانیان درکتاب《ایران بین دو کودتا》صفحه ۱۲۹ مینویسد: لُرستان در آستانه ظهور رضاخان به واسطه یاغیگری و شرارت طایفه بیرانوند به سرکردگی شیخ علی خان در آشوب و هرج و مرج بود و راه مواصلاتی خوزستان به لُرستان ناامن و تقریباً بسته شده بود و این امر به لحاظ سیاسی_اقتصادی مشکلات فراوانی برای دولت مرکزی ایجاد کرده بود! وجود طوایف و عشایر با سیاست تمرکزگرایی و یکپارچه سازی ملی جور در نمی آمد و با برنامه های تجددگرایانه در تضاد بود! خوانین با توسعه خرافات و با《ابزار زور》جلوی رشد و آگاهی عشایر را سد میکردند و مانع از احداث راه آهن و جاده میشدند چون راههای ارتباطی و خطوط مخابراتی در آگاهی مردم اثر داشت ولی خوانین واپسگرا نمیخواستند مردم آگاه، قدرت آنها را در معرض خطر قرار دهند و عشایر را ملعبه دست خود قرار دادند! جنگ عشایر لُرستان آگاهانه و سازمان یافته و با اهداف خاص نبود بلکه بیشتر حول مسایل ملکی و گسترش قلمرو ایلی بود! ما در منظومه فکری خوانین هیچگونه جهان بینی انقلابی و آزادی بخشی نمی بینیم و اساساً فاقد هرگونه تشکیلات سیاسی بودند! روشنفکران همراه رضاخان بر ملوک الطوایفی مُهر پایان زدند و اندیشه‌های ملیگرایانه را جانشین تفکرات منسوخ شده قوم مدارانه و طایفه‌ای کردند! با اصلاحات ارضی سال ۴۱ قدرت و درآمد خوانین پوشالی تقسیم شد و طایفه تا حد کوچکترین واحد《خانواده》تقلیل پیدا کرد و در انقلاب ۵۷ توده ایلی (مستضعف) رو در روی خان (مستکبر) قرار گرفت! جای گزش خان هنوز بر بدن زجر کشیده عشایر محروم است لذا خواهش من اینست برخلاف خوانین شما جوانان آینده نگر و مطالبه گر حقوق اقتصادی باشید وگرنه با کهنه پرستی یک ما دو نمیشود! خانها نه دلاور بوده‌اند و نه ظلم ستیز!!! چون بجز قتل و کشتار و غارت اموال مردم فقیر در هنگام ضعف دولت مرکزی کاری نکرده اند طرفدار شاهان قاجار و تثبیت رژیم سلطنتی بوده‌اند


  • چقدر زود امروز شد

    چقدر زود امروز شد: درست صدسال پیش بود که رضاخان میرپنج از سپاه ارتپاد همدان و تیپ پیاده نظام قزوین وارد تهران شد سوم اسفند ۱۲۹۹ بود ایران دوسال قحطی، فقر و گرسنگی را پشت سرگذاشته بود نیمی از مردم کشور تلف شده بودند از بیست میلیون نفوس ایران، نُه میلیون از وبا و طاعون و حسبه و خناق مرده بودند کسی نبود جنازه جمع کند! وقتی رضاخان با سپاه خود از دروازه قزوین وارد تهران شد هوا سرد بود دست و پای سربازان قشون یخ زده بود رضاخان با صحنه عجیبی روبرو شده بود چرا مردم تهران دست در خشتک خود دارند آلت خود را میخاراندند؟ مباشری داشت در لشگر بنام نایب حسین از او جویا شد چرا این مردم کنار جوی آب دست در خشتک دارند؟ نایب حسین گفته بود سردار سپه سوزاک و سفلیس در این شهر بغایت رسیده! این مردم بیمارند! جمعی ابتلا به سوزاک و سفلیس دارند جمعی گرفتار تراخم و سالک و شپش هستند بقیه هم سوخته تریاک را گرانتر از تریاک میخرند نئشه کنار جوی آب هستند! رضاخان از دروازه قزوین به باعشاه رفت که خارج از تهران بود و سپاه را آنجا بُرد این قصر متروکه مظفرالدین شاه بود که بعداً پادگان باغ شاه شد این باغ متروکه نگهبانی داشت بنام میرزا حبیب خان که تریاکی بود به رضاخان گفت: چرا به باغ شاه آمدی به کاخ گلستان نرفتی رضاخان گفته بود قصدم کشور گشایی نیست برای سروسامان دادن به این خراب شده آمده ام! اما نمیدانم چه کنم کدام را درست کنم یاغی ها را دستگیر کنم؟ هفت کرور بدهی محمدعلیشاه و احمدشاه را که از بانک استقراضی روس گرفته‌اند پرداخت کنم یا این مردم را شفا دهم؟ میرزاحسن خان گفته بود به وضعیت خودت سرو سامان بده اگر به این رعیت سرو سامان دهی پای برهنه خواهی رفت... بیست سال گذشت رضا شاه یاغیها را سرکوب کرد! بدهی بانکها را داد شهرها را امن کرد! شفاخانه درست کرد! بیمارستان نجمیه و امیراعلم و طرفه و سینا و فارابی و لقمان و ۵۰۰ تختخوابی، یادگار آن دوران است! پرفسور یحیی عدل از فرانسه به ایران آمد در دانشگاه طب، شاگرد تعلیم داد و پزشک تربیت کرد.رضاشاه جاده ساخت، راه آهن ایجاد کرد، بندرگاه ساخت، شهربانی و کلانتری و پزشکی قانونی احداث کرد. تونل زد، پل ساخت، دادگستری و وزارت دارایی درست کرد. بیست سال گذشت تا با مشتی خاک وطن را ترک کرد وقتی میخواست در بندرعباس سوار کشتی ماهاراجه تنتورخان شود پیرمردی اورا صدا زد رضاشاه ایستاد ازش پرسید خواستم ببینم بعد این همه خدمت با پای برهنه میروی یا کفش به پا داری؟ اشک رضاشاه را مردم برای اولین بار دیدند آن پیرمرد میرزا حسن خان نگهبان باغ شاه بود. بخشی از خدمات فرهنگی پهلوی به تاریخ، فرهنگ و ادبیات پارسی: کاوش علمی تخت جمشید 1310 / ساخت آرامگاه فردوسی 1312 / برگزاری هزاره فردوسی 1313 / تأسیس فرهنگستان ایران 1314 / موزه حضرت معصومه 1314 / ساخت موزه پارس شیراز 1315 / ساخت آرامگاه حافظ 1315 / ساخت موزه ملی ایران 1316 / تاسیس کتابخانه ملی ایران 1316 / انجمن احیای آثار ملی 1323 / افتتاح اردوهای رامسر 1330 / ساخت آرامگاه سعدی 1331 / انجمن ملی حمایت کودکان 1331 / ساخت آرامگاه پورسینا 1333 / بنگاه ترجمه و نشر کتاب 1333 / برگزاری آئین هزاره پورسینا 1333 / کانون کارآموزی کشور 1337 / ساخت آرامگاه عطار 1342 / ساخت آرامگاه خیام 1342 / ساخت آرامگاه کمال‌الملک 1342 / ساخت آرامگاه نادرشاه 1342 / ایجاد سپاه دانش 1342 / بنیاد فرهنگ ایران 1343 / مرمت تخت جمشید 1343 / آموزشگاه نابینایان 1343 / انجمن ملی روابط فرهنگی 1345 / ساخت آرامگاه باباطاهر 1346 / ساخت تالار رودکی 1346 / تاسیس وزارت علوم 1346 و...


  • یکنفر به جای همه!!!

