پنج شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت

نشریه فرهنگی تحلیلی نگین زاگرس معرف مردمان لر

کشتار و غارت لرها به دست قشون رضا شاه

سه سند زیر که به طور جداگانه در زمان های متفاوت به وسیله افراد گوناگون نوشته شده اند، حاوی تائید جنایات امیراحمدی و قشون شاه در سال های 1303 تا 1306 و بعد از آن در لرستان است. امیراحمدی از قزاقان اوایل روزگار رضا خان بود که به فرماندهی رضا شاه برای سرکوب و به اصطلاح برقراری امنیت در آن زمان به لرستان گسیل شده بود. مفاد این سه سند همه بر جنایات امیراحمدی دلالت دارند. نویسندگان یا گویندگان این نوشته ها، هیچکدام از نوشته و یا اظهار نظرهای یکدیگر اطلاعی نداشته اند. این سه سند عبارتند از: 1) متن و مفاد تلگراف هائی که سرتیپ محمد شاه بختی و امیراحمدی و یا دیگر افراد نظامی آن زمان در لرستان به فرمانده خود مخابره کرده اند، می باشد، 2) مشاهدات ویلیام داگلاس، رئیس دیوان عالی کشور آمریکا که در سال های 1329 به لرستان مسافرت نموده و 3) اشارات قمرالملوک وزیری در مصاحبه خود با ملوک ضرابی در رابطه با هدیه خونینی که امیراحمدی از غارت مردم لرستان به او اهدا كرده است.

کشتار و غارت  لرها به دست قشون رضا شاه

 قبل از پرداختن به اصل ماجرا شرح توضیحاتی لازم است:

با این که جنایات امیراحمدی به کرات در تاریخ لرستان ثبت شده، اما در اینجا با قراردادن این اسناد درکنار یکدیگر برگ دیگری از کشتارهای هولناک امیر احمدی و قوای دولت مرکزی در دسترس قرار می گیرد که ثبت آن تاکنون بدین صراحت صورت نگرفته است.

علیرغم وجود چنین اسنادی، هنوز اظهارات نظرات شفاهی مورخین لرستان و در کنار آن، کسانی که حضور ذهن تاریخی بر این حادثه داشته اند، چنان کشتار دسته جمعی امیر احمدی از عشایر لر را به دیده تردید می نگرند. اسناد تاریخی، چه شفاهی و چه مکتوب آن همیشه قابل احتجاج اند. احتجاجی که سعی در کشف حقیقت تاریخی و سرنوشت آدمیان روزگار گذشته دارند. سرکوب عشایر لرستان، همانند سرکوب دیگر اقوام ایرانی در جای جای تاریخ مکتوب ایران ثبت شده است. از روزگار حکومت حسنویه و هزار اسبی ها تا یورش تیمور گورکانی و کشتار شاه عباس صفوی و بیداد والیان قاجار و دنباله آن قتل عام زنان و کودکان بی گناه لر به وسیله سپهبد شاه بختی و امیر احمدی در روزگار رضا خان، یکی پس از دیگری، همه گواه بر سرکوب پیگیرانه این قوم است که توان دفاع خود را در مقابل بیداد طبقه حاکمه نداشته اند، می باشد. آنچه که مسلم است، مسئولیت چنین جنایت و آدم کشی ها همیشه به حساب "خیانت و شرارت" این اقوام "کوهستانی یاغی" واریز شده، قومی که هیچ وسیله دفاعی در مقابل نیروی سرکوبگر خود را نداشته اند.

بین سال های 1303 تا 1306 کشتار و سرکوب لرها بوسیله سرتیپ شاه بختی و امیراحمدی برگی دیگر از تاریخ کشتار دسته جمعی را در لرستان رقم می زند. اوضاع آشفته ایران بعد از انقلاب مشروطیت و خودسری های خوانین محلی در ایران و روی کار آمدن رضاخان و اعمال نیروی قهر و ارعاب نظامی و کشتار روستائیان بی پناه زیر لوای "برقراری امنیت" و "تمرکز قدرت مرکزی" در ایام رضا خان در اکثر ایالات و ولایات ایران با چپاول و غارت و خون ریزی های سراسری روبرو گردید.

در چنین ایامی، سرتیپ شاه بختی و پس از او امیراحمدی برای "برقراری امنیت" در لرستان بیدادی روا داشتند که یادها و خاطرات آن جنایات هنوز هم در ترانه ها در اذهان مردمان این سرزمین باقی مانده است. شاه بختی از دوستان نزدیک رضاخان بود که در آن روزگار با درجه سرتیپی برای سرکوب و اسکان لرها به لرستان گسیل شده بود. وی پیش از این نیز در سرکوب عشایر قشقائی در منطقه شیراز و فرماندهی قوای جنوب و شکست در نبرد های فیروزآباد و سمیرم که هیچکدام به نتیجه ای نرسیدند نقش ویرانگرانه ی ایفا کرد. او پس از شکست فرقه دموکرات های آذربایجان و دولت پیشه وری در سال 1325 به مقام فرمانده نظامی آن ناحیه منتصب گردید و با اینکه درسال 1331 به دستور دکتر محمد مصدق بازنشسته  شد، اما دیری نپائید که پس از کودتای 28 مرداد به استانداری آذربایجان و سپس سالها تا هنگام، مرگ صندلی سناتوری مجلس سنا را تا سال 1340 در دست داشت.

امیر احمدی را در سال های سرکوب در لرستان، قصاب لر می خواندند، چه او خود در سخنرانی اش در بروجرد در سال 1303 "برانداختن نام لر را از صفحه لرستان" همه جا بر زبان می آورد و تأکید می کرد، "که این مرتبه به طوری قوای الوار را در هم خواهد شکست که بعدها قدرت جزئی حرکت نماند" ( روزنامه ایران، 12جوزا 1303، سخنرانی بروجرد، به نقل از عملیات لرستان/ اسناد سرتیپ محمد شاه بختی" ص18).

در کشتارها و اعدام های بی حد و حصر آن قشون از مردم لرستان، بجز اسناد پراکنده غیردولتی، مجموعه ای از تلگراف ها ویادداشت هائی که بوسیله سرتیپ محمد شاه بختی و همکاران او بین سال های 1303 تا 1305 به فرماندهان و یا زیر دستان خود ارسال شده، اسناد کمتری در دست است. كتاب عملیات لرستان، اسناد سرتیپ محمد شاه بختی، به بخشی از این حوادث كه با كوشش كاوه بیات جمع آوری و حاوی 354 تلگراف و تعداد معتنابهی سند دست نویس است که همگی به مسائل جنگ و گریز، حمله و دفاع نیروی لرها و قوای دولتی را در مقابل یکدیگر اشاره می كنند. در لابلای این تلگراف ها واسناد، که گهگاه به جزئیات حملات و حالات روحی آحاد قشون مهاجم پرداخته، نکات در خور تأملی نیز دیده می شود. استفاده از هواپیما برای بمباران سیاه چادرها و استفاده از توپخانه و مسلسل نمونه های بارزی از متون این تلگراف ها و سندها است.

 

سند اول تلگراف ها

تعداد این تلگراف ها نزدیک به سیصدتا است که چند نمونه از آنها را در اینجا می آوریم. از تلگراف 113 چنین خوانده می شود: "19ثور، 1303، کوه مدبه، مقام ریاست ارودی اعزامی لرستان دامت شوکته، محترماً به عرض می رساند در ساعت 10 و 30 دقیقه صبح سیصد نفر از الوار سه قسمت شده و به روز برج 3 و 4 می آیند الساعه مشغول جنگ می باشیم. نایب سرهنگ ولی آقا" [نایب سرهنگ ولی آقا همان نایب سرهنگ ولی آقا خان امیراحمدی است]. از تلگراف 119، "18 ثور، 1303 ( از کوه سفید چگنی کش) مقام محترم ریاست اردوی اعزامی لرستان دامت شوکته. خرم آباد راپرتاً عرض می شود بنده با عده به سنگرها که الوار بیرق زده بودند وارد شده. عده الوار در قله کوه قریب به سه هزار نفر متجاوزند. آتش توپخانه موثر. دو پست را تخلیه کردند. فرمانده بهادران 2، سلطان غلامحسین قویمی".

از تلگراف 123، "عده دشمن تقریبا مغلوب، امروز قریب 20 نفر تلفات گرفته شد، اول به فضل خدا، ثانیاً به اقبال ریاست محترم قلب الوار را در هم خواهم شکست. سید حسن رضوی، گروهان4".

تلگرافی بعد از همین روز مخابره می شود که متن آن این است، "حضور مبارک ریاست محترم اردوی اعزامی لرستان دامت شوکته، محترماً معروض می دارد، الساعه قریب به محاصره هستیم و عده کافی نیست."

تلگراف127، "قریب 50 نفر به عده الوار تلفات وارد آورده، الوار از جناحین قلعه فراری گشتند."

تلگراف شماره 302 "حضرت امارت جلیله .... گرچه در ظرف این چند روزه اخیر الوار چند مرتبه در شب به استحکامات خط دفاعیه نظامیان از اطراف شهر و غیره حمله نموده اند، ولی جواب آن ها را با استقامت و اراده آهنین نظامیان فداکار داده و جز دادن تلفات سنگین نتیجه ای نگرفته اند. امیدوارم با تفضل الهی و متکی بودن به شانس حضرت اجل، با تشریف فرمائی به خرم آباد به هر قیمت شده بتوانم شهر را در مقابل هجوم دشمن نگاهداری نموده و با یک جبهه باز و افتخارات سربازی به زیارت امیر محبوب موفق گردیده ..."

از تلگراف شماره 313، "حضرت امارت جلیله ... در تعقیب نمره 1790 محترماً معروض می دارد لیله گذشته از طرف دشمن تعرضاتی به استحکامات نظامیان به عمل نیامده از قرار اطلاعات واصله طیاره ای که صبح به طرف خرم آباد آمده بود به چادرهای دیرک وند ها یک بمب انداخته بود و در پانصد قدمی جلوی خانه آن ها منفجر گردیده فوق العاده اسباب وحشت الواررا فراهم داشته است. مستدعی است قدغن فرمایید موقعی که آئرپلان طیران می نماید در بالای سر دشمن پرواز خود را یک اندازه ادامه داده و آنها را مرعوب نماید. زیرا طیران آئرپلان هر چه زیادتر باشد توحش الوار بیشتر خواهد بود، چنانچه چند عدد بمب نیز بتواند در میان چادرهای آن ها بیاندازد بی نهایت مورد استفاده است و فوق العاده دشمن را متوحش و پریشان خواهد نمود ..." .

در بخشی از سند "وقایع یوم 24 آذر ماه 1306" چنین می خوانیم: "طیاره امروز صبح نیز در فضای رومشکان و سرطرهان پرواز نموده مقداری بمب برای متمردین قسمت شرقی رومشکان پرتاب نمود" (عملیات لرستان ص 249). در گزارش دو روز بعد خوانده می شود، "یک فروند طیاره مطابق دستوری که بدواً داده شده بود به فضای سراب فرخ آباد آمده و فرود آمد. بدواً به طرف رومشکان و پران پری رفته موقع اشرار را بمباران نمود" ( همانجا، ص250).

از گزارش "وقایع 22 دی ماه 1306" خوانده می شود، "در ساعت دو و نیم صبح یک فروند طیاره به موجب دستوری که لیله گذشته صادر شده بود با هشت بمب حرکت نمود موقع اشرار را در کبیرکوه کنار صیمره بمبارد نمود. راپرت داد که دو بمب خیلی خوب اصابت کرده و چهاربمب دیگر درمیان چادرهای اشرار محترق شده، دو بمب دور افتاده است" ( همانجا، ص274).

 مدت سرکوب و دستگیری تعدادی از سران عشایر لر و اعدام آنان سه سال بدرازا کشید. در این سه سال ، همانگونه که بخشی از اسناد بالا نشان می دهد، بمباران هوائی موجب وحشت سیاه چادر نشینان ها شده و کشتار تعداد زیادی زنان و کودکان بی گناه را در کنار خود به دنبال آورد. بازتاب این قتل و عام ها، علی الخصوص جنایات امیر احمدی که تأثیر ناگواری در اذهان عمومی برجای گذاشته بود، رضاخان را واداشت تا با تلگرافی مراتب استمالت خود را به صورت عفو عمومی از آن همه فاجعه که بر قاطبه لر روا شده بود ابراز دارد. در آن تلگراف چنین آمده است، "کلیه طوایف و ایلات لرستان جزو سکنه این مملکت و از فرزندان غیور و رشید ایران محسوب و با چشم پوشی از اعمال خبط و خطاهائی که مرتکب شده اند را عفو عمومی اعلام می دارد" (مجله پهلوی، 28 جوزا 1303 ص 5 به نقل از عملیات لرستان/ اسناد سرتیپ محمد شاه بختی ص 18).

 در بهار 1307 رضا شاه به لرستان سفر کرد. روزنامه شفق سرخ در تاریخ 27 تیر ماه همان سال چنین نوشت، "در طول اقامت رضاشاه در لرستان بسیاری از روسای لر مانند محمدعلی خان غضنفری، منصور خان بیرانوند و پسرش عزیز خان که در نتیجه سوء تفاهمات پیشین یاغی شده بودند، تأمین یافته و به خدمت نیروهای دولت در آمدند. روسای چگنی نیز به حضور شاه ..... عارض شدند که در زمان اردوکشی تعدیاتی نسبت به آن ها شده است و بی جهت اموالی از آن ها برده اند، فوراً امر فرمودند کمسیونی تشکیل، کلیه اموال حضرات چگنی را از مرتکبین مسترد داشته و روی صورت و سیاهه تا دینار آخر به صاحبانش برسانند و این اقدام بدون درنگ به عمل آمد و حقیقت در تاریخ لرستان بی نظیر است. به طوری که عدالت انوشیروانی در قلوب لرستانی ها اثر کرد که متوحش ترین سرکردگان و طوایف آن که به هیچ قول و قراری اطمینان حاصل نمی نمودند بلافاصله در خرم آباد حاضر شده و اسلحه خود را تسلیم کردند" ( به نقل از عملیات لرستان، ص207).

 

سند دوم، نوشته ویلیام داگلاس است.

وی قاضی عالی رتبه و رئیس دیوان عالی آمریکا كه دو بار در سال های 1949 و 1950 به چند کشور آسیائی مسافرت نمود و یادداشت ها و خاطرات این سفرها را در دو کتاب به نام های مالایا و سرزمین های عجیب با مردمانی مهربان در سال های 1951 در آمریکا به چاپ رسانید. بخشی از این یادداشت ها مربوط به زمانی است که وی در ایران اقامت داشت. مسیر حرکت وی سراسر کوه های زاگرس از ماکو تا شیراز و از بصره تا چالوس و بندرپهلوی [انزلی] و تبریز را در برگرفته که گاهی هم با انتخاب راه های فرعی قصبات و دهات دور دست را مورد بازرسی قرار داده است. دوبار مسافرت داگلاس هم از طریق تشریات آن زمان در ایران و هم از طریق رادیو مسکو با گمان ضد کمونیستی و جاسوسی برای ارتش آمریکا روبرو گردید که البته تاکنون، بعد از گذشت چندین دهه، واقعیت جاسوسی وی هنوز در بوته ابهام باقی مانده است. نویسنده کتاب گذشته، چراغ راه آینده، می نویسد، "ویلیام داگلاس قاضی عالی رتبه آمریکا که در شهریور ماه 1329 به ظاهر جهت "کوه نوردی و مطالعه گیاهان کوهستانی" و در حقیقت بررسی قدرت و موقعیت ایلات عشایر ایران از نظر انجام جنگ های پارتیزان در برابر حمله احتمالی شوروی به ایران آمده است ...".  داگلاس خود از همان زمان به این گونه افتراها واقف بود و می دانست که این اتهامات از جانب روس ها صورت می گیرد، از این جهت در مقدمه کتاب سرزمین های عجیب با مردمانی مهربان متذکر می شود که: "من متهم شده ام که یک کوهنورد پیر هستم. دست آورد این سفر دو کلکسیون از گل های وحشی بود یکی از سرزمین لبنان و دیگری از ایران که من آن ها را به موسسه اسمیتسونین (Smithsonian) در واشنگتن تقدیم داشتم". رادیو مسکو در سال های 1949 و 1950 او را به شیطان بزرگ ( (big devil و پسرش را که همراه او بود  شیطان کوچک (little devil) توصیف کرده و آنان را به جاسوسی برای ارتش آمریکا و توزیع اسلحه و مهمات جنگی در خاورمیانه برای جنگ های چریکی متهم کرد.

 

بهر جهت، ویلیام داگلاس به عنوان کسی که در میان ایلات و دهات ایران کوشش می کرد تا نیروی انقلابی و پتانسیل توده دهقانی و همچنین علاقه و تنفر مردم از کمونیسم بخصوص دولت شوروی آن روزگار را دریابد معرفی شده است. وی در مقدمه همین کتاب می گوید : "انقلاب ها در آسیا در حال گسترشند، نیروهای کمونیست را درهمه جا خیلی فعال می دیدم". بدون دلیل نیست که فصل اول این کتاب را به وضعیت پیشروی کمونیسم در آسیا و چگونگی مقابله با آن احتصاص داده است. در مقدمه کتاب مالایا می گوید، "کمونیست آسیا را فرا گرفته است". وی راه حل مقابله با کمونیسم را اصلاحات ارضی می دانست. وی در همانجا از طغیان دهقانان بی چیز که هر لحظه ممکن بود طعمه خوبی برای کمونیسم باشند صحبت می کند.

کیهان مورخ 22 شهریور1329 بخشی از گفتار داگلاس را که آن زمان در دانشگاه تهران ایراد کرده بود، می نویسد كه گفته است: "اصلاحات ارضی فعلاً مهمترین مسئله و مشکل ایران است و وضع زندگی کارگران و کشاورزان املاک بزرگ مزروعی یکی از مهمترین عوامل نضج و نیروی جنبش انقلابی کمونیستی توده «حزب توده» به شمار می رود . .. باید به دهقانان زمین داد تا کمونیست فرصت نشو و نما نیابد ..." ( به نقل از گذشته، چراغ راه آینده است). داگلاس همین گفته ها را در ملاقاتی که با شاه داشت تکرار کرد. وی "در ملاقات با اعلیحضرت موضوع اصلاحات ارضی و طریق علاقمند کردن کشاورزان را به آبادی و عمران زمین مزروعی درمیان گذاشت" (باختر امروز30 شهریور1329). موضوع تبلیغ اصلاحات ارضی بمثابه آلترناتیو جنبش کمونیستی را آمریکا مستقیما در همان زمان با شاه در میان گذاشته بود. باختر امروز همانجا می گوید: "ممکن است اصولا یکی از شرائط کمک مؤثر آمریکا، اقدام دولت در اجرای رفرم های کشاورزی باشد." بهر روی، مشاهدات و تحلیل ویلیام داگلاس بر پایه ای است که می خواهد ضرورت اجرای اصلاحات ارضی در ایران و سایر مناطق خاور میانه را به عنوان راه مقابله با کمونیسم به اثبات برساند. 

ترجمه فصل دوازدهم کتاب سرزمین های عجیب با مردمانی مهربان به نام " قصاب لر" چند نکته درخور توجه دارد. گذشته از تبلیغات ضدکمونیستی و طرح اجرای اصلاحات ارضی به عنوان راه حل آن، اشاره به جنایات سپهبد امیر احمدی است که در آن روزگار به "قصاب لر" معروف بوده است. مشاهدات ویلیام داگلاس از لرستان و توضیحات وی از رفتار امیر احمدی که چند سالی پیش از ورود وی در لرستان مرتکب شده، ترجمان بخشی از جنایات هولناک ارتش رضا شاه بر روستائیان لرستان است. اجرای این جنایات را رضاشاه به خوبی میدانست، در اصل خود یکی از طراحان عمده چنین برنامه ای بود و نیازی نداشت که چشمانش را برروی آن ببندد. 

 در این فصل از کتاب داگلاس، نمونه هائی از شقاوت و آدم کشی بی مانندی سخن می رود که نظیر آن را تنها می توان در جنایات "کانکیستادورها" (فاتحین اسپانیایی) در هنگام ورود به آمریکای جنوبی و مکزیک مطالعه کرد.

به فرمان فرماندهان قوای ارتش در لرستان، کله اسیران را با شمشیر قطع می کنند و ورقه ای از آهن گداخته بر روی آن می گذاشته اند تا لحظه ای جلو فوران خون را بگیرد و مضروب مقتول بتواند لحظاتی قدم بزند. ناگفته پیداست که در لابلای این نوشته که محور اصلی آن بیشتر برای اثبات نظرات شخصی ویلیام داگلاس دور می زند، بعض نکات تاحدی قابل تردیدند. به طور نمونه، وقتی داگلاس در گفتگویش از زبان یک روستائی می نویسد، "ما از روسیه می ترسیم. ما می دانیم که شوروی دشمن خلق ماست" تا اندازه ای با آگاهی روستائیان لرستان در آن زمان در تعارض باشد. تبلیغات خصوصی و اهداف سفر ویلیام داگلاس نباید ما را از بیان پاره دیگری از واقعیات که در لابلای كتاب وی دیده می شود، به تردید وادارد. اگر تنها یک حقیقت در این گونه نوشته ها باشد، همانا بیداد ارتش رضاخانی و مزدوران قاتل اوست که هنوز خاطره های آن ها همانند ارتش "کانکیستادور" اسپانیا در مکزیک در اذهان نسل های بعد از خود از طریق شعر و موسیقی بر جا مانده است. قتل عام و تاراج ددمنشانه کلنل امیراحمدی را هم دیگران تائید کرده اند و این که او را با عنوان "قصاب لر" می شناسند از همین آدم كشی ها سرچشمه می گیرد که خود او هم بدان معترف بوده است.

بهرجهت، ترجمه این فصل از کتاب داگلاس در ارتباط با نشان دادن این گونه جنایات است. در تائید پاره ای از گفته های داگلاس،‌ اشاره ای به خاطره ای از قمرالملوک وزیری خواهیم داشت. در این خاطره، قمرالملوک می گوید، یک شب با مرتضی خان نی داود (استاد تار) برای اجرای موسیقی به خانه سپهبد امیر احمدی دعوت داشتیم که در پایان گوشواره ای هدیه به قمر داده که پوست گوش روی آن بوده  و می گوید که امیر احمدی آن گوشواره را همراه مقداری دیگر از غارت لرستان با خود آورده بود. بهر جهت، در پایان نقل قول قمرالملوک مستقیماً ارائه خواهیم داد.  آنچه در زیر خوانده می شود، ترجمه فصلی از کتاب ویلیام داگلاس است. من این کتاب را در سالهای ١٩٧٤ در آمریکا خوانده بودم با این حال حدود ده سال پیش ترجمه فارسی آن را در این دیدم؛‌ بهر حال، ترجمه آن فصل را به این گونه در زیر می آورم.

 

قصاب لرستان - قسمتی از فقر شدید لرها به علت تاراج ارتش ایران از این قبایل است. این تراژدی به برنامه رضاشاه که به انقیاد آنان دست زد باز می گردد. رضاشاه افسر ارتشی بود که در نتیجه کودتای 1925 به تخت پادشاهی ایران زمین دست یافت. او چند کار بزرگ و خوب برای ایران انجام داد. یکی از آنان ساختن محل رامسر در کنار دریای خزربود که در بعضی از مناطق آن، جایگاه های زیبا و جالبی برای دهقانان دایر نمود. اعتبار کشف حجاب از چهره زنان مسلمان به او نسبت داده می شود. جاده ها، مدارس، انبارها، پارک ها، و دیگر برنامه ها آثاری است که از جانب او برای ملت بر جای مانده است. اما برنامه او بر علیه قبائل با قتل و غارت به پایان رسید. طرح او برای گسیختن گره های فئودالی بود، كه آنان را از عادت کوچ نشینی خلاصی و بطور همیشگی در دهات اسکان داد و نهایتاً برای دستیابی به چنین کاری از تمام وسائل بهره می گرفت. تا چه اندازه رضاشاه شخصا در تراژدی که برای لرها اتفاق افتاد مسئول است پرسشی است قابل بحث. شاید او نمی دانست که ارتش او چکار می کند، شاید هم چشمهایش را می بست. اما یکی از شرم آورترین فصل های تاریخ به وسیله یکی از کلنل های او که در سراسر ایران به قصاب لر معروف شده بود به اجرا درآمد. در سال 1936 دولت تصمیم به احداث جاده شوسه ای از طریق لرستان نمود. لرها با این طرح به مخالفت برخاستند. بین قبائل و ارتش زد و خوردهائی درگرفت. گرفتاری هائی سراسر لرستان را فرا گرفت. یک ژنرال ارتش ایران در دره باریکی در چند مایلی جنوب خرم آباد که امروز با پلی سیمانی به همدیگر متصل می شود به وسیله چند لر مورد حمله قرار گرفت و کشته شد. لرها ابتدا به جانب شهر حرکت کرده و آن را اشغال و بعد قلعه "فلک الافلاک" را که با ستون های محکم بر صخره ای عظیم با چندید دهلیز که حدود 200 فوت و یا بیشتر از وسط شهر ارتفاع دارد، تصرف کردند. آنها جسور و شادمان بودند. اکنون بر قلب لرستان تسلط یافته اند. طرح رضاشاه این بود که قبائل را درهم فرو ریزد، رهبریت آنان را متلاشی و افراد قبیله را دوباره در سرزمینی که به شدت آسیب دیده بود اسکان دهد. یک کلنل جوان را از تهران به خرم آباد گسیل داد و حلقه محاصره نواحی اطراف را تنگ تر کرد. تدارکات و نیروهای امدادی برای ساکنین قلعه قطع گردید. مراحل فشار اختناق شروع شد. بعد از حدود یک ماه قلعه به تسخیر درآمد، رهبران لر که تعدادشان هشتاد نفر بود همگی اعدام شدند. افسری به من گفت "ما آنان را سه روز روی چوبه دار نگه داشتیم، ما می خواستیم مطمئن شویم که این کارها بر روی لرها تأثیر می گذارد".

بقیه ماجرا در رابطه با پیرمردی که حدودا هشتاد ساله بود اتفاق افتاد. من او را در لرستان، در وزش بادها، در کلبه ای که دیوارها و سقف آن را شاخه های بلوط پوشانده بود و تنها از یک سمت باز می شد، ملاقات کردم. من به آن کلبه رفتم تا پرسش هایی بکنم، اگر هم بشود عکس هائی از داخل آن کلبه بگیرم. با ورود من زنی که آنجا نشسته بود و در حال بافتن گلیمی بود برخاست و به سرعت از جانب در پشتی ناپدید گردید. مرد همچنان نشسته بود، با چهره ای درهم به من نگاه کرد و پرسید "آیا واقعا ضرورتی دارد که از این بدبختی ما عکس بگیری!" . در خستگی اش، در چهره نگرانش، نگاه پدرانه ای بود. در سیمای او وجاهت بود و در صدایش غرور. از ورود بی هنگام خود شرمگین و دست پاچه شدم. دوربینم را بستم و خواهش کردم اگر می توانم اجازه ورود به کلبه آنان را داشته باشم. پیرمرد بلند شد و با وقار، با دستش مرا دعوت کرد تا در کنار او بر روی فرشش بنشینم. درباره کوه ها، که در افق مغرب سربرافراشته بودند، صحبت کردیم، کوه هائی که گرگ ها، پلنگ ها، بزها، و بزهای کوهی در آنجا زندگی می کردند. در کوهپایه های آنها هرکس می تواند کبک و کبوتران وحشی را بطور فراوان ببیند. پیرمرد از اولین شکارهایش تعریف می کرد. او افسران ارتش آمریکا را در روزهای "برنامه خلیج" به یاد می آورد که برای شکار به اینجا آمده بودند و می گفت که چگونه در گردش هایشان به آنان کمک می کرده است. او به آمریکائی ها علاقه داشت. از ماهی های بزرگ رود خانه کشگان که از شمال غربی این منطقه سرچشمه می گیرد و از طریق خرم آباد به خلیج فارس می ریزد صحبت می کرد. پیرمرد ازهمه چیز سخن می گفت. لحظه سکوت فرا رسید. بالاخره آن سکوت را درهم شکستم تا از بدبختی ای که از آن چیزی گفته بود سئوالی بپرسم. او از فقر لرها، از نبودن مدرسه و دکتر، از کسانی که در زمستان گذشته از گرسنگی مرده بودند، سخن گفت. پیرمرد به سختی جسم و روحش را در کنار یكدیگر نگاه داشته بود. بلوط های تلخ جانش را نجات داده بودند. پرسیدم از امیراحمدی چه خبر؟ به حالت تمسخر به من نگاه کرد وسرش را تکان داد. واقعیت ماجرا به آرامی روشن شد، با او پیمان بستم و عهد کردم که هرگز هویت او را آشکار نخواهم کرد. بالاخره زمزمه ای بر لبانش جاری شد که: 

"ما در فاصله ی نه چندان دور از همین جا چادر زده بودیم. بیست تا چادر بود و ما هم بیش از صد نفر بودیم. چندین هزار بز و گوسفند و صدها گاو و ده ها اسب داشتیم. تعدادی از جوانان ما که همراه خان در قلعه بودند همه کشته شدند. خوانین ما اعدام شدند. ارتش پیروز شد. نبرد مقاومت به پایان رسید. جاده ای که رضاشاه می خواست بسازد اکنون در حال ساخته شدن است. چند روز بعد، غباری از گرد و خاک سراسر دشت را فرا گرفت. سوارکاران چهار نعل می تاختند. همین که نزدیک تر شدند قشون ارتش را دیدم. کلنلی فرمانده آنان بود. آنها درست به سمت ما می آمدند. کلنل فرمان ها را صادر می کرد. سربازان از اسب ها پیاده شدند وشروع به تیراندازی کردند. کودکان در گهواره ها و تعدای هم در چادرهایمان بودند. سربازان هفت تیرهایشان را روی سر چند بچه گذاشتند و مغز آنان را متلاشی کردند. فریاد و فغان از همه چادرها برخاسته بود، همسرم از ترس در گوشه ای کمرش را خم کرده بود. من جلو او ایستاد. دو سرباز به سمت ما حمله آوردند. من چاقوئی به دست گرفتم. آن ها تیراندازی کردند، من به زمین درغلطیدم و از هوش رفتم. وقتی برخاستم همسرم درکنارم فروغلطیده بود. خون گرمش روی سینه من جاری می شد. او در اثر گلوله ای که بر سینه اش نشسته بود جان داد. من هم از ناحیه گردن تیرخورده و به حالت مرگ افتاده بودم. من تکان نخوردم زیرا کلنل و قشون او همچنان آنجا مانده بودند. آنها را از لابلای چشم های نیمه بسته ام می دیدم. ممکن است شما گفتار مرا باور نکنید که چه دیده ام. اما به نمک این خانه قسم می خورم که این ها عین حقیقت است . سکوت طولانی بود تا این که پیرمرد بار دیگر گفتارش را ادامه داد. وزش باد، گرد و خاك اطراف کلبه را به حرکت درآورده بود. یک مارمولک برای چندین دقیقه اطراف ما را بررسی می کرد. لحظه ای دیگر روی برگردانید و فرار کرد. چنان دوید که دست های جلویش از زمین بلند شدند که گوئی همانند پرواز یک هواپیمای بسیار کوچک بود. من و پیرمرد مارمولک را تماشا می کردیم تا این که در میان انبوهی از ریشه های شیرین بیان ناپدید گردید. لحظاتی دیگر پیرمرد رویش را به جانب من برگردانید و داستانی را که هنوز همانند کابوسی در اندیشه اش بر جای مانده بود برایم بازگو کرد. 

 روش و ابزار تدارک کشتن و شکنجه در آسیا خیلی قدیمی و گوناگون است. می گویند که موی سبیل پلنگ را با غذا مخلوط کردن "شکنجه" خوبی است که باعث جراحت روده ای می شود و مرگ شکنجه آور را طولانی می کند. سم خوبی از سوسک تهیه می کنند که وقتی با قهوه نوشیده می شود مرگ حتمی را به دنبال خواهد داشت. مغولان کله شخص قربانی را با طنابی که به گردنش می بستند و آنقدر می پیچاندند تا سرش از تن جدا گردد. و یا آنقدر محکوم را بر روی زمین می کشاندند که نیمی از او بر جای میماند. گفته می شود که با ریختن قلع مذاب بر روی سر کله عریان چشم ها از حدقه بیرون می آید. از گرسنگی کشتن یک محکوم با زنجیر کردن او در دخمه های نیمه آب یک انتقام دردآور بود. آقا محمدخان یکی از سلاطین ایران که در کودکی اخته شده بود انتقام هولناکی از جامعه گرفت. یک بار دستور داد که سی هزار جفت حدقه چشم آدمی را برایش بیاورند و او خود شخصاً آنها را شمرد تا مطمئن شود که فرمانش به درستی اجرا شده است. لرها هم خود نیز ابزار شکنجه گوناگونی برای تنبیه ساخته بودند. تاریخ به یاد دارد که گاهی آنها محکوم را زنده زنده در آب داغ می جوشانده اند. اما رفتار این کلنل، همانگونه که پیرمرد برایم بیان کرد، بسیار تکان دهنده و هولناک بود.

 "کلنل فرمان داد تا چند جوانان را اسیر کنند. در همین زمان آتشی از ذغال و هیزم برافروخت. من بفوریت دریافتم که می خواهد چکار بکند. او ورقه آهن بزرگی داشت (ورقه ای با حدود هشت اینچ درازا، شش اینچ پهنا و یک چهارم اینچ ضخامت). این ورقه را به حدی داغ کرد تا قرمز شد. او به افرادش دستور داد که یکی از لرها را بیاورند. دو سرباز هر کدام یک سمت اسیر را نگه می داشتند. سرباز سوم با شمشیری پشت سراسیر قرار می گرفت. کلنل فرمان می داد. سرباز شمشیردار، شمشیر می زد. آن گاه که گردن اسیر قطع می شد، کلنل فریاد می زد "بدو" کله بر روی خاک می افتاد. کلنل ورقه داغ شده را بر روی گردن بریده اسیر می گذاشت. مرد بی سر گام هائی بر می داشت و بر زمین فرو می غلطید. کلنل فریاد می زد: "بلندتر از این بیاورید تا بتواند بهتر از این بدود". لرها یکی پس از دیگری بی سر می شدند. دوباره و دوباره ورقه آهن گداخته بر روی گردن بریده ای قرار می گرفت. یک بار که کلنل ورقه آهن را دیر گذاشت، خون به اندازه پنج فوت در هوا فوران کرد". 

پیرمرد برای اینکه لبانش را مرطوب کند مکثی کرد. "کلنل شرط بندی می کرد که چگونه این افراد بی سر می توانند بدوند. او و سربازان فریاد و نعره می زدند، قربانیان را تشویق می کردند که به طور احسنت وظایفشان را انجام دهند." پیرمرد آرام بود، همین که این خاطره در ذهنش زنده شد، خشمش طغیان کرد. پرسیدم، "در این نزاع چه کسی شرط بندی را برد؟" او پیش از این که پاسخی بدهد چند دقیقه سکوت کرد: "کلنل بهترین شرط را برد. فکر می کنم از بی سر کردن لرهائی که با سر بریده پانزده قدم می دویدند هزاران ریال برنده شد".

به نظر می رسید پیرمرد از بیان این حادثه بی رمق شده بود. او از سماور کهنه اش چای می ریخت و ما جرعه های چای را درسکوت سرمی کشیدیم. بعد از پایان چای پرسیدم "بعد از آن کلنل چکار کرد؟"

او همه موجودی ما، گوسفندان، بزها، گاوها، و اسب ها را برد. روز بعد هم ده ها کامیون آمدند، همه فرش ها، سماورها، سینی ها، جواهرات، لباس ها، هرچه که دارائی داشتیم به واگون ها ریختند و به وسیله ارتش به تاراج بردند". چه بر سر خودت آمد؟ "من خودم را به آب چشمه ای که در دره باریکی جاری بود، کشاندم و زخم هایم را شستم. دو شب، توان حركت كردن را نداشتم، خیلی ضعیف بودم. برای تدفین مرده ها باز گشتیم. همه مردان و زنان و بچه ها کشته شده بودند. یک روح زنده هم برجای نمانده بود. لاشخورها قبل از من آنجا سررسیده بودند. پرسیدم: عاقبل کلنل چه شد؟ "آه ، کلنل؟ او به مقام ژنرالی ارتقاء پیدا کرد و بعد هم وزیر جنگ شد". آیا او هنوز زنده است؟  "خیلی خوب هم زنده است. او در تهران زندگی می کند. از غارتی که از دهکده های ما به تاراج برد، چندید کامیون را پر کرد. ده ها هزار بز و گوسفند دزیده شد. چگونه کلنل آن ها را میان سربازان خود تقسیم کرد، من نمی دانم. سهم ها از این غارت ها چگونه بود، من نمی دانم، اما کلنل این روزها خیلی ثروتمند است. او با این غارت ها صدها خانه خریده است". به همان صورت که كلمات از دهانش بیرون می آمد، در گفتارش نیز سرزنش بود: "امیراحمدی، قصاب!"

