جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹ ساعت

نشریه فرهنگی تحلیلی نگین زاگرس معرف مردمان لر

بانویی لُر , بنیانگزار اولین پرورشگاه در خاک بختیاری !

بانوی بختیاری بزرگترین مروج فرهنگ نیکوکاری در بختیاری

بانویی لُر , بنیانگزار اولین پرورشگاه در خاک بختیاری !

 

پرورشگاه بی بی ماه بیگم بختیار

سال 1941 ( 1320 شمسی)  یورش نیروهای متفقین به ایران چهرهِ همه چیز را دگرگون کرد. با  سقوط دولت مرکزی و تبعید خفت بار پهلوی اول  ,شمشیر دولبه ای که بر سر لرها بود برداشته شد و منجمله  دوران زندانی خانگی خوانین بختیاری در تهران بسر آمد و  فرصتی پدید آمد  آنها که آزادانه به  خاک بختیاری بازگردند  چرا که دیگر مانعی بر سر راه نبود.

مرتضی قلی خان صمصام بختیاری ، میتوانست به " شلمزار " بازگردد ولی با سنجیدن اوضاع مبهم کشور تصمیم گرفت همانجا در تهران بماند و اوضاع و احوال را بررسی و زیر نظر داشته باشد. امور شلمزار و قلعه شلمزار را به پسرش امیر بهمن و همسرش بی بی ماه بیگم سپرد, اگر شلمزار نیازی به سرپرستی و رتق و فتق امور داشت که البته داشت هیچ کسی بهتر از بی بی ماه بیگم از عهده ی آن بر نمی آمد. بی بی در مدت سه سالی که در تهران ماندگاری اجباری داشت دل نگران امورات شلمزار بود و زمانی که به آنجا بازگشت پی برد که دل نگرانی هایش بی پایه و اساس نبوده ، با وجودی که خدمتکاران و فراشان امور روزمره را بخوبی رسیدگی کرده بودند ولی قلعه شلمزار نیاز به تعمیرات کلی و جزیی و بازسازی داشت. خوش بختانه قلعه شلمزار قابل زندگی بود و ظرف چند روزِ نخست به وضعیت زیبا و تمیز خود بازگشت ولی کار بنایی سقف ها و نجاری و رنگ کاری سه ماهی بدرازا کشید تا اینکه قلعه شلمزار به شکل ایده آل خود بازگردد.

زمستان 1942/41 بود. بی بی ماه بیگم  کم کم سالخوردگی اش را احساس میکرد. درد زانوها و رماتیسم و آرتروز و سنگین وزنی که از دوران جوانی داشت تندرستی اش را رفته رفته از او میگرفت. رژیم خوراکی دکتر جلال به بهبود او اندکی یاری میکرد ولی بی بی عاشق خوراکیهای خوشمزه بویژه کره و عسل و خامه برای ناشتا بود !

سال 1943 (1322) بود که استان (ساختگی ) چهارمحال بختیاری شکل گرفت و مرتضی قلی خان صمصمام بختیاری به استانداری آن برگزیده شد. اکنون بی بی ماه بیگم بهتر میتوانست آرزوی دیرینه ای که در ژرفای قلبش بود و گاه و بیگاه به آن می اندیشید را جامهِ عمل بپوشاند. این آرزو زمانی که نو عروس بود و در سفرش از بلدوجی به چغاخور در او شکل گرفت : آرزوی ساختن پرورشگاهی برای پسران بی سرپرست و بی خانوادهِ بختیاری.

در مورد دختران زیاد دل نگران نبود زیرا فکر میکرد آنها ازدواج میکنند و خانوادهِ خود را تشکیل میدهند ولی با تجربه هایی که در ایل داشت میدانست پسرانِ بی سرپرست و بی خانواده شانس یک در میلیون برای ساختن زندگی خود ندارند. این پروژه در فکر او روز به روز بیشتر و بهتر شکل میگرفت. اکنون زمان آن رسیده بود که با یاری به کودکان و نوجوانان بی سرپرست بختیاری نامی جاودانه از خود بجای بگذارد. هر چند سالخوردگی و خستگی را بخوبی در خود احساس میکرد ولی باید اینکار را به سرانجام میرساند.

بی بی بهر کاری که دست میزد آنرا به بهترین نحوی به پایان میبرد و این چنین شد که دوستان و آشنایان را برای پیدا کردن قطعه زمینی مناسب برای ساختن پرورشگاه بسیج کرد. زمینی به مساحت 90 در 140مترمربع خارج از شهرکرد (آنزمان خارج از شهر) پیدا شد. بی بی آنرا پسندید و خریداری کرد. در همان زمان از شهرداری شهرکرد درخواستِ ساختن دو خیابان اصلی در دو سوی پرورشگاه کرد. این مرکز در سال 1945 شامل یک سری اتاق خواب برای کودکان ، کلاسهای درس و اتاقهای مدیر و آموزگاران ، اتاق هایی برای بی بی و خدمتکارش ، آپارتمانی در ورودی مرکز برای سرایدار و خانواده اش ، آشپزخانه و انباری و غیره در حال ساخت بود.

