نامه ای به آریایی ها و خود آریایی پندارها | نگین زاگرس

چهار شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷ ساعت

نشریه فرهنگی تحلیلی نگین زاگرس معرف مردمان لر

نامه ای به آریایی ها و خود آریایی پندارها

اگر چه قوم با فرهنگ در گذشته غنی تر از امروز بوده و در زندگی قناعت پیشه میکند اما دست چپاول به دارایی و سرمایه همسایه هایش نمیبرد. پایتخت نشین متمدن کاش می فهمیدی دزدی و اختلاس بد است. این از حق بیت المال است. در شهر تو بزرگترین اختلاس ها ، سرقت ها ، قانون گریزی ها ، بی نظمی ها و جرم های سازمان یافته رخ میدهد. آن وقت باز هم میگویی بعضی از لرها دزدند و مردم ما بی نظم و بی برنامه اند! هر چه فکر میکنم و حساب و کتاب میکنم ، کل دزدی هایی که من "یقه آبی" انجام داده ام به اندازه یک قلم دزدی تو "یقه سفید" نیست!!! حال بیندیشیم کدام فرهنگ یقه سفید مضحکه تر است؟ فرهنگ قوم من یا شهر تو؟

نامه ای به آریایی ها و خود آریایی پندارها

سالهاست حرفهایی از زبان پایتخت نشینان میشنوم و رفتارها و کردارهایی میبینم که موجب آزار روح و روانم شده است. وقتی میخواهم با نگاه جامعه شناختی و رویکرد انسانیت و انسان دوستی به آنها پاسخ دهم شنونده ام با ذهن، قالبی حرفهای ساده و صادقانه ی من را درباره ی فرهنگ ، زبان ، رفتارها و باورهای قوم لر باور نمیکند و نمی پذیرد و هر روز به دنبال یافتن سوژه ای جدید برای مضحکه ، توهین و تحقیر میگردد و حتی اگر سوژه ی جدیدی نیابد ، به دنبال ساختن و جعل چنین سوژه ای خواهد بود! کج فهمی و سطحی نگری توأم با نگاه تمسخر گرایانه پایتخت نشینان به هویت تاریخی و اجتماعی قوم لر موجب شده شناختی درست و منصفانه از هویت واقعی لرها در اذهان عمومی شکل نگیرد و همیشه با اصطلاحات بی پایه و اساس ، جوکهای نژادی ، لطیفه های تخریبی ، کنایه های زهر آلود ، زخم زبان های چرکین ، خنده های زهرآگین و نیشخندهای هیستریکی که هیچ اصالت و هویتی ندارند ، نه در سطح محدود بلکه در حجم انبوهی تقدیم این مردم با فرهنگ و شریف شود…

 

اینبار میخواهم با ادبیات و فرهنگ شما حرف بزنم اگرچه فرهنگ جامعه ی لر به من آموخته است که همیشه ادب و انصاف را در ارتباط با سایر فرهنگها رعایت کنم و به تفاوت فرهنگی احترام بگذارم ، که مصداق واقعی این احترام به تفاوت ها ، این ضرب المثل لری مینجایی استهر شهری ماسواش تهری! یعنی هر شهری فرهنگ خاص خود را دارد…

 

در این یادداشت تلاش خواهم کرد بر اساس وجدان و اندیشه ی انسانی ام و چیزهایی که دیده و فهمیده ام و طی چندین سال زندگی در تهران تجربه نموده ام بیان کنم و از تعصب دوری نمایم. چرا که به قول مولویتعصب خامی است و ناپختگی!

هدفم در این مقاله مقایسه ی رفتارها و باورهای قوم لر با پایتخت نشینان است و تلنگری به هم تباران خودم که دچار "تهران زدگی" شده اند! از عدم تجانس با فرهنگ شهرنشینان پایتخت و احساس بیگانگی با آن در رنج هستند و بحران های هویتی نکات کوچکی تذکر دهم. چون رویکردم در این مقایسه فرهنگی ، انسانی و اخلاقی است. امیدوارم بتوانم با این تحلیل قضاوت درستی در خصوص این مسعله فرهنگی به حضور مردم عزیزم عرضه کنم.