هنگامی که برای رفتن برخاستم، هنوز خورشید درحال نشستن بود. پیرمرد به گرمی با دست هایش مرا در آغوش گرفت و با همان حال عمیقاً به چشمان من خیره شد و از من اطمینان دوباره می خواست که شناسائی او را فاش نسازم. بعد از دقایقی گفت: "من یک ایرانی هستم، به کشورم علاقه دارم. با کمال خوشروئی جانم را برای آن می دهم. اما از ارتش تنفر دارم. خداوند در وقت خودش تلافی آن را در می آورد". چشم هایش را پائین انداخت و بعد از مدتی به بالا نگاه کرد، شعله ای در چشمانش بود. "ما از روسیه می ترسیم. می دانیم که شوروی دشمن خلق ماست. اما ما هم در این میان حق خود را داریم" .

من امیراحمدی را در یک گاردن پارتی در تهران ملاقات کردم. او قدی خپل و اندامی راست داشت و سنش در حدود مردی به اوایل شست سالگی می ماند. او به زبان های فارسی، روسی و ترکی تکلم می کرد. در ارتش قزاق روسیه تعلیم دیده بود. او هنوز بعضی از حرکات تکبرآمیز وترسآور خود را حفظ کرده بود. این نکته را در یکی از گفتارهای بیهوده اش به وضوح بیان کرد. خانمی از او پرسید که : "رابطه شما امروزه با مردم لرستان چگونه است؟" وی در پاسخ جواب داد: "آه، من به یک کلمه خانه داری تبدیل شده ام، آن ها خیلی به من فکر می کنند". او، همان لحظه که می خندید و دندان های طلایش را نشان می داد گفت: "وقتی در لرستان بچه ای گریه می کند مادرش می گوید: ساکت! و گرنه امیراحمدی تو را خواهد برد".

4 -  سند دیگری که مستقلا به جنایات امیراحمدی اشاره می کند، متن بخشی از مصاحبه قمرالملوک وزیری خواننده دوران رضاشاه است. وی دریکی از شب نشینی های خود در خانه امیراحمدی، که برنامه موسیقی اجرا کرده است، از دست امیراحمدی هدیه ای دریافت می کند كه نشانه های قتل وغارت زنان لرستان را در آن می بیند. قمر، این داستان برای ملوک ضرابی، که خود از خوانندگان معاصر وی بوده، تعریف می کند. منبع این گزارش را در زیر آورده ام. این نوشته از كتاب آوای مهر، یادواره قمرالملوك وزیری 1373 است.

ملوك ضرابی می گوید:  "در روزگار افول قمر دوستی ما بر اساس رقابت نبود، بر پایه رفاقت بود. قمر برایم تعریف می کرد: امیراحمدی آقا خان امیرلشگر غرب که از افسران رضاخان بود موقعی که لرستان را فتح کرد، من و مرتضی خان را به خانه اش دعوت کرد و تمام درباریان و بزرگان وقت را. پس از آن که خواندم و گل به سرم ریختند امیرلشگر مرا خواند، دستم را بوسید و پیش خود نشاند و روکرد به پیشخدمت ها و گفت بروید خرجینی را که از لرستان آورده ام بیاورید. خرجین را که آوردند دست کرد و یک جفت گوشواره از آن در آورد و اولی را گوش من کرد و دومی را نتوانست و آن را در دست من گذاشت. موقعی که آمدم نشستم دیدم تکه ای سیاه و نرم به انتهای گوشواره آویزان است و فهمیدم آن را از غارت آورده اند و قسمتی از نرمه گوش به آن آویزان است. فوراً آن یکی را هم درآوردم و همان شبانه آن را بردم پیش حاج ابوالحسن لاله جواهرفروش، چهارراه استانبول، و قیمت آن را بخشیدم . . . مدتی گذشت یک شب منزل تیمورتاش مرا دعوت کردند که تمام رجال ایران بودند هرکسی چشم روشنی آورده بود. پس از این که شام خوردند و من خواندم و خوشی ها گذشت، خواستار شدند که هدیه ها را باز کنند و نشان دهند، و گفتند بزرگترین هدیه ای که امشب آورده اند یک جفت گوشواره زمرد آنتیک است که قیمتش چهل هزار تومان است. من دیدم از نظر خیلی شبیه آن گوشواره است با وجودی که حالت انزجار به من دست داده بود کنجکاو شدم پس از پرس و جو فهمیدم که این هدیه از طرف یکی از بستگان تیمورتاش اهدا شده است. پرسیدم گفت این را از ابوالحسن لاله به مبلغ چهل هزارتومان خریده ام" (اطلاعات، سه شنبه دهم تیرماه1354، ص20 به نقل از کتاب آوای مهر، یادواره قمرالملوک وزیری 1373ص238).

5 - سال ها از ماجرای کشتار سیاه چادرنشینان لر به وسیله امیراحمدی می گذرد. این کشتارها که با بمباران و قتل عام و سربریدن و اعدام ها آغاز شده بود با چپاول و غارت اموال روستائیان به وسیله امیراحمدی به پایان رسید. دستیابی به یك واقعیت تاریخی، آنهم با اسناد و گواهی های گوناگون، كار دشواری است. در سه سند بالا حقایقی نهفته است، اما پاره ی از آن گفته ها، به نظر می آید، آمیخته با مبالغه باشند.  سند اول، كه تلگراف های نظامی هستند، می توانند مانند بسیاری از گزارش های جنگی، صورت اغراق آمیز داشته باشند. اما واقعیت امر این است كه بمباران هوایی و داشتن سلاح های پیشرفته و اعدام سران لر در محاصره قلعه فلك الافلاك همه از بخشی از جنبه های واقعیت آن سركوب سخن می گویند.

آنچه در مورد عفو رضا شاه و استرداد اموال چپاول شده سران لر هم كه می گوید مانند عدالت انوشیروانی در قلوب لرها اثر كرده، همه حرف های مفت و بی اعتبار تاریخ نویسان درباری است. چنین نوشته شده كه رضا شاه: "فوراً امر فرمودند کمسیونی تشکیل، کلیه اموال حضرات چگنی را از مرتکبین مسترد داشته و روی صورت و سیاهه تا دینار آخر به صاحبانش برسانند و این اقدام بدون درنگ به عمل آمد و حقیقت در تاریخ لرستان بی نظیر است. به طوری که عدالت انوشیروانی در قلوب لرستانی ها اثر کرد که متوحش ترین سرکردگان و طوایف آن که به هیچ قول و قراری اطمینان حاصل نمی نمودند بلافاصله در خرم آباد حاضر شده و اسلحه خود را تسلیم کردند" ( به نقل از عملیات لرستان، ص207). البته باید به صفت "متوحش ترین سركردگان و طوایف" توجه داشت كه مورخ چگونه می خواهد حقانیت رفتار حكومتی را در نوشتن تاریخ توجیه كند.

با این كه درباره نوشته ویلیام داگلاس و شیوه نگارش او كه همه جا سعی می كند موضوعات را دراماتیزه جلوه دهد، حرف های زیادی می توان زد، اما در لابلای این نوشته، گفته های بی پایه از این دست كم نیست كه می گوید: "لرها هم خود نیز ابزار شکنجه گوناگونی برای تنبیه ساخته بودند. تاریخ به یاد دارد که گاهی آنها محکوم را زنده زنده در آب داغ می جوشانده اند". این كه لرها، مانند همه ابناء بشر شیوه شكنجه را در میان خود متداول داشته اند، شكی نیست، اما معلوم نیست آقای داگلاس بر پایه كدام مطالعات تاریخی می گوید: "تاریخ به یاد دارد كه گاهی آنها محكوم را زنده زنده در آب داغ می جوشانده اند".  این كه از زبان پیرمرد روستایی می گوید: "ما از روسیه می ترسیم. می دانیم که شوروی دشمن خلق ماست. اما ما هم در این میان حق خود را داریم"، همه این گفته های قابل تردیدند و تاًمل.

در مصاحبه خانم قمرالملوك وزیری با خانم ضرابی، شاید با كنجكاوی بتوان نكات درخور تاًملی را برجسته كرد، با این حال، همانگونه كه در بالا هم گفتیم، نویسندگان یا گویندگان این اسناد از یكدیگر بی خبر بوده و در نوشته ها و گفته های آنها یك نگاه مشترك هست و آن موج سركوب خونین مردم لر به وسیله قوای مركزی بوده است. گذشت زمان به پنهان ساختن بیشترحقایق كمك كرده و دسترسی به اسناد شفاهی و مدارك نوشتاری را از ما گرفته است؛ اما همین گفته ها و نوشته ها خود می توانند حكایت از عمق فاجعه ای تاریخی داشته باشند. 

 

منابع:

بیات، كاوه، 1377 عملیات لرستان، اسناد سرتیپ محمد شاه بختی 1303 و 1306 تهران: چاپ شیرازه

خالقی، زهره 1373، آوای مهر، یادواره قمرالملوک وزیری، تهران: دنیای مادر

Douglas, William O. 1951, Strange Lands and Friendly People, New York: Harper & Brothers Publishers.


 

رضا شاه قاتل مردم لر - غارتگری به تمام معنا

در کتاب سرزمین شگفت انگیز اثر ویلیام او داگلاس اومده که لُرها در قدیم هم ثروتمند بودند و هم نیرومند. اما امروزه برای آنها فقط غرورشان باقی مانده است.

چون از ثروت و نیرومندی دیگر خبری نیست. به بعضی از دهات سر زدم، تعدادی از لُرها به علت ضعف ناشی از گرسنگی، حتی ۵ دقیقه هم نمیتوانستند روی پا بایستند در ایران وقتی می خواهند فقرزدگی را مجسم کنند میگویند: من یک لُر هستم! یا اینکه میگویند: من یک لُر پاپتی ( پابرهنه) هستم! فقر بیاندازه لُرها، معلول تاراج و چپاول ارتش ایران بود. این تراژدی به سیاست رضاشاه در رابطه با مطیع کردن آنان مربوط میشد برنامه ای که بالاخره به قتل- عام و غارت آنها انجامید اما تا چه حد شخص رضاشاه مسئول تراژدی و مصیبتهای وارده بوده، مسئله ای است قابل بحث. بعید نیست که او اطلاع کافی نداشت که ارتش او با لُرها چه کرده و چه می کنند. شاید هم اطلاع داشت اما چشم و گوش خود را بسته بود. به هر تقدیر یکی از ننگینترین فصول تاریخ سلطنت رضاشاه به دست یکی از افسران او که بین ایرانیان به « قصاب لُرستان » مشهور است، نوشته شده است.

( ویلیام. او. داگلاس. سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان دوستداشتنی. صفحات ۱۷۰و۱۶۷و۱۵

 

یک نسلکشی قومی، که از تاریخ معاصر پاک شده است!

اسناد و مدارک تازه و نو یافته، چون نامه های محرمانه و خصوصی دربار قاجار و پهلوی، خاطرات سیاسیون و نظامیانی که خود شخصاً در وقایع مناطق لُرنشین و قلع و قمع ‌آنها دخیل و ناظر بوده یا حضور داشته اند و همچنین سفرنامه ها وخاطرات سیاحان بیگانه که همزمان با وقایع اخیر، به این مناطق سفر داشته اند که چندی است که به همت برخی مترجمان، برگردان( ترجمه بفارسی شده ) ودر اختیار افکارعمومی قرار گرفته، خود بهترین داور جهت قضاوت است که گوشه هایی پنهان از این دو سده جنایت، پاکسازی و نسل-کُشی قومی حکام فاجروجابر را در حق قوم لُر برمَلا( و آشکار ) می کند.

از این جمله، ناصرالدین شاه درجواب نامه ای از ظِل السلطان، فرزند خود، که در آن نامه از والی لُرستان و ایلخانی بختیاری به سعایت و بدگویی پرداخته، و از سفر سیاحان خارجی به این منطقه، اظهار بدگمانی کرده، چنین پاسخ نوشته است:

«طوری باطناً بکنید که به آنها ( سیاحان خارجی ) خوش نگذرد و یک اسباب وحشتی در سیاحت خود ملاحظه کرده، دیگر میل نکنند به سیاحت، و این فقره را هم از الوار بدانند نه از شما» ( اسناد نویافته، ابراهیم صفایی، سندپانزدهم، ص۸۷ ).

نامه بالا، از آن جهت حائز اهمیت است که همزمان دوسه تن از سیاحان فرنگی در لرستان به طرزمشکوکی به قتل می رسند که بدنامی آنان برگردن یاغیگری لُرها افتاد!

رضاشاه نیز، طبق دستورالعمل بالا و سیاست داخلی قاجار، زمینۀ حمله به لرستان را با چنین بهانه ای چید و با تمهیداتی، درلرستان، سرلشکر امیر طهماسبی، وزیر راه را، که ( چون فرمانده سابقش بود بنابر این ) دلِ- خوشی از اونداشت، به توسط عمال خود به قتل رساند و آن را به لُرها نسبت داد!

« اشتباه کوچک قاتلین که در لباس محلی با لهجه غلیظ تهرانی صحبت می کردند، معلوم کرد که مرتکبین قتل غیرمحلی و بطوریکه به زودی معلوم شد، دو نفر از گروهبانهای لشکر بودند»

( کهنه سرباز، خاطرات سیاسی و نظامی سرهنگ ستاد غلامرضا منصور رحمانی، جلد۱، ص ۶۵ ).

 

قصاب لُرستان!

رضاشاه با چنین ترفندی، بزرگترین لشگرکشی حکومت خود، به فرماندهی سپهبد ( احمد ) امیراحمدی معروف به قصاب لرستان را علیه اتباع لُرخود، فراهم کرد و فجیعترین قوم-کشی ( ملیت کشی ) تاریخ معاصر ایران را رقم زد که متأسفانه نویسندگان، تاریخنویسان و سیاسیون در ایران، از کنار آن به راحتی گذشته و از تاریخ معاصر آن را حذف کرده اند. فجایعی که شاید مصایب اقوام کرد و بلوچ و ترکمن در تاریخ معاصر ایران، در برابر آن کوچک مینماید.

«.یعنی لُرها را واقعاً « قلع و قمع » کرد. به طوریکه پشتکوه برای سالها خالی از سکنه شد. به همین جهت عنوان قصاب به او دادند.»(کهنه سرباز جلد ۱، ص ۵۵)

ویلیام .او. داگلاس، قاضی مشهور دیوان عالی کشورامریکا که اندکی پس از قومکشی لُرها، به لرستان سفر کرده و قصاب لرستان را نیزحضوراً ملاقات نموده، درسفرنامه خود، « سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان دوستداشتنی ».، فجایع وقتل وغارتِ عُمّال حکومت وقت، سپهبد( احمد )امیر احمدی و سپهبدحبیب الله خان شیبانی، نسبت، به لُرهای لرستان، بختیاری، بویراحمد و ممسنی را به تفضیل شرح داده که برخی از وقایع فجیع که خود دیده و یا شنیده، بسی شگفت انگیز و متأثرکننده است.

او از زبان پیرمردی لُر که استثناً از قتل-عام قصاب امیراحمدی، جان به در برده، چنین مینویسد:
« من از او سؤال کردم که درباره امیر احمدی چه می
داند؟ او نگاهی عجیب و پرمعنی به من کرد و سری تکان داد، شرح داستان را با احتیاط تمام آغاز کرد و من خیلی تلاش کردم تا او را به بازگو کردن جزئیات ماجرا ترغیب نمایم و به او قول دادم که آنچه را که او می گوید برای کسی فاش نکنم یا لااقل اسمی از او به میان نیاورم.

..ما صد نفر بودیم که در بیست کلبه کوچک و چادر زندگی می کردیم، هزارها رأس بز وگوسفند وهزار رأس گاو وگوساله و قاطر و دهها اسب داشتیم، تعدادی از جوانان ما در قلعه فلک الافلاک محاصره شده بودند. جوانان ما بلا استثنأ کشته شدند. خوانین ما را دار زدند. ارتش پیروز شده بود. نبرد دفاعی به پایان رسیده بود حالا دیگر مانعی در راه جادّه ای که رضاشاه در نظر داشت بسازد وجود نداشت.»
او داستان خود را چنین ادامه داد:

«چند روز بعد در اُردوگاه خود نشسته بودیم که ازدور گرد وخاک زیادی را مشاهده کردیم عدهای از سوار نظام ارتش بودند که چهارنعل به طرف کلبه های ما می آمدند. سرهنگی هم فرمانده این واحد بود وقتی که به اردوگاه ما رسیدند سرهنگ با صدای رسا و بلند فرمانی صادر کرد و با این فرمان سربازها از اسب پیاده شدند. سپس سرهنگ فرمان قتل عام ما را صادرکرد و دراجرای این فرمان سربازان ما را هدف قرارداده شروع به تیراندازی کردند. تعدادی ازکودکان ما هنوز درگهواره درخواب بودند و تعدادی درگوشه وکنار بازی می کردند. سربازان به هر بچه ای که می رسیدند او را می گرفتند و لوله هفت تیر خود را درشقیقه او می گذاشتند، ماشه را می کشیدند و مغزاو را متلاشی می کردند. زنها جیغ می کشیدند و ازچادرها به بیرون می دویدند. زن من درگوشهای خزیده بود وازترس مثل بید میلرزید. من جلوی او ایستاده بودم و کاردی هم در دست داشتم که یک مرتبه صدای تیراندازی بلند شد و من نقش زمین شدم و ازحال رفتم. »

« وقتی به هوش آمدم، زنم را در کنارم دیدم که خون از بدنش جاری است. جسد او وجسد چند زن وبچه دیگر، روی زمین افتاده بودند. همه اینها دراثر اصابت گلوله های سربازان کشته شده بودند. ولی خود من دراثراصابت گلوله ای که در گردنم فرورفته بود، زخمی شده بودم و آنها به خیال این که من مرده ام، مرا رها کرده بودند تا اگر احیانأ کشته نشده ام با یک مرگ تدریجی و زجرآوری بمیرم. من پس از هوش آمدن بلافاصله چشمانم را بستم و در همان وضع بیحرکت باقی ماندم، چون صدای سرهنگ را شنیدم و متوجه شدم که او و سربازانش هنوزمحل را ترک نکرده اند. من ازگوشه چشم و از زیر پلک های نیمه باز آنها را دید می زدم. شما ممکن است حرف مرا باور نکنید. شما قطعأ آنچه را که من دیدم باور نمی کنید ولی قسم به نانی که درسفره این خانه هست آنچه می گویم حقیقت دارد »

شرطبندی بر سر مسافت دویدن اجساد بیسر!

خلاصه پیرمرد به سخنان خود چنین ادامه داد:
« سرهنگ چندین نفر ازجوانان ما را که اسیر کرده بود جمع کرد و بلافاصله دستورداد با زغال آتش روشن کنند. من فورأ متوجه شدم در حال تدارک چه جنایت فجیعی است. او دستور داد یک طاوه آهنی بزرگ آماده کنند و طاوه را روی آتش بگذارند تا خوب تفته و قرمز رنگ بشود، آنگاه دستور داد یکی از جوانان لُر را بیاورند. دو نفر سرباز دستهای جوان را محکم گرفتند و سومی هم با یک شمشیر تیز در عقب او ایستاد سپس با اشاره سرهنگ، سربازجلاد با شمشیر سرجوان را قطع کرد. هنگامی که سر از بدن جدا شد و به کناری افتاد، سرهنگ فریاد کشید: « بدو
بدو » و همزمان یکی از افراد طاوه سرخ شده را روی گردن بریده چسباند. جسد بیسر از جا بلند شد و یکی دو قدم دوید و بعدافتاد. سرهنگ مثل اینکه از این عمل شنیع خود رضایت حاصل نکرده باشد فریاد کشید: « آن جوان بلند قد را بیاورید. فکر می کنیم که او بهتر از اینها بدود.» خلاصه آن بیچاره را هم آوردند و این بار با دقت بیشتری سر او را بریدند و طاوه آهنی را روی گردن بریده محکوم قرار دادند به طوریکه این بار جسد بیسر توانست یکی دوقدم بیشتر بدود، خلاصه این عمل سبعانه ادامه پیدا کرد تا اینکه یک بار سرهنگ خودش شخصاً در این عمل شنیع شرکت کرد و این بارخود مسئولیت گذاشتن طاوه آهنی تفته را روی گردن محکوم قبول نمود ولی چون او به موقع نتوانست طاوه را روی گردن بریده قرار دهد، لذا وقتی جلاد سر محکوم را از تن جدا کرد خون از گردن محکوم در حدود یک متر فواره زد و سر و روی او و همه اطرافیان را خونی کرد.»

«پس از این که چند نفری از جوانان با این وضع فجیع کشته شدند، فکرتازه ای درمغزدیوانه سرهنگ خطورکرد تا بر سرمسافت دویدن اجساد بیسر شرطبندی کنند و برسر تعداد قدم هایی که اجساد می توانند بدوند بُرد و باخت راه بیندازند.»

«خلاصه این جنایت بارها و بارها تکرارشد تا آنجا که بالاخره اجساد و سرهای همه محکومین هر کدام یک طرف روی زمین تلمبارشد. گفتنی است که هربارکه این عمل وحشیانه انجام میشد خود سرهنگ و افسران و درجه داران و سایرافراد مثل تماشاچیان مسابقه فوتبال با دست زدن وهورا کشیدن و هلهله دوندگان را تشویق می کردند که قبل از افتادن هرچه بیشتر بدوند.»

پیرمرد که از فرط خشم و غضب صورتش به زردی گرائیده بود مکثی کرد ومن از این فرصت استفاده کردم و پرسیدم: «خوب، بالاخره در این مسابقه دو اجساد، برنده چه کسی بود؟»
او چند دقیقه
ای سکوت کرد سپس گفت: «سرهنگ در اغلب شرط بندیها، برنده شد: فکر میکنم فقط در یکی از شرطبندیها که جسد توانست ۱۵ قدم بدود، هزار ریال برنده شد.»
من مجدداً رو به او کرده پرسیدم: سرهنگ بعد از این ماجرا چه کرد؟ او در پاسخ به این سئوال چنین گفت:
«خوب معلوم است که چه کرد، اودستور داد همه گاوها وگوسفندان و اسب والاغ
ها وسایر اغنام و احشام ما را ببرند و روزبعد چند کامیون آوردند و همه اسباب و اثاثیه و بالاخره همه دار و ندارما را از قبیل قالی ها و سماورها و بشقابها و طلاآلات و زینت آلات و لباسهای ما را بار کامیون کردند و بردند.
پرسیدم: « تو دراین گیرودار چه کردی؟ »
جواب داد: «من خودم را به طرف چشمۀ
آبی که داخل درّه کوچکی قرار داشت کشیدم و زخم خود را شستشو دادم. من آنقدرضعیف شده بودم که دو شب تمام قدرت حرکت را نداشتم تا این که روز سوم قدری حالم بهترشد و توانستم روی پای خود بایستم و اجساد را به سختی و زحمت زیاد دفن کنم. همه مردها و زنها و بچه های ما بلا استثنأ کشته شده بودند و لاشخورها گرد آنها جمع شده بودند. بطوریکه من برای دفن کشته ها مجبور بودم آنها را از اطراف اجساد دورکنم.»
مجدداًپرسیدم: « بعد از آن برای سرهنگ چه اتفاقی افتاد؟»
او در پاسخ با نفرت و تحقیر غیر قابل وصفی گفت:
«سرهنگ؟! ایشان به پاداش شاهکارهایی که در لُرستان انجام داده بود، به درجه ژنرالی ارتقاء یافت و بعدها هم وزیرجنگ شد.»
پرسیدم: «آیا او هنوز زنده است؟»
او در جواب گفت: «بله زنده است و درتهران زندگی می
کند. او اموال غارت شده از دهات ما را بارکامیونها کرد و به غنیمت بُرد.
« بله آن سرهنگ امروز به تیمسار امیراحمدی قصاب لرستان معروف است.»
بالاخره پس از دقایقی سکوت لب به سخن گشود و گفت: « میدانی
.من یک ایرانی هستم، من کشورم را دوست میدارم. من حاضرم جانم را فدای کشورم بکنم، ولی چه کنم که مجبورم به این حقیقت هم اعتراف کنم که من از نظامی جماعت متنفرم وامیدوارم که تا من زندهام به چشم خود ببینم که خداوند انتقام ما را از آنها بگیرد.»

ساکت! واِلا میگم امیراحمدی تو را بخورد!

ویلیام داگلاس، بعدها خود شخصاً قصاب لرستان را ملاقات کرد و چنین نوشت:

«مدتی بعد از این ماجرا بود که من امیراحمدی را در یکی از گاردن پارتیها درتهران ملاقات کردم، او مردی بود چهارشانه، راست قامت که ظاهراً شصت ساله بنظرمیرسید. اوضمناً دارای یک سیبیل سیاه چخماقی و چشمانی نافذ بود: او یک سری دندان های طلایی داشت که هنگام خندیدن به خوبی نمایان می شد. به زبان روسی و ترکی آشنایی داشت و درارتش قزاقستان ( قزاق ها) در روسیه ( تزاری ) آموزش دیده بود. در آن ایام هنوز هم آثارتکبر، نخوت و جسارت از سیمایش و به خصوص از طرزصحبت و آهنگ صدایش حتی هنگام بحث های خصوصی و خودمانی -اش هویدا بود.

در این حیص و بیص خانمی ازاو سؤال کرد: « تیمسار! مناسبات شما با مردم لُرستان درحال حاضرچگونه است؟ » او درجواب گفت: « آنها با احترام ازمن یاد می کنند. امروزاسم من دراغلب خانواده ها مطرح است.»
خانم دوباره سؤال کرد: «ولی چگونه؟»
او خندید، با این خنده همه دندان
های طلایی اش نمودارگردید وپس ازمدتی خندیدن گفت: « به این نحو، که اگرکودکی در لرستان گریه بکند، مادرش برای ساکت کردن او می گوید: ساکت! والاّ میگم امیراحمدی تو را با خودش ببرد.»

 

لشکر شرق، آوارگان لُر را تحویل بگیرد!

فجایع پس از قتل عام نیز شنیدنی است:

« در پشتکوه، فقط آن عدهای ازلرها که به عراق گریختند، زنده ماندند و بقیه تمام کشته شدند، در پیشکوه که به علت فعالیت راهسازی و وجود مهندسین و تکنیسین ها، کشتار به آن صورت میسر نبود، تصمیم به کوچاندن لُرها به خراسان گرفته شد که چگونگی عمل غیرانسانی آن، ممکن است خود موضوع تراژدی کم نظیری باشد.»
(کهنه سرباز
.جلد ۱ ص ۶۶)

« برای جلوگیری از اغتشاشات حاصله، بعضی ازطوایف که اقامت آنها دربرخی نقاط لرستان، مضرو اصولاً تحریکات مینمودند، این قبیل طوایف کوچ داده شده و درحدود تهران تا خراسان و ازطرفی خوزستان اسکان پیدا کردند

( کاوه بیات، گزارشی از عملیات نظامی لرستان درسال ۸ و ۱۳۰۷ شمسی توسط تیمسار رضاقلی جلایر، مجله شقایق، سال ۱۳۷۶، ش۲، ص۶۶ )

«گروهان هنگ آهن، الوار را تا شاهرود رسانیده، درآنجا تحویل لشکرشرق نمود. کوچاندن این الوار بسیار مشکل و کارپرزحمتی بود. یک قسمت دیگر از الوار پس از چند روز کوچانده شدند و در ورامین سکنی گزیدند به این ترتیب قضیه لُرستان خاتمه پیدا کرد. از این تاریخ به بعد شروع به استفاده از موقعیت شد و برای عمران وآبادی لُرستان نقشه هایی طرح و عمل شد(؟؟!!)» ( کاوه بیات، گزارشی از عملیات نظامی لرستان ص ۷۶)

اینکه، نقشه های وعده شده بالا، جهت عمران و آبادی لرستان و مابقی سرزمینهای لُرنشین، آیا طی پنجاه سال حکومت پهلوی طرح وعملی شد، قضاوتش با خوانندگان منصف است.؟! اما داستان تبعیدیان لُر و پیامدهای آن و کوچ های اجباری نیزحکایت خود را دارد که سخت متأثر کننده است. هزاران خانواده لُرفیلی و لُر بختیاری، طی اقدامی عجولانه با خشونت تمام توسط نظامیان ازکوهستان زاگرس به صحرا و بیابان های خراسان و قم ویعنی هزاران کیلومتردورتر از سرزمین آباء و اجدادی خود کوچانده شدند.

*جرم فدوی، همانا این است که لُر هستم!

بسیاری از کودکان، زنان و سالمندان در راه تلف و جان و مال و ناموس بسیاری در راه مورد تعدی وتجاوز نظامیان و درازدستی مردمان بین راه شدند. اسنادی که ازعریضه و استغاثه نامه های تبعیدیان نگونبخت لُر باقی است، که قطره ای از دریای بیکران این مصیبت را آشکار میکند:

« جرم فدوی همانا این است که لرستانی هستم ازبدو حیات تاکنون جزرعیتی شغل دیگری نداشته ام نه رئیس بوده ام و نه( از) خوانین متنفذ بیجهت بدبخت و تیره روز، عائله ام تبعید و سرگردان، خود توقیف و مقهور شده ام. آیا برای چه؟ من که هستم که باید به چنین بدبختی مبتلا ودچارشوم؟ دو پسر دوساله ام در لرستان یک پسر هفت ساله ام با زنم درخراسان، آیا اینان از کجا امرارمعیشت می نمایند؟»
( نشریه شقایق، سال ۱۳۷۶، ش۱، ص۵۲)

 

مقام محترم فرمانداری قم

«این بنده خانعلی لر، ساکن مبارک آباد .ازسال گذشته تا به حال، ما را بیچاره و بدبخت نموده و رعیتی را از ما گرفته، حتی دو زوج گاوی خریداری کردم، مالک به ما نداده، گاو ما هم تلف شده است. استدعای عاجزانه دارم استرحاماً بعرض یک مشت اسیر بیچاره بدبخت رسیدگی و احقاق حق فرمایید»
(شقایق،
، ش ۴،۳ ص۱۱۲)

 

وزارت کشور

«خیرالنساء لُر، عیال مرحوم شهنشاه لُر که درسالهای گذشته، جزو سایرالوار ازمحل اولیه کوچ و در اطراف قم در قریه راه-جُرد سکونت، و به علت فوت شوهرخود با داشتن چندین بچه کوچک در آن محل بدونِ هزینه باقیمانده چون این قبیل اشخاص در ادوار گذشته بنا به دستور مقامات مربوطه از محله اولیه کوچ و در سایر نقاط کشورسکونت داده شده اند ازنقطه نظرانسان دوستی و نوع پروری حقیقتاً قابل ترحم می باشند، از این جهت ممتنی است مقررفرمایید درصورت امکان دستورداده شود که اهالی محل با واگذاری کارهای رعیتی و غیره از آنان دستگیری و نگهداری نمایند»
(نشریه شقایق،
،ش۳و۴ ص ۱۱۳)

 

در یکی از این مکاتبات متظلمانه، تبعیدی نگونبختی به نام یدالله لُر، مظلومانه از درون زندان به مقامات، در بیگناهی خود، آن آوارگی و تبعید اجباری را چنین وارونه گویی می کند:

« غیر از اظهارتشکر (؟!) و حاضرشدن برای مهاجرت ازروی شوق (؟!) چیزی دیگرعرض ننمودیم از این محبتی که مخصوص مهاجرت شده بود (؟!) هرچه زودتر استقبال نموده، حرکت نموده»
(شقایق،
، ش۱، ص۵۲)

 

*ملک الشعرای بهار به دروغ میگوید!

( ملک الشعرای بهار سُرایندۀ شعر پر از تملق دیروز وامروز به رضا شاه، و وزیر وهمکارامیر احمدی در کابینۀ قوام السلطنه)،

در ابتدای سخن خاطر نشان کردیم که فجایعی چنین علیه قوم لُررا، سیاسیون یا روشنفکران قلم به مزد پان فارسیست، یا با سکوت خود ازتاریخ معاصر حذف کردند و یا اینکه مذبوحانه سعی در وارونه نمایی آن کردند. منجمله شاعر درباری، آن قومکشی و آن همه فجایع را، دقت کنید که چگونه چنین در مدیحه ای به رضاشاه ، وقیحانه وارانه جلوه میدهد:

به عهد پهلوی شاه جوان بخت

که بادش دولت و اقبال همراه

بیامد لشکری تا قوم لُر را

به آداب تمدن سازد آگاه

هم از مرز لرستان شاهراهی

کشد تا خاک خوزستان به دلخواه

به ره در، پافشاری کرد این کوه

گرفت از فرط نادانی سرراه

به امر خسروش در هم شکستند

و از آن پیدا شد این عالی گذر گاه

به تاریخش بهار از حق مدد خواست

بگفتندش زنام شه مدد خواه

چو شد ز امر رضاشه کنده این کوه

بجو تاریخش از لطف « رضاشاه »

۱۳۰۷ شمسی

از خوانندگان عزیزدعوت می کنم که این شعر را با تأمل بخوانند! چرا که نظامیگری حکومت پهلوی، به روشنی از مضمون آن هویدا است، توجه داشته باشید که برای اینکه قوم لُر، به قول بهار(که درکابینۀ قوام همکار امیر احمدی بود و نقدی بر او ننوشت)، به آداب تمدن آگاه شود، لشکری تدارک وگسیل شده است و نه هیئتی ازمهندسین و تکنیسین ها و فن- آوران!! و آیا این لشکرعظیم، فقط جهت کندن کوهی و تونلی عازم شدند؟ و به راستی آنچه بقول بهار، گرفت از فرط نادانی سرراه، و به ره در پافشاری کرد، مقصود کوه بوده یا بلکه قوم لُر ؟

 

آخرین مقاومت، توسط بختیاریها

آخرین قیامهای قومی لُرزبانان علیه حکومت پهلوی، درمنطقه بختیاری که پیشترها، لُرکبیر( لُرستان بزرگ ) خوانده می شد، به وقوع پیوست و رقم خورد. سابقه اولین قیامهای مردمی دربختیاری شاید به عصیان علیمراد زلقی بختیاری برعلیه نادرشاه برگردد که برخلاف سایر سران قیام دربختیاری، تبارخانی نداشت وعشایرزاده ای بیش نبود! از این روی از سوی مورخین خودی و بیگانه مورد طعن بود.

از دیگر اعتراضان مردمی در بختیاری، قیام اسدخان ( شاه ) بهداروند بود که از فرمان فتحعلیشاه مبنی تهیه ذغال از بلوط زارهای بختیاری، جهت استفاده توپ ریزان فرانسوی متحد شاه قاجار، سرباز زد و آن را هتک حرمت خود و مردم خویش تلقی کرد که به جنگ کلنگچی انجامید که دریک سو بختیاریها و دیگر سو حکومت مرکزی قاجار و متحدان فرانسوی او بودند. قیام ایلخان کبیربختیاری، محمدتقیخان چالنگ که رهبری اندیشمند و ترقیخواه بود، علیه محمدشاه قاجارنیز، از نقاط عطف تاریخ مردم بختیاری است. وی یکی از مردمی ترین شورشها علیه حکومت قاجار را رهبری کرد و خواسته هایی به حق ، مَدِنظر او و قیامش بود. از دیگرنقاط عطف در قیامهای قومی مردمان لُر بختیاری، شورشی است که درعهد پهلوی اول پس از اتحادیه سعادت و اتحاد سران بختیاری با سران لُرفیلی و سران قشقایی و شیوخ عرب به وقوع پیوست که توسط رضاشاه، به سختی منکوب شد. قیام علیمردان خان چالنگ بختیاری، نیز از اعتراضات قومی مردم بختیاری بود که علیه رضاشاه صورت گرفت و از این ویژهگی برخوردار بود که رهبری آن از یک سوی نسب اشرافی ایلخانی نداشت و مهمتر آن که، آگاهی قومی، در رهبریت آن، سخت چشمگر است.