    مهدی غنی، مجله چشم‌انداز، شماره 111: درباره رضاشاه و عملکرد او داوریهای مختلف و متضادی صورت میگیرد برخی او را نجات دهنده انقلاب مشروطه و تداوم دهنده آن میشمارند و برخی برآنند با قدرت گرفتن رضاشاه فاتحه مشروطیت خوانده شد! عده‌ای روی کارآمدن رضاخان را نقشه انگلیس میدانند که برای مقابله با انقلاب شوروی و رفع خطر از هند و تجدید قرارداد نفتی به نفع انگلیس صورت گرفته! کسانیکه تفکر استبدادی دارند باور نمیکنند در هرکاری مجموعه‌ای از عوامل، دست به دست هم داده‌اند و هرکدام به اندازه ای در ایجاد آن سهم دارند! اینکه در تحولات و تغییرات تاریخی، یکنفر را فعال ما یشاء و عامل مطلق فرض کنیم نه واقعیت، بلکه نگرشی ایدئولوژیک است که بر واقعیات سایه می‌افکند! هیچ واقعه‌ای خلق‌الساعه و منقطع از گذشته به‌طور معجزه آسا خلق نمیشود! اما همه مستبدان چنین ادعا میکنند که پیش از آنها همه چیز مطلقاً سیاه بوده و تنها در عصر ایشان پیشرفت و ترقی حاصل شده! این یک دروغ تکراری است! رضاشاه خود چنین میپنداشت و اعقاب او نیز چنین تبلیغ کردند. تاج الملوک آیرملو ملکه مادر از زمان قدرت گرفتن رضاخان خاطره ای نقل میکند که تأمل برانگیز است: از جلوی دهانه بازار ارک شاهی شروع میشد که تمام میدان و ساختمانهای اطراف آنرا دربر میگرفت و آنقدر میآمد بالا که به بهارستان و عمارت کامران میرزا میرسید. رضا بعد از اینکه شاه شد همه این کاخها را خراب کرد و جای آن کاخ دادگستری و اداره مالیه و عمارات جدید ساخت! در شمال بهارستان چند کاخ بود که فتحعلیشاه قاجار ساخته بود اصلاً اینکه میگفتند بهارستان، بخاطر همین کوشک فتحعلیشاه بود یعنی یک باغ بزرگ بود که یکسر آن همین بهارستان و سر دیگرش به دروازه شمیران میرسید. رضا اینجا را هم خراب کرد. من گاهی با رضا دعوا میکردم که این ساختمانهای نفیس را خراب نکند رضا میگفت: هرچه مردم را به یاد قاجار بیندازد باید خراب شود تا جلوی چشم مردم نباشد! (خاطرات ملکه پهلوی، نشر به آفرین، ۱۳۸۰، صفحه ۱۶۴) رضاشاه توجه نداشت که کاخها و ساختمانهای بجامانده از قاجار، سرمایه ملی و تاریخی است و حفظ آن از وظایف یک دولت مردمی است! سلطنت مشروطه یا قدرت مطلقه؟ یکی از دستاوردهای گذشته قانون اساسی مشروطه بود! رضاشاه با این دستاورد چه کرد؟ آیا با تخریب آن بنای تازه ای بنیان گذاشت یا برای تکمیل و تعالی آن تلاش کرد؟ مهمترین دستاورد انقلاب مشروطیت بی‌تردید تشکیل پارلمان و نقش یافتن مردم در حاکمیت یعنی قانون‌گذاری و نظارت بر قوه مجریه بود. پیش از آن سلطنت و روحانیت سرنوشت مردم و کشور را تعیین میکردند! اما مطابق قانون اساسی مشروطه در کنار آنها مردم نیز جایگاه پیدا کردند. در دوران قاجار یکنفر بجای همه تصمیم میگرفت! ولی پس از مشروطه همه میخواستند در این تصمیم گیری سهیم باشند. وقتی پای مردم به میان می‌آید اختلاف‌نظرها نمایان میشود و هرکس نظری خواهد داشت. چنین مردمی باید تمرین کنند تا یاد بگیرند باهم تعامل داشته باشند و از یکدیگر بیاموزند و به تفاهم برسند تا برای آینده تصمیمات بهتری بگیرند. احزاب مختلف به‌وجود آمد نشریات و روزنامه ها منتشر شد که هریک عقیده و مرامی را عرضه میکردند. ملت ایران درحال پیمودن این مسیر دشوار بود که ناگهان ورق برگشت! سه اسفند ۱۲۹۹ شمسی کسانی پیدا شدند و بر دیوار پایتخت اعلامیه چسباندند: من حکم میکنم! سیدضیاءطباطبایی روزنامه‌نگار و رضاخان میرپنج بر سریر قدرت نشستند. نشریات و احزاب را تعطیل کردند وهمگان را به اطاعت و انقیاد از حاکم فراخواندند. خیلیها امیدوار شدند که اینبار کسانی از طبقات پایین جامعه برخاسته‌اند و میخواهند مردم را درمقابل اشراف و خانها ارج و قرب نهند کما اینکه بسیاری اشراف را به زندان انداختند اما صد روز بعد این دو یار باهم نساختند و سید کنار رفت و زندانیان آزاد شدند! اینبار یکی از همان اشراف زندانی یعنی قوام‌السلطنه از زندان بر کرسی صدارت چندبار دست بدست گشت تا سرانجام به رضاخان رسید. رضاخان پس از چندی در سال ۱۳۰۴ بر تخت سلطنت نشست و شاه شد. بیست سال از انقلاب مشروطه گذشته بود. به زودی مردم دریافتند شاه جدید هم برای رأی و نقش مردم هیچ ارزش و اعتباری قائل نیست. این را فقط مخالفان رضاشاه نمیگویند گرچه بسیاری از شاهدان آن زمان در اینباره نوشته‌اند این موضوع آنقدر آشکار بود که جانشین وی محمدرضا درکتاب مأموریت برای وطنم (صفحه ۵۳) با صراحت از این رویه پدرش یاد میکند: از زمان تاجگذاری به اینطرف پدرم مجلس را داعماً تحت سلطه خویش قرار داده بود هرچند هرگز به انحلال آن اقدام ننمود!اگر پدرم از روش دموکراسی و پارلمانی استفاده نمیکرد بخاطر آن بود که عده رأی دهندگان باسواد که برای دموکراسی حقیقی لازم است تا دستگاه تقنینیه را به‌وجود آورند بسیار معدود بود درحالیکه اگر رضاشاه بعلت بیسوادی مردم آنها را از انتخاب نماینده محروم میکرد چطور بخود که سوادی نداشت حق میداد بجای یک ملت و برای سرنوشت آنها تصمیم بگیرد؟ اگر مشکل بیسوادی بود میتوانست قانون انتخابات را اصلاح کند و شرکت در آنرا مشروط بداشتن سواد کند. گذشته از این اگر مشکل رضاشاه بیسوادی مردم بود چرا برای نخبگان تحصیلکرده و وزرای خود ارزشی قائل نبود و هریک با وی اختلافی پیدا میکردند حکم به حذف، حبس و نابودی آنان میداد؟ محمدرضاشاه هنر پدرش را دراین میداند که مجلس را منحل نکرد بلکه آنرا تحت سلطه خود کرد. سیدحسن مدرس پس از انتخابات مجلس هفتم که هیچ رأیی برای او اعلام نشد از باب تمسخر گفت اگر آن ۲۰ هزارنفری که قبلاً بمن رأی دادند مرده باشند حداقل آن یک رأی خودم کجاست؟ خریدن نمایندگان: درمجلس پنجم که هنوز رضاخان بر اوضاع بطورکامل مسلط نشده بود تعدادی از افراد منتقد وی درمجلس حضور داشتند که جناح اقلیت مجلس بودند این افراد با ارعاب به سکوت وا میداشتند. ترور نافرجام سیدحسن مدرس درمقابل مسجدسپهسالار دراین راستا بود. این مجلس به انقراض قاجار رأی داد اما چگونه؟ حسین مکی در تاریخ بیست ساله، جلد سه، صفحه ۴۳۷ مینویسد: دو روز پیش از رأی گیری درمجلس داور و تیمورتاش نمایندگان مجلس را به منزل سردارسپه دعوت کردند و از آنها برای طرح خلع احمدشاه و انقراض قاجار امضا گرفتند. اگر کسی مقاومت میکرد از در تهدید یا تطمیع با او وارد میشدند و حداقل او را به سکوت دعوت میکردند به این ترتیب رضاشاه به سلطنت رسید. انتصاب نمایندگان: از دوره پنجم به بعد اغلب نمایندگان پیش از انتخابات توسط رضاخان از سوی وزارت دربار تعیین میشدند فهرستی از افراد مورد تأیید پادشاه تهیه میشد که باید نماینده مجلس شوند سپس برای هر حوزه یک انجمن نظارت تشکیل میشد که افرادش انتصابی بودند و کلیه امور زیرنظر آنها انجام میشد. اعجاز مجلس فرمایشی: رضاشاه به توصیه آتاتورک برآن شد فوزیه شاهزاده مصر را برای محمدرضا برگزیند اما این ازدواج مشکل قانونی داشت بنابر اصل ۳۷ قانون اساسی، مادر ولیعهد باید ایرانی و شاهزاده میبود. درحالیکه فوزیه عرب مصر بود و نمیتوانست مادر ولیعهد شود. پایبندی به قانون حکم میکرد شاه ازاین ازدواج بگذرد و یک دختر ایرانی را برمیگزید بخصوص با تکیه ای که بر ناسیونالیسم میشد! مگر دختر ایرانی شایسته ملکه شدن نیست؟ عبارت ایرانی‌الاصل اصل ۳۷ قانون با تبارمصری فوزیه منافات داشت. اما قوانین باید خود را با اراده رضاشاه تطبیق دهند لذا به مجلس فرمان داد مشکل قانونی را حل کنند! در ۱۴ آبان ۱۳۱۷ مجلس به ریاست حسن اسفندیاری طبق یک ماده واحده اصل ۳۷ قانون و عبارت ایرانی‌الاصل را تفسیر میکند: منظور از مادر ایرانی‌الاصل مذکور در اصل ۳۷ متمم قانون اساسی اعم است از مادری که مطابق شق دوم از ماده ۹۷۶ قانون مدنی دارای نسب ایرانی باشد یا مادری که قبل ازعقد ازدواج با پادشاه ایران به اقتضاء مصالح کشور به پیشنهاد دولت و تصویب مجلس به موجب فرمان شاه عصر صفت ایرانی به او اعطا شده باشد! یعنی نمایندگان خود تصویب میکنند که ایرانی‌الاصل بودن افراد با رأی نمایندگان تغییرپذیر است سپس ۳ هفته بعد در ۸ آذر به فوزیه مصری صفت ایرانی اعطا میشود گویی ایرانی‌الاصل بودن مانند درجات نظامی، لقبی حکومتی است! از اقدامات مثبت رضاشاه تشکیل ارتش منظم است. دوره قاجار ایران به چند ولایت تقسیم شده و هریک برای خود حکمرانی داشت زمان جنگ هر منطقه تعدادی سرباز از ایلات به عنوان مزدور جمع میکردند. والی این افراد را مسلح میکرد و با تعلیماتی به‌عنوان سرباز گسیل میداشت لذا نیرویی به‌عنوان ارتش وجود نداشت که بطورثابت مسئول حفاظت از مرزها و امنیت کشور باشد. ناصرالدین شاه با کمک نظامیان روس نیروی قزاق را راه‌اندازی کرد فرمانده قزاقها همواره یک افسر روس بود. رضاخان جزو قزاقها بود و توانست استعداد خود را بروز دهد در آستانه کودتا نیروی قزاق از سلطه افسران روس خارج شد و در اختیار انگلیسیها قرار گرفت. رضاخان و سیدضیاء با کمک همین قزاق کودتا کردند. از کارهای رضاخان پیش از سلطنت سرکوب کسانی بود که از دولت مرکزی تبعیت نمیکردند. قزاق و ژاندارمری که سوئدیها راه‌اندازی کردند درهم ادغام و تبدیل به ارتش شد! همزمان خرید سلاح از خارج و تأمین بودجه هنگفت برای تقویت ارتش درسال ۱۳۰۰ تصویب شد. درسال ۱۳۰۴ قانون نظام اجباری در مجلس پنجم تصویب شد و سربازگیری آغاز شد ۴۰ درصد کل بودجه برای هزینه ارتش اختصاص داده شد ، اما شهریور ۱۳۲۰ متفقین به ایران تجاوز کردند و ارتش درمقابل متجاوزین هیچ مقاومتی نکرد. ملکه (تاج الملوک آیرملو) درخاطرات خود صفحه ۲۹۳ مینویسد: شوهرم رضاشاه درطول سلطنت خود تلاش کرد ارتش قوی درست کند اما این ارتش همان ساعت اولیه حمله متفقین تارومار شد! فرماندهان ارتش که دیده بودند توان مقاومت ندارند خودشان از جلو فرار کرده! و سربازها هم ازپشت سرشان! آنطور که رضا با ناامیدی برایم تعریف کرد دراین جلسه رجال دولت میگویند: ما از امور نظامی اطلاع نداریم و نمیتوانیم اظهارنظر کنیم! فرماندهان ارتش برای گرفتن بودجه مرتب شعار میدادند که ارتش چنین و چنان است و میتواند جلوی همه نیروهای همسایه را سرکند با کمال وقاحت آب پاکی را روی دست رضا ریخته و به او میگویند از دست ارتش کاری برنمی آید باید تسلیم شد! سرتیپ رزم آرا و سرتیپ عبدالله هدایت به‌شدت و حرارت استدلال میکنند که ارتش حتی نمیتواند یک ساعت مقاومت کند! رضاشاه کمی تحقیق و سؤال میکند و متوجه میشود که فرماندهان ارتش درتمام این سالها برای آنکه سلاحها معیوب نشوند و مهمات خرج نشود چوبدستی بجای تفنگ به سربازها میدادند و سربازها با چوبدستی و تفنگ بدلی مشق نظامی میکردند! محمدرضاشاه درکتاب مأموریت برای وطنم، صفحه ۸۹ این مقطع را چنین تصویر کرده: ارتش غافلگیر شد و سربازخانه ها بمباران شدند و نیروی دریایی ما غرق و تلفات زیاد وارد شد! در برابر این هجوم مقاومت ارتش جز چند مورد کاملاً بی‌اثر بود و پس از آنکه اولین مرحله هجوم سپری شد ارتش ما دریافت که حریف قویتر از آنست که بتوان درمقابله با آن برآمد و سربازان ما در جبهه شمال فقط با تفنگهای مشقی! مسلح بودند! زمانیکه رضاشاه از سلطنت استعفا داد و به سمت جنوب رفت چندروز در کرمان توقف کرد در آنجا با ابوالقاسم هرندی درد دل کرد که: بمن گفتن دیدی این خارجیها با ما چه کردند؟ ما در شهرهایمان وسایل دفاع نداشتیم این بود که امر متارکه دادم و ما دست از سلطنت برداشتیم و هرچه داشتیم دادیم ولی حالا هم مگر دست از سر ما برمیدارند.(عباسقلی گلشاییان، گذشته ها و اندیشه های زندگی، جلد دو، صفحه ۶۸۷) ملکه مادر نیز از قول رضاشاه نقل میکند: یکی از افسوسهایی که رضا میخورد و آنرا به زبان می‌آورد ضعف و زبونی امرای ارتش بود. رضا میگفت: من سالها به این قرمساقها دادم، خوردند و خوابیدند برای اینکه یکروز در برابر دشمن مقاومت کنند اما آنها حتی یک دقیقه هم تحمل نکردند و قبل از رسیدن متفقین، ارتش را مرخص کردند! (خاطرات تاج الملوک آیرملو صفحه ۳۰۷) این سرگذشت ارتشی بود که بیست سال برایش هزینه شد تا زمان مقتضی از استقلال ایران محافظت کند!