 

"شهروند پایتخت نشین" در این یادداشت یک فرد نیست.بلکه یک رویکرد و یک ساختار فرهنگی و اجتماعی حاکم بر جامعه ی امروز ما است و صد البته مراد من از این گفته ها مردم فهیم نیستند! منظورم آن، دسته از انسانها و سازمان هایی است که با تولید گفتمان های تخریبی علیه اقوام و سکوت معنادارشان در تخریب هویت قوم لر همراهی میکنند! چیزهایی که مرا آزار میدهد نگاه سطحی ، منفی و غیرانسانی تو به هویت مردمان لر است. آنچه مرا می آزارد نادیده گرفتن فرهنگ نوع دوستی ، انسان دوستی ، همدلی ، حمایت ، مهمان نوازی و با هم بودن لرها از یک طرف و تاریخ و تمدن چند هزار ساله ی لرها که در توسعه و پیشرفت کشور ایران سهم به سزایی داشته مورد اجحاف قرار گرفته است. درباره ی لرها چه در فضای واقعی و چه در فضای مجازی بخش زیادی از حرفهای بی پایه و اساس وجود دارد. هجمه ی این حرفها طی دهه ی گذشته و حاضر آنقدر گسترده شده که همه ی نخبگان و تحصیل کردگان لر را به باز اندیشی و بازسازی هویت جمعی و تاریخی خود واداشت و این باز اندیشی نشانه ی خردمندی و هوشمندی جوانان این قوم است که همیشه برای هوش ( IQU ) ، آنها جوک نژادی و تخریبی ساخته میشود…

 

وقتی وارد فضای شهر تهران شدم تصورم این بود که آدمهای این شهر حتمأ خیلی با فرهنگ هستند و چیزهای زیادی از آنها یاد خواهم گرفت و حتمأ خوبی هایی نسبت به رفتارها و باورهای سنتی قوم خودم دارند که میتواند من را به انسان دیگری تبدیل کند و شخصیت مرا متعالی کند. زمان گذشت و دیدم این خبرا نیست. با پایتخت نشینان زندگی کردم ، کار کردم ، همکلام شدم و برنامه های مدیران و مسؤلانشان را از نزدیک رصد کردم

پایتخت نشین به ظاهر متمدن ، حاضر نشدی هویت من ، نام قوم من را محترمانه به زبان آوری! به محض این که دریافتی من لر هستم ، تمسخر ، توهین و تحقیر در نگاه ، لبخند و واژه های بی پایه و اساس تو موج میزند ، اما من لر به ظاهر ساده و سلیم ، لایه های تو در تو و مبهم و بی هویت تو را معنی میکنم و انتهای حرف تو را میخوانم و میدانم نگاه تو به هویت من یک نگاه انسانی و اخلاقی نیست. ریشه ، اصالت و هویت برای پایتخت نشینانی که شهرشان تلفیقی از نژادهای گوناگون هست بی معنی است. همیشه به دنبال چیزهای نو هستی در رفتارها و کردارت کنجکاو شدم و بلاخره این موضوع برایم لاینحل باقی ماند که برای زندگی تو چه چیزی ارزش است و چه چیزی ضد ارزش…  چه چیزی هنجار است و چه چیزی نا بهنجار! و از همه مهمتر جایگاه انسانیت ، انسان دوستی ، حرمت و کرامت آدمها در فرهنگ تو کجاست؟

 

آری من لر هستم با همه ی احساس ، وجود ، اندیشه ، تاریخ و تمدن ، فرهنگ ، هنر موسیقی و رقص ، ادبیات ، خشم و خونریزی ام و در کنار آن صلح و آشتی ام… فلسفه ی زندگی من همزیستی جهان اضداد و دار تزاحم استغم و شادی ، فقر و غنا ، مرگ و زندگی ، جنگ و صلح ، کل فلسفه ی زندگیم در یک کلمه، خلاصه شدتا جور اوما بساز تا ناز اوما بناز! که نیاز به ترجمه ندارد…