علیمردانخان چالنگ، به همراه دیگر جوانان خانزاده و تحصیلکرده و رفرمیست بختیاری، مانند خانباباخان اسعد، نادرقلیخان بختیاری، امیرمجاهد و سردارفاتح، کمیته های اصلاحگرانه تحت نام « حزب ستاره بختیاری » پی افکند که قصد آن محرومیت- زدایی از منطقه لُرنشین بختیاری وآبادی و آزادی و برابری حقوق قومی بود. اقداماتی ازجمله رواج صنعت، زراعت، ایجاد مریضخانه ها، دارالایتام، شوسه کردن راه بختیاری به اصفهان وکشیدن تلفن. اما پس از اعدام برخی از اعضای کمیته، بعدها او، جمعی تحت نام «هیئت اجتماعیه بختیاری» را تشکیل داد و اعلام نمود که جهت استیفای حقوق از دست رفته قوم خود علیه دولت پهلوی مبارزه خواهد کرد.

قیام علیمردانخان همانند همه اعتراضات مردمی پیش از خود، به سختی شکست خورده و سرانش بر سر چوبه دار رفتنند.

 

جان و مال و ناموسِ ما در دست مشتی ژاندارم عامی

ابوالقاسم بختیار نیزکه آخرین حلقه ازاین سلسله قیام بود، نیات خود از قیام را چنین آشکار کرد:

« بختیاری از آغاز دوران نادرشاه تا کنون با همه فداکاریها وجانبازیهای خود در راه پاسداری از شرف و ناموس ایران، همواره مورد تعدی و تجاوزحکام ولایات بوده و با اینکه پیروزی های ثبت شده در طی چند سلسله پادشاهی ایران، مرهون ازخودگذشتگی جوانان این سرزمین بوده، لکن نصیبی که از این پیروزیها، برای ایل ما به دست آمده، جزبدبختی و ناکامی نبوده است و ما چگونه برخود هموار کنیم که با داشتن هزران تفنگ بردار و باسواد و رجال شایسته، یک درجه دارعامی ازدیار زبان برما حکومت کند و چماق ژاندارم دولتها به عناوین مختلف بر سر ما فرود آید و ما را درحقارت و اسارت نگهدارد

میدانید که سرچشمه، تمام چاههای نفت درخاک بختیاری است، ولی از این همه استخراج و به رهبرداری، کمترین چیزی به خود بختیاریها نمیرسد. درمانگاه نداریم، از همه مظاهر پیشرفت و ترقی بی نصیب ایم و در فقر و گرسنگی، آرد بلوط می خوریم. این است زندگی ما که برای احقاق حقوق خود برخاسته ایم

ما برای این قیام ریشه درخویش برخاسته ایم: نه از دولت خارجی کمک می گیریم و نه کسی را درداخل داریم که ما را یاری دهد
(تاریخ فرهنگ بختیاری،عبدالعلی بختیاری، ص۸۰)

 

قیام ابوالقاسم بختیاری یا به تعبیرروزنامه های وقت غائله بختیاری، با اعدام او در زندان قصر تهران فروکش کرد و مردم بختیاری با شدت تمام سرکوب شدند. هشدار زیر که از سوی وزارت دفاع ملی وقت، صادر شده، مؤید این امر است:

توجه داشته باشیم که این اخطار بمباران علیه یک کشور خارجی و دشمن بیگانه نبوده بلکه بر علیه شهروندان ایرانی است!!

*با مردم مستعمره نشین نیز، چنین رفتار نکرده اند

بیگمان آنچه که مردم لُر را آزار می داد، فقط فقرومحرومیت، عدم بهداشت، تاراج سرمایه ها و اخذمالیاتهای سنگین به انحاء مختلف نبود، بلکه تحقیرقومی از سوی ارتشی ها وفرمانداران نظامی نقشی مهم درتحریک احساسات قومی و مذهبی مردم بومی داشت.

ویلیام. او. داگلاس درکتاب خود، از زبان مردم بومی، خبراز سرکردهای نظامی میدهد که تعدادی از توله سگهای اصیل بی- سرپرست خود را توسط سربازان گماشته، به اجبار، ازشیر مادران ایلاتی شیرمیداد! داگلاس از خفت و خواری که برمردم ایلاتی و زنانشان از این بابت تحمیل میشد، خبرمیدهد. چرا که شیرمادران ایل، که به آن قسم می خوردند، خوراک حیوانی نجس می شد! این گزارش شاید ازدیدگاه خواننده، غلوآمیز و یاوه های سیاح خارجی تلقی میشود. اما عبدالله مستوفی که خود از کارگزاران رضاشاه و توجیه کنندگان سیاست های اوست، در یاداشتهای خود به این قضیه اشارهای سربسته دارد که این قضیه ننگین را تأکید می کند. او به افسران ارتش در برخورد با مردم بومی، توصیه می کند:

«به افسران ارتش هم، برادرانه توصیه و عرض می کنم که برخلاف گذشته دراسکان هم رعایت مال و حال آنها را بفرمایند که خسارت مادی و آبرویی وتلفات جانی به آنها وارد نیاید، و از فرستادن سرپرستی که زنهای ایل را به شیردادن سگهای خود وادارکند، بپرهیزند و بدانند که اینها هرچند نادان، ولی ودیعه خداوندند همان خرده افسری که این دایگی سگش را برزن یکی از افراد ایل تحمیل می کرد، حالش چطور است؟..»
(شرح زندگانی من، یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجار، جلد سوم، عبدالله
مستوفی ص ۵۱۴)

 

تحقیر قومی لُر زبانان

 

تحقیر وستم قومی به انحاء مختلف، ازسوی عمال دولتی اعمال میشد و با مردم لُرنشین همچون مناطق مستعمراتی رفتارمیشد:

« کارگذاران همواره بیم داشتند که فرمانداران وسرپرستان را ازبین خودشان برگزینند و این اشتباه را سالیان دراز تکرار کرده اندکه یک افسر برای فرمانداری بختیاری یا یک برای بخشداری بهمنی بفرستند و این فاصله ها هرچه بیشتر به جدائی بین دولت و مردم لُر میانجامید»(تاریخ و فرهنگ بختیاری ص ۳۲۴)

« بختیاریها باید از زیریوغ ظلم وستم ملیتارسیم یعنی حکومت نظامیان، نجات پیدا کند. نظامیان مدام موی دماغ آنها هستند و آنها را تلکه می کنند و حق و حساب می گیرند»

( ویلیام داگلاس ص۲۰۴)

پل ادوارد کیس، سیاح امریکایی، پس ازگریختن محمدرضا شاه پهلوی در زمان محمد مصدق، با بزرگان بختیاری دیدار کرده و از زبان آنان چنین میگوید:

« آنها ما را مانند جانوران شکاری شکارمی کنند و برای آزادی ما دهها هزارتومان می گیرند تا به ریش ما بخندند؟ آیا میدانی غله های ما را به همراه حیواناتمان برده و وجهی نمی پردازند؟ آیا میدانی مردم ما را گرسنگی میدهند؟

نه شما اینها را نمیدانید و نمیتوانید بفهمید، شما چنین مصایبی را درآمریکا شاهد نبوده اید.

.. هرچند زخمهای ما خوب نشده و خون های ما خشک نشده است. من همیشه گفته ام هردولتی که قصد دوستی با ما را داشته باشد درک می کند که بختیاریها مردان بزرگی هستند، ما آرزوداریم که به همسایگان فارس( اصفهانی ) خود کمک کنیم. ما میدانیم که آنها به آب نیازدارند، ما خاطراتمان را به فراموشی می سپاریم. ما گذشته هایمان را پشت سرمیگذاریم و دستمان را به علامت دوستی درازمی کنیم. پدران ما ازجمله بزرگترین ایرانمداران بودند. آنها به ایران نظم دادند. ما به کشورمان کمک می کنیم

(خاطرات پل ادوارد کیس آمریکایی در نشنال ژئوگرافیا، سال ۱۳۳۰،ش؟ )

منابع:

ـ ویلیام او. داگلاس. سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان و دوست داشتنی. ترجمه فریدون سنجری. تهران نشر گوتنبرگ،۱۳۷۷

ـ ابراهیم صفایی. اسناد نویافته. تهران؟

ـ غلامرضا منصوررحمانی.کهنه سرباز، خاطرات سیاسی و نظامی سرهنگ ستاد رحمانی؟

ـ مجله شقایق، خرم آباد. ۱۳۷۶٫

ـ دیوان اشعار محمد تقی بهار « ملک الشعرا» تهران، نشر توس، جلد اول ۱۳۸۰٫

ـ عبدالعلی خسروی. تاریخ و فرهنگ بختیاری . اصفهان ، نشر صحت، ۱۳۷۰٫

ـ عبداله مستوفی. شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجار، کابینه قرارداد وثوق الدوله تا آخر مجلس مؤسسان، تهران، کتابفروشی زوار، ۱۳۴۳٫

ـ پل ادوارد کیس . نشریه نشنال ژئوگرافیا، ۱۳۳۰٫

 

*این مقاله را درایران دراولین شمارۀ نشریۀ ولات"*فصلنامه فرهنگی ،اجتماعی قوم بختیاری و دیگرهمزبانان لُر"

در زمستان ۱۳۸۲ با نام مستعار*وحید امین "زاگرس" *چاپ کردم با عنوان : قوم لُر و ستمِ قومی دو قرن اخیر*

 

اسناد تجاوز رضا شاه در لرستان

اسناد جنایات رضا شاه در لرستان

رضا شاه قاتل مردم لر

 

رضا شاه قاتل مردم لر

ظلم رضا شاه به مردم لر



اسناد اعزام کودکان لر به شرق ایران پس از قتل عام های سالهای ۱۳۰۱-۱۳۰۸ ش

سال ۱۳۱۲ ش , وزارت جنگ شماری از فرزندان لر را از خرم آباد به سوی خراسان (مشهد ) روانه کرد .این اقدام در پی تقاضای "تیپ لرستان " از وزارت جنگ انجام شد چرا که قبلا بستگان این کودکان یا اعدام یا یا در زندان مرکزی تهران محبوس یا به شرق ایران تبعید شده بودند..

قبلا "دارالتربیه عشایری خرم آباد " به منظور تربیت فرزندان سران لر با " تربیت ملی "! تاسیس شده بود. این کودکان به مدارس اداره معارف خراسان اعزام میشدند ....

بعدها این کودکان چنان خوب تربیت ملی یافتند که همگی پان ایرانیست های دوآتیشه شدند آنچنانکه پدران لر مقتول خود را خائن می دانستند اما رضاخان را چون پدری می پرستیدند !

در ترکیه اتاتورکی نیز , پس از قتل عام فجیع علوی های زازا در شهر درسیم , با بمباران هوایی و حتی گازهای شیمیایی ,و بخشیدن دخترکان شان به افسران ارتش , پسران علوی به مدارس اعزام شدند تا تربیت ملی ببیند . بعدها همین فرزندان علوی آموخته مدارس ملی ترکیه , از ناسیونالیست ترین اقشار ترکیه شدند . آنچنانکه یا قتل عام پدران شان توسط آتاتورک را انکار میکنند یا پدران خود را مقصر می دانند یا می گویند آتاتورک از قتل عام بی خبر بود و در بستر بیماری و خواب طولانی بود !...

علوی ها که آتاتورک را پدر معنوی خود می دانند از سوی دیگر مردم ترکیه به طعنه (cellat hayranı) خطاب می شوند یعنی کسانی که عاشق جلاد و قاتل خودشان هستند !

به هرجهت عوار ض بیماری ملی گرایی یا ناسیونالیسم در همه جا یکسان است که یکی مسخ روح و هویت آدمی است

نشریه ولات (فصلنامه قومی -فرهنگی قوم لر), شماره دوم ,زمستان ۸۵

اسناد اعزام کودکان لر به شرق ایران توسط رضا شاه

 

 

اسناد اعزام کودکان لر به شرق ایران توسط رضا شاه

 

اسناد اعزام کودکان لر به شرق ایران توسط رضا شاه

 


 

 

خاطره دهشتناک قمرالملوک وزیری از کشتار زنان و دختران لُر بدست ارتش ایران

 
خاطره دهشتناک قمرالملوک وزیری از کشتار زنان و دختران لُر بدست ارتش ایران

متن زیر بخشی از خاطرات تکاندهنده قمرالملوک وزیری خواننده مشهور به روایت ملوک ضرابی دیگر خواننده دوران رضاشاه است. وی دریکی از شب نشینی های خود در خانه امیراحمدی، که برنامه موسیقی اجرا کرده است، از دست امیراحمدی هدیه ای دریافت می کند كه نشانه های قتل وغارت زنان لُر را در آن می بیند. قمر، این داستان برای ملوک ضرابی، که خود... از خوانندگان معاصر وی بوده، تعریف می کند. منبع این گزارش از كتاب آوای مهر، یادواره قمرالملوك وزیری 1373 است.

ملوك ضرابی می گوید: "در روزگار افول قمر, دوستی ما بر اساس رقابت نبود، بر پایه رفاقت بود. قمر برایم تعریف می کرد: امیراحمدی آقا خان امیرلشگر غرب که از افسران رضاخان بود موقعی که لرستان را فتح کرد، من و مرتضی خان را به خانه اش دعوت کرد و تمام درباریان و بزرگان وقت را. پس از آن که خواندم و گل به سرم ریختند امیرلشگر مرا خواند، دستم را بوسید و پیش خود نشاند و روکرد به پیشخدمت ها و گفت بروید خرجینی را که از لرستان آورده ام بیاورید. خرجین را که آوردند دست کرد و یک جفت گوشواره از آن در آورد و اولی را گوش من کرد و دومی را نتوانست و آن را در دست من گذاشت. موقعی که آمدم نشستم دیدم تکه ای سیاه و نرم به انتهای گوشواره آویزان است و فهمیدم آن را از غارت آورده اند و قسمتی از" نرمه گوش "به آن آویزان است. فوراً آن یکی را هم درآوردم و همان شبانه آن را بردم پیش حاج ابوالحسن لاله جواهرفروش، چهارراه استانبول، و قیمت آن را بخشیدم . . . مدتی گذشت یک شب منزل تیمورتاش مرا دعوت کردند که تمام رجال ایران بودند هرکسی چشم روشنی آورده بود. پس از این که شام خوردند و من خواندم و خوشی ها گذشت، خواستار شدند که هدیه ها را باز کنند و نشان دهند، و گفتند بزرگترین هدیه ای که امشب آورده اند یک جفت گوشواره زمرد آنتیک است که قیمتش چهل هزار تومان است. من دیدم از نظر خیلی شبیه آن گوشواره است با وجودی که حالت انزجار به من دست داده بود کنجکاو شدم پس از پرس و جو فهمیدم که این هدیه از طرف یکی از بستگان تیمورتاش اهدا شده است. پرسیدم گفت این را از ابوالحسن لاله به مبلغ چهل هزارتومان خریده ام" (اطلاعات، سه شنبه دهم تیرماه1354، ص20 به نقل از کتاب آوای مهر، یادواره قمرالملوک وزیری 1373ص238). 

 

نویسنده: نورعلی مرادی (بئوار الیما )

 


توضیح جناب ضیاء صدرالاشرافی برمقالۀ رضا شاه وهولوکاست قوم لُر

"....درپایان توصیه می کنم به خاطرات ایرج اسکندی درمورد امیر احمدی اولین سپهبد ایران دورۀ کوتاه پنجاه سه سالۀ پهلوی رجوع نمائید. اسکندری که تحت تأثیرصفاوصداقت وشهامت وشخصیت انسانی آقای کریم لر قرارداشت، کتاب تاکنون بی همتای درتاریکی هزاره ها را راجع به دولت و تمدن ایلام بیاد کریم لُرو درادای دِین اخلاقی به اونوشت، و از زبان آقا کریم لر که ندیم زندانش شده بود نقل می کند که سپهبد امیراحمدی برای بزرگ نمائی ک...ارش به رضا شاه، در بازگشت، هر زارع یا فرد لری را که درسر راه بعد از قتل عام اش، دیده یا برخورد کرده بود، بعنوان شورشی، اسیر کرده ودرکامیون های نظامی انداخته وبه تهران آورده بود، تا دعدالت خانۀ رضاشاهی محکوم به اعدام شده به سزای نافرمانی خود برسند. کریم لُر نیز یکی ازقربانیان ازهمه جا بی خبربود که بقول خود او: آقا، داشتم درمزرعه کار میکردم که آدم (رُبا ) های امیراحمدی رسیدند و دست و پاهایم را بسته داخل کامیونی که پراز اسیران دیگر بود انداختند و زن و بچه هایمان وِلو شد . کریم درزندان شهربانی تهران بعد ازشکنجۀ یک پاسبان ( که آرزوی انتقامش را کریم معصوم همواره داشت )، دردادگاه اول به اعدام ودر دادگاه بعدی به حبس ابد محکوم می شود! آقا کریم لر درجمع بندی خود ازعدالت خدا هم، همانند سلطان دزد وجنایتکار، بکلی نا امید شده بود: وقتی درماه رمضان روزه خوری میکرد، درجواب آقای اسکندری که کریم روزه نیستی جواب میدهد : ای آقا، آخرحبس ابد هم روزه دارد؟ یعنی توچرا مطرح میکنی و نمی فهمی که اگر خدای عادلی وجود داشت من نباید در زندان می بودم! درضمن در کابینۀ اول قوام السلطنه آقای اسکندری با سپهبد امیراحمدی همکار بود و میگفت: روزی صبح کمی زود به نخست وزیری رفتم و وارد اطاقی که پنجره های آن به باغ نخست وزیری بازمیشد شدم، دیدم سپهبدامیراحمدی که به عادت نظامیان صبح خیزتر ازمن بود درجلو پنجره ایساده و با مسلسل خیالی خود دارد لرهای بیگناه را (با صدای مسلسل) قتل عام خیالی و درو وکشتارمیکند. کمی ایستادم دیدم چنان درعالم جنایت وآدمکشی خویش غرقه است که از آمدن من و توفقم در پشت سرش بی خبراست. آهسته صدا زده وگفتم تیمسارسلام، چکارمی کنید، ناگهان به خود آمد وگفت: ( با عذرخواهی ازهموطنان عزیزلر ) همین پدرسوخته ها ، اسکندری میگوید گفتم کدام ها را میگوئید آنجا کسی نیست، امیر احمدی که هنوز از نشئۀ جنایت خیالی به حالت عادی برنگشته بود، دوباره جواب داد: دِ همین پدرسوخته ها را میگویم. سرلشگرمحمود کی( که بررسیهای تاریخی و ماهنامۀ ارتش زیر نظر ایشان منتشر میشد و همچون استراتژی به تاریخ نظامی ایران مسلط بود )، میگفت: رضا شاه ازتمام جنایات امیراحمدی و امیراحمدی هایش، نه تنهاخبرداشت بلکه آنها را تشویق هم می کرد: روزی به امیراحمدی میگوید: ترا باید دو نیم کنم، او با ترس می پرسد، قربان چرا، من چه کارکرده ام ، رضا شاه با خنده جواب میدهد تا دریک زمان به دومنطقه بفرستمت! باز بگفتۀ ایشان، امیراحمدی وصیت کرده بود تا ازدارائی اش مجسمه ای ازاو، درلرستان بسازند...


50 نظر

  • قنبری

    در کتاب قلم سرنوشت اثر جعفر شهری صفحات ۲۸۹ تا ۲۹۱ _ و کتاب آوای مهر صفحه ۲۳۸ و کتاب سرزمین شگفت انگیز نوشته ویلیام داگلاس _ به سفاکی امیر احمدی ( قصاب لرستان ) سپهبد رضاخان اشاره شده است. در کتاب ایران بین دو کودتا نوشته دکتر داریوش رحمانیان صفحه ۱۲۹ مینویسد:قساوت و خونریزی و خشونتی که سپهبد امیر احمدی در سرکوب لرها به کار برد در مواردی چنان بود که گویی فاتحی بیگانه و خونریز با قومی کاملأ بیگانه و یاغی طرف است. در صفحه ۱۳۰ پاراگراف اول مینویسد:در عملیات لرستان برای نخستین بار نیروی هوایی ، عملیات نیروی زمینی را پشتیبانی میکرد. در کتاب رضاشاه و شکلگیری ایران نوین_اثر استفانی کرونین صفحه ۳۲۳ آورده که:تخته قاپو و خلع سلاح عشایر لر با روشی بسیار خشن و تند و گاه قتل عام گونه به اجرا گذارده شد و اجرای این سیاست به فقر و فلاکت و نابودی شمار زیادی از عشایر و اقتصاد دامداری و کشاورزی شان و به تبع به ضعف اقتصاد ملی ایران منجر شد. قوم لر در طی دو قرن گذشته بزرگترین لطمات سیاسی را از قاجار و پهلوی متحمل شد. قاجار به دلیل زندیه به همه لرها به دیده دشمن مینگریستند چنانکه حکومت والی را تجزیه کردند. آرنولد ویلسون از مأموران سیاسی انگلیس که در سال ۱۹۱۱ میلادی در لرستان فعالیت داشته در خاطرات خود مینویسد:اگر قاجاریه نسبت به آبیاری و حفر چاه و قنات و سدسازی در این منطقه لرستان توجه کند از اراضی حاصلخیز آنجا عواید سرشاری به دست خواهد آمد ولیکن حکومت مرکزی به این قبیل مسایل بی اعتنا و لاقید است و هرگاه مأمورین تهران به این حدود می آیند وجوهی را که برای توسعه کشاورزی و کار عمرانی اختصاص داده شده را به مصرف معین نمیرساند و پول را مورد سؤ استفاده قرار داده و در راه عیاشی و هوسرانی صرف میکند. حکام قاجار نه تنها قدمی در راه پیشرفت و آبادانی مناطق لرنشین برنداشت بلکه خود مایه هرج و مرج و نا آرامی و اختلاف در بین لرها بود زورگویی و سؤ مدیریت و وصول مالیاتهای سنگین موجب طغیان و تنش در اراضی لر نشین ایران بود. اما حکام بی تدبیر قاجار به جای رسیدگی و، حل معضلات به سیاه نمایی علیه مردم لر پرداختند و آنان را راهزن_شورشی و اشرار معرفی کردند. حکام قاجار از برقراری نظم عاجز بودند و بجای ایجاد سر و سامان دادن به اوضاع منطقه , به تحریک ایلات علیه یکدیگر پرداختند. سپهبد امیر احمدی در خاطرات خود , جلد ۱ , صفحه ۳۲۶ مینویسد:رضاشاه گفت غیر از امنیت لرستان یک خدمت مهم دیگر در پیش دارید و آن وصل کردن خوزستان به تهران است. امیراحمدی در سرکوب_تبعید_مصادره اموال_و آزار و اذیت لرها تا آنجا پیش میرود که به پاس خدماتش از سوی شاه به درجه سپهبدی میرسد. امیدعلی حاتمی در کتاب ملک دلگیر ( خاطرات تبعید عشایر لر ) صفحه ۴۱ توضیح میدهد که چگونه طوایف لر ( دریکوند_میر_زینی وند_رشنو_رک رک_کولیوند_زیدعلی و بارانی بیرانوند_سکوندهای مورموری و ماکنعالی_پاپی_سادات_بازگیر_جودکی ) را از پشتکوه به ورامین و ساوه و قم و قزوین و خراسان تبعید کردند. سرهنگ غلامرضا رحمانی در جلد ۱ خاطراتش صفحه ۵۵ مینویسد:یعنی لرها را واقعأ قلع و قمع کردند به طوری که پشتکوه برای سالها خالی از سکنه شد به همین جهت به امیراحمدی لقب قصاب دادند. کاوه بیات در مقاله ( گزارشی از عملیات نظامی لرستان در سال ۱۳۰۷ ) در مجله شقایق_سال ۱۳۷۶_شماره ۲_صفحه ۶۶ مختصری از سفاکی رضاخان و مشکلات لرها نوشته است. شبه روشنفکران غربگرای رضاخان مفاهیم غرب را گرفتند و بدون اینکه با فرهنگ زمانه تطبیق بدهند , با سیاست در هم آمیختند و دچار تقلیل مفاهیم شدند. شبه متفکران رضاخان علل عقب ماندن ما از مدرنیته را به یک مورد فرو کاستند و تلقی اینها بر واقعیت نبود و برای بدنه غیر یکدست عشایر , تصمیم یکدست گرفتند آنهم بدون فراهم کردن زمینه های اسکان عشایر. در تصمیمی غیر منتظره گفتند بیایید آنها را ترقی دهیم!!! و یکجا نشین کنیم. اسکان عشایر و تخته قاپو , طرحی ناگهانی و بدون اندیشه و برنامه ریزی دراز مدت بود. از تلقی متصلب و یکدست شبه روشنفکران رضاخانی , راهکار یکدستی بیرون آمد و ساختار معیشتی_فرهنگی که ریشه در درازنای تاریخ داشت را یکدفعه بدون مقدمه چینی برچیدند. توسعه یک روند است نه یک رخداد. روشنفکر نماهای دستگاه رضاخان میخواستند یک شبه به توسعه دست یابند آنهم به ضرب دگنک!!!

  • حاتمی

    پس از تبعید رضاخان درباره تلاش های وی در بدست آوردن ثروت عظیم سر و صدای زیادی برخواست و این موضوع یعنی فراهم آوردن آن همه ثروت با ادعای او در مورد میهن پرستی و اظهاراتش در مورد تواضع و فروتنی شخصی اش مغایرت داشت در سال ۱۹۳۰ میلادی حساب شخصی او در بانک ملی یکصد هزار تومان آن زمان را نشان میداد اما زمانی که کشور را ترک کرد این مبلغ به شصت و هشت میلیون تومان رسیده بود!!! به علاوه وی صاحب املاکی به وسعت چند میلیون اکر ( هر اکر برابر ۴۰۴۷ متر مربع ) شده بود. منبع:کتاب رضاشاه اثر دونالد ویلبر صفحه ۲۴۵ .


  • حاتمی

    برخوردی که قشون رضاخان با لرها کردند , به مراتب بدتر از رفتار سفیدپوستها با سرخ پوستهای آمریکا بود. تلقی رژیم رضاخانی از به اصطلاح ( مدنیت ) فقط چپاول بود. ترجمان آن ( مدنیت ) جز صدای توپ و تفنگ برای ارعاب و اعدام مردم نبود. گفتار همسر مردان بیرانوند ( یکی از یاغیان لرستان ) گویای تلقی حکومت است در لرستان آنگاه که خطاب به سپهبد امیراحمدی معروف به قصاب لرستان میگوید:مثل اینکه دولت مرکزی و آنها که متصدیان امرند , نمیدانند که اوضاع لرستان و زندگی لرها چگونه است و این بی اطلاعی موجب شده است که مأمورین شما غرامت میخواهند!!! و به من ( همسر مردان ) تحکم میکنند که گنجینه و مخزن اسلحه لرها را نشان دهم!!! مردان این ایل از هر طایفه که باشند , خانه به دوش هستند و اگر تفنگ یا فشنگی به دست آورند , تا آنجا که میتوانند به خود آویزان میکنند و جباخانه ندارند که من به شما نشان دهم. از لرستان جاده کاروان رو و مال التجاره عبور نمیکند که مردمان این سامان نیز مانند نایب حسین و ماشاءالله خان کاشی , طلا و نقره اندوخته کنند. مردم این ایل و طایفه چون در یک جا متمرکز نیستند , اغنام و احشام زیادی هم ندارند. مأموران شما مثل اینکه از اوضاع لرستان اطلاع ندارند وگرنه صحبت غرامت جنگی را به میان نمی کشیدند.

  • علی جودکی

    ایل من گرچه درختان تو را دار زدند _ و کلاغان به عقابان تو منقار زدند / ایل من حق تو غم نیست خدا میداند _ پاسخ عشق ستم نیست خدا میداند…


  • بهادر

    براساس اسناد و مدارک موجود تعداد زیادی از لرهای لرستان به سایر نقاط ایران تبعید شده اند زیرا که کوچ دادن اجباری ایلات و عشایر جزء لاینفک سیاست مرکز مداری , پادشاهان بود و از این طریق میتوانستند هم جلوی مخالفان را بگیرند و هم از وحدت سیاسی طوایف جلوگیری نمایند. مثلأ لرهای کرمان در حوالی کوه پنج_وکیل آباد_پاریز_جازموریان_قلعه گنج سکونت دارند که طبق روایات در زمان تیمور لنگ سال ۷۹۵هجری / ۱۳۹۲ میلادی تبعید شدند. لرهای رابر کرمان فامیلی شمس الدینی دارند / در جیرفت طایفه بیگی و شریفی / در بافت طایفه سلطانی / در سیرجان طایفه شولی / در راویز رفسنجان طایفه محمد کریم همگی لر هستند / در ایل قشقایی هم طوایف:زند , فیلی , عمله , گشتاسپی , چگنی , عالیوند , محمدصالح کرایی و بهمیی همگی لر هستند و در زمانهای گوناگون تبعید شدند. دکتر ابراهیم باستانی پاریزی که خود اهل کرمان ( پاریز) است در کتاب "کوچه هفت پیچ" صفحه ۳۳۶ فصلی دارد بنام "صفای لری" که درباره لرهای کرمان است. در کتاب "نقاوه الآثار" اثر افوشته ای نطنزی صفحه ۴۹۴ به تبعید دویست خانوار متمول لر که حامی اتابکان لرکوچک بودند در سال ۱۰۰۶ از خرم آباد به خوار و ری صحبت شده است.همچنین ایل هداوند زمان صفویه به ورامین و ری تبعید شدند.ایل چگنی هم به قزوین و خراسان و گیلان تبعید شدند. در سال ۱۱۵۲ در زمان حکومت نادرشاه عده ای از لرها را به کاشان تبعید کردند زیرا نادرشاه اعلام کرده بود که پاسخ هرگونه تمرد , زندان , تبعید و مرگ است و دیری نگذشت که عملأ با جماعاتی از لران مانند طایفه هایی از ایل مافی و ایل بیرانوند چنان کرد. کارگزاران نادرافشار , طایفه هاشم بیگ بیرانوند را در خارج حضار کاشان در محله پشت مشهد نزدیک زیارتگاه حبیب ابن موسی ساکن گردانیدند و یا در مقاله تاریخ ایلات ایران نوشته " آلن لبفون " میخوانیم که آقا محمد خان قجر , ایل عمله را نیز از لرستان به فارس تبعید کرد. درحالیکه عده ای از مردم به گوشه و کنار کشور تبعید میشدند سایر مردم مناطق لرنشین در فقر و محرومیت به سر میبردند و قسمتی از این منطقه ویران و خالی از سکنه شده بود , به طوریکه وقتی ( حاج عبدالغفار نجم الملک ) که در زمان ناصرالدین شاه به این ناحیه سفر کرده است میگوید:روز دوشنبه ۱۰ ربیع الاول از خرم آباد بیرون رفتیم او چون از آنجا تا دزفول هیچ ده و روستای , آبادی نیست و تمام مایحتاج سفر را حتی کاه و جو از خرم آباد حمل نمودیم. راه الوار و بختیاری هر دو خراب است و نه چاه درستی دارد همه جا خراب است , با چنین اوضاع و احوالی حکام محلی و دست نشاندگان حکومت مرکزی جهت گرفتن مالیات , مردم را در تنگنا قرار میدهند مثلأ زمان قاجار مالیات پیشکوه ۱۲۰ قاطر تعیین شده یا در زمان ناصرالدین شاه مالیات خرم آباد ۵۵ هزار تومان بود و بعد از سال قحطی به ۳۵ هزار تومان رسیده است و در سال ۱۸۳۷ میلادی مالیات کل لرستان بر روی هم ۶۰ هزار تومان ثابت بود ولی از آن زمان به بعد به ۸۰ هزار تومان افزایش یافته چنانچه بر پشتکوه ۲۰ هزار تومان و پیشکوه ۶۰ هزار تومان مالیات بسته شده بود , علاوه بر این مالیاتهای سلطنتی ( دولتی ) حکمران و توشمالها ( خوانین جزء ) هرگاه میتوانستند مردم را تحت فشار قرار دهند. به همین دلیل گاهگاهی شورش و مقاومتهایی به وقوع می پیوست و عده ای طغیان کرده با نیروهای حکام ظالم می جنگیدند و عده ای دیگر برای سدجوع راهزنی میکردند و به شهر و روستا هجوم میبردند. حکام و سلاطین هم بجای رسیدگی به وضع مردم , آنها را تحت عناوینی مانند شورشی , راهزن , غارتگر و ایادی دشمن دستگیر کرده و به مرگ محکوم میکردند که نمونه آن اعدام ۱۳ نفر از دریکوندها در زمان ناصرالدین شاه در قلعه رزه و اعدام مرادخان و خانجان خان و صفرخان از ایل سگوند و اسدخان از ایل بیرانوند و عجم خان از ایل حسنوند به خاطر شورشی که در پی انتشار مرگ ناصرالدین شاه قاجار براه انداخته بودند را میتوان نام برد. کلأ حکومت نکبت بار قاجار فقط راهها را تا حدودی امن نگه میداشت تا مالیات وصول کند وگرنه هیچ کار عمرانی برای آباد کردن مناطق لرنشین انجام ندادند.

  • افشار امرایی

    آخرین روز مرداد سال ۱۳۲۰ خورشیدی در مانور ارتش در همدان ، رضاخان در حضور ولیعهد و دولتمردان دست به سینه ی خود ، از ژنرال مستشار فرانسوی دانشکده افسری پرسید:این ارتش در برابر هجوم قوای بیگانه چقدر مقاومت میکند؟ ژنرال فرانسوی فورأ جواب میدهد:دو ساعت ، قربان! رضاخان اخم هایش را در هم کشید و متملقان دور و بر ژنرال ریختند که چرا به اعلیحضرت چنین جوابی داده است؟ او در پاسخ گفت:این را گفتم که اعلیحضرت خوشحال شوند وگرنه دو دقیقه هم نمیتواند! این واقعیت ارتشی بود که رضاپالان نصف بودجه مملکت گرسنه را خرج آن میکرد و خیلی به آن مینازید ولی در زمان جنگ جهانی دوم و با هجوم بیگانگان ، پیش بینی ژنرال فرانسوی درباره آن به درستی محقق شد و به سرعت مثل برف در برابر آفتاب ذوب شد. برگرفته از کتاب:از سید ضیاء تا بختیار ، نوشته مسعود بهنود صفحه ۱۶۹ .