  • اسد امیرپور

    اسد امیر پور: هر که آمد در لُرستان بار خود پیچید و رفت _ بر لُرستانی ساده زیر لب خندید و رفت / هر رییسی که ز ثبت آمد روزی روی کار _ از پی تضییع حق مالکین کوشید و رفت / با پلاک اصل و فرع و حیله های مختلف _ گوشت و پوست یک به یک الوار را بلعید و رفت / با تحیر شو دمی خیره به عمال طرق _ هر رییس و هر مباشر پولها دزدید و رفت / این مظالم جمله انجام وظیفه نام داشت _ هر کس آمد چون کنه بر پای لُر چسبید و رفت / احمدآقا آن امیر مقتدر در بدو امر _ مدتی با مردم غیور لُر جنگید و رفت / روی کار آمد ز بعد وی خزاعی قصاب _ با جنایت، کار آن فرمانده انجامید و رفت / هر کجا آزاده مرد شیرگیری داشتیم _ دستهایش را به خون پاکش آلایید و رفت / نوبت فرماندهی زآن پس به شاه بختی رسید _ گوشت یا بوزیر دندان لقمه ها جوید و رفت / گیگو آن سرهنگ خون آشام آسوری نژاد _ هستی اولاد صید مهدی ز بن چاپید و رفت / دیدی آخر شیر محمد با رحیم نیک نفس _ حین خدمت چوبه های دار را بوسید و رفت / بین آنها نیز بودند کسانی مفت خور _ هر یک از این خوان یغما کاسه ها لیسید و رفت / یک دو روزی…راهش به مجلس باز شد _ بی نوا از بیسوادی روی برتابید و رفت / ما هم اندر مجلس شورا وکیلی داشتیم _ پنج دوره شد وکیل و کس از او نشنید و رفت / مزرعه باشد جهان، اولاد آدم چون علف _ عاقبت بینی که اندک مدتی خشکید و رفت.


  • نفت را بدنام نکنیم

    «وجود نفت» یا «نبود حکمرانی»؛ ريشه گرفتاری ما كجاست؟ این تصویری از اكتشاف و نخستين فوران نفت در ایران دوره قاجاریه است. این روزها که صادرات نفت ما به‌دلیل تحریمها و كرونا، به حداقل رسیده، زمان مناسبی است که دوباره از خودمان بپرسیم آیا همه گرفتاریهای ما از نفت است و اگر نفت نبود، ما واقعا کشور توسعه يافته و خوشبختی بودیم؟ ویلیام ناکس دارسی در ۱۹۰۱ میلادی و با پرداخت مبلغی به مظفرالدین شاه، امتیاز اکتشاف نفت در ایران را گرفت. اما 2 سال جستجوی او برای نفت در قصرشیرین و رامهرمز بجایی نرسید. سرمایه شرکت درحال افول بود و دستور داد تا تجهیزات را جمع کنند. جورج برنارد رینولدز مهندس حفاری که از این بابت احساس سرشکستگی میکرد پیشنهاد داد تا عملیات اکتشاف فقط چندماه در مسجدسلیمان بختیاری ادامه یابد. حفاری در مسجدسلیمان هم بی نتیجه بود و تقریبا همگی از پیدا کردن نفت در ایران ناامید شده بودند که ناگهان در ساعت چهار صبح پنجم خرداد ۱۲۸۷ خورشیدی برابر با ۲۶ مه ۱۹۰۸ میلادی، مته حفاری از ضخامت زمینی به قطر ۳۰۰ متر عبور کرد و آخرین ضربه خود را به صخره عظیمی که روی منبع نفت قرار داشت فرود آورد، در نتیجه در عمق ۱۱۸۰ پا (۳۶۰ متری) نفت با فشار زیادی تا ۵۰ پا (۱۵ متر) بالاتر از نوک دکل حفاری فوران کرد. این آغاز داستان نفت در خاورمیانه بود که شکل و شمایل این منطقه را تغییر داد. خیلیها نفت را عامل شکل‌گیری اقتصاد رانتی و حکومتهای غیر پاسخگو در ایران دانسته و از آن با عنوان «بلای سیاه» یاد کرده اند. اما این حرف چندان عالمانه نیست! هیچکدام از این انتقادها به ماهیت نفت مربوط نمیشود. اقتصاد رانتی در ایران محصول نفت نیست. در قبل از پیدایش نفت هم حکومتهای ایرانی با در اختیار گرفتن آب و زمین و استقرار سیستم تیولداری و باجگیری سلطه آمرانه ای را بر جامعه تحمیل کردند که به استبداد شرقی و شیوه تولید آسیایی معروف شد. نفت یک ثروت طبیعی است که میتواند در جهت و خدمت توسعه صنعت، اقتصاد، رفاه عمومی و حتی رشد دموکراسی قرار بگیرد. همین دولتهای عربی خليج فارس که روزگاری مایه تمسخر ما بودند و شترچرانی و راهزنی و دزدی دریایی میکردند اکنون شیوه بهره گیری از نفت برای رفاه عمومی را به درستی فراگرفته و عنقریب وارد فاز تازه ای از توسعه صنایع نوین خواهند شد. مشکل ما در حکمرانی است. نفت را بهانه و بدنام نکنیم. یقین بدارید که اگر همین اصطلاحاً «بلای سیاه» نبود، روزگار ما از این هم سیاه تر بود! اگر نفت جنوب نبود ایران《افغانستان غربی》بود.