 

 تو گرز ما را که ابزار معیشت شکار ، دامداری و کشاورزی است و در شاهنامه از آن یاد شده ، بی آن که معنا و کارکرد آن را به درستی فهمیده باشی را نشانه ی خشم و توحش دانستی! اما واژه های بی حرمت تو در شهر و خانه با هم نوع ، همسر ، همسایه ، همسفر تو و یا راننده ای که همچون تو حوصله اش در ترافیک سر رفته سنگین تر و شکننده تر از آن گرز گران ماست نگاه تو به قوم من و امثال من سرشار از خشونت نژادی و فاشیسم سیستماتیک است.

 

پایتخت نشین و متمدن هزاران فرسخ از من دور ایستادی و برای مردم قوم من در برج های بلند برنامه ریزی میکنی بی آنکه بدانی من نسبت به شرایط زندگی خودم عاقلتر و داناتر هستم! براستی نتیجه ی عقلانیت و تفکر و برنامه های تو برای قوم و مردمان من چه بود؟ فقر اقتصادی ، بیکاری و نداری و به دنبال آن مهاجرت ، اعتیاد فراگیر ، خودکشی و… نفت و گاز و آب دشت ها و کوه های سرزمینم طی صد سال سیاه به هر جایی خواستی انتقال دادی ، سهم دختران قومم از نفت سرزمینم چه بود؟ گالنی نفت برای خودسوزی در اعتراض به فقری که برنامه ی تو برایش به بار آورد … حتی به آب چشمه ها ، آبشارها و رودخانه هایم رحم نکردی و به هر جایی در دل کویرستان که دوست داشتی بدون حق آبه انتقال دادی! سرزمین حاصل خیزم همچون مردمم سخاوتمند و بخشنده است ، آن وقت طایفه گرایی که خودت با فقر سیستماتیک به آن دامن میزنی را دلیل فقر و توسعه نیافتگی جامعه و اجتماع من میدانی!!!

 

 توسعه و پیشرفت تو برای سرزمینم موجب تضاد و تعارض بین نسل ها و نوزایی فقر و خشونت برای زنان و کودکان ما شد. آن وقت میگویی این قوم نسبت به دختران و زنانش خشونت دارد!!! انصاف داشته باش. با همان حساب و منطق خشک ریاضی ات خوب بیندیش! چهل سال پیش در قوم من نه خودسوزی بود ، نه فقر و اعتیاد ، نه بیکاری و نداری و نه بحران هویت جوانان … جعبه ی جادویی ات را با هزار بوق و کرنا به خانه ی پدرم آوردی و با نمایش های دروغین مدینه ی فاضله و آرمان شهری به خانواده ام نشان دادی و نهایت چیزی جز متلاشی شدن زندگی ندیدم! پدران و فرزندان را به جان هم انداختی. تنش و تعارض نتیجه ی این مهمان ناخوانده ی تو بود. دست رنج مردم روستایی و شهری زحمت کشم را طی فرایندهای به ظاهر توسعه و پیشرفت به پایتخت بی سر و ته انتقال دادی! دست رنجشان را به یغما بردی و خوب میدانستی به زودی طاعون اعتیاد ، بیکاری و خودکشی در سرزمینم واگیردار میشود حتی به فکر احداث بیمارستان نبودی تا وقتی بیماران و همراهان سرزمین من می آیند از ترمینال جنوب تا ملاقات پزشک برایشان جوک نژادی میسازی و آنها را مضحکه اوقات فراغت خود میکنی و به جلفی ات مینازی و لقب آریایی اصیل همواره پسوند نامتان است! اصول مهمان نوازی را نادیده گرفتی ، شب که مهمان بیمار برایت می آید جای خواب ، غذای ساده و گرم میخواهد … نه اینکه روی سکوهای سیمانی محوطه ی بیمارستان بخوابد…