  • نامداری

    سواد و آگاهی تاریخی مردم ما از سابقه باستانی بسیار کم است و ماهیت خان سالارانه و بافت اجتماعی مناطق لرنشین زمینه را برای اختلافات و کشمکشهای درون قومی فراهم کرد تلاش دولت رضاخان برای تخته قاپوکردن به بهانه تأمین امنیت و کاستن از نفوذ و قدرت خوانین غایت دستگاه رضاخان بود.سفیرآمریکا درتهران رضاشاه را چنین توصیف میکند:پسر بیسواد یک روستایی بیسواد , مردی که تنها مقدار ناچیزی با توحش فاصله دارد. سهمی که کمپانی نفت انگلیس و ایران به دولت ایران میداد هیچگاه وارد ایران نمیشد و در بانکهای لندن به حساب رضاشاه واریز میشد. طبق گزارش وزارت خزانه داری آمریکا و بانک جهانی طی سالهای ۱۹۲۱ تا ۱۹۴۱ ( ۲۰ سال تمام ) کمپانی نفت انگلیس و ایران ۱۸۵ میلیون دلار به ایران داده این پول چه شده؟ طبق گزارش وزارت خارجه آمریکا در سال ۱۹۴۱ رضاخان در این زمان صدمیلیون دلار در حسابهای بانکی خارج پول داشت رضاخان در بانک لندن فقط ۱۵۰ میلیون دلار پول داشت و در نیویورک ۱۸ میلیون دلار داشت یعنی تمام دارایی نفتی را به سرقت برده توجه کنید که سال ۱۹۴۱ کل گردش پول بانک صادرات و واردات آمریکا صد میلیون دلار بود حتی راکفلر سرمایه دار , چنین پول نقدی در اختیار نداشت.رضاخان بهترین قطعات جواهری ایران را خارج کرد و فروخت.برخلاف آنچه که در تصور عموم هست طبق شواهد و اسناد انگلیسیها مخالف مسیرشمال_جنوب راه آهن بودند و از احداث آن احساس خطرمیکردند و انگلیسها خط راه آهن شرق_غرب را ترجیح داده اند و رضاخان با انتخاب مسیر شمال_جنوب در واقع علیه خواست و نظر انگلیسها گام برداشت.هزینه ساخت این راه آهن به تنهایی با همه سرمایه گذاریهای دیگر دوره رضاخان درعرصه های عمرانی_صنعتی برابری میکرد و بالغ بر ۲۵۰ میلیون دلار بود و سرمایه آن ازانحصار دولتی قند و شکر و چند قلم دیگر کالای مصرفی تأمین میشد و در واقع این هزینه سنگین از کیسه توده مردم پرداخته شد و از نظر برخی اقتصاددانان کاملأ نادرست بود و توجیه اقتصادی نداشت ( جولیان باری یر , اقتصادایران , صفحه ۲۹۹ ) جولیان باری یر راه آهن بندر ترکمن_بندرشاپور را نمونه کامل یک سرمایه گذاری نمایشی میداند که اگر با معیارهای اقتصادی سنجیده شود اجرای آن کاملا غلط است.همایون کاتوزیان در کتاب اقتصاد سیاسی ایران صفحه ۱۶۰ احداث راه آهن از شمال به جنوب را فاجعه آمیز میداند. جان فوران در کتاب مقاومت شکننده صفحه ۳۵۱ با تکیه بر تحلیلهای امثال بنانی_ویلبر_کدی_کاتوزیان_عیساوی و…احداث خط راه آهن شمال به جنوب را به هدر دادن منابع و طرحی پر هزینه با پیامدهای ناگوار ارزیابی کرده است که توان صنعتی کشور را تحلیل برد , تورم زا بود , هدف اقتصادی نداشت و از هیچ یک از شهرهای عمده کشور بجز تهران عبور نمیکرد و سطح زندگی عمومی را پایین می آورد چون هزینه آن از طریق مالیات قند و چایی و شکر تأمین میشد.هدف رضاخان از ساخت این راه آهن صرفأ نظامی بود و میخواست اگر شورشی در لرستان یا خوزستان که کانون نفت بود رخ دهد را سریعأ با ارسال نیرو سرکوب کند. این راه آهن در آن روزگار بیشتر نوعی نیاز روانی را برآورده میکرد و میخواستند به هر قیمتی برآورده و اجرا شود. در کتاب مفاسد خاندان پهلوی نوشته دکترشهلا بختیاری_جلد اول_فصل مفاسد مالی نوشته:رضاخان آلاشتی که مهتر اسب در هیعت نمایندگی تهران بود وقتی که از ایران رفت ۲۱۶۷ پارچه آبادی داشت. در کتاب ایران بین دو کودتا اثر داریوش رحمانیان صفحه ۱۴۱ آمده که:در فنون کشاورزی دوره رضاخان کوچکترین تغییری حاصل نشد و عمدتأ کهنه و سنتی باقی ماند.دولت کمترین توجهی به بهبود وضع کشاورزی نداشت و سهم کشاورزی در تولید ناخالص ملی در حال کاهش بود. رژیم رضاخان برای منحرف کردن اذهان مردم و تخریب چهره عمومی مردمان لر و سرپوش گذاشتن بر نسل کشی قشون رضاخان در مناطق لرنشین , نام اولین فیلم ناطق ایرانی را دختر لر گذاشتند و با فرا خواندن خان بهادر اردشیر ایرانی ( کارگردان معروف هندی و از پارسیان هند ) ساخت این فیلم را در سال ۱۳۱۳ در بمبعی هند آغاز شد. صدیقه سامی نژاد که در فیلم دختر لر ( گلنار ) نام دارد متولد بم کرمان است. در این فیلم تبلیغی , لرها راهزن و یاغی نشان داده میشوند در فیلم پدر گلنار در بخشی از فیلم از درویش فال بین سوال میکند که سرانجام عاقبت این لرها چه میشود؟ فال بین میگوید در آسمان ایران ستاره روشنی می بینم و ستاره ای ۶ پر به سان ستاره داوود یهودیها ظهور میکند که پس از بزرگ شدن تصویر رضاخان در وسط ستاره ظاهر میشود و به عنوان ناجی ملت ایران به بیننده القا میشود.

  • مهرداد عزیزی

    دکتر میلسپو کارشناس آمریکایی که پس از سقوط رضاخان در سال ۱۳۲۱ خورشیدی برای اداره امور مالی به ایران بازگشت معتقد بود که میراث رضاخان "حکومتی فاسد ، محصول فساد و برای فساد" است. سیاست مالیات بندی رضاخان به شدت واپس گرایانه بود به طوری که موجب افزایش هزینه زندگی و فشار آن بر طبقات فقیر شد بطور کلی او کشور ایران را دوشید!!! دهقانان ، مردم ایلات و عشایر و کارگران را از پای درآورد و از زمین داران مالیات و عوارض سنگینی دریافت میکرد در شرایطی که فعالیت هایش طبقه جدیدی از سرمایه داران نو کیسه را به ثروت رسانده بود. تورم ، مالیات و مساعلی از این دست سطح زندگی توده مردم را به شدت پایین آورده بود. همچنین خانم دکتر آن لمپتون ایران شناس پرآوازه که در زمان جنگ وابسته مطبوعاتی انگلستان در تهران بود گزارش داد که اکثریت قابل توجهی از مردم از سیاست های رضاخان بیزارند. تاریخ ایران مدرن / دکتر یرواند آبراهامیان / استاد دانشگاه نیویورک / ترجمه ابراهیم فتاحی ، صفحه ۱۶۹ و ۱۷۰ .


  • شیراوند

    حکومت دویست ساله والیان لر فیلی را رژیم رضاخان با مزد بگیری و چماق کردهای ایوان و سرابله به سردمداری علی آقاخان اعظمی انجام دادند. قیام ایلات لر در لرستان و پشتکوه را ارتشبد خزایی فرمانده لشکر شرق که از عربهای خزایی مشهد بود با چماق کردهای مهاجر عراقی سرکوب شد و مایملک و زمینها و دارایی لرها را تصاحب کردند اگر تحقیق کنید مطلع خواهید شد که ژنرالهای حکومت پهلوی مثل بدره ای_آریانا_برنجیان بخاطر خوی فاشیستی و قتل عام مردم لر و خوش خدمتی به رژیم پهلوی به این درجات رسیدند. لرها همواره با بی مهری و خیانت همسایگانشان مواجه بودند.


  • رشنوآبادی

    جعفر شهری در کتاب ( قلم سرنوشت ) صفحه ۲۸۹ مینویسد: رضاخان پس از سرکوب ایلات و عشایر لر تا دگرباره متفق نشده , ایجاد مزاحمت نکنند آنها را نفی بلد نموده متفرقشان گردانیده. در یکی از کشتارهای سپهبد امیر احمدی در جنگهای لرستان بیش از ۱۸ هزار بود که حدود ۱۰ هزار نفرشان را با سوزاندن کشته بود و بیش از صد و چهل هزار لر که در جابجایی و اسارت نابود شدند و از غارت و چپاول که سربازان دست را بخاطر دستبند و گوش را بخاطر گوشواره بریدند فجایعی که در کوچ دادنهایشان ده یکشان در اثر صدمات راه و بی کفشی و زجر و شکنجه های بی امان مأمورین و گرسنگی و تشنگی به محل اسکان نمیرسیدند و از نوامیسشان در صور و احوالی که قلم از شرمشان سر باز میزند!!! هتک حرمت میگردد!!! رفتار و کرداری که گویا هر قدرت تازه به حکومت رسیده را در این کشور جهت تمشیت و جلب قلوب مردم!!! دستور کار و در اولویت میباشد. دکتر مجتبی در کتاب ( قومیتها و نقش آنان در تحولات پهلوی ) صفحه ۱۲۳ مینویسد:لرهای بختیاری شاید تنها گروه قومی بودند که علی رغم دستیابی به مقامات عالی رتبه دولتی در دوران مشروطه و همکاری نزدیک با سردار سپه جهت سرکوب شورشها و قیامهای گوناگون در نقاط مختلف کشور , بعد از روی کار آمدن رضاشاه به شدت سرکوب و از تمام مناصب دولتی خود برکنار شدند و خوانین یا دستگیر و اعدام شدند یا به حبسهای طویل المدت محکوم گشتند.

  • شما لورها را سر دار میکنم

    رضاخان پالانی قرآنی را برای سران لور در خرم آباد فرستاد که در آن سوگند خورده بود که:شما را سردار میکنم!!! و سران لور جز این نمی خواستند که سردار سرزمین خودشان باشند. رابط رضاخان قرآنی را به سران لور نشان داد و ایشان را به میهمانی آشتی خواند! اما بر سر سفره ، با تمهید قبلی آنان را دستگیر کرد. رضاخان در عین حال جرأت نیافت که سران لور را در خرم آباد بر سر دار کند. به بروجرد منتقلشان کرد ، آن هم نه فقط دست بسته بلکه هر یک را جداگانه در صندوقی نهاد و صندوقها را به بروجرد منتقل کرد. گفته میشود که سران لور را در همان صندوقها تیر باران کرد و سرانجام جنازه هایشان را سردار کرد تا قول و سوگند خود را به جا آورده باشد. دار الغرور لورستان ( نوشته عبدالمحمد روح بخشان ) ، شماره ۲۲ ، آبان ۱۳۶۹ ، صفحه ۳۳


  • آروان

    در کتاب ( سلسله ی والیان لرستان ) نوشته دکتر روح الله بهرامی در صفحه ۱۳۳ و ۱۳۴ آمده که:پس از تسلط نیروهای نظامی رضاخان بر مناطق غرب کشور , تنها مقر والی و منطقه پشتکوه مانده بود که به تصرف قوای مرکزی درآید. تسلط بر پشتکوه به سادگی امکان پذیر نبود به ویژه آنکه والی پشتکوه اقتداری دیرینه و سنتی در آنجا داشت و رعایای وی و عشایر این منطقه کاملا به او وفادار بودند و به همین دلیل تسلط بر پشتکوه تا هشت سال پس از کودتا صورت نگرفت. حکومت مرکزی برای تسلط بر پشتکوه و نابودی قدرت آخرین والی ایران ( غلامرضا خان ابوقداره = پدر قدرت و شجاعت ) تدابیر فراوان اندیشید و ( از نیروهای مخالف و معارض محلی و همجوار پشتکوه ) برای مقابله با وی استفاده کرد. حکومت برای دستیابی به این اهداف از دو طریق وارد عمل شد:اول , امراء و طوایف و نیروهای ایلی و عشیره ای کرد و کلهر و سنجابی را علیه غلامرضا خان ( والی پشتکوه ) برانگیخت , و به همین منظور بسیاری از سران ایلات و عشایر کرد و کلهر و زنگنه و گوران را که دستگیر کرده بودند , آزاد نمودند و آنها را ملتزم ساختند که با نیروهای حکومت همکاری نمایند و امنیت و انتظام را در محدوده ی ایلات و طوایف خود برقرار سازند ؛ هم چنین در پایان بخشیدن به قدرت والی پشتکوه ( غلامرضا خان ابوقداره ) با دولت همکاری نمایند ؛ و حتی از برخی آنان سوگندنامه نیز گرفتند. متن یکی از این قسم نامه های امرا و سرکردگان طوایف کرد ( محمد امیر اعظم ) برای همکاری با دولت و امیر لشکر غرب , جهت پایان بخشیدن به قدرت والی پشتکوه ( غلامرضا خان ) به قرار زیر است: متن سوگندنامه محمد امیر اعظم برای همکاری با دولت , علیه غلام رضا خان ( والی پشتکوه ) ; با حضور کلام الله مجید ، سوگند یاد میکنیم ؛ اولأ با کمال افتخار و تشکر به جهت خدمتگزاری و فداکاری دولت , و اطاعت و فرمانبرداری از حضرت مستطاب اشرف اعظم , آقای امیر لشکر غرب دامت شوکته , حاضر , ضمنأ با حضور نمایندگان و وکلای امیرمخصوص ( عباس خان قبادیان ) و فتح الدوله عهد میکنیم و حاضر میشویم برای اینکه هر وقت از طرف دولت و حضرت اشرف امیر لشکر غرب دامت شوکته امر به خرابی و معدومی غلامرضا خان والی پشتکوه بشود , این بنده در اظمحلال و نابودی ایشان خودداری و فروگذاری نمیکنم , و فورأ برای رجوع این خدمت حاضر میشوم. ( امضا ) محمد امیر اعظم. متن سوگندنامه سه تن دیگر از امرای کرد برای براندازی ( والی ابوقداره ) :با حضور کلام الله مجید , این بندگان از طرف امیر مخصوص ریاست عشایر غرب و فتح الدوله , وکالتأ قسم یاد میکنیم , همچنانکه آقای امیر اعظم مصدر خدمتگزاری و اطاعت اوامر دولت , و حضرت اشرف امارت جلیله ی لشکر غرب دامت شوکته شده اند که بعدها خلاف نکنند , آقای امیر مخصوص و فتح الدوله جانأ و مالأ از خیرخواهی و دوستی و مساعدت با آقای امیر اعظم , فروگذاری ننمایند , و با دولت معظم الیه دوست , و با دشمنشان دشمن باشند. ۴ برج حوت ۱۳۴۲ , سالار ارفع , بهرام , رستم. با این تمهیدات و به اشاره ی دولت , بعضی از امرای کرد کلهر , بنای اذیت و آزار و تجاوز به محدوده ی قلمرو والی را گذاشتند ؛ چنانکه عده ای از رعایای خزل از طوایف پشتکوه والی , مورد تعرض عشایر کلهر قرار گرفتند. ملاحظه بفرمایید که برای مزد بگیری و خوش خدمتی چگونه به چماق رژیم رضاخان بدل شدند!!! بزرگترین درس تاریخ این است که هیچکسی از تاریخ عبرت نمیگیرد. ایکاش نام دشمنانتان را هیچوقت فراموش نکنید. الاقل یکفیه الاشاره…


  • دهقانی

    غلامرضا مصور رحمانی در کتاب کهنه سرباز , جلد یک , صفحه ۱۳۵ مینویسد که:بر حسب دستور رضاخان مقرر شد بعضی طوایف لر را به طرف خراسان به سرعت کوچ دهند و رزم آرا مأمور اینکار شد او به حساب آنکه کوچ دادن روزانه بچه ها و زنان و احشام و دامها , برای مدت چند هفته با این سرعت و آن مسافت طولانی , غیرممکن است. نتیجه این شد که همه احشام ( گاو و گوسفند و چهارپایان ) هلاک و تلف شدند. تعداد زیادی از اطفال و کهنسالان اعم از پیرمردها و پیرزنان , حتی مادران جوان باردار , همگی مردند. سرتیپ رزم آرا یادآوری میکرد که موضوع , امر نظامی بود و اصول انظباط ارتش , ایجاب کرد که کار به این نحو انجام شود , چرا که در امور نظامی , رحم موضوعیت ندارد!!!

  • یونس کوشکی

    جان فوران استاد دانشگاه کالیفرنیا در کتاب "مقاومت شکننده" صفحه ۳۵۳ مینویسد:احداث راه آهن ۸۵۰ مایلی که رضاخان ساخت جز به هدر دادن منابع ملی حاصلی نداشت ، طرحی پر هزینه که پیامدهایی ناگوار چندی داشت ، تورم زا بود و هدفهای اقتصادی چندی نداشت و از هیچ یک از شهرهای عمده کشور جز تهران عبور نمیکرد ، سطح زندگی عمومی را پایین می آورد چون هزینه آن از طریق مالیات قند و چای تأمین میشد و احداث هر مایل راه آهن ۳۵ هزار پوند استرلینگ هزینه برمیداشت در حالی که احداث جاده های ماشین رو با یک تا یکو نیم درصد این هزینه امکان پذیر بود به نظر میرسد عمده ترین عملکرد ساخت این راه آهن ایجاد امنیت داخلی در جنوب و غرب ایران بود چون امکان بسیج واعزام نیرو را آسان تر میکرد در شمال هم بیشتر املاک رضاخان بود که با احداث راه آهن ارزش بیشتری پیدا میکرد.


  • میرزاوند

    ملی گرایی چون محصول عهد معاصر است همیشه از نبود سابقه و عقبه و پیشینه تاریخی رنج میبرد. از همین رو ، دست به جعل و تاریخ سازی و تحریف شخصیت ها و وقایع تاریخی میزنند و از آنها شخصیت و قهرمان ملی میهنی میتراشند. اکنون پان پارسها میگویند این لرها یک مشت یاغی بودند!!! و راهزنی میکردند!!! و رضاخان کبیر سرکوبشان کرد تا امنیت ایجاد شود!!! مگر لرها چه میدزدیدند؟؟؟ چوب جنگلهای یزد؟ صنایع هوا فضای اصفهان؟ آب شیرین قم؟ خزانه و جواهرات سرزمین سر سبز کرمان؟ مگر ایران آن زمان صنعتی داشت؟ تکنولوژی پیشرفته داشت؟ توریست می آمد؟ اصلأ راه شوسه یا آسفالتی داشت؟ اصلأ قبل از استخراج نفت از مسجد سلیمان وضع معیشتی مردم ایران چگونه بود؟ آخر چه چیزی فراتر از مایحتاج روزانه وجود داشت که لرها قصد دزدیدن آن را داشته باشند؟ ایران دو ثروت نیم بند در آن دوره داشت:یکی درآمد سود ۱۶ درصد کمپانی نفت انگلیس و دیگری کشاورزی دیم ، که از قضا هر دو در مناطق لر نشین وجود داشت. با این تفاسیر اگر دزدی هم این وسط وجود داشته باشد آنهایی هستند که به لرستانات لشکرکشی کردند و اموال و احشام و دارایی مردم را توسط قشون مزدور رضاخان تاراج و چپاول کردند و هم اکنون هم، نفت و آب مناطق لر نشین را به کویرستان منتقل میکنند.


  • به هر کجا که روی ، خاک بوی خون میدهد

    اما پایان این توحش و جنایات رضاخان چه بود؟ هیچ !!! هیچ جز رسوایی ابدی برای آدمکشان. در بسیط نفس مرده ی دشت _ هیچ نامی ، نشانی ، ز کس نیست / جز دم کرکسان سیه کام _ در خم آسمان ها ، نفس نیست / در دل سینه ها ، خفته فریاد _ مرده فریاد و فریادرس نیست / کلبه ها ، از چه گشتند ، تابوت؟ _ از چه شد قبر وارونه ، این دشت؟

  • عجیده خانم بیرانوند

    رضاخان انگلیسی از بروجرد راهی خرم آباد بود که در میان راه به دسته ای از افراد ایل بیرانوند برخورد که در حال کوچ بودند. یکی از زنان ایل به نام عجیده خانم وقتی ستون اتومبیل های حامل رضاخان پالانی و همراهان را دید از میان افراد خود جدا شد و به سوی اتومبیل رضاخان رفت و جلو او را گرفت. رضاخان پرسید:چه میخواهی؟ زن بیرانوند پاسخ داد:پسرم یدالله را میخواهم ( یدالله از جمله تیرباران شدگان در عهد رضاخان است ) رضاخان گفت:با من ازدواج کن تا یک یدالله برایت درست کنم!!! عجیده خانم بیرانوند که در سالهای آخر عمر ، کوتاه اندام و تکیده شده بود ، اما صلابت خود را حفظ کرده بود پاسخ داد:من زنی هستم که یدالله خان درست کنم ، اما تو مردش نیستی. مجله شقایق ، سال اول ، شماره یک ، بهار ۱۳۷۶ ، صفحه ۲۰۲


  • میلاد محمودی

    صفاء الدین تبراییان در کتاب "ایران در اشغال متفقین" صفحه ی ۴ مینویسد:سرکوب و قتل عام لرها ، خلع سلاح و کوچ آنان به زور و اعدام سران و بزرگان آنها ، بستر حداقل پایداری را خشکاند و ایران در مقابل حمله قوای متفقین بدون پشتیبانی باقی ماند. در کتاب اسناد جنگ جهانی دوم در ایران ، نوشته:بهروز قطبی ، صفحه ی ۲۸۷ و ۳۰۰ اسنادی از حمله مردم لرستان به کاروان های نظامی آمریکایی و روسی منتشر شده است.


  • رضا قالبی

    در کتاب امنیت ملی در جهان سوم ، نوشته:ادوارد ای آزر ، صفحه ۲۵۹ آمده که:در نبود دیگر منابع مشروعیت دهنده ، یک رژیم غالبأ قادر است با انجام سیاست های مردمی ، مشروعیت کسب کند. رضاخان با همین شیوه های مردم فریب توانسته بود تا حدودی مشروعیت مردمی کسب کند اگر چه زارعین و طواعف که اکثریت مردم ایران را تشکیل میدادند بهبود اندک یا در واقع هیچ بهبودی در زندگی خویش تحت حاکمیت رضاخان ندیدند به همین خاطر اصلاحات رضاخان از سوی عوامل سنتی جامعه مانند ملاکان و روحانیون مورد استقبال چندانی قرار نگرفت بعلاوه او از موقعیت خود برای اندوختن ثروتی عظیم استفاده کرد از جمله بنا به یک محاسبه ۱۵ درصد زمین های قابل کشت ایران را به زور تصاحب کرد از این رو مشروعیت رضاخان به عنوان یک فرد ترقی خواه از جلا افتاد.


  • میلاد مختاری

    در کتاب "رضاشاه و بریتانیا" صفحه ۵۸ تا ۶۲ ، هارت گزارش شماره ۱۶ مورخ ۱۱ ژانویه ۱۹۳۰ ، آمده است که:چارلز سی هارت وزیر مختار آمریکا در تهران در گزارشی که متعاقب اولین ملاقات خود با رضاخان به آمریکا مخابره کرد نوشت:میدانم رسم این است که پس از ملاقات با یک پادشاه و یا یک مقام مملکتی معمولأ شرح خوشایندی از ماجرا بدهند البته شاید نظرم عوض شود ولی از نزد رضاخان که برگشتم ایمان داشتم مردی که ملاقات کرده بودم چند قدم بیشتر با توحش فاصله ندارد و اینکه با نوعی تیز هوشی حیوانی و نبوغ بدوی بر ارتش تسلط یافته و از همین طریق به مقام سلطنت رسیده است او همه اینها را برای اهداف شخصی اش به کار گرفته است که باید بگویم چندان هم به نفع ایران و یا مردمش نیست بلکه فقط برای تقدس و عظمت بخشیدن به شخص خودش بوده است املاک تقریبأ نا محدودی که خریداری یا به زور مصادره کرده تأییدی بر این ادعاست این املاک در مناطقی واقع است که رضاخان انتظار دارد بر اثر کشیدن خط راه آهن به سرعت ترقی کند!!!

  • فرهام شاهب

    رضاخان با قلدری ۲۱۶۷ روستای حاصلخیز و مرغوب در کل ایران را غصب کرد او در گرفتن املاک مردم سیری نداشت و این موضوع مورد سوء استفاده اطرافیانش هم قرار میگرفت. با احتساب متوسط هر خانوار شمار افرادی که درآمدشان از تصاحب زمین به جیب رضاخان میرفت بالغ بر ۲۵۴ هزار و ۵۸۵ نفر بود. برگرفته از کتاب مفاسد خاندان پهلوی صفحه ی ۲۳ .


  • خسرو خادمی

    در سال ۱۳۱۳ زمان دیکتاتوری رضاخان ، دولت عراق به منظور جلوگیری از اعمال حاکمیت ایران در اروند رود با پشتیبانی، انگلیس به جامعه ملل شکایت کرد . جامعه ملل طرفین را به مذاکرات مستقیم دعوت نمود و سرانجام بر اثر اصرار و فشار انگلیسی ها که علاقه داشتند پیمان منطقه ای هر چه زودتر منعقد شود سرانجام در ۴ ژوییه ۱۹۳۷ میلادی ( ۱۳ تیر ۱۳۱۶ شمسی ) قرارداد مربوطه به امضاء رسید در قرارداد تحمیلی ۱۳۱۶ حق کشتیرانی در سراسر اروند رود به استثنای ۵ کیلومتر آبهای مقابل آبادان تا خط تالوگ به دولت عراق واگذار شد. جنگ های بعدی ایران و عراق به خاطر بی کفایتی رضاخان بود که از حق ایران به کلی گذشت. کتاب خاطرات باقر کاظمی ، وزیر خارجه وقت ( مهدوی صفحه ۴۰ ) . یکی از خیانت های مهم دیگری که در زمان رضاخان به اتفاق افتاد و تا به حال زیاد بر روی آن بحث نشده است واگذاری رشته کوه های مهم و استراتژیک آرارات به کشور ترکیه است رضاخان ( رضا ماکسیم ) در توجیه این خیانت به کشور میگفت:مهم نیست که سر این تپه از آن که باشد!!! آنچه مهم است ، این است که ما با هم دوست باشیم!!! منبع:کتاب تاریخ بیست ساله ، نوشته:حسین مکی ، چاپ امیر کبیر.


  • مهرشاد ملکی

    رضاخان میر پنج با کشتار ، نسل کشی و اعدام عشایر اینگونه رضاشاه شد. سرکوب مردمان ایلات و عشایر ، دیگر خدمت او به انگلیسی ها بود که منافع شان بخاطر قیام های عشایر به خطر می افتاد. آیا تا به حال تصاویر این اعدام ها و جنایات را دیده اید؟ در زمان حکومت رضاخان مزدور ۳۴ هزار نفر از مردم عشایر را به انواع گوناگون کشته شدند در راستای اهداف این نوکر انگلیسی! حالا به او میگویند پدر ایران! پدری که خیلی سخاوتمندانه رشته کوه های استراتژیک آرارات را به ترکیه و سرچشمه رود هیرمند را به افغانستان و حق کشتیرانی در اروند رود را به عراق بخشید و در کمتر از ۲۴ ساعت کل کشور را دو دستی تقدیم قوای متفقین کرد و کشور را چندین سال به یغما برد و خودش در جزیره موریس به درک اسفل واصل شد. وقتی که کارگر اصطبل سفارت انگلیس را میکنند شاه ، طبیعی است سرنوشت مملکت چگونه میشود. تاریخ بخوانیم , تاریخ بخوانیم


  • بمباران هوایی لورستان

    دکتر داریوش رحمانیان در کتاب ( ایران بین دو کودتا ) ، چاپ دوم ، صفحه ۱۱۳ مینویسد:دولت رضاخان در ۲۶ دی ماه سال ۱۳۰۱ شمسی به وسیله سفیر خود در واشنگتن برای خرید چند دستگاه هواپیمای نظامی با دولت آمریکا گفتگو کرد اما دولت آمریکا به این عنوان که خود مؤسس کنفرانس خلع سلاح بوده است و نمیخواهد در افزایش وسایل و ادوات جنگی به دیگر ملل کمک کند به درخواست دولت ایران پاسخ منفی داد. قابل توجه اینکه سفیر ایران در پاسخ گفته بود که هدف و مقصود دولت ایران در خرید هواپیما برای اقدامات خصمانه نسبت به همسایگان نیست بلکه برای تأدیب و سرکوب ایلات و عشایر و ایجاد امنیت داخلی است!!! پس از پاسخ منفی آمریکا ، ایران سال ۱۳۰۱ نخستین هواپیما را از شرکت یونکرس آلمان خرید و سال بعد چندین هواپیمای نظامی دو هاویلاند از روسیه خریداری کرد. در همان کتاب صفحه ۱۳۰ آمده که در عملیات لورستان برای نخستین بار نیروی هوایی عملیات نیروی زمینی را پشتیبانی میکرد و این امر در توفیق ارتش در سرکوب لورها بسیار مؤثر افتاد.ایران نخستین کشور خاورمیانه بود که مردم خود را بمباران هوایی میکرد. قساوت و خشونتی که سپهبد امیر احمدی در سرکوب لورها به کار برد در مواردی چنان بود که گویی فاتحی بیگانه و خونریز با قومی کاملأ بیگانه و یاغی طرف است!!!


  • فرهاد عبدی

    در کتاب ارتش در تاریخ ، نوشته:احمد نوروزی ، صفحه ۱۳۲ آمده است که:لشکر مشهد زمان جنگ جهانی دوم و حمله روسها وضع نمونه ای به لحاظ افتضاح داشت آنها با وسایل موتوری که داشتند گریختند و بدون هیچ نظم و ترتیبی خود را به کویر زدند. سرعت فرار آنها به نحوی بود که واحدهای جلودارشان حتی به بندرعباس رسیدند و ما مطلع شدیم که تعدادی از واحدهای لشگر خراسان در بندرعباس پیدا شدند!!! ملاحظه بفرمایید این ارتش رضاخانی است که نصف بودجه مملکت و تقریبأ کل پول فروش نفت را خرج آن میکرد قبل از حمله روسها کل لشکر مشهد از ترس به کویر زدند و با سرعت فوق العاده خود را به بندرعباس رساندند!!!


  • زرین جو

    چنان ویرانم و نومید از آبادی ، که نقش آرزو بر آب می بینم / لرستانی پر از خشم رضا خانم ، امیر احمدی در خواب می بینم .


  • محمد یوسف وند

    رضا خان قبل از آنکه به خدمت قوای بریتانیا درآید مهتر یا نگهبان اسطبل سفارت هلند بود و بخاطر دزدی اخراج شد


  • سیاست زبانی عهد رضاخان

    در کتاب " از سیاست تا فرهنگ " نوشته:حسام الدین آشنا ، نشر سروش ، صفحه ۸۷ آمده است که:در زمان رضاخان در زبان گفتاری هجوم به زبان ها و گویش های بومی و محلی اقوام بسیار جدی بود به طوری که در ۱۲ شهریور ۱۳۱۵ خورشیدی اداره تعلیمات ولایات بخش نامه ای راجع به " جلوگیری از انتشار گویش ها و لهجه های مختلف " منتشر کرد . در این بخش نامه با ابراز تأسف از این که در بعضی نقاط مملکت زبان های بومی اقوام مانع از آن است که دانش آموزان به زودی به زبان ملی و وطنی خود مسلط شوند وزارت معارف را موظف داشت که " با تمام وسایل زبان ها و لهجه های محلی را که یادگار استیلاء اقوام مهاجم است !!! برانداخته و زبان واحد ملی را در سراسر کشور علی السویه انتشار دهد " . این بخش نامه محرمانه برای اجرای هدف ، روش هایی چون تعیین آموزگاران فارسی زبان برای کلاس اول ابتدایی ، تعیین جلسه سخنوری فارسی در هفته برای کلاس سوم ابتدایی به بالا و تأسیس تالار مطالعه مطبوعات فارسی و … را پیشنهاد کرد ( متن این بخش نامه در مأخذ زیر منتشر شده است ؛ وزارت فرهنگ ، سالنامه و آمار فرهنگ ، سال ۱۳۱۵ ، صفحات ۸۸ و ۸۹ ) . اجرای این بخش نامه محرمانه توانست ضربه جبران ناپذیری را به زبان ها و گویش ها و لهجه های غیر فارسی که بومی ایران بودند وارد کند. جامعه ایران کثیر الاقوام و موزاییکی است و این تنوع و تفاوت زبانی و نژادی ذات کشور کثیر الاقوام ایران است حالا چگونه در مدت زمان محدودی باید تمام شهرها و اقوام ایران به زبان فارسی که برساخته دوره رضاخان است صحبت کنند ؟ فارسی امروزی در حقیقت نه یادگار و تداوم بلا فصل عهد پیش از اسلام ، بلکه محصول بعد از هجوم اعراب است. زبان فارسی کالبدی خراسانی و روحی عربی _ اسلامی دارد. در قرون اولیه بعد از اسلام خصوصأ در روزگار حکومت سامانیان در جنوب تاجیکستان زبان دری ( فارسی ) به وجود آمد و موجب پراکنش و گسترش عنصر قومی فارس شد. هجوم اعراب زبان پهلوی را که زبان دینی و ملی ایران بود را منزوی و ساقط کرد و اعراب برای ترویج دینشان در سرزمین های جدید در بین مردم بومی نیاز به یک زبان جدید داشتند و در بلخ و مزار شریف نطفه زبان دری ( فارسی ) شکل گرفت در واقع دین اعراب احیاگر زبان دری شد نه فردوسی. اولین کتیبه ها به زبان فارسی هم در افغانستان وجود دارند نظیر کتیبه های:بغلان ، سرخ کتل و رباطک. زبان فارسی یک زبان کاملأ وارداتی از جنوب تاجیکستان است.


  • نسل کشی سازمان یافته ارتش رضاخان

    وقتی که یک نیروی نظامی میره سراغ زنها و بچه ها و جمعیت رو از بین میبره یا قصد همچین کاری رو داره این کار نسل کشی است و نسل کشی هیچوقت نمیتونه صد در صد مؤثر باشه و اگر کاملأ مؤثر نباشه به سادگی اشتیاق انتقام گرفتن رو ایجاد خواهد کرد. مردم ستم دیده لر هرگز نباید تسلیم سرکوبگری شوند پان پارس ها و پان آریایی ها از اینکه ما را دشمن خودشون کردند خیلی پشیمان خواهند شد زیرا لرها جنگاوران فوق العاده و بزرگی هستند که قرنها در سرزمین خود استقلال داخلی داشتند و هرگز از مقاومت دست نکشیدند و هیچوقت کلمه ای به اسم آتش بس نداشتند چون هرگز بهش احتیاج نداشتند.


  • ما را چه به آزادی ؟

    وقتی که پر فروش ترین کتاب های کشور ما ، کتاب آشپزی و تعبیر خواب هستند یعنی ما ملت خوردن و خوابیدن هستیم !!!


  • کوهیار بهزادی

    جنایات رژیم پهلوی ها بر هیچکس پوشیده نیست لرها همیشه یکپارچگی ایران را میخواستن و تجزیه طلب نبودن کریم خان زند که خود را وکیل الرعیا میخواند نه پادشاه تنها انسانی است که در طول تاریخ ایران برای ایران کار کرده و لرها همیشه در مقابل بیگانگان مبارزه کرده اند رضا شاه معدوم و پسرش محمدرضا خائن حتی شاهپور بختیار را زندان کرد خیلی از مردم لر را سرکوب کرد، سردار اسد، بی مریم علیمردان، دکتر هوشنگ اعظمی پزشک مردمی لرستان که با شاه مبارزه مسلحانه کرد و جان خود را فدای مردم ایران کرد.


  • هواپیمای جنگی یونکرس آلمان

    ارتش پهلوی اول عمدتأ برای تحکیم قدرت دیکتاتوری رضاشاه و سلسله پهلوی پدید آمد و در سرکوب مخالفان داخلی ، اعم از گروههای مختلف آزادی طلب و احزاب و تشکلهای سیاسی یا ایلات و عشایر و قدرتهای محلی به کار گرفته شد. منتقدان تأکید میکنند که ارتش جدید پهلوی و به ویژه نیروی هوایی گران قیمت آن که هزینه های سنگین را بر بودجه عمومی کشور و بر اقتصاد ملی تحمیل کرده بود عمدتأ در سرکوب و خلع سلاح ایلات و عشایر و ایجاد امنیت داخلی کارایی نشان داد و در بعد خارجی به هنگامیکه ایران در شهریور ۱۳۲۰ مورد هجوم متفقان قرار گرفت امتحان بعدی پس داد و به سرعت و بدون هیچ واکنشی به اشغال ایران تسلیم شد و حتی در آستانه فروپاشی قرار گرفت ( استفانی کرونین ؛ رضاشاه و تناقضات نوسازی ارتش در ایران ، صفحه ۶۴ ) . دکتر داریوش رحمانیان در کتاب ایران بین دو کودتا ، صفحه ۱۱۳ مینویسد:آمریکا به ایران سلاح و هواپیما نفروخت و سفیر ایران در پاسخ او گفته بود:مقصود دولت ایران ( زمان رضاشاه ) در خرید هواپیما برای اقداما خصمانه نسبت به همسایگان نیست بلکه برای سرکوب و تأدیب ایلات و عشایر( بخصوص لرها ) و ایجاد امنیت داخلی است!!! ایران ناگزبر پس از پاسخ منفی آمریکا به سمت آلمان رفتند و در سال ۱۳۰۱ شمسی نخستین هواپیمای جنگی را از شرکت یونکرس آلمان خریداری کرد و چند ماه بعد هواپیماهای دو هاویلاند از روسیه خریداری کرد! و برای نخستین بار نیروی هوایی در عملیات فتح لرستان ، شهرهای لر نشین را بمباران کرد. در نشریه بلوطستان ، شماره ۲۶ ، صفحه ۳ ، احسان احمدی در مقاله پیمانهایی که قلبی بود مینویسد:سال ۱۳۰۶ سرتیپ شاه بختی برای سرکوب طوایف طرهان عازم غرب لرستان میشود و به دنبال امیر اعظم غضنفری ( بزرگ منطقه طرهان ) میرود و در نزدیک رودخانه سیمره هواپیماعای بمب افکن نزدیک ظهر تا سیاه چادرهای طایفه کوشکی را می بینند به خیال خود یاران و محل توقف سپاه امیر اعظم غضنفری را یافته و آنجا را بیدرنگ بمباران میکنند و نه نفر از غیرنظامیان طایفه کوشکی کشته میشوند به گونه ای که یکی ازاین افراد به نام علیمراد کوشکی بعد از انقلاب ۵۷ از معلولیت خود در آن بمباران از رژیم پهلوی به دولت جمهوری اسلامی شکایت کرد و هم اکنون پوکه آن خمپاره ها در منزل یکی از اهالی طایفه کوشکی در طرهان باقی است!!! اولین دولتی که در خاورمیانه مردم خود را بمباران کرد رژیم پهلوی بود.


