شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۷ ساعت

نشریه فرهنگی تحلیلی نگین زاگرس معرف مردمان لر

نسرین جافری/شاعر

نسرین جافری، متولد سال 1329 در خرم‌آباد است که اشعار و سروده‌های او بارها در مطبوعات کشور چاپ شده است. از آثاری وی می توان به «زخم سایه و بید»- 1369، «رمل هندسی آفتاب‌گردان»- 1375،‌ «نیمی از مرا کشته‌اند»- 1379، «به سوی هرگز، به سوی هیچ» - 1382، «ما همچنان ترانه خواندیم» (مشترکا با نصرت‌الله مسعودی)- 1382 و «خواب اتم» - سال 2010 میلادی در سوئد، «به سمت هرگز به سوی هیچ» - سال 2010 میلادی در سوئدو مجموعه‌های شعر ایشان اشاره کرد. نسرین جافری مادر "وحید موسائیان" کارگردان سینمای ایران است.

نسرین جافری/شاعر

سریا حموله بختیاری در وصف نسرین جافری می گوید:

اگر گنجشکی بمیرد

 گنجشکی دیگر

 برایش آواز می خواند

 اگر شاعری بمیرد

کدام پرنده

 رویاهایش را از باد و باران پس می گیرد؟

در ذهن آب های کبودشاعری ، در تنهایی اش توفان به حنجره سنجاق می کند! وقتی از نسرین سخن به میان می آید بند بند استخوانم تیر میکشد و دردی پنهان ، کشنده ترم میکند. از نسرین و برای نسرین سخن به میان آوردن ؛ بانوی بنفش تر از کوچه هایی که جا گذاشت ، ارغوانی تر از خیابان هایی که پشت سر نهاد و کبودتر از زخم هایی که در روزگار خود چشید ، قدرتی پریشانم می کند. پریشان تر از چنارهای این شهر ، گیسو پریش تر از درخت های سر به زیر مجنون ، بی تاب تر از بادهای کولی و نا آرام تر از خلیج های بی ماهی نسرین جافری ؛ شاعری که فراتر از زمان خود می اندیشید و گام بر می دارد و در این گام برداشتن ها چه دردها که نکشید. چه رنج ها که به جان نخرید حال با این همه زخم ، شگفتی بیافرینی و شاعری ات را به اثبات برسانی هنری است که کمتر کسی چون او میتواند از عهده اش برآید. وی ؛ با شگردهای زبانی خاص خود و ابداعات ترکیبی که موجب غنای زبانی شعرش شده ، دست به ترکیب سازی های نو و بدیع زده و خلاقانه از عهده همه آنها بر می آید. ترکیباتی که همه ملهم از تخیلی قوی اند و در نوع خود بی نظیر ، بکر و تأمل برانگیزند. این ترکیبات بدیع ( وصفی یا اضافی ) و در عین حال سنگین ، که برای اولین بار توسط نسرین جافری در شعر حضور یافته ، با همه گستردگی و تعددشان ، وقتی در شعر می نشینند برای خواننده قابل درک بوده و او را در عمق شعرش می نشاند اگرچه خواننده در هر شعر با گستره زیادی از این ترکیبات روبرو میشود و مجال نمی یابد تا در تک تک آنها فرو رود اما چنان سیال و روان در جان می نشینند که اورا با خود همراه میکند و بی توقف در شعر جاری می سازد.