 

گم شدن مسافران ما در شهر تو پایتخت نشین متمدن عقلانیت و فرهنگ تو در خیابان ها و برج ها و خانه های همچون قوطی کبریت شهر هویداست! انتقال نفت و گاز سرزمین قومم را با لوله هایی که به زبان نمی آیند و برای برنامه ی توسعه سرمایه داری و نظامی گری به یغما بردی و آن وقت قوم و قبیله ی من را به جنگ های قبیله ای متهم میکنی. اگر این نفت و گاز سرزمین سخاوتمندم نبود تو هم مثل همتباران افغانی و تاجیک ات فقیر ، گرسنه و آواره بودی! جناب پایتخت نشین بی غم تو گرز چوبی و سنگ های سرزمینم را که امروزه جز ساختن خانه ها کاربردی ندارد ، نشانه ی خشونت من میدانی! تو که صاحب فضل و کمالات و فرهنگ و تمدنی چرا فقر و خشونت ساخته ی تو را بر من و قبیله ام حمل میکنی؟ با آگاهی و باز اندیشی جوانان ما سایه ی تدبیر توأم با نگاه غیر انسانی تو به هویتم کنار میرود. شکم گنده شهر تو که همه ی محصولات گوشت ، حبوبات ، لبنیات ، میوه و تولیدی شهر من را به ارزانی میبرد و مردم من فقیرتر از گذشته با قناعت زندگی میکنند آنوقت نسخه ی توسعه ی کشاورزی در فصل خشکسالی برایم می پیچی؟

 

اگر چه قوم با فرهنگ در گذشته غنی تر از امروز بوده و در زندگی قناعت پیشه میکند اما دست چپاول به دارایی و سرمایه همسایه هایش نمیبرد. پایتخت نشین متمدن کاش می فهمیدی دزدی و اختلاس بد است. این از حق بیت المال است. در شهر تو بزرگترین اختلاس ها ، سرقت ها ، قانون گریزی ها ، بی نظمی ها و جرم های سازمان یافته رخ میدهد. آن وقت باز هم میگویی بعضی از لرها دزدند و مردم ما بی نظم و بی برنامه اند! هر چه فکر میکنم و حساب و کتاب میکنم ، کل دزدی هایی که من "یقه آبی" انجام داده ام به اندازه یک قلم دزدی تو "یقه سفید" نیست!!! حال بیندیشیم کدام فرهنگ یقه سفید مضحکه تر است؟ فرهنگ قوم من یا شهر تو؟

 

 

ای پایتخت نشینان صالح و نیکوکار به دعواها و قتل های قوم من خندیدی و آنها را به اندازه هولوکاست ( همه سوزی ) در اذهان عمومی بزرگ نمایی و گنده کردی اما زندان های شهر تو جای تعداد زندانیان را ندارد و به فکر توسعه ی زندانها هستید. میفرمایید مردم قوم لور هنوز طلاق و جدایی زندگی زناشویی را دوست ندارند و به شدت در مقابل طلاق مقاومت میکنند و زنان ظلم زیادی متحمل میشوند. اما در پایتخت زنان بعد از جدایی جشن طلاق میگیرند و از هر سه ازدواج دو طلاق اتفاق می افتد!!!

 

 من کار ندارم که چه بلایی سر آینده ی بچه هایشان می آید. همیشه قوم من را به خاطرتعصب ناموسی سرزنش میکردی و فیلم و جوک بر علیه شان میساختی ، اما نمی دانستی ناموس یعنی ( names ) قاموس ، یعنی قانون … مردم ما قانون مند بودند و همه ی این قانون را رعایت میکردند.