  • دو قرن سکوت

    200 سال از مرگ آخرین سلطان لر تبار ایران لطفعلی خان زند و صد سال از فتح تهران توسط لرها در انقلاب مشروطه میگذرد. بعد از صفویه، لرها تأثیرگذارترین قوم ایران در عرصه سیاست بودند. پیش تر با انقراض حکومت پانصد ساله اتابکان لر توسط شاه عباس صفوی، لرها به مدت یکقرن در انزوای سیاسی قرار گرفتند. اتابکان لر دومین حکومت ایرانی بعد از حمله اعراب بودند که در بخشهای وسیعی از ایران حکم راندند و با بغداد پایتخت خلافت عباسی نیز رابطه داشتند. دوران افول قوم لر از مرگ لطفعلی خان زند آغاز شده و تا امروز ادامه دارد. در دویست سال گذشته لرها ۲ بار مورد هجوم سراسری و خشن حکام مرکزی قرار گرفته و تا مرز نابودی پیش رفته اند. بار نخست توسط آغا محمد خان قاجار در انتهای قرن ۱۲ شمسی و صد سال بعد توسط ارتش رضاخان در ابتدای قرن حاضر! قساوت آغا محمد خان قاجار در برابر دودمان زندیه موجب شد به مدت صد سال اثری از لرها در سیاست ایران بروز نکند. کینه تجمیع شده لرها از سلطنت قاجار به شکل قیام دموکراسی خواهانه آنها در انقلاب مشروطه نمود یافت اما دولتشان به دلیل جنگ جهانی اول دوام نیافت. پادشاهی رضاخان با احساس خطر وی از قوم لر آغاز و به جنگهای ۱۰ ساله وی با ایلات لر منجر شد. ارتش رضاخان با شعار مدرن سازی ایران، بلاد لر نشین را از نیروهای نخبه سیاسی پاکسازی کرد و بزرگترین مصادره زمین و جابجایی جمعیت انسانی تاریخ ایران را رقم زد! تبعیدهای دسته جمعی و پاکسازی قومی در سرتاسر منطقه زاگرس لرنشین از اقدامات رضاخان و ارتش به اصطلاح مدرن وی بود که با کمک افسران هندی_انگلیسی اجرا شد. ارتش رضاخان فقط مصرف داخلی داشت وگرنه در مقابل قوای بیگانه روس و انگلیس که در شهریور ۱۳۲۰ به ایران حمله کردند حتی ۲۴ ساعت مقاومت نکرد و مثل برف در برابر آفتاب ذوب شد! در نهایت آنچه از مدرن سازی نصیب مردم قوم لر شد سرزمین سوخته خالی از نخبگان سیاسی بود که لرها را تاکنون به حاشیه سیاست و فرهنگ ایران برده است و تلاشهای بعد از انقلاب ۵۷ نیز نتوانسته از عمق حاشیه نشینی لرها بکاهد! سلطنت پهلوی برنامه های توسعه را تعمدأ در خارج از زاگرس لرنشین طرح ریزی کرده بود. با اینکه نفت، آب و منابع معدنی و اصلی ثروت ایران در سکونتگاه های این سرزمین جمع بود اما از مدرنیزاسیون بجز دستگاه های دیوانی و بوروکراسی اعمال سلطه، هیچ صنعت مادری در بلاد لر نشین اجرایی نشد! صنایع آب بر (آب دوست) مثل:فولاد و ذوب آهن در کویر اصفهان پایه ریزی شد و آب مورد نیازشان از مناطق لرنشین با صرف هزاران میلیارد تومان هزینه با حفر تونلهای متعدد کوهرنگ یک و دو و سه تأمین گردید! توسعه پالایشگاه های نفت و پتروشیمی هم با همین مدل صورت گرفت و هیچ شهر لرتباری صاحب پالایشگاه و پتروشیمی نشد! مسجدسلیمان نخستین شهر نفتی ایران و خاورمیانه تا همین امروز شهری فقر زده باقی مانده است! و نفت از اعماق خاکش به صورت خام در برابر چشمان مردم گرسنه و محرومش استخراج و به پالایشگاه ها و پتروشیمی های حاشیه کویر منتقل و پمپاژ میشود. کهگیلویه و بویر احمد روزانه به اندازه کشور امارات نفت تولید میکند ولی فقیرترین استان ایران است. متأسفانه بعد از انقلاب ۵۷ همان سیاستها همچنان در بلاد لرنشین ادامه یافته است. استان لرستان با اینکه ۱۲ درصد منابع آب ایران را دارد اما هیچ سد بزرگی ندارد! هیچ صنعت مادری در لرستان پایه ریزی نشده است! پالایشگاه و پتروشیمی بزرگی ندارد! و مرکز لرستان هنوز به راه آهن سراسری وصل نیست! و این الگو در سراسر زاگرس لر نشین از ایلام و خرم آباد تا ممسنی و بوشهر کم و بیش قابل رؤیت است. در ۲ قرنی که قوم لر در حاشیه سیاست و حکومت به سر برده در متن حماسه ی نگهبانی و حراست از کیان و تمامیت ارضی ایران حاضر بوده است. دفاع اتابکان و والیان لرستان فیلی در برابر تهاجمات عثمانی و رشادت رییس علی دلواری در مقابل استعمار انگلیس و دفاع جانانه ایلات لر در برابر روسها و حضور بی دریغ لرها در جنگ ۸ ساله با عراق فقط فراز کوتاهی از داستان دلاوری این قوم میهن دوست در برابر بیگانگان است.


  • اقدامات حکومت مرکزی در قبال لرها

    اقدامات حکومت مرکزی در قبال لرها (از قرن ششم تا قرن سیزدهم) عبارت بوده‏ اند از: 1) سیاست سرکوب و واداشتن به اطاعت و انقیاد از طریق《قدرت نظامی》و مقید ساختن آنها به پرداخت باج و خراج و نیروی نظامی محلی جهت ارائه خدمات نظامی به حکومت مرکزی (بنیچه محلی). 2) سیاست تحبیب و جذب قلوب و بخشودگی مالیاتی و جذب مقام محلی و ایجاد حکومت های وابسته به خود. 3) سیاست گماشتن امیران و《فرماندهان غیر بومی》بر منطقه لرستان که عملا همواره ناموفق بود. 4) سیاست شکستن قدرتهای محلی از طریق《کوچ اجباری》حکام و فرماندهان و رهبران سیاسی و بومی لرستان و ایالات و عشایر قوم لر (مانند سیاستهای شاه طهماسب و شاه عباس در قبال لرها و کوچ آنها به مناطق خوار و ورامین و قزوین و الموت) و دور کردن آنها از امکانات و منابع محلی 5) سیاست گرفتن زمین و گروگان از بزرگان و سرکردگان ایلات و عشایر لر و نگهداشتن آنها در پایتخت و مرکز بعنوان وثیقه های اطاعت از سیاستهای حکومت مرکزی و پرداختن به موقع باج و خراج و مالیات دیوانی و تامین امنیت و آرامش منطقه لرستان (تیمور ملک عزالدین را به اسارت بُرد تا فرزندش سیدی احمد مجری اوامر باشد) 6) سیاست ایجاد پیوندها و وصلتهای سیاسی و مصلحتی سببی به دو صورت به دامادی گرفتن شاهزادگان و نجبای محلی لر و نگهداشتن آنها در پایتخت تحت این عنوان و یا نیز استفاده از نفوذ شاهزاده خانمهای خاندان ساطنتی و وصلت دادن آنها با حکام محلی و نجبای لُر و کسب اطلاعات و اخبار صحیح و درست از حرکات آنها از طریق این ناظران خانگی. 7) دادن احکام و فرامین رسمی و منشورهای فرمانروایی به نخبگان محلی و رهبران و سران لُر از طرف شاه و دادن طبل و خلعت و لقب و نشان و مدال و شمشیر مرصع به حکام لرستان (مانند فرمان و هدایای ناصرالدین شاه به حسینقلی خان). 8) ایجاد روابط صمیمانه با حکومتهای محلی، دادن امتیازات ویژه و حتی گاه دادن حکم اعلان جنگ و صلح با برخی از حکام لُر در محال و منطقه با عثمانیها (نظیر امتیازات ویژه شاه عباس به والیان لُرفیلی و سایر ولات چهارگانه) و داشتن تعاملات وسیع در روابط حکومتهای مرکزی و محلی در نتیجه حفظ ثبات سیاسی در مناطق دور افتاده و ایجاد روابط دو جانبه و رضایت آمیز در برخی موارد. 9) سیاست براندازی خاندانها و سلسله های حکومتی محلی که دارای قدرت و اقتدار و خدم و حشم در میان ایلات و عشایر بودند (مانند نابودی و انقراض اتابکان لُر خورشیدی بوسیله شاه عباس و سیاست براندازی والیان لُر پشتکوهی بوسیله رضا شاه) 10) سیاست نفاق افکنانه بین خاندانهای محلی و ایلات و عشایر و گروه های قومی (سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن) مانند؛ سیاستهای فتحعلی شاه و فرزندان او در قبال والیان لُرفیلی و سیاست شاهزادگان قاجار در میان ایلات و عشایر لُر پس از وی و سیاست خدعه و نیرنگ ظل السلطان ار فریب و کشتار خاندان های محلی لر!واکنش قبایل لر در قبال سیاست حکومت مرکزی در قبال حکومت: سیاستهای مرکزی برای به انقیاد کشانیدن لرها و رهبران محلی آنها، حکومتهای محلی لُر با توجه به میزان قدرت و توان نظام سیاسی مرکزی نسبت به آن دو عملکرد داشته اند: اول: درصورتیکه قدرت مرکزی سرکوبگر بود، سعی میکردند با ارائه پاره ای از خدمات به آنها وارد یک رابطه متقابل شده و بدین وسیله رابطه حسنه و دو جانبه‍ای را پی ریزی نمایند و یا اینکه تحت فشار و سلطه حکومت مرکزگرا مطیع و منقاد بی چون و چرای سلطه مرکزی میشدند و خدمات ناخواسته ای را ارائه می‏دادند. از آنجمله: 1ـ در تثبیت حکومت و ایجاد ثبات سیاسی در مناطق تحت سلطه و نفوذ خود در جهت تقویت و تایید حکومت مرکزی جدیت و تلاش داشتند. 2ـ در عمران و آبادانی منطقه کوشا بودند و در ارائه خدمات مالیاتی، مواجب، اعانات و هدایا کوتاهی نمیکردند. 3ـ با دادن سهمیه نیروهای نظامی منطقه لرستان (بنیچه محلی) از قبیل مردان جنگاور و شمشیر زن لُر، دولت را در مخاطرات یاری رسانده و امنیت داخلی را فراهم میآورند. 4ـ حافظ و انتظام دهنده حدود و ثغور مرزهای ایران در حاشیه غربی مناطق لُرنشین بودند. 5ـ به خواسته های حکومت مرکزی تن در داده و با آن تعامل داشتند و سعی میکردند که زمینه نارضایتی آنها را فراهم نسازند. دوم ـ در صورتیکه حکومت مرکزی ضعیف و ناتوان بود و قادر به اعمال سیاستهای مرکزگرایانه نبود و شعاع قدرت او جز در حوالی پایتخت در اعمال قدرت بر سایر مناطق من جمله در لرستان ناتوان بود، عشایر و قبایل قوم لُر امر رهبران مرکز را نادیده میگرفتند و تحت امر نخبگان محلی سر از اطاعت و انقیاد حکومت مرکزی بر می تافتند و بی اعتنا و مطلق العنان میشدند، در این شرایط: 1ـ حکومت محلی و عشایر لُر تن به باج و خراج نمیدادند. 2ـ مجبور به ارائه خدمات و ارائه نیروی انتظامی و سهمیه سرباز به حکومت مرکزی نبودند. 3ـ در اداره امور داخلی و سیاستهای منطقه ای کاملاً فعال مایشاء و خودمُختار بودند. 4ـ درجهت تضعیف واحد سیاسی مرکز و تفوق سلطه سیاسی خود تلاش میکردند و سعی داشتند تا بر کُرسی فرمانروایی ایران برسند وچندین بار هم موفق شدند. 5ـ در مواردی که خلاء‌حاکمیت مرکز سیاسی احساس میشد و حالت ملوک الطوایفی بوجود میآمد و نظارت مرکزی بسیار ضعیف میشد با عناصر خارجی سر و سری پیدا میکردند و باب مکاتبات و مراودات سیاسی را می‏گشودند و گاه قراردادهای محلی منعقد میکردند. در دوره اتابکان لُر خورشیدی مدتی امرای لُر خود را تابع دولت عثمانی اعلام کردند تا مخالفت خود را با سلطه قزلباشان صفوی نشان دهند.


  • سیاستهای قومی رضاخان در لُرستان

    لرستان با ظهور رضاخان بطورکُلی مُشتمل بر دو نقطه《لرستان پُشتکوه و لُرستان پیشکوه》بود که حوزه استانهای لرستان و ایلام فعلی را دربر میگرفت. از اوائل عصر قاجار این تقسیم بندی صورت گرفته بود و حکام قاجار برای محدود کردن حکام محلی و تسلط بر لُرها حوزه پیشکوه را تحت نظارت حکومت مرکز در آوردند. لیکن با وجود این وضعیت، امنیت و ثبات سیاسی دراین منطقه بسیار متزلزل و نااستوار بود و لرستان بدلیل عشایر متمرد، همواره دستخوش قتل و غارت و ناامنی و شورش و اغتشاش بود.والی منطقه پشتکوه نیز از یَد اقتدار مرکز خارج بود. لرستان عمدتاً بدلیل تاثیرگذاری سه عامل عمده از اوائل قاجار به بعد تا ظهور رضاخان به صورت یکی از خودسرترین و ناآرام ترین ایالات و ولایات ایران درآمده بود. واژه لُر و لرستان تداعی گر خودسری، ناآرامی، قتل و کشتار بود. این عوامل که هر یک به نحوی بر شدت ناآرامی سالهای قبل لرستان افزوده بودند عبارتند بود از: 1ـ عملکرد نادرست قاجارها در برخورد با ایلات و عشایر لُر و تحدید قلمرو والیان لر و خارج کردن لرستان از زیر《نظارت نیم بند》این حاکمان محلی، عامل افزایش تنش در هر دو منطقه پُشتکوه و پیشکوه علیه دولت و درمیان خود ایلات و عشایر لر بود. 2ـ ورود و نفوذ استعمارگران به ایران و تضعیف اتحاد مابین ایالات ایران برای عقب نگهداشتن ایران از تحولات زمانه خود. 3ـ مساله انقلاب مشروطیت بدلیل عدم توانایی استقرار نظام پارلمانی نه نتها هیچ نفعی به حال منطقه لرنشین نداشت، بلکه باعث شد که برخی از شاهزادگان مُستبد و خودخواه قاجاری که از دوران قبل نفوذ و اقتداری در این منطقه بهم زده بودند، با سوء استفاده از این ارتباط، برخی طوایف لُر ساکن در پشتکوه را به جنگهای ضد مشروطه خواه مسلح نماید گویا《شاهزاده سالارالدوله》حتی《طرح لرستان مستقل》را مطرح ساخته بود و با کمک والی پشتکوه و داود خان کلهر به مخالفت با حکومت مرکزی پرداخت! این مساله عمل مضاعف دیگری در ایجاد شورش و عصیان در میان طوایف و عشایر پیشکوهی و پشتکوهی بود《ضعف استقرار نظام مشروطه》و عدم توانایی در بکارگیری ابزارهای قانونی برای متمرکز سیاسی کشور و《سرخوردگی قشر روشنفکر》از عدم برآورده شدن انتظارات خود انجامید. ضعف سلطه قاجارها / بروز جنگ جهانی اول / تحولات جهانی / برقراری نظام بلشویکی و...همه زمینه های سقوط سلسله قاجار و بروز《کودتای 1299》فراهم آمد و رضاخان سردار سپه پس از کودتا 1299 تا اواخر سلطنتش بر《اقتدارگرایی شدیدی》استوار بود! این روند از کودتا و سردار سپهی تا قبضه کردن تاج و تخت سلطنت و سپس《سلطه او بر قوای سه گانه》نظام حذفی صاحبان قدرت و قداره به خوبی نمایان است!حذف و سرکوبی اقوام و گروههای ایلی، عشیره، خوانین، اُمراء، حکام و خاندانهای متنفذ محلی، همه در حوزه این رضاخان درمورد اقوام و گروههای ایلی و عشیره ای بخصوص در مورد《لرستان و لرها》در حوزه همین سیاست کلی اقتدارگرایی و ماهیت قدرت نوین متمرکز و سلطه رضاخان قابل تفسیر است! تا قبل از حکومت رضاخان و با وجود تمام کشاکشهایی که حکومتهای متمرکز و قدرتمند ایران در دوران مختلف تاریخی با کانونهای پراکنده محلی و گروههای قومی و ایلات داشتند و هنگامیکه بر این کانونها و《گروههای قومی》سلطه پیدا ‏کردند، یک نظام تعامل پذیری خاصی را در پیش میگرفتند و قدرتهای برتر و مسلط مرکزی پراکنده و قدرتهای محلی و اقوام و گروهها روابط خاصی برقرار میکردند، چنانکه در مورد لرستان و لرها بطور مفصل مورد بررسی قرار گرفتند. حکومت مرکزی و مسلط با همه ترفندها و سیاستهایی که برای《تثبیت قدرت سیاسی》درمیان لرها و ایلات آنجا در پیش گرفته بودند، با در پیش گرفتن نوعی تعامل پذیری در ارتباط با آنها بخشی از اختیارات خود را در حوزه محلی لرستان به خود لرها واگذار میکردند و به توزیع قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی درمقابل دریافت خدمات محلی آنها میپرداختند و قدرتهای محلی، گروه های ایلی و عشیرها به رهبری نخبگان لُر علیرغم تمرد و مرکزگریزی که از یوغ حکومت مرکزی داشتند، زمانیکه سر تسلیم در مقابل سلطه حکومت فائقه فرود میآوردند، خدمات بسیاری را ارائه میدادند. این تعاملات دوجانبه بیشتر ناشی از ماهیت سنتی قدرت در دوران قبل از مشروطیت و استقرار سلطه قدرت نوظهور و سلطه جوی رضاخانی بود. بنابراین وجود ماهیت سنتی قدرت باعث شد که حکومت‍ها برای سلطه بر لرستان و سایر گروهها و اقوام با《ابزارهای سُنتی قدرت سیاسی》به ارتباطهای دوجانبه بپردازند.برخلاف آن دوره رضاخان، دوره جدیدی در برخورد با گروههای قومی و ایلات و عشایر لر بود. بروز و ظهور تفکر اصلاحات در کشور، گروه اصلاح طلب و روشنفکران را در حمایت از ماهیت یک《قدرت سلطه جو》و انجام اصلاحات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی انقلاب از بالا سوق داد! این دوره جدید که همراه با تغییر ماهیت قدرت سنتی و تعامل پذیر ایران در مورد با گروههای قومی بود، به جایگزینی《قدرت سلطه جو و غیر انعطاف》در برابر گروههای پراکنده محلی و اقوام و ایلات انجامید. قدرتهای محلی و قومی دیگر توانستند در دایره و حوزه سیاستهای اقتدار گرایانه این قدرت نوظهور قرار نگیرند! قدرت جدید به هیچ وجه با آنها تعامل نداشت! بلکه با ابزارهای نوینی که با ابزارهای قدرت سنتی بسیار متفاوت بودند، خواهان حذف و نابودی و ادغام آنها در دایره این قدرت سلطه جو بود! مشخصه ها و ابزارهای اصلی این قدرت نوظهور عبارت بودند از: وجود نظام متمرکز و قدرتمند و نوین نظامی/ برخورداری از نظام اقتصادی، سیاسی و فرهنگی متمرکز/ تلاش در جهت وابسته کردن و ادغام نظام های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی پیرامون و پراکنده قومی با نظام مرکز/ تلاش جهت نوسازی در هر یک از این عرصه ها! لرستان در مواجه با این قدرت نوظهور بدلیل ماهیت شدیداً سنتی قدرت و سلطه و نفوذ رهبران ایلات قوم لر《یکی از سرسخت ترین کانونهایی بود که در مقابل این تغییرات بشدت به مقابله پرداخت》و به نسبت این واکنش شدید، حکومت مرکزی نیز دست به خشونت متقابل زد! و به قلع و قمع و حذف نظام اقتصاد بسته عشایری و فرهنگ و سنتهای قبیله ای لرها و نوسازی و ادغام آن در حوزه مرکزی پرداخت! اقدامات نظامی رضاخان در لرستان: لرستان به دلیل بهرمندی از استقلال در اداره امور داخلی، چه در حفظ امنیت داخلی و چه در ایجاد ارتباط با ولایتهای همجوار《از حدود قرن پنجم》همواره متکی به نیرو و توان نظامی ایلات و عشایر داخلی حوزه ایالت بود! رهبران و حاکمان و فرمانروایان محلی لُر همواره با نگهداری عده ای سرباز آماده، به انتظام امور داخلی ولایت خود میپرداختند و در عین حال، سران تیره ها و طوایف توشمال موظف بودند در واقع بحرانی از جوانان طوایف تحت امر خود، نیروی نظامی مورد نیاز والی و فرمانروا آماده کنند! این《خودبسندگی نظامی》همواره یکی از خصوصیات ذاتی ایلات و عشایر بود که سایر گروهها و حکومت مرکزی را همواره به چالش فرا میخوانده است و مایه غرور و عصیان و شورش عشایر لر بود!