  • ایدئولوژی رضاخانی

    رضاخان بر آن شد مثل آتاتورک کشوری بنا نهد که مردمش بدون توجه به شخصیت قومی در راستای تشکیل یک کشور یکدست گرد هم آیند و با گسستن بند اسارت قوم، بال پرواز به‌سوی کعبه آمال یعنی ناسیونالیسم فارسی بگشایند. در ترکیه تلاش در جهت خشکاندن ریشه فرهنگ کُرد، زازا، لاز، چرکس و عرب، چیزی کمتر از نسل‌کشی ارامنه نداشت و آتاتورک حتی در تضعیف فرهنگ ترکی با بنا کردن فرهنگ مورد نظرش، تلاش کرد. رضاخان به پندار آنکه ایران سرزمین قوم فارس است و سایر اقوام، خرده فرهنگهای ناچیز و دست و پاگیری بیش نیستند، پایه‌های حکومتش بر مبنای پان فارسیسم را بنیان نهاد و بدین سان اقوام غیرفارس به یکباره مجبور شدند تا رنگ و بوی فارسی بخود گرفته تا از تهاجم ارتش مصون بمانند. عکس‌العمل اقوام، برحسب میزان خودآگاهی قومی فرق میکرد. چنانکه ترک و کُرد چنین سیاستی را بر نمی تاختند، راه مخالفت در پیش گرفتند و تعارض آنها با این سیاست در زمان پهلوی دوم با تأسیس جمهوری آذربایجان و مهاباد به اوج خود رسید و پس از پایان این دو دولت، باز به اشکال گوناگون بر مخالفت خویش پای فشردند. اما دیگر اقوام به فراخور حال خویش با این مسئله برخورد کردند. گیلک و مازنی، گویا بر این باور بودند که جزء لاینفک قوم فارس هستند! ترکمن و عرب هم جمعیتشان بسیار کمتر از آن بود که جز در موارد معدود مثل قیام شیخ خزعل خطری را متوجه دولت کنند. بلوچ نیز در گوشه جنوب شرقی آمادگی و انگیزه آنرا نداشت که سر برآورد. اما قوم لُر بنا به‌دلایل مختلف در اظهار حفظ صیعه های قومی خویش ناکارآمد عمل کرد، طوریکه از آن زمان به بعد، روند حل و جذب لُرها در قوم فارس آغاز شد که هنوز ادامه دارد. با اینکه اولین حزب قومی ایران《حزب ستاره بختیاری》سال ١٣٠٣ و اولین تشکلهای قومی تحت نام:《هیات اجتمایی》و《اتحادیه سعادت》از سوی نخبگان لُر تشکیل و اولین قیامها، علیه ناسیونالیسم فارسی، و حکومت اقتدارگرای رضاخان، از سوی لُرها صورت گرفت، اما پس از سرکوب این قیام، لُرها اولین قربانی سیاست فارس سازی شدند. دلایل چندی برای این امر می‌توان برشمرد از جمله اینکه قوم لُر به‌ویژه بختیاری از نظر جغرافیایی، ساکن سرزمینی است که در همسایگی مردم فارس قرار دارد و از اینرو تأثیرپذیری زیاد آنها از فارس، دلیل محیطی پیدا می‌کند. از طرفی سطح سواد و آگاهی از سابقه تاریخی در بین لُرها، همانند بسیاری از اقوام، بسیار پایین‌تر از آن بود که بتواند شخصیت قومی آنها را تعیین و تعریف کند. ماهیت فئودال سالارانه و بافت اجتماعی جوامع لُرنشین، زمینه را برای اختلاف و خودتخریبی درون قومی فراهم کرده بود و مواردی هم که درگیریهایی با دولت پیدا میشد، در نتیجه تعرض دولت و مقاومت لُرها در برابر روند تغییرات اجتماعی و فرهنگی بود. به‌عنوان مثال تلاش دولت مرکزی در تخته قاپو کردن عشایر به بهانه تأمین امنیت و تسریع پیشرفت به سوی تمدن! و کاستن از قدرت و نفوذ خوانین و رؤسای ایلات و عشایر، جزو اصلیترین محرکهای درگیری نظامی بین دولتیان و قوم لُر میگردید اما برخلاف مبارزات اقوام ترک و کُرد که ته مایه کمرنگی از خودآگاهی قومی در آن دیده میشد، در بین لُرها خودآگاهی قومی رشد نکرد. رضاخان بهترین راه‌حل مسئله اقوام را در پاک کردن صورت مسئله جستجو میکرد، اما عملاً در درازمدت راهکارهایی که ایران و ترکیه در پیش گرفتند از هم متفاوت و نتایج آنهم یکی نبود. در ترکیه تمام تلاش دولت در انکار هویت، حذف و نابودی فیزیکی تمام ویژگیهای فرهنگ غیرترک بود و با تغییر و تحریف تاریخ تمام اقوام و حتی خود ترکها‌ (با تغییر الفبا و تلاش در راستای ارائه هویتی جدید) به‌زعم خود بر خرابه‌های امپراتوری عثمانی کشوری دموکراتیک با ملتی یکدست و براساس اصول لائیک بنا نهادند. اما در ایران، بجای تحریف تاریخ فرهنگی اقوام و حذف فیزیکی آنها، با لطایف الحیل بجای تلاش مستقیم در راستای نابودی اقوام، زمینه را برای کمرنگ کردن و بی اهمیت جلوه دادن مسائل قومی (بجز قوم فارس) فراهم کردند و چنانکه اقوام نه تنها در راستای حفظ و اشاعه ارزشهای قومی قدم برندارند بلکه از آنجا که اعتبار خویش را در انتساب به قوم برتر میافتند، فرار از خویشتن را پیشه ساخته و بدین سان در ایران با هزینه بسیار کمتر از ترکیه، مسائل قومی دستخوش فراموشی گردید و دراین میان متأسفانه قوم لُر، به‌ویژه نخبگان در این راه گوی سبقت از دیگران ربودند! ترک و کُرد بخاطر عقبه برون مرزی، با جهان بینی دیگری بزرگ شدند و از ایدئولوژی فارسی دور ماندند چرا که اقوام در ایران از اواسط قاجار که ملیگرایی نشو و نما یافت و آغاز پهلوی این ایدئولوژی حاکم بلامنازع شد و اقوام تا چشم باز کردند از رادیو، کتب درسی، مدارس، امنیه، نویسنده و شاعر فقط این ایدئولوژی را از بر شدند اما آن اقوام که امتداد برون مرزی داشتند هرگز تحت تأثیر این تبلیغات قرار نگرفتند. اصولاً کُرد، بلوچ و ترکمن در ایران به جهت آنکه سنی بودند از آغاز عهد صفوی هرگز زیر بار رکن شیعه نرفتند اینبار نیز قرائت آریایی شیعه را نپذیرفتند اما بقیه اقوام شیعه مثل: ترک، لُر، گیلک، مازنی که پیرو ایدئولوژی شیعه بودند از آنجا که رقابت دیرینه و تاریخی ترک و تات (فارس) چون آتش زیر خاکستر، معطل یک فوت است! نسیم های آگاهی قومی از آن‌سوی خزر، مردم ترک را به حرکت واداشت همچنین نسیم آگاهی عربی که از تلویزیون های دنیای عرب، اعراب ایران را قلقلک داد. ترکمن ها و بلوچ ها همینطور و حتی تالشها که بخشی از آنان آنسوی مرزند، منبع و منشأ این شور قومی اند که امروز ما در قومیتها می‌بینیم. در این بحبوحه، بی شک اگر قوم لُر یا گیلک که از آنسوی مرز نوا و آوازی نمی‌شنود، بخود بجنبد، بی گمان خودجوش است و شایان توجه! از یاد نبریم که اولین قیامها علیه پروژه مدرنیزاسیون رضاخان از سوی لُرها صورت گرفت در آن روزها خبری از یاری دیگر اقوام غیرفارس به این قیام نبود. همینطور اولین جمهوری در آسیا؛ جمهوری گیلان میرزا کوچک خان بود. لُرهای بختیاری و جنگلی های گیلان از اولین قیام کننده های حق طلبانه با مطالبات قومی بر علیه پروژه رضاخان بودند. بعدها در عهد پهلوی دوم، ترکها و کردها مطالبات قومی را روشنتر طرح کردند و البته با حمایت قدرت جهانی شوروی! هرچند همه چیز را در تحریکات خارجی ببینیم، ناچیز و منفعل انگاشتن توده مردم، جریانات فکری و عوامل داخلی و زمینه های اجتماعی و پیشینه تاریخی اینگونه رخدادهای تاریخی در جوامع قومی ایران است! با این‌حال حرکتهای قومی که منجر به حوادث آذربایجان و مهاباد شد نشانگر آنست که در آذربایجان و کردستان (هم مردم و هم نخبگان به جهت سنی بودن و عقبه برون مرزی) آمادگی جهت مطالبات قومی را داشتند.