 

 

اما پایتخت نشینان متمدن قوانین نوشته ی دست خود را به راحتی زیر پای میگذارند. در ناموس پرستی قوم من روح اخلاق و انسانیت وجود دارد. یعنی "هر چه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند" و بخشی از ناموس پرستی نشانه ی حفظ کرامت و شرافت زن بود و کسی نمی توانست به سادگی این قانون را بشکند و خود مردم ما هم مخالف ناموس پرستی تشدید شده هستند و هر جایی تعصبات ناموسی موجب محدودیت و خشونت علیه زنان است از طرف مردم ما مذموم شناخته میشود و اعتراض میکنند. آری تو ناموس پرستی قوم من را به باد تمسخر و استهزا میگیری و در مقابل ازدواج های سفید و روابط مثلثی و آزاد و تن فروشی و هرزه گردی برخی زنان در شهر سکوت میکنی و آن را نشانه ی مدنیت میدانی!

کدامیک مضحک تر است؟

 

شما درباره ی عدالت اجتماعی زنان قوم لور نگران هستید اما اندیشه های سطحی شما از بیرون به فرهنگ هزار توی قوم لور و با پنداشت ها و ته نشست های ذهنی خود شروع به تعمیم دهی و تفکر قالبی میکنید و میگویید همه ی لورها این جوری هستند! عجیب و غریب اند! فرهنگشان توسعه نیافته و خیلی سنتی اند! اما در مورد زنان نتوانستید به این موضوع بیاندیشید که زنان اگر چه عدالت و مساوات در موردشان محقق نشده اما دارای جایگاه والای اجتماعی و دارای حرمت و احترام هستند.

 معنی حرمت و کرامت زن را می فهمی یعنی چه؟ یعنی در جامعه ی مردمان لور وقتی در شرایط قتل ، زنی بزرگ به سخن می آید و مداخله میکند به احترام جایگاه ایشان آن خون فیصله می یابد.

 

 با احترامی که برای قوانین جزایی قاعلیم ، جایگاه سخن مادران متعالی تر از قوانین است. واژه ی دوست را نمی توانم در مورد شما پایتخت نشینان متمدن به کار بگیرم. زیرا سادگی و صداقت و صمیمیت لری ام و بی غل و غش بودنم اجازه دروغ نمیدهد. و تو همان پایتخت نشین متمدن خطاب میکنم. احساس میکنم از این واژه هم خوشت آید! تو دوست من نیستی چرا که با وجود شخصیت فوق العاده اجتماعی ام طی چندین سال نتوانستم دوستانی از پایتخت نشینان انتخاب کنم! این شهر هزار نژاد حتی دوستان هم زبانم را از من گرفت! فقط این درس را به من آموختبه کسی اعتماد نکن! و من لور که غرق در روابط عاطفی ، اجتماعی صبح از خواب بیدار شوم و نتوانم به آدمهایی که می بینم سلام کنم چون اگر سلام کنم ، فقط به آدم هایی که میشناسم میتوانم سلام کنم. به خاطر شلوغی شهر نمیتوانم از ماشینم استفاده کنم. وقتی که سوار مترو یا اتوبوس میشوم با وجود جوانی و اندام ورزشکاری ام نتوانم لابه لای آدم های بسته بندی شده ی دم در (BRT فشارتی ) جای دهم. وقتی می بینم این آدمها برای سوار شدن و پیاده شدن چه فرهنگی دارند. حس بدی پیدا میکنم وقتی آدمهای مسن به خاطر نداشتن جای مناسب و کافی ناگزیر سر فحش و بد و بیراه به هم دیگه میکشن و یا در قسمت زنان هر روز صدای دعوا و گیس کشی به گوش میرسد. وقتی سوار میشوند انگار هیچ کسی به کسی رحم نمیکند. اوج فرهنگ شهروندی و احترام به هم نوع در سوار شدن به متروها و اتوبوس ها به چشم میخورد. البته این مسعله به همان فرهنگ مهمان نوازی مدیران و برنامه ریزان بر میگردد که نمیدانند نتیجه ی برنامه هایشان موجب مهاجرت گسترده ی شهرها شده و اکنون باید مردم عزیز و متمدن در رنج و عذاب باشند.