با هر شعر تکان دهنده پرتاب می شوی در هراس شاعر ، ترس ها ، تنهایی ، انزوا ، یأس و ناامیدی از محیط پیرامون و عدم درک جامعه از اندیشه و خواسته هایش ، و درد درد درد دردهای جانکاهی که برای انسان تنهای امروز در روح و ضمیر شاعر فریاد می شود و با او در تکه تکه شدن اش ، حل می شوی در همه و در غلیان و طغیان موج های سرکش روح اش ، سیر جاری و روان این همه وصف های غریب تر از شاعر خودت را می تکانی در باد ، ناخودآگاه روی ریل های قطاری که قرار نیست در هیچ ایستگاهی توقف کند به آسیاب های نوری می رسی و صفوف مورچگانی که به صف ایستاده اند تا از همه اعصار با شاعر ، عبور کنی. همه ترکیبات خلاقانه و نشأت گرفته از ذهن توانمند نسرین ، با قوام و استحکام زبانی و استقلالی که در زبان داردو خاص خود شاعرش است با چاشنی مستحکم تر از باران این همه واژه ، اندیشه اش را جاری و ساری می کند ، در رگ و پی تو دوانده میشود و تو به آن دست می یابی که تنها از او برآمده و وی از عهده اش

نسرین جافری ، شاعر امروز که سهل ، او برای فرداهاست و مرز فرا بودن و ماندگاری در جهان کلمات شگفت انگیزش را در حافظه تاریخ به ثبت رسانده است.

با این همه ، او شاعری درد کشیده است. شاعر دردها و رنج های بی شمار است. زنی که درد می شود. درد می نویسد. درد می زاید و در کلاف درد به خود می پیچد. گاهی که غریبی اش را شعر می شود. وقتی بادبان غربت اش را بر بام بنفشه می افرازد و به دنبال دریا در گرمسیر کلمات ، کویری می شود در باران و قلب اش را که نشانه می گیرند رد دلش را می گیرد.

بادبان غربتم را

بر بام بنفشه افراشته ام

دریا کجاست؟

در گرمسیر کلمات

کویری در بارانم

و کسی نشانه می گیرد قلبم را

دلم کجاست؟

و در نهایت یأس و نا امیدی به دنبال خود و پیدایی خود روزهای فرسوده را به بازو می پیچید

من کیم؟

کجاییم؟

اروزهای فرسوده ام را

به بازویم پیچیده ام

از فرط ناتوانی

و آن چه می گویم

حلقه می شود در گوشم

گاهی ؛ همه چیز برایش دست نیافتنی و دور می شود. در شهر که کسی را نمی بیند ، کنار تنهایی خود زانو می زند. با دست های منجمد به گام ها چنگ می زند. رازهایش در چاه می چکد و باد در مردمکان زرد وزیدن می گیرد

همه چیز دور است

و تو دورتر

من بالا نرفته ام عزیزم

کنار خود زانو زده ام

و با دستی منجمد

به گام هایت چنگ می زنم

رازهایم در چاه می چکد

و پشت کلامت مانده ام هنوز

در شهر کسی نیست عزیزم

و باد

در مردمکان زردت

می وزد

اما با این همه هنوز حس زیستن ، زندگی و زنده ماندن در رگ و پی شاعرش می دود که تا بهار بگذرد مأوایش لای پونه هاست. گرم عشق می شود و سیال و روان سفره بر جویبار می افکند ، روی آواز نرم پرنده می خوابد. با دردی سرخ می خواند و سر زندگی و زنده بودن اش را در ماوایی که بوی پونه می دهد ، سر می دهد

تا بهار بگذرد

مأوایم لای پونه هاست

گرم عشقم / روانم

سفره ام را

در جویبار می افکنم

روی آواز نرم پرنده می خوانم

و با دردی سرخ می خوانم

من زنده ام

مأوایم بوی پونه می دهد

گاهی نیز ترس چنان بر وی غالب میشود که غرق در خون و خوف می شود ؛ ترس کنارش زانو می زند ، با استرسی هولناک از پیچ انگور زمان می گذرد. روزهایش را پشت سایه ها پنهان می کند و برهنه می آید

غرق در خون و خوفم

و ترس کنارم زانو می زند

از آن روست

که روزهایم را پشت سایه ها

پنهان می کنم

و هم چنان برهنه می آیم

گاه چون کودکی انگار خانه را گم کرده باشد ، گوشه آسمان را که تا می کند ، در خود می بارد ، گریه اش می گیرد و از مادر مدد می خواهد

گوشه ی آسمان را تا می کنم

و می بارم در خود /

دستم را بگیر مادر!