  • رویارویی روشنفکران ایران با غرب

    رویارویی روشنفکران ایران با معرفی اندیشه‌های غرب برای برون رفت از انحطاط و شیوه برخورد آنها با تجدد: 1) راهکار تطبیق و تلفیق که هدفش سازگاری آموزه‌های غربی با اسلام بود که برجسته ترین نماینده این اندیشه مستشارالدوله صاحب کتاب《یک کلمه=قانون》بود. او تلاش کرد در کتابش از سازگاری احکام و فقه اسلامی با مفاهیم موجود در فرانسه سخن بگوید که ماشاءالله آجودانی درکتاب مشروطه ایرانی در انتقاد از این نوع تفکر می‌نویسد: مفاهیم غرب را گرفتیم و با اسلام درهم آمیختیم و دچار تقلیل مفاهیم شدیم! متفکران ایرانی قرن 19 اندیشه غربی را در چارچوب فهم خودشون درک کردند نه آن چیزی که در واقعیت بود! در واقع غرب به‌عنوان نماینده مدرنیته و اسلام که به‌شدت سنت گراست مثل دو قطب متضاد و دو منظومه فکری متفاوت باهم قابل انطباق نیستند! دکتر سریع القلم درکتاب اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار، ص 145، مینویسد: این دو طرز تفکر، بازی فکری با حاصل جمع صفر بود و ورود یکی، خروج کامل دیگری را می‌طلبید. 2) برخی به تطبیق آموزه‌های غربی با اسلام باورمند نبودند و این دو اندیشه را از اساس باهم متفاوت میدانستند《فتح علی آخوند زاده》از روشنفکرانی بود که میگفت: غرب با اسلام از اساس تفاوت بنیادی باهم دارند. دکتر آدمیت درکتاب《فکر دموکراسی اجتماعی》ص 4 مینویسد: روحانیون در درجه اول در پی ریاست فائقه بودند نه معتقد به نظام پارلمانی و سیاست عقلی! آبراهامیان در تاریخ ایران مدرن ص 94 مینویسد: محمدعلیشاه در تلاش بود تا با جایگزینی اصطلاع《مشروعه》بجای مفهوم مدرن《مشروطه》تعهدات شاه قبلی را تعدیل کند. درکتاب ایران بین دو انقلاب ص 118 آمده: روزنامه صور اسرافیل با طرح موضوع کناره‌گیری روحانیون از سیاست و هجو آنان به‌عنوان اخاذهایی که اهدافشان را با موعظه پنهان میکنند جنجال بپا کرد و حبل المتین نویسندگان قانون اساسی را بدلیل تاسیس کمیته عالی بررسی مشروعیت دینی قوانین مصوبه مجلس مورد تمسخر قرار داد: اینکار به همان اندازه بی معنی است که برای بررسی دقیق اعتبار حقوقی کلیه قوانین تجاری که نمایندگان تصویب کرده‌اند یک کمیته عالی متشکل از 5 تاجر تشکیل دهیم! لیبرالها علما را به توجیه منافع ریاکاران متهم کردند و خواستار بهبود فوری حقوق اقلیتهای مذهبی و زنان بودند و همچنین آن مواد قانون اساسی که به علما اختیار لغو قوانین مجلس را میداد را مورد انتقاد قرار دادند و معتقد بودند قوانین دولت باید از شریعت جدا شود! شیخ فضل الله نوری انجمن محمد را تاسیس کرد تا به دفاع از شریعت در برابر مشروطه طلبان بپردازد این جمعیت از روحانیون، طلاب، مستخدمین دربار، دهقانان اراضی سلطنتی ورامین، کارگران، فقرا، صنعتگران، قاطرچی ها و شاغلان رده پایین تشکیل میشد. شیخ فضل الله در گردهمایی گفت: فکر برابری یک《بدعت خارجی》است و بی ثباتی و تنزل فکری را به《ملکم ارمنی بی دین》نسبت داد و اعلام کرد: لیبرال های مجلس مثل ژاکوبن های فرانسه بسوی آنارشیسم و نهیلیسم می‌روند و جماعت شنونده با این سخنان تحریک شدند و به هر عابری که کلاه اروپایی بسر داشت بعنوان《مشروطه خواه بی دین》یورش بردند. شیخ فضل الله خطاب به ناظم الاسلام کرمانی می‌گوید: ترا به اسلام قسم میدهم آیا مدارس جدید خلاف شرع نیست؟ آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقاید شاگردان را سخیف و ضعیف نمیکند؟ مدارس را افتتاح کردید، در جراید از ترویج مدارس نوشتید، حال شروع به مشروطه و جمهوری کردید؟ (حامد الگار، میرزا ملکم خان، ص 106).برخی مانند تقی زاده اقتباس کامل و بعضی مانند شیخ فضل الله نوری نفی کامل و بعضی مانند ملکم خان اقتباس گزینشی را پیشنهاد میکردند! مرامهای فکری اجازه هم پوشانی نمیداد و روحیه افراد بگونه‌ای بود که مصالحه در کار نبود. ایرانیان نه میتوانستند از دیگران بیاموزند و کشور را متحول کنند و نه درمیان خود توانایی اجماع سازی داشتند! در واقع زمینه و ظرفیت《هماهنگی فکری》و《انسجام عملی》وجود نداشت و کار سیاسی داستان مرگ و زندگی بود و برخوردها خشونت آمیز و حذفی! از اینرو افراد در طرح نظریات و پیشبرد اهداف سیاسی خود ناچاراً به عوام فریبی، تکفیر، افترا و نسبتهای ناروا و قتل متوسل می‌شدند (مشروطه ایرانی،ماشاءالله آجودانی، ص ۳۸۴). مخالفین شیخ فضل الله او را مجرم میخواندند و وی متمم قانون اساسی را ضلالت نامه خطاب میکرد! واقعیت این بود که ظهور یک جریان در ایران همیشه باعث حذف و نابودی دیگری بوده‌است چون گروهها و تفکرات، زمینه کار جمعی و عمومی را نداشته‌اند! تضاد میان مدرنیته و اسلام و ناسازگاری فلسفی میان این دو مکتب فکری باعث تداوم اقتدارگرایی گردید و آنقدر طرفین در پی حذف و تخریب و نابودی یکدیگر کوشیدند که در نهایت به استبداد رضاخانی انجامید (اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار، سریع‌القلم، ص 153).


  • کلنل محمدتقی خان پسیان

    کُلنل (سرهنگ) محمدتقی خان پسیان ۱۲۷۰ شمسی در آذربایجان متولد شد اجدادش اهل قفقاز بودند اما بعد از عهدنامه گلستان به تبریز آمدند. او اولین خلبان ایران بود و مجسمه و هواپیمایش هم اکنون در تبریز نصب شده است. در دوران مشروطه و هنگام《جنگ جهانی اول》همصدا با ملّیون به مبارزه علیه روسها بلند شد و آوازه شجاعت کلنل در کشور پیچید از همان موقع رضاخان او را رقیب خود احساس کرد. بطور اتفاقی آنها در همدان کنارهم قرار گرفتند. اواخر جنگ جهانی اول پسیان فرماندهی گردان همدان و رضاخان فرمانده قزاق های همدان بود. وقتی پسیان در حمله معروف《مصلی》روسها را خلع سلاح کرد و همدان را از نفوذ روسیه خارج کرد، به قزاق‌ها میگوید: شما اگرچه در مقطعی با روسها همکاری داشتید اما چون ایرانی هستید اسلحه تان را زمین بگذارید! رضاخان از اینکار امتناع میکند و پسیان به رضاخان میگوید:《تو شرف ایرانی نداری》و همین اتفاق کینه‌ای در دل رضاخان میکارد که به محض قدرت گرفتن، زمینه از میان برداشتن او را فراهم کرد. بهار ۱۳۰۰ احمدشاه قاجار، سیدضیاءالدین طباطبایی را عزل و قوام‌السلطنه که در زندان عشرت آباد بود را نخست‌وزیر کرد و کشمکش میان قوام‌السلطنه با کلنل پسیان شروع شد. سال ۱۳۰۰ کلنل پسیان《فرمانده ژاندارمری خراسان》بود و حکومت《شبه خود مختارجمهوری خراسان》را تشکیل داد قیام السلطنه به کلنل پسیان پیشنهاد کرد: ۱) حقوق دو ساله خود را برداشته به اروپا مسافرت کند. ۲) محاسبات را ظرف ۱۵ روز بسته و امور خراسان را به تولیت آستان واگذار نماید اما کلنل پسیان قبول نکرد قوام هم طی تلگراف‌هایی برای خوانین منطقه، کلنل را یاغی خواند و دستور شورش علیه او را صادر کرد و رضاخان نیروهای قزاق را برای سرکوب کلنل به خراسان فرستاد و یاغی بودن کلنل اعلام شد و خوانین خراسان به قتل او مجاب شدند بدین ترتیب سردار معزز والی بجنورد، شجاع‌الملک رئیس ایل هزاره، شوکت‌السلطنه رییس طایفه سریری و سالارخان بلوچ جهت جنگ با کلنل بسیج شدند و سردار معزز با کُرمانج های قوچان، ژاندارمری را خلع سلاح کرد سرانجام کلنل برای سرکوبی شورشی به کوه‌های قوچان می‌رود، اما در آنجا بدلیل کمی نفرات، تا آخرین گلوله می‌جنگد و در ۱۲ مهر ۱۳۰۰، کُردهای کِرمانج سرش را در ازائ سه قِران جدا میکنند! عارف قزوینی《تصنیف کلنل》را به یاد او سرود که بعدها بنام《گریه کن》در بین مردم شهرت گرفت. علی‌اصغر شمیم درکتاب《ایران در دوره سلطنت قاجار》ص540، مینویسد: ژاندارمری از سازمانهای انتظامی مشروطه بود و بدست مستشاران سوئدی اداره میشد و در ایجاد امنیت نقش بسیار موثری داشتند ولی مورد بغض روس و انگلیس قرار گرفتند چون افسران سوئدی طرفدار آلمان بودند! چون خزانه کشور در دست مستشاران بلژیکی زیرنفوذ روس و انگلیس بود در رساندن جیره و مواجب ژاندارمری کارشکنی می‌کردند! ژاندارمری که افسران درس خوانده‌ای مثل محمدتقی خان پسیان درآن خدمت میکرد مایه امیدواری مجلس، ملیون و آزادیخواهان بود. دکتر داریوش رحمانیان درکتاب《ایران بین دو کودتا》ص 103، می‌نویسد: ژاندارمری برخلاف قزاقخانه عمدتاً از افسران باسواد، فرهیخته و میهن‌دوست تشکیل شد و در دی 1391 شمسی شمار افسران آن حدود 3 هزار نفر بود و برخلاف قزاقها که در برابر آزادیخواهان قرار گرفتند اما ژاندارمری درکنار نیروهای ملی و دموکرات بودند و رو در روی انگلیس و متفقین قرار گرفتند بنابراین روس و انگلیس در تلاش برای مهار نیروی ژاندارمری بودند. ادغام ژاندارمری در وزارت جنگ و تشکیل ارتش سکوی حرکت رضاخان برای کسب تاج و تخت بود. قیام ژاندارمری خراسان به رهبری محمدتقی خان پسیان پاسخی به همین جریان بود. دکتر باستانی پاریزی درکتاب《شاهنامه آخرش خوش است》ص 475 می‌نویسد: کلنل محمدتقی خان در کابینه مشیرالدوله به ریاست ژاندارمری خراسان منصوب شد (سپتامبر 1920 م) در کابینه سیدضیاء به کفالت حکومت خراسان رسید و قوام‌السلطنه را که حاکم بود توقیف کرد، بلافاصله بعد از کابینه سیدضیاء، قوام‌السلطنه از زندان خلاص و به ریاست وزراء رسید و دستور دستگیری کلنل پسیان را صادر کرد. کلنل طغیان کرد و در جنگی که با شجاع الملک قوچانی، تیر خورد و درگذشت. تفنگچیان کُرد سر کُلنل را جدا کرده به مشهد فرستادند و اَکراد سر کلنل را با چند ضربت جدا نمودند و فرمانده سپاه اعزامی به مشهد سرلشکر حسین آقا خزاعی بود سر را به تلگرافخانه برد سپس به منزل تاج محمدخان (سطوت الملک) برد به درخت آویزان کرد بدنش نیز 2 روز در منزل حبیب‌الله خان (ناصرلشکر) بود و جسد را به مشهد رساند. نعش را به اشاره سرهنگ محمود خان نوذری به احترام برداشته روی توپ گذاردند و با شلیک توپ دفن کردند (سر را به بدن مُلصق نمودند) اندکی بعد به اشاره قوام‌السلطنه (نوامبر 1921) قبر را نبش و جنازه را خارج و در قبرستان سراب به خاک سپردند نظام السلطنه صدتومان داد و سنگ قبری برای او تهیه کرد اما سنگ از گاری افتاد و دو تکه شد آنرا بهم پیوند داده بر سر قبر گذاردند (مقاله حبیب پور رضا، شرح حال کلنل، ص 110) بعد از همین واقعه بود که عارف غزل معروف《مگو چسان نکنم گریه، گریه کار من است》سرود و در پایان آن تخلص آورد: تدارک سفر مرگ کرد عارف و گفت _ درین سفر، کلنل چشم انتظار من است. پس از 31 سال یعنی اواخر آبان 1331 شمسی جنازه را با تابوت از زیر آوارها کشف کردند و درکنار مقبره نادر خاک نمودند اما برای بار سوم در فروردین 1336 برای تجدید آرامگاه نادر، استخوانهای کلنل را نبش کردند و آنطرف تر بردند و《روح نادر را از فاتحه‌ای که ممکن بود کسی بخاطر نعش کلنل در کنار او بخواند محروم ساختند》اما بقول یحیی دولت آبادی: آرامگاه حقیقی کلنل سویدای قلب وطن پرستان ایران است. عارف قزوینی میگوید: سه چیز مرا پیر، بلکه مرا تمام کرد: کشته شدن سردار نامی ایران که قرنها خواهد کشید و نظیر او را این کشور بلادیده نخواهد دید《کلنل محمد تقی خان》هوی یک مشت شیاد بی عاطفه که از آن جمله ملک الشعرا مرا به طرفداری از آقا سیدضیاء و عارف نامه ایرج میرزا.