 

تهرانی متمدن به من گفتی از پشت کوه آمده ای ، گویش و زبانم را مسخره کردی ، رفتارهای صادقانه ، صمیمانه و مؤدبانه توأم با نزاکت من را حمل بر سادگی و نادانی و بیسوادی من گذاشتی شاید سالها فکر کنی تا درک درستی از رفتارهای لورها پیدا کنی و راز صمیمیت و سادگی و عزت و آبروی لورها را به خوبی بیابی. در نهایت با همان سادگی و صداقت و عزت نفس لری ام و درک درست از ریشه های فرهنگ قوم خودم و شهر متمدن تو عرض میکنمنگاهت را به رفتار و اندیشه ی من و قومیت من اطلاح کن و تغییر بده … با این تغییر نگاه و اهدای حقوق توسعه و هویت تو هم متعال تر و روح انسانیت در تو بارور شود. البته قرار نیست فرهنگ و آیین زندگی اجتماعی قوم من و شهر تو مثل هم باشد. اما قوانین مدنی تو بر زندگی روزانه ی من حاکم و جاریست.

 تو برای من انتخاب میکنی با چه زبانی حرف بزنم ، با چه خطی بنویسم ، چی بپوشم ، و چی نپوشم ، فقیر باشم یا ثروتمند ، چند تا بچه داشته باشم؟ چگونه مجازات بشوم؟ اما از آن جایی که ناگزیر با شما پایتخت نشینان زندگی کنم میباید قوانین را محترم بشمارم.

9 نظر

  • تهران و تهرانی

    الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی … چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی / چه طرفی بست ازین جمعیت ایران جز پریشانی … چه داند رهبری سر گشته ی صحرای نادانی / چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من / تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی … به رشتی کله ماهی خور ، به طوسی کله خر گفتی / قمی را بد شمردی ، اصفهانی را بتر گفتی … جوان مردان آذربایجان را ترک خر گفتی / ترا آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من / تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی … به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی / چرا بیچاره مشدی ، وحشی و بی تربیت باشی … به نقص من چه خندی ، خود سرا پا منقصت باشی / مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من / تو از این کنج شیرکخانه و دکان سیرابی … بجز بد مستی و لاتی و الواطی چه دریابی / در این کولژ که ندهندت بجز لیسانس تون تابی … نخواهی بو علی سینا شد و بو نصر فارابی / بگاه ادعا گویی که دیپلم داری از لندن … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من / تو عقل و هوش خود دیدی که در غوغای شهریور … کشیدند از دو سو همسایگان در خاک ما لشگر / به نق و نال هم هر روز حال بد کنی بدتر … کنون ترکیه بین و ناز شست ترکها بنگر / که چون ماندند با آن موقعیت از بلا ایمن … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من / گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی … به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی / چه گویم بر سرم با نا جوانمردی چه آوردی … اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی / ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من / به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل … فرو میریخت چون طیر ابابیلم بسر سجیل / چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل … تو را یکشب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل / ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من / بقفقازم برادر خواند با خود مردم قفقاز … چو در ترکیه رفتم وه چه حرمت دیدم و اعزاز / به تهران آمدم نشناختی از دشمنانم باز … من آخر سالها سرباز ایران بودم و جانباز / چرا پس روز را شب خوانی و افرشته اهریمن … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من / بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم … عدو را تا که ننشاندم بجای از پای ننشستم / بکام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم … چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم / کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من / چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد … ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد / سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد … چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد / تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من / چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را بر اندازد … نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد / چو تنها کرد هر یک را به تنهایی بدو تازد … چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد / تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من / چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد … چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد / مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد … هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد / تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من / ترا تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود … کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود / چه شد کرد و لر یاغی کزو هر مشکل آسان بود … کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود / کنون ای پهلوان چو نی نه تیری ماندو نی جوشن … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من / کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان … نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان / از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان … مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان / دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن … الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من؟ … کلیات دیوان شهریار صفحه ۶۸۸


  • آلمیاس

    ما مردمان لور طعمه ی بد اندیشی شدیم ، خورجین درد و غم ما پر است.