  • لُرها و تجدد آمرانه پهلوی

    احساس نیاز به《نیروی خود بسنده》باعث میشد که حکام لرستان و سران ایلات لُر هرکدام افراد تحت امر خود را مجهز به سلاحهای مختلف کنند و در تدارک سلاح ناریه باشند. واقع شدن منطقه لرستان در حاشیه مرزی و نیز لزوم دفاع از مملکت خویش در مقابل حمله و هجوم نیروهای خارجی، از جمله عوامل مؤثر در تدارک و تجهیز لرها بود! همجواری در مرزهای دولت عثمانی و《نزدیکی به خلیج فارس و خوزستان》باعث میشد که رهبران محلی هم برای جلوگیری از توسعه طلبی های دولت عثمانی در حدود و ثغور غربی ایران، و هم برای حفاظت از احشام و زندگی شخصی در محیط کوهستانی، اقدام به تهیه سلاح کنند! لرستان همواره《دارای سپاهی مجهز》بود که در خدمتگزاری به شاه ایران در مواقعی که تن به انقیاد می‏داد، بسیار کارآیی داشت! و آماده برای ارائه خدمات در《انتظام امنیت داخلی》و یا کمک به نیروی مرکزی را سرسخت ترین دشمن خود میدانستند، زیرا برقراری سلطه قاجارها بر لرستان با تقسیم لرستان به دو منطقه! ایجاد نفاق و دشمنی در بین لرها! و سرکوب و خشونت علیه لرها همراه بود! این مسئله باعث شد که ایلات و عشایر قوم لر برای دفاع از خود در مقابله با فزون خواهی ها و سیاستهای سرکوبگرانه قاجارها، خود را تسلیح و تجهیز کنند و از اینرو خرید و فروش سلاح در لرستان شایع بود! گرانبهاترین مایملک دراین سرزمین تفنگ بود!نزدیکی به جنوب و حوزه تجارت، باعث شده بود که تُجار عرب از طریق خلیج فارس سلاح‍ها و تنفگهای بسیاری به بازار لرستان سرازیر کنند و حتی به قیمتهای گزاف بفروشند! تفنگهای《مارتینی و برنو》ساخت اروپا در میان لرها خریدار فراوان داشت! نزاعهای قبیله ای باعث میشد که هر قبیله دراین سرزمین خود را مسلح کند! زیرا مجبور بودند برای حفظ امنیت قبیله و عشیره خود در مقابل قبایل دیگر، بر قدرت و توان خود بیفزایند! عشایر پشتکوهی(ایلامی) تحت امر والیان لُر کاملاً مسلح بودند! لُرد کرزن در مورد《حُسینقلی خان ابوقداره》گزارش میدهد که فقط والی پشتکوه 12000 هزار سوار مسلح و آماده می تواند تجهیز نماید! هوگو گروته آلمانی که در زمان《اغتشاشها و خودسری شاهزاده سارالدوله》از پشتکوه دیدار کرده، گزارش میدهد که آخرین والی لر پشتکوه《ایلام》برای کمک به شاهزاده سالارالدوله که《وعده طرح لرستان مستقل》را مطرح کرده بود، هزار سوار مسلح به تفنگهای مارتینی و 1500 تفنگچی پیاده برای سرکوب نیروهای مرکزی《یپرم خان ارمنی》اعزام کرد که این رقم تنها یکسوم ارتش و نیروهای مسلح تحت امر والی بودند. غلامرضاخان والی پُشتکوه، سربازی را که موفق شده بود از غورخانه دولتی مستقر در شوشتر صد قبضه تفنگ سرقت کند و آنها را به والی ببخشد، به پاس این عمل به مقام سرهنگی در ولایت خود رسانید! اتکاء به توان نظامی درنظر رهبران و سران ایلات لر چنان اهمیت داشت که والی بزرگ پشتکوه در جواب گروته سیاح آلمانی که از سرزمین تحت امرش تعریف میکند، میگوید:«لر رفاه و آسایش نمیخواهد. تنها چیزی که میخواهد تفنگ خوب است.» چنین وضعی در لرستان، برای قدرت نوظهور رضاشاهی قابل قبول نبود. شورشها و عصیانهای عشایر لرستان همواره باعث ناآرامیهای دیگر در ایالات همجوار میشد. لرستان در اصل حائلی بین خوزستان و مرکز نیز بود! و این مسئله کاملاً با《سیاست تمرکزگرایی رضاخان》تضاد داشت!در نتیجه، لرستان در صدر برنامه های او قرار گرفت! و خلع سلاح و ایجاد امنیت نیز از اولین برنامه هایی بود که باید در لرستان به اجرا درآید! سپهبُد امیراحمدی《قصاب لُرستان》درخاطرات خود بطور اغراق آمیزی اظهار میدارد که بیش از نیمی از جمعیت سیصد هزار نفری عشایر لر مسلح بودند! برای مقابله با نیروهای لُر، اقدام به اعزام نیروهای نظامی شد. قدرت《سلطه جوی مرکزی》با اتکاء به ارتش مرکزی به حذف و سرکوبی ارتشهای پراکنده محلی و نیروهای مسلح ایلات و عشایر لُر پرداخت! رضاخان درست بعد از کودتا با قبضه کردن قدرت نظامی و تشکیل سـتاد مرکزی ارتش و اقدام به تجهیز و نوسازی ارتش کرد. طرح تشکیل《سپاه متحد الشکل》و گذراندن قانون نظام اجباری، راه را برای جذب نیروهای نظامی مناطق مختلف در سراسر ایران فراهم آورده بود. اینبار نیز ورود نیروهای دولتی همچون گذشته همراه با خشونت و بی رحمی بود! هیچ اقدام اساسی برای دادن تامین و اطمینان به ایلات و عشایر لر صورت نمیگرفت! طرح خلع سلاح بدون برنامه ریزی و اقدامات اولیه صورت گرفت! لرها به تامین امنیت داخلی ایالت از؛سوی دولت اعتماد نداشتند تا سلاح های خود را تحویل دهند! از اینرو با عدم اطلاعات، باعث تشدید خشونت نیروهای نظامی شدند و جنگ و گریزهای بسیاری را سبب گردید! خلع سلاح به آسانی صورت نگرفت و دولت و نیروهای اعزامی در لرستان شروع به ایجاد قلاع و پایگاههای نظامی کردند! دولت مصمم بود که براساس《تمایلات سلطه جویانه خود》و همسو با سیاستهای استعماری به سرکوب قدرت امراء و خوانین متعدد بپردازد! از سال 1302 تا سال 1304 بسیاری از عشایر لُر خلع سلاح شدند! این عمل همراه با کشتار و خونریزی بسیار بود! شدیدترین زد وخورد در امر خلع سلاح بین عشایر بیرانوند و نیروهای دولتی صورت گرفت! یکبار در دی ماه 1302 امیراحمدی با حیله گری تمام، دست به کشتار عشایر بیرانوند زد و عده بسیاری از زنان و کودکان و مردان آنرا به قتل رسانید. پس از خلع سلاح عشایر پیشکوه، امراء‌نظامی رضاخان متوجه قسمت پُشتکوه شدند و قاصدان و جاسوسانی به حوزه حکومت والی پشتکوه اعزام داشتند! عشایر لُر پشتکوهی تحت امر والی، که همراه شیخ خزعل فرمانروای عشایر عرب از عشایر لُربختیاری از سالها قبل پیمان‏هایی با یکدیگر منعقد کرده بودند، دست به تشکیل یک اتحادیه سه جانبه و تشکیل کمیته ای بنام《کمیته قیام سیاست》زدند که بی تاثیر از سیاستهای خشونت آمیز رضاخان نبود. رضاخان کوشید برای تسلّط بر منابع وسیع نفت جنوب که ثروت سرشاری عایدش میکرد؛ دست به کشتار مردم عرب و لر در منطقه زد و حکومتهای محلی آنجا را تحت کنترل و نفوذ خود درآورد و سالها آنها را درجهت حفظ منافع خود، تحت کنترل و نفوذ خود درآورد. پس از انقلاب بلشویکی 1917 در روسیه، یکی از طرح‍های بریتانیا برای مبارزه با افکار کمونیستی و جلوگیری از نفوذ شوروی درمیان ملّت فقر زده ایران، روی کار آوردن یک حکومت متمرکز مرکزی برای مقابله با افکار بلشویکی بود و با《یک چرخش سیاسی》بریتانیا بفکر تاسیس و تقویت حکومت مرکزگرا افتاد و شیخ خزئل دوست دیرینه خود را فراموش و او را به نفع《حکومت سلطه جوی مرکزگرایی رضاخان》که بهتر می‍توانست منافع آنرا در جنوب و در مقابله توسعه طلبی دولت بلشویکی روسیه حفظ کند وجه المصالحه قرار داد! تا سال 1304 اکثر سلاحهای موجود در میان ایلات لر جمع آوری شد و والی پشتکوه نیز به عراق پناهنده شد و عشایر پشتکوه نیز خلع سلاح شدند و تحت نظارت نیروهای اعزامی از مرکز درآمدند! از دیگر سیاستهای قدرت سلطه جوی رضاشاهی جهت ایجاد ثبات و امنیت در لرستان، مساله تخت قاپو و یکجانشین کردن لرها بود!فعالیتهای اقتصادی عشایر پشتکوه بر دو مدار عمده گله داری و کشاورزی استوار بود. دو نوع شرایط جغرافیایی و اقلیمی متفاوت یکی در مناطق و دشتهای کوچک و دره های حاصلخیز کوهستانهای لُرستان که دارای آب و هوای مناسب و زمینهای حاصلخیز و متناسب برای فعالیت‏های کشاورزی بودند و دیگری بلندی‍‍های سرد و کوهستانی که دارای مراتع وسیع با شرایط اقلیمی متضاد آب و هوایی که باعث میشده هرکدام از آنها در فصلی یا بخشی از ماه‍های سال مساعد برای سکونت و فعالیتهای معیشتی و تولیدی انسان کوچرو و حُشمدار باشد و بدین صورت، طبیعت متضاد کوه و دشت و وجود آب و هوای دوگانه، انسانهای کوهنشین و کوچنشین منطقه لرستان را همواره به دو نوع فعالیت متضاد وامیداشت و بدنبال خود به حرکت درمی ‏آورد! و از قدیم ترین ایام تا به امروز لرستان همچنان به عنوان یکی از غنی ترین و سرزمینهای مناسب برای پرورش احشام و زندگی گله داری به شمار میرود.بنابراین شیوه معیشت عشایری برای لرها از لزومات ناگزیر طبیعی در《لرستان پیشکوه و پشتکوه》بوده و چنان بر نهاد آنها تاثیر نهاده که تا به امروز همچنان در بسیاری از مناطق آن تغییرناپذیر باقی مانده است.این خصوصیت و ویژگی فصلی، انسان گله دار و حشمدار کوهستانهای زاگرس را همواره به نوعی تحرک و جابجایی درپی یافتن مرتع و چراگاه وامیداشته است! این حرکت و کوچ عمودی مابین مناطق سردسیر و گرمسیر، گاهی دشت و گاهی کوهستان، منبع تغذیه دامها و حیوانات آنها را فراهم میساخته! کلیه ایلات و عشایر قوم لُر بندرت درمناطق روستایی و یا شهری سکونت میکردند و دائماً در تحرک و کوچ بودند؛ بطوری که زمان اقتدار《حسینقلی خان و غلامرضاخان والیان پُشتکوه》حتی یک خانه گلی در ایلام وجود نداشت و والیان لرستان پشتکوه اساساً مردم را از سکونت در یکجا منع می‍کردند تا مبادا خصلتهای ایلی و قدرت جنگاوری آنها کاهش یابد! والی پُشتکوه لرستان همراه ایلات و عشایر تحت فرمانش دائم درحرکت بود. اردوگاه او مرکب از سیه چادرهای بسیاری بود که بصورت یک شهر متحرک همواره با والی درحرکت گرمسیری و سردسیر بود. از جمله طرحهای مورد نظر که پس از فراهم آمدن امنیت و خلع سلاح و نیز همراه با آن صورت گرفت، طرح《اسکان عشایر کوچ نشین》و تخته قاپو کردن این عشایر بود. نظارت بر تحرکات ایلات و عشایر و یکجانشین کردن آنها کار بسیار دشواری بود. طرح اسکان عشایر نیز متاسفانه همانند طرح خلع سلاح《بدون برنامه ریزی های دقیق》صورت گرفت!پیشنهادها و طرحهایی که تهیه شد، بسیار ناقص و همان هم بدلیل نفوذ و سلطه نظامیان و تعدیات و زورگویی آنها بطور صحیحی به اجرا درنیامد و مطالعاتی دراین زمینه صورت نگرفت! حکومت مرکزی کسانی نظیر:《فیروز میرزا نصرت الدوله، وزیر مالیه》،《حسن رئیس، حاکم لرستان》،《محمود فاتح و دونفر از مهندسین روسی》را برای بررسی طرحها و پیشنهادها در زمینه فراهم آوردن شرایط مناسب برای اُسکان عشایر به لرستان اعزام کردند! پیشنهادهایی دراین زمینه به مرکز اعلام شد و تصمیماتی هم در هیأت دولت برای اجرای برخی از این پیشنهادها گرفته شد؛ اما مطالعات چندان دقیق و حساب شده نبود! طرح تخته قاپو که سپهبد امیراحمدی آنرا ابداع خویش میخواند، برای لرها اَمری بسیار ناگوار بود زیرا از یکطرف میبایست از تمام فعالیتهای تولیدی خویش که معیشت ایلی و مبتنی بر مرتع و دام بود دست بکشند و ازطرف دیگر رو به تولید و فعالیت در حوزه ای دیگر آورند که برای این تغییر بودجه و امکانات نبود و منابع آن نیز بطور مناسب فراهم نیامده بود! از اینرو با مقاومت شدید به مقابله برخواستند! ایلات و عشایری که بوسیله نیروی نظامی و تحت فشار آنها مجبور به اُسکان در یک محل میشدند، با مشکلات بسیاری روبرو بودند که هیچ انگیزه و علاقه ای برای آنان جهت ادامه آن ایجاد نمیکرد! سیاستهایی که دراین زمینه تهیه امکانات رفاهی اسکان عشایر درنظر گرفته شده بود، بسیار ناقص و نارسا بود! کمکهای مالی اندکی ازطرف حکومت مرکزی پهلوی به این مسأله مهم《تخته قاپو کردن》اختصاص داده شد.تغییر شیوه تولید عشیره ای مبتنی بر مرتع و دام به شیوه تولید کشاورزی برای دامدارانی که بذر و گاو کافی جهت تدارک کشت و زرع نداشتند بسیار مشکل بود! عشایر اسکان یافته اغلب تمایلی به تغییر شیوه تولید نشان نمیدادند و ازطرفی ارتش نیز به حد مطلوب نتوانسته بود حافظ و موجد امنیت کافی برای عشایری باشد که اسکان یافته و خلع سلاح شده اند! هیچ وسیله دفاعی برای جلوگیری از تعدیات مأمورین نظامی و سایر عشایر دشمن نداشتند! درحالیکه مورد هجوم عشایر رقیب و خلع سلاح نشده قرار می‏گرفتند و این مسأله باعث یأس و ناامیدی آنها میشد. دربرخی موارد به تخته قاپو کردن عشایر لُر و کوچ و اسکان آنها درخارج از حوزه لرستان میپرداختند چنانکه تعدادی از این سران و بزرگان ایلات لُر را به همراه طایفه شان بحدود خراسان، قزوین، زنجان، ساوه، ورامین و قم سوق و درمناطق مختلفی اسکان دادند. بی توجهی به وضعیت لُرها دراین موارد به شکلی خفت بار و غیرقابل تحمل بود بطوری که کوچانیدن لرها به خراسان سبب خشم و نارضایتی شدید آنها شد و باعث شورش و عصیان آنها گردید و مخاطراتی را برای حکومت مرکزی بوجود آورد. لرهای تبعیدی از خراسان بسوی لرستان براه افتادند و از خراسان تا اراک را دستخوش غارت کردند و به دوایر دولتی بخصوص ژاندارمری حمله کردند و زمانیکه به لرستان وارد شدند حدود پنج هزار نیروی مسلح را تشکیل می‏دادند! اینگونه پیشامدها از عدم توجه به قضیه تخته قاپوی لرهای اسکان داده شده و عدم طرح و برنامه درست حکایت میکرد. سیاستها فقط برای تحت کنترل درآوردن ایلات و عشایر لر صورت میگرفت و《هیچگونه تسهیلاتی》که واقعاً بتواند به جلب رضایت کامل عشایر لر منتهی شود، صورت نمیگرفت!ساختن قلاع و بُرجهای نظامی برای ایجاد امنیت در لرستان از جمله این سیاستها بود. قلاع نظامی درمناطق حساس و در مسیر جاده ها و راههای تردد عشایر لُر ساخته میشدند تا بر اعمال و تحرکات آنها نظارت داشته باشند و از غارت وحمله به عشایر اسکان یافته جلوگیری کنند.از جمله اهداف دیگر قلعه سازی نظامی، فراهم آوردن زمینه عمران و آبادانی در لرستان و ارتباط دادن شبکه های ارتباطی ایالت لرستان به حوزه های پیراموانی این ولایت بود و همچنین ارتباط دادن شبکه راههای ایالتی به مرکز در جهت توسعه ارتباطات و ایجاد ثبات و امنیت در لرستان بود. در اجرای برنامه قلعه سازی و راه سازی، بخصوص ارتش بسیار فعال بود. طرح و اجرای این دو پروژه نسبت به سایر عملکردهای دولت موفق تر بود.بسیاری از بزرگان، امراء نظامی و مهندسین فنی خارجی برای اجرای این پروژه به لرستان اعزام شدند و مهندسین و متخصصین فنی راه سازی روسی و ارمنی و قفقازی با حقوق و مزایای کافی استخدام شدند. بودجه هایی ازطرف هیأت دولت به راهسازی درلرستان اختصاص داده شد و تصمیماتی برای تهیه مخارج و ابزار مورد نیاز راهسازی اتخاذ شد. کار راهسازی درسایه حکومت نظامی صورت میگرفت. قلعه های بسیاری در طول مسیر راهها برای حفاظت از کارگران و مهندسین راهسازی و ابزار و لوازم راه سازی ساخته شدند تا از تخریب احتمالی آن توسط ایلات و عشایر جلوگیری شود. راههای《خرم آباد به بروجرد》و《خرم آباد به دزفول و خوزستان》از عمده ترین پروژههای راهسازی بود که در عصر رضاخان به اجرا درآمد و رضاشاه شخصاً برای افتتاح آنها به لرستان مسافرت کرد! ایجاد شبکه راهسازی هم در جهت حفظ امنیت و دسترسی سریع به ایالت لرستان و هم در ایجاد ارتباطات اجتماعی و《اختلاط امتزاج اجتماعات》تأثیر بسزایی داشت. تسطیح و آماده سازی راهها در لرستان در سریعترین زمان ممکن صورت گرفت. استفاده از توان کاری و نیروی کار ارزان قیمت عشایر لرستان از عوامل مؤثر دراین سرعت عمل بود. از جمله سیاستهای دیگر در دوره رضاشاه که درباره لرها و درمنطقه لرستان به اجرا درآمد اقدام به نوسازی فرهنگی و تغییر فرهنگ و سنتهای محلی لرستان بود. در این زمینه سیاست خاصی اعمال شد. بردن ابزارهای جدید حکومتی به میان عشایر و بسط و توسعه《نفوذ ادارات وابسته به مرکز》برقراری سلطه ادارات متمرکز سیاسی، اقتصادی و اداری نظیر: مالیه / اداره طرق و فواید عامه/ تأسیس گمرکات در حدود مرزی/ تأسیس مراکز نظامی/ و تأسیس مراکز جدید فرهنگی در آنجا مانند: اداره معارف/ همه زیربنای تغییر فرهنگی در لرستان شدند! از جمله اقدامات فرهنگی که در لرستان صورت گرفت ایجاد مراکز شهری بخصوص در حدود خرم آباد، ایجاد واحدهای روستایی، اقدام به تغییر لباس در میان عشایر لر، اعزام جوانان لُر به سربازی، تأسیس مدارس نوین، بردن مظاهر جدید تمدنی مانند روزنامه، سینما و تئاتر به میان عشایر لُر و وادار ساختن فرزندان عشایر و بزرگان لُر به تحصیل و اعزام برخی آنها به تهران جهت ادامه تحصیل همه حکایت از یک تغییر اساسی در ساختار زندگی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در لرستان داشت. این تغییر در جهت《جایگزین کردن نظام نوین فرهنگی و اجتماعی》بجای نظام محلی و سُنتی لرستان صورت گرفت. متأسفانه نقص در اجراء و ضعف برنامه ها/ کمبود اعتبارات/ برخوردهای خشن نظامی/ ایجاد تغییرات اجباری در نظامهای سنتی/ رقابتهای اُمرای نظامی/ چشم و همچشمی نظامیان در کشتار و قتل عام و خونریزی عشایر مفلوک لر/ سرکوب و اعدام بسیاری از بزرگان لر که مستحق مجازات مرگ نبودند/ ریشه داری سنتها و شیوه معیشت ایلی و عشیره ای/ همه عواملی بودند که باعث عدم کارایی صحیح این اقدامات وسیع سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و ناکارآمدی آنها در عرصه حیات سنتی و ایلی لرستان شد. نتیجه گیری: بررسی تاریخی از سرنوشت قوم لر بخوبی نشان میدهد که این قوم یکی از کهنترین اقوام ایرانی الاصل و ساکن در فلات ایران بوده اند.سکونت در مناطق صعب العبور، ایجاد پیوندهای سنتی و سببی در میان عشایر لر، همجواری با مرزهای دولت عثمانی، موقعیت مناسب جغرافیایی، گویش، زبان، فرهنگ مشترک و پیوسته، عدم اختلاط با سایر گروههای قومی، همگی نشان دهنده وجود خصلتهای انسجام دهنده قومی در میان لُرهای منطقه لرستان است!این خصلت همیشه باعث ایجاد پیوندهای ایلی و عشیره ای و تشکیل اتحادیه های نیرومند سیاسی در میان قبایل لر بوده بطوری که دوتا از پایدارترین و قدرتمندترین حکومتهای محلی را در ایران بنا نهادند! یکی سلسله《اتابکان لُر خورشیدی》که حدود شش قرن بر لرستان فرمانروایی مطلق العنان بودند (ازسلجوقیان تا عصر شاه عباس 1006) و دیگری سلسله والیان لر علوی که حدود بیش از سه قرن (از زمان شاه عباس صفوی 1007 تا 1307) بر این مملکت فرمانروا بودند. رفتار نامناسب حکومتهای مرکزی ایران در استفاده از شیوه های نامناسب در به انقیاد کشیدن لرها و منطقه لرستان و عدم توجه به اجرا و اعمال برنامه های عمرانی در لرستان باعث شده بود که لرها برای شانه خالی کردن از زیر یوغ حکومتهای مرکزی که جز کسب منافع مرکزی خود اهداف دیگری را در منطقه دنبال نمی‏کردند، همواره در ستیز و کشمکش باشند تا امنیت و سرنوشت داخلی قلمرو خود و حتی دفاع از حدود و ثغور خارجی را خود بدست گیرند و همواره به استقلال درونی خود قانع باشند! این مسایل، ایالت لُرنشین لرستان را بصورت یکی از مشکل آفرین ترین ایالتهای ایران درآورده بود و باعث رشد و تداوم خصلتهای مرکز گریزانه همراه با غرور و آزادمنشی و عصبیتهای خاصی درمیان عشایر لُر شده بود. این وضعیت بدلیل سیاستهای نامناسب حکومت قاجار تشدید شد و نارضایتی لرها نیز بر دامنه آن افزود و بروز انقلاب مشروطه باعث تشدید بحران و ایجاد هرج و مرج در منطقه شد. در اوایل حکومت رضاخان لرستان در خط مقدم برخورد با ماهیت قدرت نوظهور رضاشاهی قرار داشت و برای دفاع از ماهیت سنتی قدرت اقتصادی و اجتماعی خود سرسختانه به مبارزه پرداخت. این مسئله همراه با《کنش خشونت آمیز دولت مرکزی》باعث قتل و کشتار و خونریزی در میان عشایر لُر شد و نوسازی فرهنگی، سیاسی و اجتماعی و اقتصادی رضاشاهی در لرستان با خشونت نیروهای نظامی همراه شد! و در سایه وحشتناک قدرت نظامیان صورت گرفت. تضاد و تقابل دو ماهیت متفاوت قدرت محلی و قدرت مرکزی در عصر رضاشاه/ خشونت و بی رحمی/ اعمال اصلاحات به سبک نظامی/ ریشه داری سنتهای ایلی و عشیره ای لرها/ عدم برنامه ریزی و زمینه های صحیح برای اجرای برنامه هایی مانند خلع سلاح و تخته قاپو/ همگی باعث شد که اقدامات گسترده رضاشاه درلرستان با شکست مواجه شود!زیرا اقدامات رضاخان باعث تضعیف پایه های اقتصادی کهنه وسنتی در لرستان شد، همان قدرتی که روزگاری فرآورده های دامی وکشاورزی آن علاوه بر، برآوردن نیازهای مردم لر به بازارهای عراق و استانهای همجوار نظیر:همدان، کرمانشاه و خوزستان سرازیر میشد! نابودی مختصر《حیات اقتصادی》عشایر لر به بهای استقرار شیوه های نوین و عرصه های جدیدی مانند: کشاورزی و یکجانشینی و شهرنشینی که اساساً عشایر هیچگونه آشنایی اصولی با اینگونه شیوه ها نداشتند و نیز علاقه ای به آن نشان نمیدهند، باعث بیکاری، رشد شهرنشینی و روستانشینی کاذب و واماندگی عشایر از عرصه فعالیتهای عشایری شد که تا به امروز ادامه دارد! باید متذکر شد که لرستان در عرصه تاریخ معاصر مشکل سیاسی را که امروزه در مورد قومیت مطرح است نداشته! و پیوند عظیم فرهنگی لرها با فرهنگی ملی چنان است که شاید بتوان گفت که این منطقه به لحاظ فرهنگی یکی از پشتوانه های بزرگ ملی بشمار می رود! لیکن《آنچه زیربنای فرهنگ محسوب می‏شود، شاخصه های مهم اقتصادی است》که میتواند تقویت کننده و پشتیبان این فرهنگ غنی باشد! متأسفانه وجود مشکل اقتصادی و ضعف اصولی شاخصه های اقتصادی در منطقه باعث بوجود آمدن《شکاف عمیق اقتصادی در لرستان با اقتصاد ملی》شده است. اصلاحات رضاخان ساختار نیم بند اقتصاد سنتی را بر هم زد و بافتهای اقتصادی کهنه ایلی و عشیره ای از هم گسیخت و تبدیل به یک《اقتصاد وابسته》کرد و در عوض در دوره محمدرضاشاه نیز هیچ اقدام اصولی برای پرکردن این شکاف عمیق اقتصادی صورت نگرفت و صرفاً به رشد فرهنگ کاذب شهری، رشد مهاجرت عشایر و روستانشینان به شهر و اقتصاد وابسته منطقه ای منجر شد و توجهی نیز به رشد شاخصه های اقتصاد نوین و تکامل صنایع تولیدی نشد و مردم و عشایر لرستان از دو سو ضربه سختی را متحمل شدند که درنهایت تا به امروز ادامه یافته است. امروزه نیز رشد روزافزون نرخ بیکاری/ عدم وجود سرگرمی و اشتغال برای جوانان/ و مهاجرت باعث شده که نیروی انسانی و قوه جوان منطقه در معرض مشکلات خطر آفرینی مانند: افسردگی، اعتیاد، بیکاری و خودکشی قرار بگیرد! امروز مشکل موجود درمیان لرها《اقتصادی》است! در زمینه اقتصادی، شناسایی شاخصه های اصلی که میتواند به طرز صحیحی با مدیریت و برنامه ریزی علمی و مطلوبی احیاء شود و سرانجام اقدامات اصولی دراین زمینه، میتواند موجب تقویت پیوستگی های عظیم فرهنگ محلی و منطقه ای لرستان بافرهنگ ملّی شود و آن پشتوانه قوی را بیدار کند و درعین حال به شکافهای عمیق اقتصاد محلی با اقتصاد ملی پایان دهد و سایر شکافهای موجود را که اصولاً پایه و اساس اقتصادی دارند مرتفع سازد.


  • پروژه کویر سبز

    نتیجه تحقیقات کارشناسی نشان میدهد که کارهایی که در اجتماع به حالت خلاف و ناهنجاری صورت میگیرد نه اَمری غیرطبیعی و نه نالایقی مردم است بلکه دست اندرکاران، تمام کلیات این کارها را تحت کنترل و به روش دلخواه تنظیم مینمایند تا بلکه انرژی و رمق مردم گرفته شود مثلاً مسکن که امروزه مشکل طبقه کارگر و ضعیف و نوخانه ها هست با یک مدیریت خیلی ابتدایی میتوان آنرا رفع کرد اگر زمینهای کشاورزی بین این شهر تا آن شهر را در نظر بگیری اگر یک هزارم یا یک پنج هزارم زمین را اختصاص به تنها کسانی که ضعیفند و درآمد ندارند بدهند و حتی پولش را هم بگیرند و با وام اندک و کمک نیروهای جهادی کمک کنند این مشکل حل میشود ولی اینکار نمیشود تا مشکل باشد و بیشتر هم بشود مابقی کارها نیز به همین صورت آموزش عمومی، جمع آوری سرمایه های سرگردان، کم کردن شکاف طبقاتی، تنظیم ناهنجاریها، اقتصاد ملتی و عمومی و یکسری کارها ولی ما فقط گوش میکنیم اونها هم شعاری که به مرحله عمل نمیرسه را سر میدهند. وقتیکه دائماً آب را از کهگیلویه، بختیاری و لرستان به کویرمرکزی انتقال میدهند جمعیت لُرها هم بدنبالش به کویر میرود و بعد از مدتی《فارسیزه》و《فارس زده》میشود و دیگر هویت لُری و منافع بلادلُرنشین برایش اهمیتی ندارد به این صورت روز به روز بر جمعیت وقدرت فارسها در کویر افزوده میشود! بجای اینکه لُرها به انتقالات آب اعتراض کنند و بجای مهاجرت در شهرهایشان بمانند و با مطالبه گری آنها را رونق ببخشند و آباد کنند ساده ترین کار یعنی《مهاجرت به کویر》را میپذیرند و جا خالی میکنند برای عربها و کردها! همین الان تمام معادن و صنایع جانمایی شده در کویرمرکزی منافعشان به جیب همان شهرهای کویری میرود و ما مجبوریم حتی با قیمت بیشتر از ارزش محصولات آنها را بخریم ولی در مورد آب متاسفانه با واژه ملّی بودن چپاول آنرا توجیه میکنند!!!


  • احداث《نیروگاه آبی》در کویرقُم

    آب الیگورز لُرستان را به قُم انتقال دادند و در کویر قُم《بزرگترین نیروگاه آبی》را تاسیس کردند! بعد در گلپایگان با همان آب انتقالی《سد کوچری》را ساختند! در قم《دریاچه گردشگری ۸ هکتاری جوان》را ساختند و در کَهک قم دارند برنجکاری میکنند! در لُرستان اجازه احداث مجتمع پرورش ماهی نمیدهند اما در کویرقُم خاویار تولید میکنند! کُل زمینهای گلخانه ای لُرستان ۸۰ هکتاراست اما در کویر یزد ۱۵۰۰ هکتار!!! از زمان محمدعلیشاه قاجار دارند از مسجدسلیمان نفت استخراج میکنند و دلارهای نفتی خرج بُرجسازی در تهران میشود! کارخانه تُن ماهی هایلی در اصفهان تاسیس شده که نه آب دارد نه دریا! کُهگیلویه روزانه به اندازه امارات نفت تولید میکند اما فقیرترین استان ایران است! ۶۴% تسهیلات بودجه مملکت فقط در تهران خرج میشود! 45% صنایع ایران در تهران است! تمامی صنایع آبخواه ایران در کویرمرکزی مُستقر شدند! صنایع فولاد و ذوب‌آهن در تمام دُنیا در کنار سواحل استقرار دارند اما در ایران صنعت فولاد درشهرهای خشک کویرند! اگر این استعمار و استثمار نیست پس چیست؟ منابع آب و نفت بلادلُرنشین را به کویرستان منتقل میکنند و سهم مردم لُر را هم با تحقیرسیستماتیک، جوک نژادی، بیکاری، مهاجرت و فقراقتصادی میدهند! به هرکسی که به این استثمار اعتراض کند مثل علیمردان خان انگ تجزیه طلب، راهزن و عامل بیگانه میدهند! کار استعمارگر همین غارت مستعمره است! استعمارشرقی به مراتب بدتر از استعمارغربی است!


  • مشاهیر خُراسان

    رواج شاهنامه و کوروش پرستی بین لُرهای بختیاری زمان پهلوی دوم در جهت یکسان سازی فرهنگی صورت گرفته و با شیوع رسانه های شنیداری و دیداری به اوج خود رسید و همه نوع تلاشی برای ترویج این کتاب انجام دادند مردم لُر بجای اینکه《پیگیر مطالبات اقتصادی》و《رونق صنعت و کشاورزی و گردشگری》باشند از همه چیز خود گذشتن و شاهنامه خوان فارسها شدن! شمایی که جوانانتان در فقر و تنگدستی به سر میبرند و به غربت مهاجرت کردن چه به شاهنامه خوانی؟ مردم لُر بخاطر بیکاری و نبود کار و سرمایه آواره شهرهای اصفهان و تهران و شیراز شدند آنوقت عده ای سنگ افسانه‌های و شخصیتهای خیالی شاهنامه و کوروش را به سینه میزنند! چرا فقط در خوزستان اجازه شاهنامه خوانی داده میشود آنهم توسط لُرهای بختیاری؟ هیچ قومی به اندازه لُرها به شاهنامه علاقه‌مند نیست ولی ماحصل این علاقمندی برای لرها چه بوده؟ غیر از اینکه امروزه《فهم و شعور اجتماعی》لُرها توسط همین فارسهای نژادپرست به سخره گرفته میشود؟ غیر از اینست که سوژه جوکهای نژادی و مضحکه اوقات فراغت فارسهای تازه به دوران رسیده شدید؟ غیر از اینست با این همه نفت و آب و معادن در《شاخص فلاکت》رتبه اول نصیب لُرها شده؟ لرها ایرانیتر از همه اقوام بوده و تعصب همه را میکشند ولی مُزدشان توهین/تمسخر/فقر/بیکاری/مهاجرت وآوارگی بود! تعصب فارس را کشیدن چه سودی برای جامعه زجر کشیده لُر دارد؟ استانهای کویری که محتاج آب ما هستند همه صنعتی و ثروتمند شدند نمیدانم با این همه تضاد چطور کنار بیاییم؟ نمیدانم وقتی همه بدنبال کار و سرمایه هستند چرا ما تعصب《مشاهیر خراسان》را میکشیم که شهروندانش، لُرها را جدا از خود میدانند! لُرهایی که غَم کوبانی سوریه و مسلمانان میانمار و شیخ زکزاکی نیجریه را میخورند چرا هیچ واکنشی نسبت به غارت چندین باره آب بختیاری به کویراصفهان نشان نمیدهند؟


  • وجه تسمیه چارمحال بختیاری

    کلمه جدیدالتاسیس چارمحال را اصفهانیها زمان پهلوی ابداع کردند تا بین لُرها اختلاف بیندازند! ما معتقدیم که چارمحالیها شاید بختیاری نباشند ولی اصالتا لُر میباشند! از آنها درخواست داریم همراه با بختیاریها و قشقایی ساکن سامان و بروجن منافع کلی استان و محیط زیست را در نظر بگیرند! منطقه ای که هم اکنون با نام استان چهارمحال بختیاری شناخته میشود در واقع قسمتی از لرستان بزرگ بوده که شامل استانهای همدان/ لرستان/ کهگلویه و بویراحمد/ و منطقه بختیاری (خوزستان و بخشهایی از اصفهان و مرکزی) بوده است! و این منطقه بزرگ تا عهد صفویان به عنوان《لُرستان بزرگ》شناخته میشده است و اولین بار در تاریخ در زمان پهلوی واژه چهارمحال به کار رفته است! در زمان قاجاریه و پهلوی که مرکز حکومت در اصفهان قرار داشت به دلیل نزدیکی اصفهان به منطقه بختیاری و وجود چراگاهها و آب و هوای متنوع و نعمات فراوان خدادادی و رقابت سیاسی، توجه حاکمان را به خود جلب کرد و در پی این، تغییراتی در اداره منطقه ایجاد شد بطوریکه آمدند و نواحی لار، کیار، میزدج و گندمان را از لُرستان بزرگ جدا کردند و به محالات اصفهان اضافه کردند و به عنوان چهارمحال نامگذاری کردند و به چهارمحال دیگر اصفهان یعنی سمیرم، جرقویه، اردستان و قهپایه افزودند!!! بطوریکه محمد مهدی بن محمدرضا اصفهانی در اثر خود《محالات اصفهان را هشت محال》معرفی میکند و میگوید: اما هشت محال چهار از آن متصل به یکدیگر است که اول لار و دوم کیار و سوم گندمان چهارم میزدج باشد و رار را بعضی《لار》هم گویند اینها را چهارمحال گویند و الحال این نام برای آنجا مجموعاً علم شده است و چهارمحال دیگر از هم جدا و بدبن ترتیب است اول سمیرم دوم جرقویه سوم اردستان چهارم قهپایه! مولف تذکره الملوک در زمان صفویه نیز چنین میگوید: اصفهان با توابع خود محال مخصوصی را تشکیل میداد و دستگاه اداری خاص خود داشت از فهرست اماکنی که صدر خاصه نمایندگی از طرف خود بدانجا مامور میکرد و به وجود و بستگی و ارتباط محال پی میبریم! در زمان قاجار کماکان اسم چهارمحال بر این منطقه از بختیاری ماند و هرجا نامی از چهارمحال برده میشد میگفتند《چهارمحال بختیاری》که تفاوتی باشد با دیگر چهارمحالها در کشور مخصوصا چهارمحال اصفهان! از زمان قاجار تا سال 1332 در سیستم اداری کشور به این منطقه میگفتند《بختیاری و چهارمحال》و یا《فرمانداری کل بختیاری و چهارمحال》و یا《فرمانداری کل اصفهان و بختیاری》تا اینکه در سال 1332 کلمه چهارمحال به ابتدای کلمه بختیاری آمد و بعنوان چهارمحال بختیاری نامیده شد ولی متاسفانه تفرقه افکنان با اضافه کردن یک واو بین چهارمحال و بختیاری اقدام به جدایی بین این دو کردند!!! جغرافیای اتابکان لُر بزرگ تا چهارفرسخی اصفهان بوده قدیمی ترین اثر دهکرد《شهرکرد》مسجد اتابکان لُر هست که در مرکز شهر قرار دارد در《سفرنامه ابن بطوطه》نام آخرین نقطه مرز اتابکان لُر را قریه الرخ ذکر کرده‌اند! حکومت الیماییان هم که اجداد لُرهاست تا نزدیکی اصفهان بوده بدون شک تمام مردم این منطقه از نژاد لُر هستند و گویش این نواحی حاوی کلمات قدیمی لُری است. زمان رضاخان با تبعید ایلات موگویی و ذلقی بختیاری، عشایر قشقایی را در سامان و بخشی از بروجن جای دادند تا لُرهای بختیاری را تضعیف کنند!


  • قومگرایی یعنی چه؟؟؟

    آن دسته از نژادپرستان بی هویتی که به ما لقب قومگرا میدهند باید بدانند قومگرایی یعنی زیرپا گذاشتن اصل 15 قانون اساسی، ماده 30 حقوق کودک، ماده 27 میثاق حقوق مدنی و ندادن حق تدریس زبان مادری و تنها رسمیت بخشیدن به فارسی و تحمیل آن از طریق رسانه به غیرِفارسها! قومگرایی یعنی تخریب چندین ساله هویتهای ترکی، گیلکی و لُری از طریق جوکهای نژادی و توهینهای مکرر در صدا وسیمای میلی! قومگرایی یعنی طی 2 سال متوالی افزایش 80 درصدی بودجه استانهای فارس نشین کویری چون سمنان و یزد! قومگرایی یعنی نفت و گاز و آب بلادلُرنشین در اصفهان و قم و کاشان به صنعت تبدیل کردن و لُرها را در فقر نگهداشتن تا به مهاجرت اجباری به کویر روی آورند! قومگرایی یعنی سرزمین سرسبز لُرها را خشک کردن و انتقال آب آنها برای سرسبز کردن کویر فارسها! قومگرایی یعنی کودکان لُر زمستانهای طولانی را تحمل کنند ولی در تابستانها تشنه بمانند و در گوششان فرو کنند آب کم است اما در تهران دریاچه مصنوعی 7 هزار هکتاری با آب شیرین راه اندازی کنند و در قم دریاچه مصنوعی 7 هکتاری جوان را با آب الیگودرز لُرستان بسازند! قومگرایی یعنی 65% کل تسهیلات بودجه کشور فقط در تهران خرج میشود! قومگرایی یعنی تاكنون يک رئيس جمهور غيرفارس نداشتيم (روحانی و احمدی نژاد سمنانی_خاتمی یزدی_رفسنجانی کرمانی). قومگرایی یعنی از 18 وزیر کابینه 16 وزیر فارس هستند! قومگرایی یعنی نفت را زیر پای مردم لُر شهرهای: مسجدسلیمان، گچساران، پلدختر، دهلُران خارج کردن و پولش را در اصفهان و تهران و یزد و...خرج کردن! قومگرایی یعنی نفت در بلادلُرنشین باشد اما پالایشگاه و پتروشیمی و صنایع شیمیایی در تهران، تبریز، اصفهان و شیراز باشد! قومگرایی یعنی کُهگیلویه روزانه به اندازه کشور امارات نفت تولید میکند اما فقیرترین استان ایران است! قومگرایی یعنی آب کوهرنگ بختیاری را به کویراصفهان منتقل کنند ولی خود مردم با تانکر آب میخرند! قومگرایی یعنی سالی 12 میلیارد مترمکعب آب از لُرستان به خوزستان میرود اما 90% زمینهای کشاورزی لُرستان دیم است! قومگرایی یعنی متراژ تمام شهرکهای صنعتی لُرستان به اندازه یک شهرک صنعتی یزد نیست! و این سیاست نژادپرستان است که سالهاست با تغییر جای متهم و شاکی برای تزریق حس گناه به مردم تحت ستم خود را اهل حق و مردم معترض را پان و قومگرا مینامند تا زمینه سرکوب آنها را فراهم آورند تا با راحتی بیشتر، ثروت آنها را چپاول کنند.


  • دربان سفارت انگلیس

    رضا شاه یک فرد عامی و بیسواد چگونه از دربانی سفارت انگلیس و نگهبانی منزل فرمانفرما به سردار سپهی، صدارت و حکومت رسید؟ با تلاش شخصی؟ یک شوخی بزرگ است ‌در زمانه ای که القاب و مناصب بر پایه رسم و نشان خانوادگی و موروثی است یک قزاق بیسواد بیاید و بدون پشتیبانی سردار سپه بشود! تک تک نمایندگان مجلس، وزرا و منصب داران به خاندان شاهی متصل و حتی خوانین محلی هم به زحمت دارای جایگاه در پایتخت بودند. در بین مردم عادی فقط وضع روحانیون بهتر از سایرین بود. چرا رضاشاهی که با کودتای سیدضیاءانگلیسی منتخب مناصب شد را اینقدر بزرگ جلوه میدهند؟ خدمات ارزنده ای انجام داد در راستای کشورهای تازه ترقی و البته با پول نفت مناطق بختیاری! رضاخان بیسواد و عاری از هرگونه فهم و درکی از کشورداری توسط حزب تجدد《تیمورتاش و داور و فروغی》روی کار آمد اما بعداً آنها را حذف کرد! اگر واقعاً اینقدر بزرگ بود چرا قرارداد دارسی را سوزاند؟ قراردادی که از نیمه عمر آن گذشته بود و بزودی ماحصلش برای ایران میماند؟ ولی قرارداد ننگین جدیدی با انگلستان وضع کرد که اگر صنعت نفت توسط دکترمصدق ملّی نشده بود تا سال 1370 انگلیس حق برداشت نفت داشت! سخنان مصدق در مجلس چهارم را بخوانید که خطاب به عملکرد رضاخان گفتند: ایران همچین خائن به وطنی نزایید‌!!! رضاشاه اگر بزرگ بود چرا جلوی تهاجم انگلستان را نگرفت و ما با نسلکشی دوم مواجه شدیم؟؟؟ طی پنج سال جنگ جهانی دوم تمام مزارع گندم، جو، برنج، ذرت و...در شکم ارتش شوروی و انگلستان ریخته شد و راه آهن سراسری بخاطر انتقال تجهیزات به روسیه فرسوده و نابود شد. مردم نواحی بختیاری از قحطی که توسط قوای اشغالگر روس و انگلیس بوجود آورده بودند در تنگنا بودند و خیلی از جمعیت ایران از بین رفت. روایت آتش زدن گندمزارها و مزارع پنبه توسط روس و انگلیس هنوز در خاطرات مردم ایران است. پس آن موقع رضاخان کجا بود؟ رضاخان راه آهن شمال_جنوب را برای چه کسانی تاسیس کرد؟ مسلم است برای ارتش انگلیس‌! چون بلافاصله بعد از افتتاح تا پنج سال در اختیار ارتش انگلیس برای جنگ جهانی دوم استفاده شد و تمامی واگنهایی که با همان اندک سهم ایران از نفت ساخته شد طی همان پنج سال توسط ارتش انگلیس بکلی تخریب شد بدون اینکه یک ایرانی از آن استفاده کرده باشد! حتی واگن اختصاصی خود رضاخان که با طلا ساخته شده بود را هم بکار گرفتند! در عوض بعد از پنج سال از ایران ادعای غرامت هم کردند که ما از خودمان واگن اضافه کرده بودیم! و همان جانشین رضاخان از جیب ملّت غرامت هم پرداخت کرد بدون اعتراضی!!! اگر دانشگاه ساخته شد ماحصل فکر و پیشنهاد روشنفکرانی نظیر: داور و تیمورتاش و فروغی بود که یا کشته شدند یا منزوی!!! او طی 15 سال حکومت از انگلیس حمایت میکرد و حتی در شهریور 1320 بدون یک لحظه مقاومت براحتی کنار رفت! محمدرضا هم حداقل بیست سال اول حکومتش همین راه رو رفت. وقتی به توهم قدرتی که در بواسطه دلارهای نفتی در اختیارش بود مبتلا شد همان اربابان زیرپایش را خالی کردند!


  • هجو رضاخان توسط میرزاده عشقی

    رسیدن به جایگاهی همچون نگهبان در سفارتخانه هلند در تهران موفقیت بزرگی در زندگی رضاخان میرپنج به حساب می‌آمد! رضاشاه که در آن‌زمان به رضاخان معروف بود درحال نگهبانی از سفارت هلند در تهران بود. عکس رضاخان و《كنوبل وزيرمختار هلند》که سوار بر اسب است در تاریخ ثبت شده است! میرزاده عشقی در ذم رضاخان میگوید: بعد از اين بر وطن و بوم و برش بايد ريد_به چنين مجلس و بر كر و فرش بايد ريد/ به حقيقت در عدل ار در اين بام و در است_به چنين عدل و به ديوار و درش بايد ريد/ آن‌كه بگرفته از او تا كمر ايران را گوه_به مكافات الی تا كمرش بايد ريد/ پدر ملت ايران اگر اين بی پدر است_بر چنين ملت و روح پدرش بايد ريد/ به مدرس نتوان كرد جسارت اما_آن‌قدر هست كه بر ريش خرش بايد ريد/ اين حرارت كه به خود احمد آذر دارد_تا كه خاموش شود بر شررش بايد ريد/ شفق سرخ نوشت آصف كرمانی مرد_غفرالله كنون بر اثرش بايد ريد/ آن دهستانی بی مدرك تحميلی کُرد_از توک پاش الی مغز سرش بايد ريد/ گر ندارد ضرر و نفع مشيرالدوله_بهر اين ملک به نفع و ضررش بايد ريد/ ار رَود موتمن‌الملک به مجلس گاهی_احتراماً به‌ سر رهگذرش بايد ريد! میرزاده عشقی بعد از هجو رضاخان توسط افراد او ترور شد! داشتن اجداد و پيشينيان و مشاهير، اسمش فرهنگ نيست‌! بهش ميگن تاريخ غنى!!! فرهنگ، طرز رفتار و برخورد مردم جامعه با یکدیگر است!


  • زمان رضاخان《شهرنو》بنا شد!

    بیعدالتی در ساختار سیستم سرمایه داری است. حالا تفاوت نمیکند کی اداره کننده اش باشد. شاهپرستان! شاهدوستان! طرفداران این خاندان پالاندوز! این غارتگران ثروت ایران! و شکنجه گران ساواکی. زمان رضاخان شهرنو بنا شد و در گوشه و کنار کشور بعضاً خارج از شهرها مناطقی وجود داشت که سکس با پول مبادله میشد. خانم رئیسی بود و چند جاهل و گاهی جوجه جاهل که درآمد حاصله را بین خود از این مبادله بیشرمانه تقسیم میکردند. به زنان تن فروش درحد بخور نمیر چیزی داده میشد که قادر باشند پروسه درآمدزایی را بی وقفه ادامه دهند. دراین《شهرکهای مخروبه مانند》بجزء سکس و پول از زندگی خبری نبود، لخت و عور شبیه بیابان برهوتی بود که همانند چاههای نفت عمل میکرد و تحت انحصار تعدادی بود که نم به کسی پس نمیدادند و گاه و بیگاه عربده هم میکشیدند! در این دنیای سیاه درآمدزا که علف نمیتوانست بروید پول پارو میشد نه از مسجد خبری بود و نه از مناره و بانگ اذان، نه خمسی در کار بود و نه زکات! بیعدالتی در ساختار سیستم سرمایه داری است حالا تفاوت نمیکند کی اداره کننده اش باشد.