  • صنعت دوره رضاشاه

    بیشتر صنایعی که در دوره رضاشاه به ایران آمد در زمره صنایع سبک و مصرفی بود و مجالی برای توجه به صنایع سنگین پدید نیامد برای نمونه ایران در سال 1316 قرار بود با کمک آلمان یک کارخانه ذوب‌آهن در کرج با طرفیت 100 هزار تن در سال احداث کند و مقرر شد کارخانه تا سال 1319 راه‌اندازی شود ولی کشتی حامل ماشین‌آلات کارخانه پیش از آغاز جنگ جهانی دوم در سواحل شرق آفریقا توسط نیروی دریایی انگلیس توقیف و محموله هرگز به ایران نرسید! بیش از 75% کارخانجات بزرگ در تهران، تبریز، اصفهان، گیلان و مازندران بودند و تهران به تنهایی 62 کارخانه بزرگ با 64 هزار کارگر داشت که یک نابرابری ناحیه‌ای در صنعت در کشور بوجود آمد. دکتر عبدالعلی لهسایی در کتاب《جامعه‌شناسی توسعه》ص 122، می‌نویسد: توسعه ناموزون در ایران به نابرابری در جامعه دامن زد و اقتصاد کاملاً تک محصولی و وابسته به درآمد نفت گردید! بهرام نقش تبریزی درمقاله《مصدق و رضاشاه، دو نوع نوسازی》در نقد اصلاحات آمرانه رضاشاه می‌نویسد: در دوره رضاشاه با استفاده از تکنولوژی خارجی کارخانجات بزرگی احداث گردید اما از طرح توجیهی قابل دفاعی برخوردار نبودند و به《هزینه_فایده》و اقتصادی بودن طرحها توجه نمیشد! پروژه‌های پر زرق و برق از نظر اصلاحات آمرانه رضاشاه مطلوب ترقی میشد اما بازدهی آنها چندان قابل اعتنا نبود! دکتر همایون کاتوزیان در کتاب اقتصاد سیاسی ایران، صفحه ۱۵۰، کارنامه اقتصادی رضاشاه را یکسره منفی ارزیابی میکند و می‌گوید: راهبردهای سرمایه‌گذاری در دوره رضاشاه متناسب و معقول نبوده و جملگی از محل درآمدهای نفت و مالیاتهای غیر مستقیم بوده که بار آن بر دوش مردم فشار میآورده است و سیاست های اقتصادی رضاشاه با سرمایه گذاری در طرحهای پرهزینه و کم بازده موجب اتلاف منابع ملی شده است. فساد اداری در صنایع / بی ثباتی مدیریتی / بی قاعدگی در اهداف تولیدی / توزیع نابرابر در رفاه / تمرکز سرمایه گذاریها اقتصادی و صنایع در تهران از جمله دلایل است. جان فوران در کتاب مقاومت شکننده، صفحه ۳۴۰، می‌نویسد: تلاشهای رضاشاه در جهت گسترش و استمرار روند وابستگی بوده است. سلطان زاده در کتاب انکشاف اقتصادی ایران صفحه ۵۵ می‌نویسد: صنعت رضاشاه کاملأ وابسته به انگلیس بود و درجهت وابسته کردن ایران به انگلیس گام برمیداشت. توسعه سرمایه داری صنعتی در سال 1304 شروع شد اما در مقایسه با سایر کشورهای خاورمیانه سطح پایینی داشت چون بخش اعظم سرمایه ملی《نابخردانه صرف راه آهن شمال_جنوب شد》املاک رضاشاه در مازندران با احداث راه آهن ارزش بیشتری پیدا میکرد! جان فوران در مقاومت شکننده صفحه ۳۵۳ مینویسد: طرح راه‌آهن رضاشاه پرهزینه بود، منابع مالی را به هدر داد، توان صنعتی کشور را به تحلیل برد، تورم زا بود، هدفهای اقتصادی نداشت، از هیچ شهری بجز تهران عبور نمیکرد، سطح زندگی عمومی مردم را پایین آورد چون بودجه آن از طریق مالیات قند و چای تأمین میشد! در سیاست دولت رضاشاه هیچ تعرفه حمایتی برای تولید و حمایت از کارخانجات داخلی به چشم نمیخورد در عوض نرخ نادرست ارز از سال 1315 شمسی موجب جذابیت هرچه بیشتر کالاهای وارداتی در مقایسه با تولید داخلی میشد اما هیچ تردیدی نیست که دولت قصد داشت ایران را صنعتی کند! صنایع و سرمایه خارجی عمدتاً همان صنایع نفت جنوب متعلق به بریتانیا و شیلات شمال هم متعلق به شوروی بود و بزرگترین کارخانه‌داران کشور از میان بازرگانان و خانواده‌های زمیندار برخاستند. با همه این دستاوردها باید گفت برنامه صنعتی کردن کشور توسط رضاشاه با شکست و محدودیت همراه بود: 1) این صنایع بسیار تخصصی بودند و در چند نقطه معدود کشور یعنی تهران، تبریز، اصفهان و چند شهر مورد نظر رضاشاه در شمال متمرکز شدند. 2) ایجاد این صنایع از روی یک برنامه مشخص صورت نمیگرفت. 3) در رابطه با هزینه‌ها، سود و سرمایه‌گذاری نیز مشکلاتی در کار بود مثلاً 260 میلیون دلاری که در تمامی صنایع سرمایه‌گذاری شد معادل پول سرمایه‌گذاری شده در راه آهن سراسری بود. منتها این راه آهن توان صنعتی توسعه کشور را تحلیل برد و بخش دولتی بخاطر بالا بودن هزینه تولید و سود اندک انگشت نما بود و به همین لحاظ همه کارخانجات دولتی ضرر میدادند. 4) هر چند ایران عصر رضاشاه در مقایسه با قاجار به پیشرفت هایی بزرگی نائل آمد اما باز از سایر کشورهای خاورمیانه نظیر ترکیه و مصر بسیار عقب بود.


  • اوضاع ایران زمان قاجار

    شیخ‌خزئل؛ تحت الحمایه انگلستان بود که خوزستان را علنا جدا کرده بود و نفت به انگلیس میفروخت. میرزاکوچک‌خان کنترل گیلان را در دست گرفت و “جمهوری سوسیالیستی گیلان” را برپا ساخت. اسماعیل‌آقا سمیتقو در کُردستان خود را پادشاه خواند و تلاش برای تجزیه کردستان میکرد. امیر موید سوادکوهی کنترل مازندران را دست گرفت و کوشش برای تجزیه مازندران میکرد. ﺳﺮﺩﺍﺭ ﻣﻌﺰﺯ ﺑﺠﻨﻮﺭﺩﯼ ﻭ ﺍﯾﻞ‌ﺷﺎﺩﻟﻮ ﺷﻤﺎﻝ ﻏﺮﺑﯽ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﺩﺭ کنترل خود در آوردند. کلنل محمدتقی‌ پسیان در خراسان شورش کرد و کنترل کل خراسان را بدست گرفت اقبال‌السلطنه ‌ماکوئی آذربایجان شمالی را به کنترل خود درآورد. شیخ‌ محمد خیابانی در تبریز شورش کرد و تلاش برای تجزیه آذربایجان میکرد. اشرار مسلح کنترل همدان را در دست گرفتند و به راهزنی مشغول بودند. دوست‌محمدخان ‌بارکزائی ﺳﮑﻪ بنام ﺧﻮﺩﺵ میزﺩ ﻭ تلاش برای تجزیه بلوچستان میکرد. در لرستان عشایر مسلح راهزنی و هرج و مرج کردند و کنترل منطقه را ناامن کرده بودند و اموال تجار و زمین شهریان را به زور غصب میکردند. نایب‌حسین‌کاشی در کاشان به اسم خود ضرب سکه کرده بود. رضا جوزدانی و جعفرقلی‌چرمیهنی در نجف آباد و اصفهان به راهزنی مشغول بودند. ابوالقاسم لاهوتی با ۳۵۰ نفر اعضا تلاش میکرد جمهوری سوسیالیستی ایران را در آذربایجان برپا سازد. امام قلی خان و بویر احمدی ها و طایفه چهارراهی، اشرار مسلح بودند که در استان فارس راهزنی میکردند. کاظم قوشچی از اشرار آذربایجان در ساحل غربی دریاچه ارومیه هرجنایتی بر مردم روا میداشت. کاپیتان نول و سید طه پسر شیخ صدیق، به عشایر تجزیه طلب اسلحه جنگی میدادند. شیخ علی اکبر تربتی در خراسان شورش کرد و با حکومت مرکزی میجنگید. در شهرهای تهران، استرآباد، خمسه، قزوین، سمنان، ساوجبلاغ، دامغان، بارفروش، بابل، تنکابن، فیروزکوه، سوادکوه، لاهیجان، شهریار، ورامین و ساوه؛ علاوه بر ناامنی، آنفلوآنزای اسپانیایی هم بیداد میکرد. مشروطه خواهی ایرانیان علی‌رغم شور و شوق بسیاری که در سالهای نخست پدید آورده بود دیگر معنی نداشت. مساله امنیت و حفظ یکپارچگی کشور به مساله اول مردم تبدیل شد. چنین اوضاعی بود که رضاشاه پهلوی با کودتای ۱۲۹۹؛ پا به صحنه گذاشت و توانست با سازمان دهی دوباره ارتش و به دست گرفتن کنترل عملی همه ارکان آن؛ به سرعت موفق به سرکوب خائنین و سرکوب نیروهای گریز از مرکز در سراسرایران شود و به این ترتیب جایگاه ویژه ای بین سیاسیون و اقشارمختلف کشور به دست آورد. کنترل او بر ارتش و فضای سنگینی که در کشور پدید آورده بود باعث شد به زودی به شخص اول حکومت تبدیل شود و امنیت و یکپارچگی ایران را برگرداند.