تا نیفتم

از بام قصه ای که تو شدی

و گاه عزلت نشین می شود و هیچ کس عزلت نشینی اش را نمی بیند ، احساس گرفتگی می کند. در تنگنای درد و تنهایی خویش به بهت می نشیند. به سکوت و انقباضی ، که اگر گریه کند پوست یخ زده اش ترک بر می دارد

احساس گرفتگی می کنم

و می دانم اگر گریه کنم

پوست یخ زده ام

ترک بر می دارد.

و گاه ؛ که در فراسوی دردها قدم می زند. به خود می پیچد. دشنه باران می شود. پله پله فرو می رود. با این که اطلس نام وطن را بر می چیند از آفتاب ، نزاع میان دشنه و نام در می گیرد و خستگی اش را میان آینه های شکسته و قفل هایی بر دروازه فولاد ، با پای یک محکوم می دود. با صدای زخمی اش ، با خواب آشفته اش که باروت از گیسوانش می چکاند ، فریاد بر می آورد که شولای زخم را از شانه هایش بردارند! و تنها به یک بند در پایان اکتفا می کند تا طعم جنون اش را نیز به تو بخوراند

بر قلبم دشنه ای ست

بر پیشانی ام دشنه ای

نزاع در گرفته است

میان هزار دشنه و نام

و نجواها

بر گردن دود

خنجر می نهند

 

خسته ام دیگر

میان آینه های شکسته

و قفل های بر دروازه ی فولاد

و با پای یک محکوم می دوم

آه ؛

باران در گرفته است

چه خوابی دیده ام

که از گیسویم باروت می چکد؟!

گاهی نیز ؛ رها و سبکبال ، در فصلی خسته و خاکی روزها را یکی پس از دیگری راه می رود و با یک انتقاد تلخ از ارباب های کوچک و خسته ، که موجب آزارش شده و رو به برزخ دارند ؛ پوست غروب را بر سر می کشد تا خواب، آخرش را در لنگرگاه خیال کسی ببیند که گوشه چشمی به وی دارد و امید آرامشی شاید

تو را رها کرده ام

دستم را رها کرده ام

بی اسب

بی زمین

و در فصلی خسته و خاکی

راه افتاده ام

روز

از پس روز

 

اسبان چوبی

ارباب های خسته و کوچک

پاشنه به زخم دری می کوبند

که رو به برزخ دارند

نسرین جافری ؛ با چتر هزار جنگل خاموش ، بر فراز شعله می ایستد ، از خاموشی گمنام خود که از پیکره برهنه ساعت می چکد ، لحظه های سپیدش را نشان می دهد و با اندیشه شناور پرنده ای که نام شب را می داند. فانوس برکه می شود. او با اسبان ماهواره ای ، چهار نعل از هسته انتزاع عبور می کند ، از خط آهن فرعی می گذرد تا جوهر گندم را که به آسیاب های نوری می برند ، در جبهه الکل به آخرین سرباز برسد. او با همه دردها و دلتنگی هایش ؛ در نگاتیو گلوی پرندگان بهار را به ثبت می رساند. بهار اندیشه و قلم اش را ، بهار کلام و کلمه اش ، و آیه های شرقی را به گردن شعرش می آویزد تا موجودات فضایی را در آن همه مرداب به رنگ صبح بدمد. نسرین جافری ؛ با سیبی آبی ، کلاف باران را تا آسمان بلوط می برد ؛ به حس عریان هر ستاره ، دوازده پرنده زرد می چسباند و ماه خنک در تن اش جاری می شود. وی تا در تکلم ارغوانی خدایان می نشیند ، پای هر بوته معنایی میکارد. در ریشه هر شعری دردی می زاید. از خلق و آفرینش هر واژه ، شاعرانگی اش را تا فرداها به خورشید پیوند می دهد با این همه چرا؟ چرا؟ ما این همه از او دوریم؟!