  • از نگهبانی سفارت هلند تا شاهی!

    سلطان زاده درکتاب《انکشاف اقتصادی ایران》ص ۵۵ مینویسد: صنعت رضاشاه درجهت وابسته کردن ایران به انگلیس گام برمیداشت. وزارت جنگ ۴۰% بودجه کشور را میگرفت اما در هجوم متفقین هیچ کارایی نشان نداد! خونریزی که نظامیان در سرکوب لُرها بکار بردند در مواردی چنان بود که گویی فاتحی خونریز با قومی بیگانه طرف است (ایران بین دو کودتا، ص ۱۲۹). در سالگرد کودتای سوم اسفند در نشریات درباره علل و اهداف کودتا زمزمه هایی برخاست و رضاخان در ۲ اسفند ۱۳۰۰ بیانیه داد: بیجهت اشتباه نکنید از راه غلط مسبب کودتا را تجسس مینمایید با کمال افتخار به شما میگویم که مسبب حقیقی کودتا منم!!! در پایان بیانیه هشدار داده بود: از این پس سخن گفتن درباره کودتا ممنوع و مشمول مجازات شدید خواهد بود (تاریخ احزاب سیاسی ایران، جلد ۱، ص ۱۸۵). رضاخان در تلاش بود تا مهر وابستگی به انگلیس را از پیشانی خود پاک کند. او در ۱۷ اسفند اعلامیه شدیداللحنی خطاب به همه روزنامه ها و روزنامه نگاران صادر کرد و آشکارا آنان را به ضرب و شتم تهدید کرد. روزنامه《ستاره ایران》مطلبی علیه انگلیس مینویسد و سفیر انگلیس به رضاخان شکایت میکند و رضاخان شخصأ به دفتر روزنامه میرود و با مشت توی دهان《حسین خان صبا》میزند! همین بلا را سر مدیر《مجله دنیا》میآورد! سرپرسی لورن وزیرمختار انگلیس در تهران که نقش مؤثری در قدرتگیری وپادشاهی رضاخان بازی کرد از همان آغاز بدرستی دریافته بود که هرگونه شائبه وابستگی به انگلیس در افکار ایرانیان عاملی اثر گذار است لذا در اول بهمن ۱۳۰۰ تلگرافی به وزارت خارجه انگلیس فرستاد: از این پس ما باید از هرگونه تظاهر به اینکه رضاخان زیر حمایت ما میباشد خودداری کنیم (تلگراف لورن به لرد کرزن، شماره ۶۳، مورخ ۳۱ / ۱ / ۱۹۲۱). رضاخان نیز به او وعده داد: من با دست ایرانیان کاری انجام خواهم داد که بریتانیا میخواهد با دست انگلیسیها انجام دهد یعنی ایجاد ارتش نیرومند و استقرار نظم و ساختن یک ایران مستقل (شیخ خزعل و پادشاهی رضاشاه، ص ۵۴ ).رضاشاه چگونه از نگهبانی سفارت هلند و دربانی منزل فرمانفرما به حکومت رسید؟ چرا قرارداد دارسی را سوزاند قراردادی که از نیمه عمر آن گذشته بود و بزودی ماحصلش برای ایران میماند و قرارداد جدیدی با انگلیس وضع کرد که اگر نفت توسط مصدق ملی نشده بود تا سال ۱۳۷۰ انگلیس نفت میبرد! سخنان مصدق در مجلس چهارم را بخوانید که گفت: ایران همچین خائن به وطنی نزایید‌!مصطفی فاتح در کتاب «پنجاه سال نفت ایران» ص 16 مینویسد: انگلستان هم صلاح منافع خود را دراین میدانست که در ایران حکومت مقتدری بوجود آید تا از نفوذ افکار انقلابی و از دست دادن منافع نفتی جلوگیری کند نقشه هایی طرح و اجرا شد که بقول سیاستمندان و نویسندگان خارجی و بقول خود انگلیسیها مظهر بدوی آن کودتا و سپس حکومت 20 ساله بود. یحیی دولت آبادی در کتاب «حیات یحیی» جلد 4، ص 115 مینویسد: کمیته آهن که دراصفهان تحت نظر کنل هایک انگلیسی و با شرکت فیروز میرزا نصرت الدوله تشکیل شده بود با سید ضیاء طباطبایی روزنامه نگار طرفدار انگلیس در رابطه بود تا مقدمات بدست گرفتن قدرت حکومتی و اجرای روح قراداد 1919 را فراهم کند. حسین مکی در کتاب «تاریخ بیست ساله» جلد1، ص 202 به نقل خاطرات افسر ارشد ایرانی لشکر قزاق که در قزوین شاهد ملاقات رضاخان《ژنرال آیرونساید》و دیگر افسران انگلیسی بود میپردازد. ملک الشعرای بهار در《تاریخ احزاب سیاسی ایران》ص 188 نیز از قول تلگرافچی اردوی قزاق منجیل، از حضور بلندمدت شبانه رضاخان در اردوی انگلیس سخن میگوید. ژنرال آیرونساید فرمانده نیروهای انگلیس در شمال ایران در کتاب «خاطرات و سفرنامه های ژنرال آیرونساید» ص 14 با افتخار میپذیرد که در واقع او طراح اصلی کودتاست. دکتر مصدق درکتاب《خاطرات و تألمات》ص ۱۹۶ مینویسد: بخشی از ثروت هنگفت رضاشاه ناشی از خدمت او به انگلیسیها در انعقاد قرارداد ۱۹۳۳ بوده است! در منابع به دخل و تصرف رضاشاه در عایدات نفتی سخن رفته و دلیل درگیری میلسپو مستشار آمریکایی که در اداره مالیه کار میکرد با رضاشاه همین بوده است! سهمی که کمپانی نفت انگلیس و ایران به دولت میداد هیچگاه وارد ایران نمیشد و در بانکهای لندن به حساب شخصی رضاشاه واریز میشد. طبق گزارش وزارت خزانه داری آمریکا و بانک جهانی طی سالهای ۱۹۲۱ تا ۱۹۴۱ میلادی《کمپانی نفت انگلیس و ایران》۱۸۵ میلیون دلار به ایران داده است! خُب این پول چه شد؟ راه آهن که با مالیات بر قند و چای ساخته شد! طبق گزارش وزارت خارجه آمریکا در سال ۱۹۴۱ رضاشاه در این زمان ۱۰۰ میلیون دلار در حسابهای بانکی خارج پول داشته است! رضاشاه در بانک لندن ۱۵۰ میلیون دلار و در بانک نیویورک ۱۸ میلیون دلار داشت! تمام دارایی نفت را به سرقت برده و ۱ ریال در ایران سرمایه گذاری نکرد! سال ۱۹۴۱ کل گردش پولی بانک صادرات و واردات آمریکا ۱۰۰ میلیون دلار بوده و حتی راکفلر چنین پول نقدی در اختیار نداشت!


  • خون هر چهارنژاد اصلی بشر《قرمز》است!

    پرویزشاپور: خون هر چهار نژاد اصلی بشر《قرمز》است! هجم توهمات یک ملت وقتی بیکران میشود افیونی بجان جامعه می‌افتد که هیچ جوری نتوان آنرا علاج کرد! هفتم آبان را بزور مصادف با روز کوروش دارند جا میزنند! هرچند چنین روزی هیچ جا ثبت نشده! یک سوال از《پان پارسهای نژادپرست》اگر وجود، عُرضه و شهامت دارید! بجای پریدن از نرده های قبر کورشی که مُرده توش نیست بروید اول کشور را از یوغ نابرابری، بیکاری و فقر برهانید! اگر آزادیخواه هستید بروید دزدان و اختلاسگران را دستگیر کنید! بُزدِلان الکی خوش مشنگ! از کوروش هزاران جمله نقل میکنند آنهم جملاتی که انگار در خیابان جُردن تهران سال ۱۳۹۸ کوروش زندگی میکرده! میگویند کوروش به کشوری هجوم نبرد جزء برای رهانیدن مردم آن کشورها از ظلم حاکمانشان! بعد درجای دیگر میگویند کوروش بعد از فتح ممالک شاهان آنرا نمیکشت و به آنها اجازه میداد بر سر قدرت باقی بمانند! اگر کوروش برای رهانیدن مردم از ظلم شاهان بپا خواسته بود پس چرا شاهان را بعد از شکست دادن از قدرت خلع و مجازات نمیکرد و جزء افراد خود قرار میداد؟ شما خود را جای آن مردمان قرار دهید و بگویید آیا عادلانه است مثلاً آمریکا به منظور رهانیدن مردم عراق از دست صدام به عراق حمله کند و بعد از فتح عراق همان صدام را حاکم کند؟ از ایران باستان چه آثار علمی مکتوبی بجا مانده؟ هفته نامه «اشپیگل» چاپ آلمان در شماره 28 سال 2008 نوشته ای به نام «فرمانروای قلابی صلح» به قلم ماتیاس شولتس منتشر کرده است در این نوشته نویسنده میگوید: کوروش پیام آور صلح و حقوق بشر نبوده و یکی چون دیگر دیکتاتورهای زمان خویش بوده و دراین راستا منشور حقوق بشر کوروش را یک «سند تبلیغاتی» میخواند. از هخامنشیان تا حمله اعراب یعنی طی ۱۲۰۰ سال هیچگونه اثرعلمی، ادبی یا فلسفی مکتوبی دیده نمیشود دکترهمایون کاتوزیان، استاد تاریخ دانشگاه آکسفورد: این ادعا که حکومتهای باستان ما آثار مکتوب زیادی در زمینه های مختلف علمی، فلسفی و ادبی از خود برجای گذاشتند اما اعراب این آثار را تمامأ سوزاندند افسانه ای بیش نیست! مقبره و آرامگاههای ایلامی در کنار تخت جمشید که همان زمان توسط اقلیت خائن و دزدان عتیقه با خاک یکسان شدند و اجساد مومیای شده توسط دانشگاه شیکاگو به امریکا بردند منبع از کتاب: تخت جمشید نوشته اشمیت در سال ۱۳۴۲ که بنگاه فرانکلین آنرا چاپ کرد.


  • در نکوهش نژادپرستی

    انسانهای سیاهپوست درآمریکا به بردگی کشیده شدند و برای همین بردگی《قانون》وجود داشت تا از حقوق《مالکان برده‌ها》حمایت کند و به خرید، فروش، شکنجه وکشتار آنها وجهه‌ای مُتمدنانه ببخشد واگر نبود مبارزات بزرگمردان معتقد به《انسانیت》ریشه این باورها خشکانده نمی‌شد! هیتلرنازی وهمفکرانش نیز به نام《برتری_نژادی》میلیون‌ها انسان را به کام مرگ فرستادند تا امپراطوری نژادبرتر را درجهان حکمفرما نمایند! بعداز این‌ها بود که عالمان غربی برای دفاع از حقوق《اقلیت‌های نژادی_قومی_دینی》قوانینی را وضع نمودند و به آنها حق حیات همچون اکثریت دادند بلکه از آن هم فراتر! به گونه ای که اکنون در این کشورها سخنرانی، نوشتن، رسم کردن و حتی اشاره به نژاد یا زبان یا دین"《کثریت》با عنوان《دفاع》از آن نوعی《نژادپرستی》محسوب می‌شود و قائل به آنرا در پرتگاه سقوط اجتماعی قرار میدهد! اما اقلیت‌ها به عکس، حق دفاع از زبان، دین، نژاد یا قومیت خود را برای《بقا》دارند و هیچکس نیست که آنها را متهم به《قومیت‌گرایی》یا《نژادپرستی》یا تضعیف اتحاد_ملی نماید! در کشور ما اما برای اقلیت‌ها پاشنه آشیل هر تهمتی، سخن از《خویش》است. اگر اقلیتی سخن از اصل ۱۵ قانون اساسی مبنی بر آموزش به زبان مادری نماید قومیتگراست! اگر کسی برای بقای فرهنگ درحال استحاله‌اش در فرهنگ غالب حرفی بزند نژادپرست‌ است! اگر کسی از تاریخ و تمدن خویش سخن براند متهم به زیرسوال بردن تاریخ کشور میشود و انگار او که اقلیت است جزوی از تاریخ این کشور نیست! اگر کاسه صبر کسی از تبعیض در استخدام‌ها سر برود و داد بزند؛ جواب میشنود که: اینقدر در خشخاش اختلافات مَته نزن و بگذار مردم زندگی‌شان را بکنند! و منظور از مردم《اکثریت》است! نژادپرستان یا به زبان دوست فرهیخته‌ام《میان‌مایه‌ها》نه این‌که بخواهند و نتوانند نه! بلکه واقعاً نمی‌توانند دنیا را از دید یک اقلیت ببینند که فرهنگ، پوشش، زبان، فرصت‌های شغلی، احترام، موقعیت اجتماعی، امکان رشد و پیشرفت و در یک کلام تمام زندگی خود را باخته است! نمی‌توانند! حرف میزند، متهم به "کانال دو" میشود؛ مینویسد، متهم به《تشویش اذهان》می‌شود؛ فریاد می‌زند، متهم به تعصب و نژادپرستی می‌شود؛ فساد و نژادپرستی وظلم را افشا کند، متهم به《خیانت》می‌شود و در هر قدم، از نگاه نژادپرستان مستحق 《سرب داغ》مرگ و طرد از وطن است! در مورد سیستم و دولت حرف نمیزنم. بلکه در مورد《رسوخ باورهای نژادپرستانه》سخن می‌گویم که بجای اذان در بدو تولد کودکان در گوشهایشان خوانده می‌شوند و اکثریت را با برتری برابر میدانند. شما هم یک نژادپرستید؟


  • سرزمین از خود راضی

    صادق هدایت در حاجی آقا: این سرزمین روی نقشه جغرافی لکه حیض است. هوایش سوزان و غبارآلود، زمینش نجاست بار، آبش نجاست مایع و موجوداتش فاسد و ناقص الخلقه. مردمش همه وافوری، تراخمی، از خود راضی، قضا و قدری، مُرده پرست، مافنگی، مزور، متملق، جاسوس، شاخ حسینی و بواسیری هستند.


  • نفت طلای سیاه یا بلای سیاه؟

    دکتر مجتبی مقصودی در کتاب《قومیت ها و نقش آنان در تحولات سیاسی سلطنت پهلوی》صفحه ۱۱۲ مینویسد: با آغاز جنگ جهانی اول (1914 میلادی) برخی از خوانین جوان بختیاری با سودای کسب قدرت بیشتر، به قوای عثمانی در کرمانشاه پیوسته، با سربازان آلمانی همکاری کردند. مسیو واسموس (لارنس آلمانی) نیز در تحریک ایشان جهت ایجاد افتراق میان مالکان بزرگ بختیاری که مالکیت مناطق نفت جنوب را در اختیار داشتند و《خوانین جوان بختیاری که گرایش به آلمان داشتند》و میشد از آنها در جهت قطع خطوط لوله نفت بهره برد، تلاش بسیار نمود. نزدیکی لُرهای بختیاری به آلمانیها که موجب دشمنی انگلیس با بختیاریها شد، اختلافات داخلی، عدم محبوبیت خارجی و بالاخره اعتلاف سران سایر ایلات بزرگ بر مخالفت با حضور ایشان در رأس هرم قدرت، سرانجام موجبات تضعیف قدرت سیاسی خوانین ایل بختیاری را فراهم آورده و تلاشهای رضاخان جهت استقرار امنیت در سراسر کشور، آخرین تلاشهای ایشان جهت دستیابی به قدرت سابق را مسکوت گذارد. ملاحظه بفرمایید که《خوانین تحصیلکرده جوان بختیاری》گرایش به آلمان داشتند و انگلیس که منافع خودش را در خطر میدید مجبور شد که نظم سراسری در کل ایران حکم فرما کند و به همین خاطر با دسیسه و طرح قبلی یک دولت میلیتاریستی را به سرپرستی رضاخان میرپنج و سیدضیاءطباطبایی روی کار آورد و لُرهای بختیاری را از صحنه قدرت کنار زد!


  • رضاشاه چگونه به قدرت رسید؟

    رضاشاه 1256 در آلاشت مازندران به دنیا آمد هیچگاه پدرش را ندید و مادرش《نوش‌آفرین آیرملو》بعد از مرگ پدر رضاشاه به تهران آمد و در محله سنگلج زندگی جدیدی را شروع کرد. رضا در سن ۱۴ سالگی توسط صمصام وارد فوج سوادکوه شد، گفته شده به قدری کوچک بوده که دیگران وی را سوار اسب می‌کردند، در سال ۱۲۷۵ که ناصرالدین‌شاه قاجار کشته می‌شود فوج سوادکوه برای حفاظت از مراکز دولتی و سفارت‌خانه‌ها به تهران فراخوانده می‌شود، که مدتی وی نگهبان سفارت آلمان و هلند در تهران بود و بعد به سرگروهبانی محافظین بانک استقراض روسیه در مشهد منصوب می‌شود. شروع دوران رشد در بریگارد قزاق بعد از مدتی وکیل باشی گروه شصت تیر منصوب می‌شود، در این دوره رضاشاه به دلیل تسلط به استفاده از یک مسلسل به نام ماکسیم به《رضا ماکسیم》معروف شد. او بعداً در جنگهای دیگر هم که بیشتر در نقاط مختلف و جنگ علیه شورش مردم بود شرکت فعال می‌کند و به درجه ستوانی در تیپ همدان می‌رسد. رضاشاه سواد کلاسیک نداشته است محمدرضاپهلوی در تایید بی‌سوادی پدرش می‌گوید: سختی و مشقت زندگی، از دست دادن پدر در دوران کودکی و نبودن وسیله باعث شد که رضاشاه در ابتدای عمر به مدرسه نرود و خواندن و نوشتن را نیاموزد (حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران، ج 6، ص 162) تاج الملوک که اولین ملکه دربار پهلوی بود در سال 1347ش در مصاحبه با خبرنگار یکی از مجلات پاریس بنام کنفیدانس، درباره بیسوادی رضاشاه گفته: پدر و مادر او از رعایای معمولی بودند و خودش هم اصلاً سواد نداشت (فریدون هویدا، سقوط شاه، ص 122) رضاشاه القاب متفاوتی داشت: رضاخان، میرپنج، رضا ماکسیم، رضاپالانی، رضاقلدر، رضاقزاق و سردار سپه. در اسفند ۱۲۹۹ با همکاری سیدضیاالدین طباطبایی که مهره شناخته شده انگلیس بود، دست به کودتا زدند، این کودتا که با پشتیبانی و طراحی ژنرال آیرونساید انجام شد، راه را برای یک حکومت وابسته به انگلیس در ایران باز کرد. احمدشاه به رضاخان لقب《سردار سپه》داد و بعد از مسعود کیهان او را به سمت وزیر جنگ منصوب کرد. رضاخان بعداً در سال 1302 با فرمان احمدشاه به نخست وزیری منصوب شد. روز 9 آبان 1304 مجلس پنجم شورای ملی را زیر فشار قرار داد تا این که ماده واحده‌ای را مطرح کردند که به موجب آن احمدشاه از سلطنت خلع شد و حکومت موقت به رضاخان سپرده شد، در 24 آذر 1304 رضاخان در مجلس حاضر شد و با ادای سوگند بعنوان پایه گذار حکومت پهلوی بر تخت نشست و در 4 اردیبهشت ۱۳۰۵ تاجگذاری کرد. رضاخان با به قدرت رسیدن غارت و زمینخواری را شروع کرد همزمان سرکوب و کشتن و زندانی کردن آزادیخواهان را هم در دستور کار خود قرار داد. آزادی‌هایی که در جریان انقلاب مشروطه به دست آمده بود در دوره وی از بین رفت. بسیاری از رقبا و مخالفان وی زندانی و در زندان کشته شدند. در میان مقتولان چند نفر از وزیران وی مانند: عبدالحسین تیمورتاش، سردار اسعد بختیاری و نصرت‌الدوله فیروز، برخی از روسای ایلات مانند: صولت‌الدوله قشقایی، برخی از شعرا و ادیبان مانند: میرزاده عشقی و فرخی یزدی و تعدادی از نمایندگان مجلس مانند: سید حسن مدرس و کیخسرو شاهرخ را می‌توان دید. برخی از وزرا و نزدیکان وی نیز مانند: علی‌اکبر داور وزیر عدلیه از ترس اتفاقات مشابه خودکشی کردند. علاوه بر این افراد، کشتارهای دست جمعی قوم لُر (فیلی، کهگیلویه، ممسنی و بختیاری) در عملیات معروف《فتح لُرستان》هم از کارهای رضاخان می‌باشد.همچنین تصرف به زور اموال و املاک امیرعشایرخلخالی، اقبال السلطنه ماکویی، سردار معزز بجنوردی و خوانین بختیاری و غصب املاکی به وسعت سرزمین بلژیک به نفع خود و خانواده اش از اقدامات دیگر وی بود! رضاخان پس از نشستن به تخت سلطنت، حدود ۴۴ هزار سند از دست مردم گرفت و املاک و زمین‌های روستاییان گیلان، مازندران، تنکابن و نور و بسیاری جاهای دیگر را مالک شد (تاریخ ۲۰ساله، حسین مکی، ج ۶، ص 135).رضاشاه هنگام ترک ایران ۶۸ میلیون تومان در حساب شخصی خود در بانک ملی داشت که این پول نزدیک به ۲ برابر بودجه کشور ایران در آن زمان بود (حسین مکی، تاریخ 20 ساله، جلد۸، صفحه ۹۱، به نقل از وزیر دارایی دکتر سجادی).در زمان رضاشاه بزرگ‌ترین ارباب خود او بود. بازهم گربه مازندران را بلعید این جمله، تیتر کاریکاتور《روزنامه فرانسوی اومانیته》بوده است که رضاشاه را به‌صورت گربه‌ای درحال بلعیدن مازندران نشان می‌داد (محمود پورشالچی: قزاق براساس اسناد وزارت‌خارجه فرانسه).


  • تبدیل مراکز بلادلُرنشین به تبعیدگاه

    در احکام 5 تن از بازداشتیهای آبان 98 در شهرهای خرمشهر، شادگان و سوسنگرد آنها محکوم به تبعید در شهرهای خرم آباد، یاسوج و شهرکرد شدند!!! یعنی مراکز استانهای لُرنشین بخاطر عدم امکانات و محرومیت بعنوان تبعیدگاه و تنبیه برای مُجرمان سیاسی محسوب میشود!!! چه بر سر لُر و لُرستانی آورده اند که بهترین شهرهایشان《تبعیدگاه》مجرمان سیاسی است!!! لُر جماعت سیاست ندارد اگر کمی فکر کنیم می‌بینیم وضع شهرهای لُرنشین زمان پهلوی به مراتب بهتر بود تمام کارخانجات لُرستان ازقبیل: پارسیلون، کشت وصنعت، نساجی، ژنراتورسازی، چرم وپوست، یخچالسازی، کارخانجات قند، گچ و سیمان، فارسیت، صنایع زرهی دورود، کاشی و سرامیک و...قبل انقلاب ساخته شدند و مسجدسلیمان زمان شاه صنعتی شد اما بعد انقلاب بخاطر کثرت طبقه روشنفکر در مسجدسلیمان انواع بی توجهی ها و تخریبها علیه لُرهای مسجدسلیمان شروع شد و مسکوسلیمان نامیده شد (بخاطر خرافاتی نبودن!) زمان جنگ لُرستان دومین استان خسارت دیده بعد ازخوزستان بود اما زمان رفسنجانی حتی 1 ریال به لُرستان خسارت ندادند! زمان سفر رفسنجانی به کوهدشت بخاطر سر بُریدن خَری توسط بهرام شَل جلوی پای رییس جمهور، در شورای عالی امنیت وضع شد که به مدت 16 سال هیچ سرمایه گذاری کلانی در بلادلُرنشین انجام نشود! تمام کارخانجات لرستان بعد انقلاب ورشکسته و تعطیل گشتند و هیچکدام بازسازی یا جایگزین نشدند! قَد جوانان کهگیلویه بخاطر سوءتغذیه کوتاهتر شده! استانیکه روزانه به اندازه امارات نفت تولید میکند! رضاشاه با عشایر راهزن که اتفاقاً مهاجر بودند و دزدی میکردند جنگ کرد و تمدن را به لُرستان آورد: ساخت راه آهن، جاده، مدرسه، تلگرافخانه، شهربانی، شهرداری، بهداری، ساخت فرودگاه خرم آباد درسال 1304، ساخت پادگان و برقراری امنیت و رشد تجارت جزء خدمات بینظیر او به لُرهای واقعی است. دکترداریوش رحمانیان درکتاب《ایران بین دو کودتا》صفحه 132 مینویسد: علیمردان خان بختیاری با شعار《لااله الاالله》برضد رضاشاه قیام کرد وهدف خود را پاسداری از اسلام اعلام کرد! او دغدغه معیشت و حفظ قدرت لُرها را نداشته بلکه هدفش تقویت دین اسلام بوده است! چرا بخاطر گذشته باید آینده را خراب کنیم؟ یادآوری دعواهای عشيره‌ای 100 سال پیش چه کمکی به حل مشکلات امروزی میکند؟ دوره قبیله گرایی بسر آمده باید مطالبی را بنویسیم که مفید، ثمربخش و ماندگار باشد و بدرد جامعه امروزی بخورد!


  • خوانین خالی الذهن

    از سلجوقیان تا قاجار خاستگاه حکومتها ایلی، قوم مدار و خان سالار بوده ولی با وقوع انقلاب مشروطیت و اصول و اهدافی که در میان اِلیت جامعه《قشر روشنفکر》پدید آمده بود برقراری امنیت، تقویت دولت مرکزی، ایجاد ارتش و مدرنیزه کردن ایران بعنوان اقدامات لازم الاجرا مطرح میشد و رضاخان برآمده از همان مطالبات است! اما درگیری خوانین لُرستان با دولت مرکزی هیچ هدف و برنامه روشنی نداشت! اسماعیل آقا سمیتقو بدنبال اندیشه《کردستان بزرگ》بود (ایران و جنگ جهانی اول، ص۱۴۷).شیخ محمدخیابانی روزنامه تجدد را چاپ میکرد و با تغییر نام آذربایجان به آزادیستان بدنبال استقرار رژیم بولشویکی در آذربایجان بود (ایران در دوره سلطنت قاجار، ص۵۸۵).اما تمرد خوانین لُرستان به منظور رفاه اقتصادی و خوشبختی مردم نبود! بلکه بخاطر《خودمختاری طایفه‌ای》و استمرار سلطه شان بر رعیت نگون بخت بود و علاقه‌مند بودند حکومت مثل سابق ملوک طوایفی باقی بماند! دکترداریوش رحمانیان درکتاب《ایران بین دو کودتا》صفحه ۱۲۹ مینویسد: لُرستان در آستانه ظهور رضاخان به واسطه یاغیگری و شرارت طایفه بیرانوند به سرکردگی شیخ علی خان در آشوب و هرج و مرج بود و راه مواصلاتی خوزستان به لُرستان ناامن و تقریباً بسته شده بود و این امر به لحاظ سیاسی_اقتصادی مشکلات فراوانی برای دولت مرکزی ایجاد کرده بود! وجود طوایف و عشایر با سیاست تمرکزگرایی و یکپارچه سازی ملی جور در نمی آمد و با برنامه های تجددگرایانه در تضاد بود! خوانین با توسعه خرافات و با《ابزار زور》جلوی رشد و آگاهی عشایر را سد میکردند و مانع از احداث راه آهن و جاده میشدند چون راههای ارتباطی و خطوط مخابراتی در آگاهی مردم اثر داشت ولی خوانین واپسگرا نمیخواستند مردم آگاه، قدرت آنها را در معرض خطر قرار دهند و عشایر را ملعبه دست خود قرار دادند! جنگ عشایر لُرستان آگاهانه و سازمان یافته و با اهداف خاص نبود بلکه بیشتر حول مسایل ملکی و گسترش قلمرو ایلی بود! ما در منظومه فکری خوانین هیچگونه جهان بینی انقلابی و آزادی بخشی نمی بینیم و اساساً فاقد هرگونه تشکیلات سیاسی بودند! روشنفکران همراه رضاخان بر ملوک الطوایفی مُهر پایان زدند و اندیشه‌های ملیگرایانه را جانشین تفکرات منسوخ شده قوم مدارانه و طایفه‌ای کردند! با اصلاحات ارضی سال ۴۱ قدرت و درآمد خوانین پوشالی تقسیم شد و طایفه تا حد کوچکترین واحد《خانواده》تقلیل پیدا کرد و در انقلاب ۵۷ توده ایلی (مستضعف) رو در روی خان (مستکبر) قرار گرفت! جای گزش خان هنوز بر بدن زجر کشیده عشایر محروم است لذا خواهش من اینست برخلاف خوانین شما جوانان آینده نگر و مطالبه گر حقوق اقتصادی باشید وگرنه با کهنه پرستی یک ما دو نمیشود! خانها نه دلاور بوده‌اند و نه ظلم ستیز!!! چون بجز قتل و کشتار و غارت اموال مردم فقیر در هنگام ضعف دولت مرکزی کاری نکرده اند طرفدار شاهان قاجار و تثبیت رژیم سلطنتی بوده‌اند


  • دلیل تهمت و افتراء به بختیاری چیست؟

    رابطه فارسها با بختیاری نه تنها هرگز حسنه و خوب نبوده بلکه از همان آغاز انقلاب، با تراژدی و قتل بختیاریها همراه بود. قضیه دکترشاپوربختیار که عضو جبهه ملّی بود نخست‌وزیری وی در اواخر دوران شاه منشاء این آتش اَفروزی بود. دکترشاپور بختیار هرچند وجهه ملّی داشت ولی اصلاً تعصب قومی نداشت اما بدبختانه آتش اش دامن بختیاریها را گرفت و یکروز پس از انقلاب در ۲۳ بهمن، بسیاری از محلات بختیاری نشین در مناطق تهران واصفهان مورد حمله خشک مذهبیان قرار گرفت و بختیاریها قتل عام شدند. در کودکی شاهد قتل عام《شهرک بختیاری نشین یزدانشهر در نجف‌آباد اصفهان》بودم که طی آن همتبارانم توسط شبه نظامیان نجف‌آباد به قتل رسیدند و به زنان بیحرمتی و حتی کودکان در گهواره را سر بُریدند! یکی از همان شبه نظامیان نجف‌آباد در حال مَستی ابراز ندامت میکرد که در حمله به یک بختیاری صاحبخانه از ترس در چاه پنهان شد و مهاجمان آنقدر سنگ در چاه بر سرش زدند تا جان داد! این روز از سوی نجف‌آبادیها با طعنه به عاشورای لُرها! موسوم شد! علت دیگر خاطره بدی است که امام خمینی از دوران کودکی از ظلمی که از سران طایفه ذلقی چهارلنگ در خمین به خانواده ایشان روا داشته بود!《سریال صنوبر در صداوسیما که ماهیتی ضدبختیاری داشت از اینجا ریشه میگیرد این سریال توسط مجتبی راعی اصفهانی ساخته شد که بختیاری راهزن و شرور نشان داده شد و حتی اینطور القا میشود که پدر امام خمینی را بختیاریها کشتند! متاسفانه هیچ واکنشی از سوی بختیاریها به این سریال تحریفی نشان داده نشد! درسته این سریال در مورد امام خمینی است ولی توهین به یک قوم و واکنش به این توهین هیچ منافاتی با امام ندارد بلکه متوجه کارگردان اصفهانی آن میشود!》وقتی طایفه ذلقی با خمین سر املاک درگیر میشوند در آن زد و خورد پدر ایشان کشته میشود و هرگز بخاطر غیرعمد بودن آن انتقامی گرفته نشد! فقط جایی ایشان گلایه کرده که ما را ذلقی ها به مشکل انداختند! امام خمینی در ویدیویی از دست طایفه ذلقی شکوه میکند و میگوید: ما از دست ذلقی ها دردسرها کشیدیم! بعد انقلاب حتی نام شهرستان ذلقی تغییر یافت و این منطقه که همچنان محروم است بشارت نامیده شد! و این تغییر نام با گلایه امام خمینی مرتبط بود! با گذشت چهار دهه از انقلاب ۱۴۳ روستای بخش ذلقی الیگودرز جاده ندارند! روزنامه ایران در شماره ۶۹۴۰ (۱۴ آذر ۹۷) صفحه ۹ نوشت: ۱۴۳ روستای بخش ذلقی الیگودرز (محصور شدگان) جاده، برق، آب، مدرسه و آنتن موبایل و تلویزیون ندارند! الیگودرز پهناورترین شهرستان لُرستان است که ۴۱۷ روستا دارد و ۱۴۳ روستای آن در بخش ذلقی جزء محرومترین مناطق ایران است! این منطقه هیچ رشدی نکرده و امکاناتی ندارد و مردم در وضعیت اسفناکی زندگی میکنند! همانگونه که بنده آن خاطره کودکی کشتار بختیاریهای شهرک یزدانشهر نجف‌آباد در ذهنم حک شده، امام خمینی نیز آن خاطره محتملاً ناراحت‌کننده دوران کودکی را فراموش نکرده بودند! اما سومین دلیل به حاشیه راندن بختیاریها درحکومت فعلی تعلق خاطر نداشتن اکثریت توده مردم به تعصبات خشک مذهبی است از این رو اقلیتهای قومی محافظه کار مذهبی چون فارس شهرکرد و دزفول و فریدونشهر در منطقه بختیاری به حاکمیت نزدیکترند و افراد روحانی، نظامی و وزیر در حکومت فراوان دارند و حق این قوم نگون بخت غیرمذهبی که به تسامح و تساهل زبانزدند را پایمال کرده و میخورند. تمام توهینات و افتراعاتی که بعداز انقلاب به لُرهای بختیاری خصوصاً مردم مسجدسلیمان زدند ریشه در آزادیخواهی و فکر سکولار این مردم دارد! مثلاً مسجدسلیمان بخاطر فکر مترقی مردمش و شمار زیاد تحصیلکردگان بعدانقلاب توسط خشک مذهبی های فارس به طعنه مسکوسلیمان نامیده شد چون آدمهای روشنفکری که حاضر به پذیرش خرافات نبودند در بختیاری زیاد بود و هنوز جای گلوله حوادث سال 66 روی دیوارها باقی است! کمپ مهندسان انگلیسی در کنار سد عباسپور و دور از شهر بود و آنها زنانشان را برای خرید به شهر مسجدسلیمان میفرستادند چون مسجدسلیمانیها مردان بیگانه را اذیت میکردند! ولی آمریکاییها درخیابان نادری اهواز همبرگری و رستوران داشتند و انگلیسیها در شهر آبادان میان مردم عادی زندگی میکردند یا در سلطنت آباد تهران پنجاه هزار مستشار آمریکایی زندگی میکردند پس چرا به آنها افتراء نمیزنند؟ بعضی وقتها فکر میکنم کاش سردار اسعد بجای ایران بفکر اعتلای قومش بود یا جعفرقلی خان با شیخ خزئل متحد میشد شاید الان کسی جرات نمیکرد با وقاحت به قوم لُر جسارت کند! اگر لُرها مثل ترکها و کردها دست به اسلحه میشدند شاید الان دهها خیابان، بزرگراه و میادین بنام ما بود! چه خونهایی که از مردم لُر بخاطر دفاع از ایران ریخته نشد《جنگ اتابکان لُر با مغول_فتح قندهار_انقلاب مشروطه_جنگ هشت ساله》اما امروزه کارگردان ترک تبریزی وفارس اصفهانی علنی به لُربختیاری توهین میکنند! ما آدمهای بدی نیستیم فقط در جای بَدی بنام ایران گیر افتادیم!


  • یکنفر به جای همه!!!