  • نسل‌کشی لُرها زمان رضاخان

    در طول تاریخ در بلادلُرنشین به‌ویژه لُرستان رخدادهای زیادی به وقوع پیوسته که برخی از آن‌ها تاریخ‌ساز بوده و به‌اصطلاح جریانِ زندگی در این مناطق را تحت تاثیر قرار داده؛ به‌عنوان مثال سقوط زندیه بدست آغامحمدخان قاجار یکی از این رویدادهاست که نه تنها در سرنوشت قوم لُر که در سیر تاریخی و تحولات سیاسی ایران در دو قرن گذشته تاثیر بسزایی داشته و چه‌بسا اگر قاجارها بر زندیه فائق نمی‌آمدند اوضاع کشور از نظر ساختار سیاسی، اجتماعی، قومیتی و حتی مساحت و موقعیت جغرافیایی با شرایط کنونی به‌طورکامل متفاوت بود. سالهای روی کار آمدن پهلوی از آن جهت برای مردم لُرستان دارای اهمیت است که در این دوره به اسم اصلاحات و ایجاد نظم و امنیت، ایلات لُر قتل عام وغارت شدند و می‌توان گفت درهزار سال گذشته قوم لُر تا این حد مورد ظلم قرار نگرفته و به‌اصطلاح تحت تسویه نژادی و نسل‌کشی قرار نگرفته است. در این دوره رجال طراز اول لُرستان به بهانه‌های مختلف اعدام یا خانه‌نشین شدند، تعداد بی‌شماری از دلاوران لُرستان قتل عام و بازماندگان آن‌ها به نقاط مختلف تبعید و کوچانده شدند؛ افرادی نظیر "سپهبدامیراحمدی" که به قصاب لُرستان مشهور است نه تنها محاکمه نشد که به‌عنوان نخستین ارتشی ایران به درجه سپهبدی ارتقا یافت! گفته می‌شود پهلوی به منظور سرکوب لُرها با استفاده از نیروی هوایی، اقدام به خرید هواپیما می‌کند؛ دکتر داریوش رحمانیان در کتاب "ایران بین دو کودتا" صفحه 113 دراین‌باره می‌نویسد: «آمریکا به ایران سلاح و هواپیما نفروخت و سفیر ایران در پاسخ او گفته بود "مقصود دولت ایران در خرید هواپیما اقدامات خصمانه علیه همسایگان نیست بلکه برای سرکوب و تادیب ایلات و عشایر بخصوص لُرها و ایجاد امنیت داخلی است!» ایران ناگزیر پس از پاسخ منفی آمریکا به سمت آلمان رفت و در سال 1301 خورشیدی نخستین هواپیمایی جنگی را از شرکت یونکرس آلمان خریداری کرد و برای نخستین بار نیروی هوایی در عملیات فتح لرستان، شهرهای لُرنشین را بمباران کرد!!! به این ترتیب می‌توان ادعا کرد سالها قبل از آنکه "صدام" کُردها و شهروندان مخالف خود را بمباران کند، این پهلوی بود که به‌عنوان نخستین حکومت در خاورمیانه مردم خود را بمباران و قتل عام کرد! کشتار و سرکوب لُرها توسط ارتش رضاخان بی شباهت به نسل‌کشی نیست و می‌توان این جنایات را "هولوکاست" قوم لُر تعبیر کرد. با این تفاسیر هر کدام از رخدادهای لرستان در دوره پهلوی اول ظرفیت تبدیل به یک موضوع و سناریوی جذاب برای تولید فیلم‌های بلند سینمایی را دارد که می‌توان در خلال آن زوایای پیدا و پنهان این حوادث و رویدادها را به تصویر کشید.


  • بی فکری و بی سیاستی عشایر

    از همان سال‌های ابتدایی و راهنمایی معلمان، رادیو و تلویزیون توی مغزمان کرده بودند که رضاشاه پهلوی یک فرد مستبد و خون‌ریز بوده و همیشه چنین تصویر وحشتناک و خشن از وی در ذهن داشتم تا اینکه رفته رفته با مطالعه و پژوهش‌های میدانی درباره تاریخ و فرهنگ اقوام دریافتم این مورد هم از آن مواردی‌ست که ما ایرانی‌ها عادت کرده‌ایم همه چیز را یا سیاه سیاه ببینیم یا سفید سفید! ابتدای دهه هشتاد مصاحبه جذابی با فرزند یکی از بزرگان اعدامی طایفه بیرانوند داشتم که شنیدن آن شاید برای همگان جالب توجه باشد. ایشان تشریح کرد: سال ۱۳۱۳ خورشیدی زمانی که من کودک بودم، پدرم و تنی چند از وابستگان را بعنوان آخرین سران یاغی اعدام کردند. چندی پس از این رخداد که همه طایفه در ماتم بودند، ناگهان سر و کله یک خودرو ارتشی در آبادی پیدا شد. این خودرو برای انتقال خانواده ما به تهران آمده بود. برخی بزرگان فامیل پیش از عزیمت گرداگرد ما جمع شدند و بابت این احضار هر یک نظری دادند، داناترها به من که فرزند ارشد پدرم بودم گفتند: شاه می‌خواهد از شما دلجوی کند پس اگر از شما نظر خواست بگو فلان مِلک را می‌خواهم!!! خلاصه ما را با آن ماشین به تهران بردند و یک‌راست به دربار رفتیم. آجودان مخصوص شاه گفت: پسرم برو داخل اعلی‌حضرت منتظر شماست. وقتی وارد شدم رضاشاه با نهایت مهربانی مرا مورد محبت قرار داد. پس از کلی محبت ازم پرسید: می‌دانی چه کسی پدرت را کشته؟ اول سکوت کردم دوباره و سه‌باره پرسید و من گفتم پدرم را نظامی‌ها کشته‌اند. رضاشاه گفت: پدرت به‌دستور مستقیم من کشته شده چون با شرارت مانع پیشرفت لُرستان بود. اینک می‌خواهم برایت پدری کنم. دستور داده‌ام شرایط سفرتان به فرنگ را مهیا کنند تا در آنجا درس خوانده و پس از طی مدارج علمی به کشور و دیار خود برگردی تا باعث پیشرفت لُرستان شوید. اما من که عموهایم از قبل ذهنم را برای رضاشاه آماده کرده بودند گفتم: من به اروپا نمیروم! بمن فلان ملک را بدید! رضاشاه دوباره همان‌ گفته‌ها را با آب و تاب برایم بازگو کرد و باز من تقاضای مِلک را کردم! بار آخر گفت: دستور می‌دهم ترتیبی دهند تا در تهران ساکن شوید و خانه و همه ملزومات یک زندگی خوب و مدرن در اختیارتان قرار گیرد و به اتفاق خانواده همین‌جا به تحصیل ادامه دهید و در کمال ناباوری شاه باز من گفتم مِلک... رضاشاه با عصبانیت به طرف پنجره رفت و فریاد زد: خدا برای آنهایی که فکر و خیال این مِلک را در ذهن شما قرار داده‌ نسازد! بچه جان من ثبت آنرا بنام شما می‌زنم اما این را بدان که زمانی خواهد رسید که از آن مِلک فقط به اندازه یک رعیت برایت خواهد ماند! با دستور شاه هم قباله آن مِلک بنام من زده شد و هم یک‌دستگاه ریو ارتشی پر از اجناس و کالاهای متعدد برای‌مان مهیا کردند و ما به لُرستان برگشتیم. در زمان اصلاحات ارضی (سال ۱۳۴۱) از آن مِلک بنا به پیش‌بینی رضاشاه به اندازه دیگر رعایا زمین زراعی برایم باقی ماند و من بنا به توصیه برخی بزرگ‌های فامیل آینده خود و خانواده‌ام را بر سر این املاک گذاشتم. رضاشاه فرزندان عموم خوانین و بزرگان لُرستان را که بدلیل جلوگیری از هرج و مرج و یاغی‌گری بدار آویخته بود را راهی مدارس دارالتربیت عشایری آن‌زمان کرده تا از این طریق مسیر زندگی و آینده آنها را عوض کند. از مشهورترین این فرزندان می‌توان به فرزندان شیرمحمدخان سکوند رییس طایفهٔ عالی‌خانی (اعدام شده در شهریور ۱۳۰۴) اشاره کرد. از میان فرزندان خان سکوند، فتح‌الله خان پورسرتیپ در همان عصر رضاشاه به نمایندگی مردم لُرستان در مجلس شورای ملی مفتخر گردید. وی تا زمان محمدرضا شاه پهلوی چندین دوره وکالت مردم لُرستان را در کارنامه خود داشت. ایشان در این کسوت تا نایب‌رییسی مجلس شورای ملی نیز ارتقاء پیدا کرد. محمدخان پورسرتیپ دیگر برادرش نیز با طی مدارج علمی موفق به اخذ مدرک دکترای حقوق سیاسی شده و با استخدام در وزارت امورخارجه به‌عنوان سفیر ایران در کشورهای اتریش، اسپانیا و سوریه سالیان درازی را مشغول به‌فعالیت بودند. از دیگر فرزندان اعدامی‌های عصر رضاشاه می‌توان به مهندس صحبت‌الله خان معینی چاغروند فرزند میرزا رحیم خان معین السلطنه (اعدام شده در شهریور ۱۳۰۴) اشاره کرد. ایشان نیز با انجام مراحل تحصیلی و علمی در دوره پهلوی در وزارت آموزش و پرورش، سازمان ثبت احوال و سازمان غله پست‌های متعددی داشتند. از این نمونه افراد که پدران‌شان توسط رضاشاه اعدام و سپس از آنها بطور بایسته دلجویی و در مشاغل مختلف به‌کار گرفته شده‌، فراوان وجود دارد که به‌دلیل مجال کوتاه این محیط از بیان آنها صرف‌نظر می‌گردد. (چون دلم از یک اتفاق پیش آمده سخت به درد آمده بود و از آنجایی که بدلیل بسته بودن فضای آزادی قلم و بیان نمی‌توانستم درباره آن مهم بنویسم با ذکر این خاطرات اندکی از تألمات روحی خود کم‌کرده، باشد که مورد توجه اهل دل قرار گیرد)