8 نظر

  • مریم نظریان

    هر سربازی در جیب هایش ، در موهایش و لای دکمه های یونیفورمش ، زنی را به میدان جنگ میبرد ، آمار کشته های جنگ، همیشه غلط بوده است ، هر گلوله دو نفر را از پا در می آورد ، سرباز و دختری که در سینه اش می تپد…


  • ناز بانوی شعر ما

    بانو نسرین جافری سال ۱۳۲۹ در بازارچه طیب خرم آباد به دنیا آمد. در آن سالها چراغ شعر مدرن لرستان ( بعد از چاپ مجموعه ی کوتاهی از "هوشنگ رعوف" که در تیراژ و گستره ی محدود در اوایل دهه ی پنجاه منتشر شده بود ) اتفاقأ توسط دو زن شاعر روشن شد ، نخست خانم خاطره ی حجازی ( با مجموعه شعر بام من ) و بعد نسرین جافری با مجموعه ی "زخم سایه و بید". خانم جافری با چاپ همان مجموعه ی نخست با وجود تأثیر پذیری از زبان شعر "فروغ" و "شاملو" نشان داد که چه استعداد شگرفی در سکوت و بی خبری آن سالها در حال شکفتن است. او بعدها با خلق آثار ماندگارش به زبان منحصر به فرد شعر خود شکل داد و به شکل آشکاری بر زبان شعر دیگران تأثیر گذاشت.


  • نسرین جافری

    به فکر آن پرنده ام هنوز / که بر کلاله ی شب نشست / و با بالی خیس / غریب خواند / و غریب گذشت . / به فکر آن چراغم هنوز / و با نخی از نیلوفر / به مرداب می روم . / به فکر آن شبم هنوز / که / تو قد کشیدی / و من ماندم / با دستی پر غبار. / به فکر آن خانه ام هنوز آن در / آن فانوس / آن پرنده. / آه / به مرداب میروم.


  • نسرین جافری

    شعر کوچه ی تنهایی از دفتر:رمل هندسی آفتابگردان. راه را / در شب و الکل پیچیده ام / تا از پیچ کنار آن حرف بگذرم. / هنوز به خاطرم نرسیده است / که در آن شهر بی سایه / چه چیز را گم کرده ام. / وقتی بر میگشتی صدایت بوی نم میداد / بوی چاهی که / آبهایش در سیاره ای دیگر میریخت. / رطوبت دستانت جلگه زاری بود / که با مشتی گندم در خاطرم نشستی / سوارانی که از مغرب استخوان هاشان / نوری لخته بر می دارند / از کوچه ای میگذرند / که روزی تو بر زبان آوردی / و در همه ی زمانها گم شدی. / چه بی نهایت بودی تو ! / اکنون نوازنده ای بی زمان / تمام دلش را در من مینوازد … در کتاب "زخم سایه و بید" در شعر "چه دور و چه روشنی تو" آمده است:از خود چنان بریده ام / که / خیابانی / و کوچه ای / با من آشنا نیست. / دیر وقت است / گام سست میکنم / و در خردسالی یاسها / غربت بلوغ را تجربه میکنم …


  • نسرین جافری

    غرور منقبض شهر ، ظهر سینه ی پر تب و تاب شهر ، شهروند بی شهر ، میدانگاه شهر از ترکیبات دفتر "زخم سایه و بید" است. یا فقط خود شهر:… در شهر کسی نیست عزیزم / و باد / در مردمکان زردت / می وزد ( زخم سایه و بید ، صفحه ۴۵ ) . شهر شهریاران سنگی ، شهر بی سایه ، شهر تاریک ، و اوهام یک شهر نیز از ترکیبات دفتر "رمل هندسی آفتابگردان":شهری تاریک / و پرنده ای از نیکل سرد / آه / چه آهسته میروم / که تمام آبی تنم / در افکت سایه ات میسوزد. شعر شماره ۳ ، رمل هندسی آفتابگردان:آه / باران / زخم های کبودم بوی عشق میدهد / من در جغرافیای جهان گریسته ام / میان شهر شهریاران سنگی / در قصرهای تو در توی سایه و زنگار / و از هر چاه / با یک رشته ظلمت / آب برداشته ام.