    مهدی غنی، مجله چشم‌انداز، شماره 111: درباره رضاشاه و عملکرد او داوریهای مختلف و متضادی صورت میگیرد برخی او را نجات دهنده انقلاب مشروطه و تداوم دهنده آن میشمارند و برخی برآنند با قدرت گرفتن رضاشاه فاتحه مشروطیت خوانده شد! عده‌ای روی کارآمدن رضاخان را نقشه انگلیس میدانند که برای مقابله با انقلاب شوروی و رفع خطر از هند و تجدید قرارداد نفتی به نفع انگلیس صورت گرفته! کسانیکه تفکر استبدادی دارند باور نمیکنند در هرکاری مجموعه‌ای از عوامل، دست به دست هم داده‌اند و هرکدام به اندازه ای در ایجاد آن سهم دارند! اینکه در تحولات و تغییرات تاریخی، یکنفر را فعال ما یشاء و عامل مطلق فرض کنیم نه واقعیت، بلکه نگرشی ایدئولوژیک است که بر واقعیات سایه می‌افکند! هیچ واقعه‌ای خلق‌الساعه و منقطع از گذشته به‌طور معجزه آسا خلق نمیشود! اما همه مستبدان چنین ادعا میکنند که پیش از آنها همه چیز مطلقاً سیاه بوده و تنها در عصر ایشان پیشرفت و ترقی حاصل شده! این یک دروغ تکراری است! رضاشاه خود چنین میپنداشت و اعقاب او نیز چنین تبلیغ کردند. تاج الملوک آیرملو ملکه مادر از زمان قدرت گرفتن رضاخان خاطره ای نقل میکند که تأمل برانگیز است: از جلوی دهانه بازار ارک شاهی شروع میشد که تمام میدان و ساختمانهای اطراف آنرا دربر میگرفت و آنقدر میآمد بالا که به بهارستان و عمارت کامران میرزا میرسید. رضا بعد از اینکه شاه شد همه این کاخها را خراب کرد و جای آن کاخ دادگستری و اداره مالیه و عمارات جدید ساخت! در شمال بهارستان چند کاخ بود که فتحعلیشاه قاجار ساخته بود اصلاً اینکه میگفتند بهارستان، بخاطر همین کوشک فتحعلیشاه بود یعنی یک باغ بزرگ بود که یکسر آن همین بهارستان و سر دیگرش به دروازه شمیران میرسید. رضا اینجا را هم خراب کرد. من گاهی با رضا دعوا میکردم که این ساختمانهای نفیس را خراب نکند رضا میگفت: هرچه مردم را به یاد قاجار بیندازد باید خراب شود تا جلوی چشم مردم نباشد! (خاطرات ملکه پهلوی، نشر به آفرین، ۱۳۸۰، صفحه ۱۶۴) رضاشاه توجه نداشت که کاخها و ساختمانهای بجامانده از قاجار، سرمایه ملی و تاریخی است و حفظ آن از وظایف یک دولت مردمی است! سلطنت مشروطه یا قدرت مطلقه؟ یکی از دستاوردهای گذشته قانون اساسی مشروطه بود! رضاشاه با این دستاورد چه کرد؟ آیا با تخریب آن بنای تازه ای بنیان گذاشت یا برای تکمیل و تعالی آن تلاش کرد؟ مهمترین دستاورد انقلاب مشروطیت بی‌تردید تشکیل پارلمان و نقش یافتن مردم در حاکمیت یعنی قانون‌گذاری و نظارت بر قوه مجریه بود. پیش از آن سلطنت و روحانیت سرنوشت مردم و کشور را تعیین میکردند! اما مطابق قانون اساسی مشروطه در کنار آنها مردم نیز جایگاه پیدا کردند. در دوران قاجار یکنفر بجای همه تصمیم میگرفت! ولی پس از مشروطه همه میخواستند در این تصمیم گیری سهیم باشند. وقتی پای مردم به میان می‌آید اختلاف‌نظرها نمایان میشود و هرکس نظری خواهد داشت. چنین مردمی باید تمرین کنند تا یاد بگیرند باهم تعامل داشته باشند و از یکدیگر بیاموزند و به تفاهم برسند تا برای آینده تصمیمات بهتری بگیرند. احزاب مختلف به‌وجود آمد نشریات و روزنامه ها منتشر شد که هریک عقیده و مرامی را عرضه میکردند. ملت ایران درحال پیمودن این مسیر دشوار بود که ناگهان ورق برگشت! سه اسفند ۱۲۹۹ شمسی کسانی پیدا شدند و بر دیوار پایتخت اعلامیه چسباندند: من حکم میکنم! سیدضیاءطباطبایی روزنامه‌نگار و رضاخان میرپنج بر سریر قدرت نشستند. نشریات و احزاب را تعطیل کردند وهمگان را به اطاعت و انقیاد از حاکم فراخواندند. خیلیها امیدوار شدند که اینبار کسانی از طبقات پایین جامعه برخاسته‌اند و میخواهند مردم را درمقابل اشراف و خانها ارج و قرب نهند کما اینکه بسیاری اشراف را به زندان انداختند اما صد روز بعد این دو یار باهم نساختند و سید کنار رفت و زندانیان آزاد شدند! اینبار یکی از همان اشراف زندانی یعنی قوام‌السلطنه از زندان بر کرسی صدارت چندبار دست بدست گشت تا سرانجام به رضاخان رسید. رضاخان پس از چندی در سال ۱۳۰۴ بر تخت سلطنت نشست و شاه شد. بیست سال از انقلاب مشروطه گذشته بود. به زودی مردم دریافتند شاه جدید هم برای رأی و نقش مردم هیچ ارزش و اعتباری قائل نیست. این را فقط مخالفان رضاشاه نمیگویند گرچه بسیاری از شاهدان آن زمان در اینباره نوشته‌اند این موضوع آنقدر آشکار بود که جانشین وی محمدرضا درکتاب مأموریت برای وطنم (صفحه ۵۳) با صراحت از این رویه پدرش یاد میکند: از زمان تاجگذاری به اینطرف پدرم مجلس را داعماً تحت سلطه خویش قرار داده بود هرچند هرگز به انحلال آن اقدام ننمود!اگر پدرم از روش دموکراسی و پارلمانی استفاده نمیکرد بخاطر آن بود که عده رأی دهندگان باسواد که برای دموکراسی حقیقی لازم است تا دستگاه تقنینیه را به‌وجود آورند بسیار معدود بود درحالیکه اگر رضاشاه بعلت بیسوادی مردم آنها را از انتخاب نماینده محروم میکرد چطور بخود که سوادی نداشت حق میداد بجای یک ملت و برای سرنوشت آنها تصمیم بگیرد؟ اگر مشکل بیسوادی بود میتوانست قانون انتخابات را اصلاح کند و شرکت در آنرا مشروط بداشتن سواد کند. گذشته از این اگر مشکل رضاشاه بیسوادی مردم بود چرا برای نخبگان تحصیلکرده و وزرای خود ارزشی قائل نبود و هریک با وی اختلافی پیدا میکردند حکم به حذف، حبس و نابودی آنان میداد؟ محمدرضاشاه هنر پدرش را دراین میداند که مجلس را منحل نکرد بلکه آنرا تحت سلطه خود کرد. سیدحسن مدرس پس از انتخابات مجلس هفتم که هیچ رأیی برای او اعلام نشد از باب تمسخر گفت اگر آن ۲۰ هزارنفری که قبلاً بمن رأی دادند مرده باشند حداقل آن یک رأی خودم کجاست؟ خریدن نمایندگان: درمجلس پنجم که هنوز رضاخان بر اوضاع بطورکامل مسلط نشده بود تعدادی از افراد منتقد وی درمجلس حضور داشتند که جناح اقلیت مجلس بودند این افراد با ارعاب به سکوت وا میداشتند. ترور نافرجام سیدحسن مدرس درمقابل مسجدسپهسالار دراین راستا بود. این مجلس به انقراض قاجار رأی داد اما چگونه؟ حسین مکی در تاریخ بیست ساله، جلد سه، صفحه ۴۳۷ مینویسد: دو روز پیش از رأی گیری درمجلس داور و تیمورتاش نمایندگان مجلس را به منزل سردارسپه دعوت کردند و از آنها برای طرح خلع احمدشاه و انقراض قاجار امضا گرفتند. اگر کسی مقاومت میکرد از در تهدید یا تطمیع با او وارد میشدند و حداقل او را به سکوت دعوت میکردند به این ترتیب رضاشاه به سلطنت رسید. انتصاب نمایندگان: از دوره پنجم به بعد اغلب نمایندگان پیش از انتخابات توسط رضاخان از سوی وزارت دربار تعیین میشدند فهرستی از افراد مورد تأیید پادشاه تهیه میشد که باید نماینده مجلس شوند سپس برای هر حوزه یک انجمن نظارت تشکیل میشد که افرادش انتصابی بودند و کلیه امور زیرنظر آنها انجام میشد. اعجاز مجلس فرمایشی: رضاشاه به توصیه آتاتورک برآن شد فوزیه شاهزاده مصر را برای محمدرضا برگزیند اما این ازدواج مشکل قانونی داشت بنابر اصل ۳۷ قانون اساسی، مادر ولیعهد باید ایرانی و شاهزاده میبود. درحالیکه فوزیه عرب مصر بود و نمیتوانست مادر ولیعهد شود. پایبندی به قانون حکم میکرد شاه ازاین ازدواج بگذرد و یک دختر ایرانی را برمیگزید بخصوص با تکیه ای که بر ناسیونالیسم میشد! مگر دختر ایرانی شایسته ملکه شدن نیست؟ عبارت ایرانی‌الاصل اصل ۳۷ قانون با تبارمصری فوزیه منافات داشت. اما قوانین باید خود را با اراده رضاشاه تطبیق دهند لذا به مجلس فرمان داد مشکل قانونی را حل کنند! در ۱۴ آبان ۱۳۱۷ مجلس به ریاست حسن اسفندیاری طبق یک ماده واحده اصل ۳۷ قانون و عبارت ایرانی‌الاصل را تفسیر میکند: منظور از مادر ایرانی‌الاصل مذکور در اصل ۳۷ متمم قانون اساسی اعم است از مادری که مطابق شق دوم از ماده ۹۷۶ قانون مدنی دارای نسب ایرانی باشد یا مادری که قبل ازعقد ازدواج با پادشاه ایران به اقتضاء مصالح کشور به پیشنهاد دولت و تصویب مجلس به موجب فرمان شاه عصر صفت ایرانی به او اعطا شده باشد! یعنی نمایندگان خود تصویب میکنند که ایرانی‌الاصل بودن افراد با رأی نمایندگان تغییرپذیر است سپس ۳ هفته بعد در ۸ آذر به فوزیه مصری صفت ایرانی اعطا میشود گویی ایرانی‌الاصل بودن مانند درجات نظامی، لقبی حکومتی است! از اقدامات مثبت رضاشاه تشکیل ارتش منظم است. دوره قاجار ایران به چند ولایت تقسیم شده و هریک برای خود حکمرانی داشت زمان جنگ هر منطقه تعدادی سرباز از ایلات به عنوان مزدور جمع میکردند. والی این افراد را مسلح میکرد و با تعلیماتی به‌عنوان سرباز گسیل میداشت لذا نیرویی به‌عنوان ارتش وجود نداشت که بطورثابت مسئول حفاظت از مرزها و امنیت کشور باشد. ناصرالدین شاه با کمک نظامیان روس نیروی قزاق را راه‌اندازی کرد فرمانده قزاقها همواره یک افسر روس بود. رضاخان جزو قزاقها بود و توانست استعداد خود را بروز دهد در آستانه کودتا نیروی قزاق از سلطه افسران روس خارج شد و در اختیار انگلیسیها قرار گرفت. رضاخان و سیدضیاء با کمک همین قزاق کودتا کردند. از کارهای رضاخان پیش از سلطنت سرکوب کسانی بود که از دولت مرکزی تبعیت نمیکردند. قزاق و ژاندارمری که سوئدیها راه‌اندازی کردند درهم ادغام و تبدیل به ارتش شد! همزمان خرید سلاح از خارج و تأمین بودجه هنگفت برای تقویت ارتش درسال ۱۳۰۰ تصویب شد. درسال ۱۳۰۴ قانون نظام اجباری در مجلس پنجم تصویب شد و سربازگیری آغاز شد ۴۰ درصد کل بودجه برای هزینه ارتش اختصاص داده شد ، اما شهریور ۱۳۲۰ متفقین به ایران تجاوز کردند و ارتش درمقابل متجاوزین هیچ مقاومتی نکرد. ملکه (تاج الملوک آیرملو) درخاطرات خود صفحه ۲۹۳ مینویسد: شوهرم رضاشاه درطول سلطنت خود تلاش کرد ارتش قوی درست کند اما این ارتش همان ساعت اولیه حمله متفقین تارومار شد! فرماندهان ارتش که دیده بودند توان مقاومت ندارند خودشان از جلو فرار کرده! و سربازها هم ازپشت سرشان! آنطور که رضا با ناامیدی برایم تعریف کرد دراین جلسه رجال دولت میگویند: ما از امور نظامی اطلاع نداریم و نمیتوانیم اظهارنظر کنیم! فرماندهان ارتش برای گرفتن بودجه مرتب شعار میدادند که ارتش چنین و چنان است و میتواند جلوی همه نیروهای همسایه را سرکند با کمال وقاحت آب پاکی را روی دست رضا ریخته و به او میگویند از دست ارتش کاری برنمی آید باید تسلیم شد! سرتیپ رزم آرا و سرتیپ عبدالله هدایت به‌شدت و حرارت استدلال میکنند که ارتش حتی نمیتواند یک ساعت مقاومت کند! رضاشاه کمی تحقیق و سؤال میکند و متوجه میشود که فرماندهان ارتش درتمام این سالها برای آنکه سلاحها معیوب نشوند و مهمات خرج نشود چوبدستی بجای تفنگ به سربازها میدادند و سربازها با چوبدستی و تفنگ بدلی مشق نظامی میکردند! محمدرضاشاه درکتاب مأموریت برای وطنم، صفحه ۸۹ این مقطع را چنین تصویر کرده: ارتش غافلگیر شد و سربازخانه ها بمباران شدند و نیروی دریایی ما غرق و تلفات زیاد وارد شد! در برابر این هجوم مقاومت ارتش جز چند مورد کاملاً بی‌اثر بود و پس از آنکه اولین مرحله هجوم سپری شد ارتش ما دریافت که حریف قویتر از آنست که بتوان درمقابله با آن برآمد و سربازان ما در جبهه شمال فقط با تفنگهای مشقی! مسلح بودند! زمانیکه رضاشاه از سلطنت استعفا داد و به سمت جنوب رفت چندروز در کرمان توقف کرد در آنجا با ابوالقاسم هرندی درد دل کرد که: بمن گفتن دیدی این خارجیها با ما چه کردند؟ ما در شهرهایمان وسایل دفاع نداشتیم این بود که امر متارکه دادم و ما دست از سلطنت برداشتیم و هرچه داشتیم دادیم ولی حالا هم مگر دست از سر ما برمیدارند.(عباسقلی گلشاییان، گذشته ها و اندیشه های زندگی، جلد دو، صفحه ۶۸۷) ملکه مادر نیز از قول رضاشاه نقل میکند: یکی از افسوسهایی که رضا میخورد و آنرا به زبان می‌آورد ضعف و زبونی امرای ارتش بود. رضا میگفت: من سالها به این قرمساقها دادم، خوردند و خوابیدند برای اینکه یکروز در برابر دشمن مقاومت کنند اما آنها حتی یک دقیقه هم تحمل نکردند و قبل از رسیدن متفقین، ارتش را مرخص کردند! (خاطرات تاج الملوک آیرملو صفحه ۳۰۷) این سرگذشت ارتشی بود که بیست سال برایش هزینه شد تا زمان مقتضی از استقلال ایران محافظت کند!


  • اسد امیرپور

    اسد امیر پور: هر که آمد در لُرستان بار خود پیچید و رفت _ بر لُرستانی ساده زیر لب خندید و رفت / هر رییسی که ز ثبت آمد روزی روی کار _ از پی تضییع حق مالکین کوشید و رفت / با پلاک اصل و فرع و حیله های مختلف _ گوشت و پوست یک به یک الوار را بلعید و رفت / با تحیر شو دمی خیره به عمال طرق _ هر رییس و هر مباشر پولها دزدید و رفت / این مظالم جمله انجام وظیفه نام داشت _ هر کس آمد چون کنه بر پای لُر چسبید و رفت / احمدآقا آن امیر مقتدر در بدو امر _ مدتی با مردم غیور لُر جنگید و رفت / روی کار آمد ز بعد وی خزاعی قصاب _ با جنایت، کار آن فرمانده انجامید و رفت / هر کجا آزاده مرد شیرگیری داشتیم _ دستهایش را به خون پاکش آلایید و رفت / نوبت فرماندهی زآن پس به شاه بختی رسید _ گوشت یا بوزیر دندان لقمه ها جوید و رفت / گیگو آن سرهنگ خون آشام آسوری نژاد _ هستی اولاد صید مهدی ز بن چاپید و رفت / دیدی آخر شیر محمد با رحیم نیک نفس _ حین خدمت چوبه های دار را بوسید و رفت / بین آنها نیز بودند کسانی مفت خور _ هر یک از این خوان یغما کاسه ها لیسید و رفت / یک دو روزی…راهش به مجلس باز شد _ بی نوا از بیسوادی روی برتابید و رفت / ما هم اندر مجلس شورا وکیلی داشتیم _ پنج دوره شد وکیل و کس از او نشنید و رفت / مزرعه باشد جهان، اولاد آدم چون علف _ عاقبت بینی که اندک مدتی خشکید و رفت.


  • فارس ِماست

    رضا زنجانی، درکتاب تحریم تنباکو، تهران 1365ش، ص‏75، مینویسد: هر یك از فرنگیانی كه در تهران گرد آمده بودند برای كارهای خدماتی و امور دیگر خود، چندین نفر مرد و زن مسلمان را به خدمت گرفته بودند: «خاصه زنان مسلمان تهران را كه برای خدمت خانه و دایگی اطفال به تطمیع شهریه و مواجبهای گران و گزافی به خانه برده بودند؛ چنانچه در این تهران از هر گوشه و رهگذری می گذشتی هر زن مسلمان بودی كه یك و دو اطفال فرنگی را در بغل گرفته بودند!» شیخ حسن كربلایی، در تاریخ دخانبه، نشر الهادی، قم، 1377 ش، ص 73، مینویسد: «جمعی از زنان بازیگر و جمعی از زنان بدكار اروپایی مخصوصاً برای ترویج كسب و كار خودشان به تهران آمده و به اطراف منتشر گشته و همه روزه فوجی از مسلمانان را به دام خود كشیده، چندین مهمانخانه گشوده كه بالای سر درب به خط جلی [آشكار] نوشته بود در آنجا هر باب لهو و لعب و هر قسم مسكرات (مشروبات الكلی) فراهم داشته است! اکبر تهرانی درکتاب طهران قدیم، ص 334، می‌نویسد: محله بدنام شهرنو تهران را فردی بنام عبدالمحمود عرب به وجود آورد که دخترها و زنان را می‌ربود و آنها را مورد استثمار و بهره‌کشی قرار میداد. محله جمشید تهران پاتوق پلیس متفقین (M.P) و سربازان آمریکایی، انگلیسی و روسی در زمان جنگ جهانی دوم بود. آوارگان لهستانی هم در محله کارخانه برق (ژاله) بودند. خیابانهای سی متری، کمیل، استخر، قنات، قوام و نوروزی محل فساد در تهران بود. حدفاصل میدان قزوین تا گمرک علناً معتادان به استعمال موادمخدر میپرداختند. در خیابانهای شمال تهران بارهای شبانه دایر بودند و لاو هتل (هتل عشق) در ابتدای تجریش، نبش کوچه سعدی، متعلق به خلیل نیک نجات، محل افراد عیاش بود. خیابان تهران نو (دماوند) حدفاصل ایستگاه منصورآباد تا پل نارمک، در تصرف قوادین بود. در خیابان دکترفاطمی (آریامهر سابق) روبرو هتل اینتر کنتینانتال، محل روسپیان بود. در لاله زار یک بار مخصوص همجنس بازها بنام غار آبی بود. در تهران بیش از 50 هزار مستشار آمریکایی وجود داشت که در سلطنت آباد (پاسداران فعلی) سکونت داشتند و آلوده به انواع رذایل اخلاقی بودند و زنان آمریکایی در تهران خانه‌های تلفنی دایر کرده بودند و برای استخدام زنان در روزنامه‌های کثیرالانتشار آگهی میدادند (اکبرتهرانی، طهران قدیم، ص 342)


  • ایدئولوژی رضاخانی

    رضاخان بر آن شد مثل آتاتورک کشوری بنا نهد که مردمش بدون توجه به شخصیت قومی در راستای تشکیل یک کشور یکدست گرد هم آیند و با گسستن بند اسارت قوم، بال پرواز به‌سوی کعبه آمال یعنی ناسیونالیسم فارسی بگشایند. در ترکیه تلاش در جهت خشکاندن ریشه فرهنگ کُرد، زازا، لاز، چرکس و عرب، چیزی کمتر از نسل‌کشی ارامنه نداشت و آتاتورک حتی در تضعیف فرهنگ ترکی با بنا کردن فرهنگ مورد نظرش، تلاش کرد. رضاخان به پندار آنکه ایران سرزمین قوم فارس است و سایر اقوام، خرده فرهنگهای ناچیز و دست و پاگیری بیش نیستند، پایه‌های حکومتش بر مبنای پان فارسیسم را بنیان نهاد و بدین سان اقوام غیرفارس به یکباره مجبور شدند تا رنگ و بوی فارسی بخود گرفته تا از تهاجم ارتش مصون بمانند. عکس‌العمل اقوام، برحسب میزان خودآگاهی قومی فرق میکرد. چنانکه ترک و کُرد چنین سیاستی را بر نمی تاختند، راه مخالفت در پیش گرفتند و تعارض آنها با این سیاست در زمان پهلوی دوم با تأسیس جمهوری آذربایجان و مهاباد به اوج خود رسید و پس از پایان این دو دولت، باز به اشکال گوناگون بر مخالفت خویش پای فشردند. اما دیگر اقوام به فراخور حال خویش با این مسئله برخورد کردند. گیلک و مازنی، گویا بر این باور بودند که جزء لاینفک قوم فارس هستند! ترکمن و عرب هم جمعیتشان بسیار کمتر از آن بود که جز در موارد معدود مثل قیام شیخ خزعل خطری را متوجه دولت کنند. بلوچ نیز در گوشه جنوب شرقی آمادگی و انگیزه آنرا نداشت که سر برآورد. اما قوم لُر بنا به‌دلایل مختلف در اظهار حفظ صیعه های قومی خویش ناکارآمد عمل کرد، طوریکه از آن زمان به بعد، روند حل و جذب لُرها در قوم فارس آغاز شد که هنوز ادامه دارد. با اینکه اولین حزب قومی ایران《حزب ستاره بختیاری》سال ١٣٠٣ و اولین تشکلهای قومی تحت نام:《هیات اجتمایی》و《اتحادیه سعادت》از سوی نخبگان لُر تشکیل و اولین قیامها، علیه ناسیونالیسم فارسی، و حکومت اقتدارگرای رضاخان، از سوی لُرها صورت گرفت، اما پس از سرکوب این قیام، لُرها اولین قربانی سیاست فارس سازی شدند. دلایل چندی برای این امر می‌توان برشمرد از جمله اینکه قوم لُر به‌ویژه بختیاری از نظر جغرافیایی، ساکن سرزمینی است که در همسایگی مردم فارس قرار دارد و از اینرو تأثیرپذیری زیاد آنها از فارس، دلیل محیطی پیدا می‌کند. از طرفی سطح سواد و آگاهی از سابقه تاریخی در بین لُرها، همانند بسیاری از اقوام، بسیار پایین‌تر از آن بود که بتواند شخصیت قومی آنها را تعیین و تعریف کند. ماهیت فئودال سالارانه و بافت اجتماعی جوامع لُرنشین، زمینه را برای اختلاف و خودتخریبی درون قومی فراهم کرده بود و مواردی هم که درگیریهایی با دولت پیدا میشد، در نتیجه تعرض دولت و مقاومت لُرها در برابر روند تغییرات اجتماعی و فرهنگی بود. به‌عنوان مثال تلاش دولت مرکزی در تخته قاپو کردن عشایر به بهانه تأمین امنیت و تسریع پیشرفت به سوی تمدن! و کاستن از قدرت و نفوذ خوانین و رؤسای ایلات و عشایر، جزو اصلیترین محرکهای درگیری نظامی بین دولتیان و قوم لُر میگردید اما برخلاف مبارزات اقوام ترک و کُرد که ته مایه کمرنگی از خودآگاهی قومی در آن دیده میشد، در بین لُرها خودآگاهی قومی رشد نکرد. رضاخان بهترین راه‌حل مسئله اقوام را در پاک کردن صورت مسئله جستجو میکرد، اما عملاً در درازمدت راهکارهایی که ایران و ترکیه در پیش گرفتند از هم متفاوت و نتایج آنهم یکی نبود. در ترکیه تمام تلاش دولت در انکار هویت، حذف و نابودی فیزیکی تمام ویژگیهای فرهنگ غیرترک بود و با تغییر و تحریف تاریخ تمام اقوام و حتی خود ترکها‌ (با تغییر الفبا و تلاش در راستای ارائه هویتی جدید) به‌زعم خود بر خرابه‌های امپراتوری عثمانی کشوری دموکراتیک با ملتی یکدست و براساس اصول لائیک بنا نهادند. اما در ایران، بجای تحریف تاریخ فرهنگی اقوام و حذف فیزیکی آنها، با لطایف الحیل بجای تلاش مستقیم در راستای نابودی اقوام، زمینه را برای کمرنگ کردن و بی اهمیت جلوه دادن مسائل قومی (بجز قوم فارس) فراهم کردند و چنانکه اقوام نه تنها در راستای حفظ و اشاعه ارزشهای قومی قدم برندارند بلکه از آنجا که اعتبار خویش را در انتساب به قوم برتر میافتند، فرار از خویشتن را پیشه ساخته و بدین سان در ایران با هزینه بسیار کمتر از ترکیه، مسائل قومی دستخوش فراموشی گردید و دراین میان متأسفانه قوم لُر، به‌ویژه نخبگان در این راه گوی سبقت از دیگران ربودند! ترک و کُرد بخاطر عقبه برون مرزی، با جهان بینی دیگری بزرگ شدند و از ایدئولوژی فارسی دور ماندند چرا که اقوام در ایران از اواسط قاجار که ملیگرایی نشو و نما یافت و آغاز پهلوی این ایدئولوژی حاکم بلامنازع شد و اقوام تا چشم باز کردند از رادیو، کتب درسی، مدارس، امنیه، نویسنده و شاعر فقط این ایدئولوژی را از بر شدند اما آن اقوام که امتداد برون مرزی داشتند هرگز تحت تأثیر این تبلیغات قرار نگرفتند. اصولاً کُرد، بلوچ و ترکمن در ایران به جهت آنکه سنی بودند از آغاز عهد صفوی هرگز زیر بار رکن شیعه نرفتند اینبار نیز قرائت آریایی شیعه را نپذیرفتند اما بقیه اقوام شیعه مثل: ترک، لُر، گیلک، مازنی که پیرو ایدئولوژی شیعه بودند از آنجا که رقابت دیرینه و تاریخی ترک و تات (فارس) چون آتش زیر خاکستر، معطل یک فوت است! نسیم های آگاهی قومی از آن‌سوی خزر، مردم ترک را به حرکت واداشت همچنین نسیم آگاهی عربی که از تلویزیون های دنیای عرب، اعراب ایران را قلقلک داد. ترکمن ها و بلوچ ها همینطور و حتی تالشها که بخشی از آنان آنسوی مرزند، منبع و منشأ این شور قومی اند که امروز ما در قومیتها می‌بینیم. در این بحبوحه، بی شک اگر قوم لُر یا گیلک که از آنسوی مرز نوا و آوازی نمی‌شنود، بخود بجنبد، بی گمان خودجوش است و شایان توجه! از یاد نبریم که اولین قیامها علیه پروژه مدرنیزاسیون رضاخان از سوی لُرها صورت گرفت در آن روزها خبری از یاری دیگر اقوام غیرفارس به این قیام نبود. همینطور اولین جمهوری در آسیا؛ جمهوری گیلان میرزا کوچک خان بود. لُرهای بختیاری و جنگلی های گیلان از اولین قیام کننده های حق طلبانه با مطالبات قومی بر علیه پروژه رضاخان بودند. بعدها در عهد پهلوی دوم، ترکها و کردها مطالبات قومی را روشنتر طرح کردند و البته با حمایت قدرت جهانی شوروی! هرچند همه چیز را در تحریکات خارجی ببینیم، ناچیز و منفعل انگاشتن توده مردم، جریانات فکری و عوامل داخلی و زمینه های اجتماعی و پیشینه تاریخی اینگونه رخدادهای تاریخی در جوامع قومی ایران است! با این‌حال حرکتهای قومی که منجر به حوادث آذربایجان و مهاباد شد نشانگر آنست که در آذربایجان و کردستان (هم مردم و هم نخبگان به جهت سنی بودن و عقبه برون مرزی) آمادگی جهت مطالبات قومی را داشتند.


  • ناجوانمردی رضاخان در حق بختیاری ها

    جعفر قلیخان معروف به سردار اسعد بختیاری از روسای مجاهدین بختیاری مشروطه و از رجال و وزرای عهد مشروطه و پهلوی اول بود. وی پسر حاج علیقلی خان بختیاری بود. او بعد از کودتا والی کرمان شد و زمانیکه رضاخان به نخست‌وزیری رسید، وزیر پست و تلگراف شد. او نیز ازجمله کسانی بود که گرفتار خشم و دسیسه رضاشاه شد. در آن زمان برای اینکه زمینه حذفش از قدرت را فراهم کنند شایعه کردند که مخفیانه به سرزمین بختیاری اسلحه فرستاده و رضاشاه این مسئله را در نشریات اینگونه بازتاب داد که توطئه‌ای توسط خوانین بختیاری و در رأس آنها سردار اسعد بختیاری علیه وی درحال انجام است و نهایتاً این دسیسه منجر به قتل سردار اسعد و پیگیری مجدانه اسکان اجباری ایل بختیاری، خلع سلاح آنان، تصاحب املاک و یهام نفت و تخریب وجهه آنها در سطح ملی شد. در واقع رضاشاه طبق خصیصه دیکتاتورها وجود هرگونه افراد لایق و محبوبی در اجتماع را تاب نمی‌آورد و همان کاری که با میرزاده عشقی، مدرس، فرخی یزدی، دکتر تقی ارانی، داور و تیمورتاش کرد بر سر سردار اسعد سوم هم آورد. آبان سال ۱۳۱۲ رضا افشار استاندار اصفهان طرحی برای حذف جعفرقلیخان بختیاری ریخت و به رضاخان گفت: اعلیحضرت توطئه‌ای بوسیله سردار اسعد بختیاری‌ علیه جان شما طراحی شده و در شمال نزدیک کندوان بختیاریها کمین کردند تا شمارو ترور کنند!!! آخر این حرف با کدام عقل سلیم همخوانی دارد؟ بختیاریها که درانقلاب مشروطه رو در روی استبداد ایستادند و جانبازی کردند و زمان رضاشاه وزارت جنگ، استانداری خراسان، و وزارت پست در اختیارشان بود حالا چرا باید ریسک کنند و یکدفعه رضاشاه را در سرزمین مادریش (مازندران) ترور کنند؟ حسن تقی زاده میگه: رهبر معنوی بختیاری، جعفرقلیخان بود. مورگان شوستر می‌گوید: از کسانیکه برای مشروطه و آزادی میکوشیدند کسی پاکیزه‌تر و صمیمی تر و به جان کوشیده تر از سردار اسعد نبود و در تمام جنگهای مشروطه با مستبدین، سرداراسعد و یپرم خان حضور داشتند. ملک الشعرای بهار میگه: در دبیرستان ارامنه رضاشاه و سردار اسعد و من حضور داشتیم که رضاشاه داشت خاطره‌ای از یپرم ارمنی تعریف میکرد و گفت: ما در جنگ فلان در رکاب سرداراسعد بودیم ولی سرداراسعد تواضع کرد و گفت: خیر قربان ما در رکاب شما بودیم. مقام سردار خیلی بالاتر از این حرفهاست. برای به تخت نشستن رضاشاه بیشترین تلاش را تیمورتاش و سرداراسعد کردند. در جنگ ممسنی، قشون ارتش شکست خوردند و 1500 کشته دادند ولی سرداراسعد (وزیرجنگ) با تعداد کمی اوضاع را آرام کرد و رضاشاه گفت: تو باید تا آخر عمر وزیر جنگ بمانی. رضاشاه با عصبانیت به رضا افشار می‌گوید: موضوع چیست؟ سردار اسعد از دوستان صمیمی ماست چرا چنین کاری می‌خواهد بکند؟ باورکردنی نیست این خزعبلات را از کجا آوردی؟ رضا افشار میگوید: یکی از بختیاری‌ها روی سابقه دوستی نسبت به من، این حرف را گفت (حالا پیدا کنید پرتقال فروش را) رضاشاه فوراً به سرتیپ مرتضی یزدان پناه دستور می‌دهد با افراد نظامی به کندوان برود و همه‌جا را وارسی کنند اما هیچ اثری از افراد مسلح در کندوان نیافتند اما همین سوءظن و بدگمانی برای حذف جعفرقلیخان کفایت میکرد صبح روز بعد طبق برنامه قبلی رضاشاه عازم شمال ‌شد و سرداراسعد را مثل دفعات قبل با خود ‌برد و در طول سفر طوری رفتار ‌کرد که گویی هیچ اتفاقی رخ نداده و مانند همه شب‌ها بعد از شام، با سردار اسعد مشغول تخته نرد و ورق بازی ‌شد و سردار مرتب به عمد میباخت (از رضاشاه که نمیشه بُرد) رضاشاه به کنایه میگه: سردار بخت ازت برگشته! این سخن در گوش سردار یعنی داری میبازی ولی قصد رضاشاه کشتنش بود. شب چهار قزاق ریختن سرش و رضاشاه دستور بازداشتش را صادر کرد و تحت‌الحفظ به زندان قصر منتقل ‌شد بدون اینکه حق دفاعی داشته باشد و در آنجا دکتراحمدی با آمپول سم خفیف را روزانه به بدن او تزریق میکرد. سردار در زندان چوب کبریت به زبان زد و روی کاغذ سیگار نوشت: بخدا سوگند در تمام جنگها ترس به دل راه ندادم اما هر صبح پزشک احمدی با آمپولش میاد میگه: ویتامین‌تون دیر شده و سم تزریق میکند و من تنم میلرزد! دکتر یرواند آبراهامیان درکتاب《ایران بین دوانقلاب》صفحه 176، می‌نویسد: سیاست متناقض رضاشاه در برخورد با لرهای بختیاری نمایان شد. از سال 1303 تا 1306 که ارتش در جنگ با اعراب، بلوچها، لرهای لُرستان، قشقایی ها و سمیتقو به کمک بختیاریها نیاز داشت، رضاشاه، وزارت جنگ و استانداری خراسان را به جعفرقلیخان سردار اسعد از اعضای برجسته خانواده ایلخانی بختیاری داد. رضاشاه همچنین مقام ایل بیگی را به امیرجنگ برادر کوچکتر سرداراسعد و مقام ایلخانی را به سردار محتشم رئیس خانواده حاج ایلخانی رقیب واگذار کرد. ولی از سال 1306 تا 1308 که ارتش دیگر به همکاری نیروهای بختیاری نیازی نداشت، رضاشاه با متحدان پیشین خود به مخالفت برخاست. وی با اختلاف افکنی، آتش نیمه‌روشن میان خانواده‌های ایلخانی و حاج ایلخانی و جناحهای هفت‌لنگ و چهارلنگ را ماهرانه شعله‌ور ساخت. بار مالیاتی را به دوش هفت لنگ منتقل کرد، مراتع را دوباره به ثبت رسانید و یک بخش اداری جدید با یک ایلخان جدید، برای چهارلنگ ایجاد کرد. در نتیجه هنگامیکه هفت لنگ در سال 1308 شورش کرد، چهارلنگ به پشتیبانی از رضاشاه برخاست. رضاشاه پس از این سرکوب، هفت لنگ را خلع سلاح کرد، برخی دسته های آنان را اسکان داد، رؤسایشان را وادار کرد تا زمینهای خود را به تجار محلی بفروشند، سهام نفتی و املاک آنان را مصادره کرد و 17 تن از خوانین آنها از جمله سردار اسعد، امیرجنگ و سردار محتشم را زندانی و از بین برد. پس از هفت لنگ نوبت به چهارلنگ رسید. رضاشاه آنان را نیز خلع سلاح کرد و تحت نظارت حکومت نظامی درآورد و مناطق بختیاری را بین استانهای همجوار تقسیم کرد. سال 1310 با لغو همه القاب ایلاتی، مقام‌های ایلخانی و ایل بیگی نیز لغو شد. (ایران بین دو انقلاب، ص 176)



آخرین مقالات