  • رضاشاه

    بعد ازجنگ جهانی اول، ایرانِ چند پاره و دچار هرج و مرج کامل بود. آذربایجان، حکومتی مستقل. گیلان، یک جمهوری سوسیالیست تحت حمایت مسکو. کردستان عرصه نزاع کردها و آسوری ها و جنوب خوزستان هم به‌عنوان عربستان و زیر لوای شیخ خزعل. نقاط مرکزی هم اوضاع آشفته ای داشتند. طوایف مختلف بر سر هم می زدند. اصفهان، دستِ بختیاری‌ها بود و فارس، دستِ قشقایی‌ها. پلیس جنوب هم دست نشانده انگلیس و کرانه های خلیج فارس را در قبضه داشت. وقتی صحبت از رضاشاه به میان می‌آید، از رضاشاهی صحبت میکنیم که طی ۱۶ سال به این همه نابسامانی پایان داد، نظم جدیدی را مبتنی بر سه رکن ارتش، بوروکراسی و دربار بنا کرد و با ایجاد یک ارتش منسجم (۱۲۴۰۰۰نفری) هم لندن را متقاعد کرد که او یگانه راه نجات ایران از دست بلشویسم است و هم مسکو را قانع کرد که در برابر دشمنان این کشور، ایران؛ بیطرف خواهد ماند. قدرت رضاشاه که تثبیت شد، نوسازی نظام اجتماعی–اقتصادی و سیاسی را کلید زد. نخبگان را به کار گرفت. دانشگاه تهران را تاسیس کرد، پروژه ملت سازی را با اجباری کردن خدمت سربازی و گردآوردن همه اقوام ایرانی زیر یک پرچم، تضعیف ایلات، به حاشیه بردن نهادهای سنتی چون روحانیت و سلب مالکیت از زمین های وقفی و محو دادگاه های شرعی از یک سو و نوسازی را با ایجاد راه های ارتباطی و گسترش تلگراف و صنایع مختلف از سوی دیگر، پیش برد. رضاشاه، مبدع اصلاحات آمرانه شد تا جایی که همان ملک الشعرای بهاری که منظومه «جمهوری نامه» را (با همفکری میرزاده عشقی) سرود و کنایاتی نیشدار به رضاخان زد (ترقی اندرین کشور محال است/ که در این مملکت قحط‌الرجال است/خرابی‌از جنوب و از شمال است/ بر این مخلوق آزادی وبال است) بواسطه سرکوبِ {به زعم او تجزیه طلبانی چون} پسیان و میرزاکوچک و شیخ محمد خیابانی) نه فقط رضاشاه را دیگر رضاخان نمی‌دانست و «ناظم و قائد ایران» نامید که رییس دولت وقت یعنی وثوق الدوله را «بوذرجمهر کامل» دانست. رضاشاه، خالق ایران مدرن و پدرِ نظم نوین و مبتکر نوسازی آن است . اینها وجوه مثبت اوست با این حال، او هم همانند هر شخصیت تاریخی، نقاط ضعف های فاحشی هم دارد که بیشتر تداعی‌گر رضاخان است نه رضاشاه. محمدرضا شاه پهلوی در کتاب پاسخ به تاریخ به صراحت می‌نویسد :«پدرم در دوره پادشاهی خود تمام امور مملکتی را در دست خود داشت و کشور را مانند یک نظامی اداره می‌کرد». «نظامی اداره کردن» کشور همان چیزی است که «ارسلان خلعتبری» هم در کتاب «آریستوکراسی ایران» (۱۳۲۴/ص۱۵) بدان اشاره می کند: «رضاشاه آریستوکراسی سابق را از کار انداخت اما طبقه ممتاز دیگری را جایگزین آن کرد که در نظر مردم صدبار فاسد تر و ظالم تر از آریستوکراسی سابق بود». آرتور میلسپو مشاور مالی آمریکایی در کتاب «امریکایی‌ها در ایران» (نشر البرز ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی) هم، دراین باره می‌گوید:«رضاشاه کاملا کشور را دوشید و طبقات پایین را از پا درآورد به نحویکه خود او و نورچشمی هایش طبقه جدیدی را تشکیل دادند و تورم ، مالیات و فشارهای دیگر سطح زندگی مردم را به شدت پایین آورد». پلیس مخفی و سیاست مشت آهنین، خیلی زود در برنامه کاری رضاشاه (اکنون دوباره رضاخان) قرار گرفت. نخبگان و احزاب سیاسی سرکوب شدند، حتا «حزب ترقی» که از دلِ «حزب تجدد» برآمده بود و از هواداران رضاشاه بود، بواسطه تاکید کمرنگ بر جمهوریت، منحل شد. زمینداران قدرت وسیعی یافتند (نمایندگان این طبقه در مجلس از ۳۹ درصد به ۵۸ ردصد رسیدند/ زهرا شجیعی نمایندگان مجلس در ۲۱ دوره قانونگذاری ص۱۷۳)، اقلیتهای دینی (از ارامنه تا زرتشتیان و بهایی‌ها) که در آغاز با روی خوش از آنان استقبال شد به تدریج دچار محدودیت و فشارو سرکوب شدند و نخبگانی چون عبدالحسین‌تیمورتاش و سردار اسعد بختیاری و علی اکبر‌خان داور، قربانی خودکامگی او شدند تا جایی که ترک ناگزیر سلطنت توسط رضاشاه با شادمانی طبقات مختلف روبرو شد. چنین تصویری از رضاشاه تاثیر خود را بالاخص بر مردم ایران در دهه چهل تا زمام انقلاب ۵۷ و حتا چنددهه بعد از آن وحود داشت، امروز اما نگاه‌ عمومی بیشتر مبتنی بر وجوه مثبت اوست. اما چرا احساسات و قرائت عمومی از یک شخصیت تاریخی تا بدین‌حد متغیر شده است؟ هر شخصیت مهم، دو وجه تاریخی و فراتاریخی دارد. وجه تاریخی که معمولا وجوه مثبت و منفی را توامان دارد، حاصل گزاره ها، اسناد و مدارک تاریخی است اما وجه فراتاریخی، به «فرامتن» تعلق دارد و ماحصل متغیرهایی بیرون از تاریخ و تابع شرایط نزدیک به حال است. رضاخان یا رضاشاه کنونی که در زمان انقلاب یا امروز ایران از آن صحبت می‌شد یا می‌شود، رضا شاه تاریخی نیست. رضا شاه یا رضاخان، فراتاریخی و محصولِ فرامتن است. رضاخان دوران انقلاب، تحت تاثیر موج سلطنت ستیزی و اسلام خواهی و گفتمان چپ، یک دژخیم تمام عیار بود و رضا شاه امروز افکار عمومی تحت تاثیر متغیرهای فرامتنی، دوباره در ذهن بخش‌های نسبتا گسترده‌ای تبدیل به ناجی یگانه تاریخ ایران شده است. این قضاوت فرامتنی چیست؟ چه خوشمان بیاید، چه بدمان بیاید مردم کوچه و بازار در ایرانِ امروز از نفوذ و دخالت بیش از اندازه نهادهای رسمی دینی که بر دین عرفی و زندگی روزمره آنان، سایه انداخته‌اند، محدودیت‌های اعمال شده علیه بخش غیرسنتی زنان، تعدد و تکثر منابع قدرت و دولت های موازی، ناکارآمدی احزاب، انسداد راه‌های بروکراتیک و تفاوت میان قول و فعل و... کلافه و ناخرسندند و تحسین رضاشاه در میان این مردم نشان می دهد که فشارها و محدودیت های اجتماعی بالاخص فشار نهادهای دینی و نیز احساس هرج و مرج، بیش از فقدان دموکراسی، توده مردم را آزرده خاطر کرده است. در نظر عامه، شخصیت تاریخی که قول و فعل بجامانده از او در اذهان ایشان در تضاد با این معضلات است، صرفا رضاشاه، است در نتیجه احتجاج تاریخی و علمی برای اثبات وجوه منفی رضاشاه در دل مردم کارگر نخواهد افتد، همچنان که در سال منتهی به ۵۷ نیز سخن گفتن از وجوه مثبت رضا شاه بر مردم متاثر از «فرامتن» بی‌اثر بود زیرا تفسیر فرامتنی بیش از تاریخ به احساسات ناشی از شرایط و برداشت آن لحظه مردم پایبند است و اگر کسی این وضعیت را به هردلیل ناخوش می‌دارد بجای اثبات بی‌اثر گزاره‌های مخالف یا یادآوری تاریخ باید نگاه نقادانه را متوجه عوامل فرامتنی موثر بر نارضایتی کنونی مردم کند.



آخرین مقالات