  • نیمی از مرا کشته اند

    تأملی بر دنیای شعری نسرین جافری:همه چیز را میتوان از چشم دهه هفتاد در شعر معاصر جستجو کرد ، دهه ای که شعر امروز ، در برابر اندیشه ورزی محافظه کارانه دهه شصت ، به عکس العملی حساب شده دست یازید و از پی آن شعر دهه هفتاد ، با صداها و شکل های تازه ای از بیان همراه گردید. در این میان شیوه های مختلفی از شعر نگاره ای ، شعر گفتار ، شعر حرکت و … اردوگاه شعر روزگار خود را در هم ریخت و با نوعی "خرق عادت" در فضاهای طنز و نگرش های استعاری ، دچار دگردیسی گردید به ویژه در حوزه زبان با صورت بندی تازه ای از دور شدن از "ادبیات" تأویل های گوناگونی را به ارمغان آورده بود. سر بر آوردن فضاهای پست مدرن ، در برابر مدرنیسم حاکم بر شعر ، و تجربه تکنیک های تازه و ایجاد فرصت های سفید خوانی و از پی آن ، بهره گیری از فضاهای مجازی ، همه و همه ، شاخصه هایی بودند ، که زمینه توفان و شورش در شعر دهه هفتاد را فراهم آورد ، صد البته با افراط گری ها و معنا ستیزی هایی هم به دنبال داشت که در دهه هشتاد ، این توفان فرو نشست و نوعی عقلانیت و تأمل به حوزه شعر امروز برگشت. نسرین جافری ، متولد ۱۳۲۹ خرم آباد ، از جمله شاعران موفقی بود که در دهه هفتاد توانست ، با شروع خوبی ، به این عرصه نزدیک و نزدیک تر شود. "زخم سایه و بید" نخستین مجموعه شعر وی در سال ۱۳۶۹ به چاپ رسید که با پستی و بلندی ها در حوزه فرم و محتوا همراه بود ، که بوی اولین تجربه شاعرانه اش را به همراه داشت اما ، کار بسیار جدی وی ، مجموعه "رمل هندسی آفتابگردان" در سال ۱۳۷۵ بود ، که با مقدمه استاد محمد حقوقی ، همچون صدایی تازه به مشتاقان شعر امروز عرضه گشت. برای تو فصلی آورده ام / از آیه های شفاف / برای تو دستی آورده ام / از تبرزین و عشق / برای تو اسبی آورده ام / با یالی از افق های ناشناخته … ( از مجموعه "رمل هندسی آفتابگردان" ) . نسرین جافری از یک فضای عمومی به یک موقعیت فردی دست می یازد و جهان شعری اش را به حسی سیال و لغزنده پیوند میزند. شاعر تجربه ها و جهان خودش بود ، چیده مان واژه ها و ریتم و آهنگ سطرها ، همه نشان از آن میدهد که وی در بهره گیری از فضاهای استعاری و غافلگیر کردن مخاطب از زیبایی شناسی درخشانی برخوردار است. ساده و ساده تر مینویسد و "مثل ابدیت ساده بود" بی گمان اندیشه شاعرانه و تخیل مدرن ، در شعر جافری به گونه ای جاری است که از یک حضور مشوش پنهان انسانی خبر میدهد. شاعر از گمشده ای از دور دست های زیستن اش میگوید که هر چه از او میگذرد دور و دورتر ، تنها در خیال میتوان حضورش را جستجو کرد. مثل ابدیت ساده بود / و دلیل حضورش را نمی دانستم / وقتی از میان کلمات میگذشت / نگاهش در نمی زلال / چنان آفریده میشد / که صفتی بی بازگشت به او