  • سهیل دادخواه

    پایتخت نشینان متمدن به قومیتها بر چسب و انگ میزنند ، برایشان جوک میسازند و این جنایت فرهنگی را به دلایل گوناگون توجیه میکنند. اقوام ایران هم به جای مقابله با این گستاخی ، جوکهایی که آنان برایشان ساختند را انتشار میدهند و حتی خودشان به بازتولید این شوخی ها میپردازند ، بدون اینکه بدانند با رواج این جوکها چه اهدافی دنبال میشود! باید با همان سلاحی که بر علیه ما به کار میبرند به جنگشان برویم ( با دوستت همان رفتاری را داشته باش که او با تو دارد ) ؛ جوکسازی برایشان ساده ترین و بهترین جواب است. با کمی فکر و خلاقیت میتوان جوک ساخت. ببینید دغدغه شان چیست؟ با شهرستانی ها چه تفاوت هایی دارند؟ آیا ژست روشنفکری گرفتن ، مغرور بودن ، خود را زرنگ فرض کردن ، روباه صفتی ، تنبلی ، خود بزرگ بینی ، خود را زیبا پنداشتن و … نمیتواند سوژه ی جوکها شود؟ اقوام ایرانی باید به جای توهین به هم ( توسط جوکهای تلافی جویانه پیامکی ) ببینند کدام شهر آنان را به جان هم انداخته و همه را نسبت به هم بدبین کرده است و آخر سر به خودشان لقب زرنگ دادند. لورها باید اعتماد دیگر اقوام را جذب کنند و به آنان اطمینان بدهند که ما هم قربانی عده ای خود خواه پر رو شدیم و همه در یک صفت مثل هم ایم ؛ زخم خورده. ما همان چیزی هستیم که خدا مقرر کرده و مثل دیگران توقع احترام داریم , هیچ قومی بی عیب نیست و اگر عیبی هم داریم به پایتخت نشینان بی غم برمیگردد زیرا تمام تصمیمات در آنجا گرفته میشود ما نه همسایه رشت هستیم نه آذربایجان , نه آبادان , نه قزوین , اونا هستند که به همه ما برچسب میزنند و به خاطر منافع خودشون موقعیت و آبروی مارو به خطر انداختند و با دروغ و بزرگنمایی سعی در منزوی کردن اقوام ایرانی و استمرار پایتخت سالاری دارند.


  • رضا فرخ پور

    علت غرور ، پر رویی ، خود خواهی و خود برتر بینی بیش از حد تهرانیا اینه که از هیچ به همه چیز رسیدند ، دچار جنون عظمت شدند. گود باغ شاهی ، خاک سفید ، شهرنو ، چاله میدون ، توپخانه و کارایی قبلی ترمینال جنوب را فراموش کردند. این جماعت دوستی را جز برای استفاده ی مادی نمی خواهند. دلسوزی شان ظاهر سازی است. ذاتشون عیب جویی است. در مورد فکر دیگران هر جور صلاح بدانند قضاوت میکنند. بخار عاطفه از هیچ کدامشان بلند نمیشه انگار همه شون اومدن دنیا واسه تن پروری و لودگی. گوششون بدهکار نیست ولی چشمشون طلبکاره. عیب بعضیها اینه که فکر میکنند همه ی دنیا توی وجود ایران خلاصه میشه و همه ی ایران توی پایتخت! عین قجرها فکر میکنند تمام ملت را رعیت خودشان میدانند از همه انتقاد میکنند ولی تحمل هیچ انتقادی رو ندارند.