میداد ( از مجموعه "نیمی از مرا کشته اند" ) . نسرین جافری از جهان بینی و زبان "فروغ" به گونه دلنشینی ، آموزه هایی را کشف و به کار بست ، که صید آن را از آن خود کرد و زبان و نگاه ساختمندی را به تجربه های شاعرانه اش افزود. با این تفاوت که نگاه پسامدرنتی در شعر جافری ، چشم انداز تازه ای را به مخاطب یادآور میشود. شاعر در فضاهایی بی مکان و بی زبان ، از کلیتی حرف میزند که دردمندی و حسرتی اینجایی را با خود دارد و شعاع تجربه هایش از خود زندگی و راه های زیستن مایه میگیرد.بی گمان حس روایت و ایستادن در برابر جریان بزرگ هستی ، چشم اندازی است که شاعر را عشق و مرگ میبرد. با این همه ، نوعی ابهام در فضاهای شاعرانه اش دیده میشود ، شاعر غیر مستقیم از روزگار رفته میگوید و با زبانی نرم ، از حسی مفهومی به عرصه واقعیت ها نزدیک میشود. اما او همچنان از واقعیتهای زمانه اش با فاصله سخن میگوید. حس آمیزی و هم نشینی واژه ها در شعر وی از نوعی "عدم قطعیت" و رها شدگی تبعیت میکند. آه / آغاز انبساط خود بودم / مجهول و شناور / شبیه تو / که باران بودی و / ناتمام / و جهان نقطه ای بود / هم ذات ثانیه ای با سه شعاع سرخ / که هر کدام عددی در پس خود داشتند … ( از مجموعه "رمل هندسی آفتابگردان" ) . گفتنی است که همانطور از خود عنوان مجموعه بر می آید:شاعر با نوعی نگرشی هندسی و چیده مان ریاضی ، سعی در ایجاد پازلی از معماری تازه ای از کلمات دارد. به همین جهت آنچه که مینویسد ، دارای پیوندی درونی از نگرش های مفهومی نسبت به هستی و فضاهای جاری زندگی است. چرا که نقطه عزیمت شاعر در فضاهایی استعاری با گزاره های از نبودن و بودن همراه است. نسرین جافری در روزگار دهه هفتاد و پس از آن بیش از هر شاعری خوب درخشید و دردها و رنج های انسانی را به خوبی زیست. گاهی شعاعی سبز از ته فکرم عبور میکند / و در نیمه نا پیدای من پخش میشود / میان حروفی که قربانی خدایان بود / چقدر میان این سکوت پنهان شوم؟ ( از مجموعه "نیمی از مرا کشته اند" ) . بی گمان ، آثار شعری نسرین جافری ، در روزگار امروز ، محل دوباره دیدن و دوباره خواندن هستند. از او چند سالی است که مجموعه ای به چاپ نرسیده است. اما وی با دفتر "رمل هندسی آفتابگردان" در عرصه شعر امروز و به ویژه در قلمرو شعر زنان ، جایگاه ارزشمندی دارد و از اینکه عمری را در راه شعر و اعتلای زبان شاعرانه سپری کرده برای مخاطبان شعر امروز محل داوری و تجربه تازه خواهد بود.


  • دردا که دوای درد پنهانی ما

    دردا که دوای درد پنهانی ما … افسوس که چاره پریشانی ما / در عهده جمعی است که پنداشته اند … آبادی خویش را به ویرانی ما !!!


  • مهدی موفق

    من ندار بودم ، عروسک قصه ام رفت ! دارا که باشی ، سارا خودش می آید …



آخرین مقالات