  • لر خرم آباد

    این گونه افکار متاسفانه بیشتر در میان همتباران بختیاری مشاهده می شود هویت گریزی در میان این ایل بزرگ یا بهتر بگم قوم ملت لر بیشتر است که نیاز به بررسی تاریخی_اجتماعی دارد.... با سپاس از سایت وزین نگین زاگرس


  • طهماسب

    خطاب به مردم شریف، با فرهنگ و با اصالت لر: *اصل بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است* توله سگ تازی نگردد چونکه بنیادش سگست *مایه اصل و نسب در گردش دوران زر است* دائما خون میخورد تیغی که صاحب جوهر است *گر که بینی ناکسان بالا نشینند عیب نیست* روی دریا کف نشیند قعر دریا گوهر است *کره اسب از نجابت باتقابت میرود* کره خر از خریت پیش پیش مادر است *شه اگر مسکین شود چون مرغ بی بال و پر است* جملگی دیوانه خوانندش اگر اسکندر است *آهن و فولاد هردو ز یک کوره می آیند برون* آن یکی شمشیر بران، دیگری نعل خر است *شصت و شاهد هردو دعوای بزرگی می کنند* پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است *دود گر بالا نشیند کسر شان شعله نیست* جای چشم ابرو نگیرد هرچه او بالاتر است *ای رفیق عیب خودت را هم بگو هر که عیب خویش گوید از همه بالاتر است* من لباس فقر پوشم چون که بی دردسر است *آستین هرچه کوته باشد خیسش کمتر است*


  • توسعه نقطه ای بنام تهران

    تهران مثل پیر زن بزک کرده ای میماند که هر چه بیشتر آرایش کند زشت تر میشود. بیش از ۶۵ درصد کل تسهیلات بودجه مملکت فقط در تهران خرج میشود. چهل درصد صنعت ایران در تهران است. تمام امکانات ، تسهیلات رفاهی ، خدمات پزشکی و درمانی ، اکثر مؤسسات آموزشی و دانشگاهی و بیشتر سرمایه های ایران را فقط در تهران متمرکز کرده اند و سیاست توسعه نقطه ای را دنبال میکنند و در ایران تنها نقطه ای بنام تهران را میشناسند!!! سرانه سپرده گذاری در تهران ۲۰ برابر بیشتر از استان های لور نشین است. بیش از ۶۰ درصد پول کشور در تهران است. سود تمام صنایع نفت و گاز و پتروشیمی تنها به جیب فارسها میرود و پایتخت نشینان را روز به روز ثروتمند تر و استانهای لور نشین را هر روز فقیر تر از دیروز میکند.


  • x

    تاریخ اینه ماست


  • مهمترین سلاح یک ملت ، شعور ملی و دور اندیشی آنهاست

    خط کشی تفرقه بین لر و فارس ؛ توسط فارس زبانان در حال اجرا شدن است. اگر لر با فارس همریشه بود پس چرا اینقدر ما را تحقیر و تضعیف کردند ؟ چرا بین مردم لر و فارس اینقدر تبعیض و فرق میگذارند ؟ چرا تمام صنعت ، ثروت و امکانات در شهرهای فارس زبان متمرکز است ؟ چرا وقتی از کویر اصفهان وارد لرستان میشویم فرق بین استانها را به راحتی از امکاناتشان میفهمیم ؟ چرا زبان مادری ما حق تدریس در مدارس و دانشگاه را ندارد ؟ چرا همه امکانات و ثروت و احترام فقط برای مردم فارس زبان باشه و فقر ، تحقیر و تبعیض برای ما مردم لر باشه و باز برای استثمار لرها میگید که ما با هم ، همریشه ایم !!! ما لرها حق اعتراض نداریم و سالهاست که قربانی نژاد پرستی سیستماتیک هستیم و اگر متحد نباشیم مستعمره هر استعمارگری میشویم وقتی مردمی که آب و خاک و نفت و گاز دارند ولی تو فقر دست و پا میزنند مستعمره محسوب میشوند !



آخرین مقالات