 

بر حسب عرف آنزمان بی بی این زمین و پرورشگاه را با شرایط زیر وقف کرده بود:

- درآمد پرورشگاه از دو روستای بی بی : " پیر بلوط " و " کلولگ" و همچنین نیمی از درآمد " باغ خان" واقع در حاشیه " اورگان " که اهدایی مرتضا قلی خان صمصام بود  بود .

- طبق محاسبات بی بی در آمد این روستا ها و باغ خان برای مخارج سالیانه این مجموعه کافی بود.

- فقط پسران بختیاری میتوانستند ازین مجموعه استفاده کنند.

- تا کلاس ششم ( بعدها تا دیپلم) درس بخوانند و برای بهترین ها امکانات ورود به دانشگاه فراهم شود

- این مجموعه پس از مرگ بی بی به پسرش امیر بهمن خان صمصمام و سپس فرزندان ِ او واگذار شود

 

همچنین بی بی ماه بیگم یک درویش نعمت الهی را برای سرپرستی و نظارت بر امور مالی و نیز نظارت بر کودکان برگزید.

بی بی ماه بیگم صمصام بختیاری همسر مرتضا قلی خان صمصام بختیاری در میانه ماه سپتامبر 1947 در همان اتاقی که در پرورشگاه برای خود در نظر گرفته بود از دنیا رخت بربست. در آنروز صبح مستخدمش ابتدا فکر کرد بی بی در خواب مانده و خواست او را بیدار کند ولی دریافت بی بی بخواب ابدی فرو رفته ست. سال تحصیلی 1947 -8 بود. حدودِ سی شاگرد در اتاقهایشان هنوز در خواب بودند.

بی بی به آرزوی دیرینهِ خود که ساختن پرورشگاه و آموزشگاهی برای کودکان بی سرپرست و بی خانواده بختیاری بود دست یافت. این پرورشگاه که اکنون هفتاد سال دیرینگی دارد فراز و نشیب هایی در زمان پهلوی و رژیم اسلامی داشته ست، اما ساختمان آن که ساختاری خوب و مستحکم دارد هنوز پابرجاست . ( گویا تبدیل به مرکز امام صادق شده!). در طی این سالها صدها جوان بختیاری از طریق این مرکز به دانشگاه و حرفه های گوناگون دست پیدا کرده اند و دارای زندگی آبرومندی شده اند. برخی پزشک , مهندس و آموزگار و غیره هستند.

وقف «منزل ، باغ سیب مصّفا و دفتر حكومتی مرتضی قلی خان صمصام بختیاری» در مركزشهر  «شهركرد(دهكرد) » در محل تقاطع خیابان های« مولوی و دوازده محّرم » به عنوان« پرورشگاه نعمت اللهی» جهت نگهداری  ایتام منطقه از سوی« بی بی ماه بیگم» همسراوّل« مرتضی قلی خان صمصام» دختر«عبّاس قلی خان بختیاری »و خواهر« حاج سلطان علی شهاب السلطنه ی بختیاری» , كه متاسفانه پس از گذشت سال ها در دهه ی 1360 ه ش/1402ه ق /1981م تحت عنوان تبدیل به احسن نمودن، آن باغ را  كه نمونه ایی قابل توجه از دز- باغ های بختیاری  و مشابه باغ مجاور كاخ- قلعه ی« نجف قلی خان صمصام السلطنه» در« شلمزار» بود تخریب و به مجتمع تجاری « امام صادق (ع) »تبدیل نمودند. اگر چه هنوز به رغم همه ی این بی مهری ها به این موقوفه و رقبات آن ،اصل بنای عمارت حكومتی و در واقع پرورشگاه اگرچه محصور در میان دیوارهای بلند و مستور از انظار ،هم چنان باقی است.

منابع :

*زهره بختیار هشتم مارچ 2012

*سایت گنجینه آموزش وپررش

4 نظر

  • بَرد شیر (شیر سنگی لُر بختیاری)

    شیرسنگی: (بردشیر) از نمادهای فرهنگ مردم لُر بختیاری است که در زبان لری، بردشیر گفته می‌شود. بختیاری‌ها معمولاً بر سر مزار جوانان، پهلوانان و بزرگانِ خود شیر سنگی قرار می‌داده‌اند. شیر سنگی، تندیس‌هایی از جنس سنگ‌اند که در گذشته توسط سنگ‌ تراش‌های ایل بختیاری در ایران و در استان چهارمحال بختیاری و مناطق بختیاری نشین خوزستان، لُرستان، اصفهان، کهگیلویه و فارس و پراکنده در استانهای دیگربه شکل شیر تراشیده می‌شدند و به نشانهٔ شجاعت، دلاوری و ویژگی‌هایی چون هنرمندی در شکار و تیراندازی در جنگ و مهارت در سوارکاری بر آرامگاه بزرگان قوم خود قرار می‌دادند. شهر هفشجان در گذشته یکی از مراکزِ مهمِ شیرتراشی بوده‌است و اکنون تعدادی از سنگ‌تراش‌های قدیمی در هفشجان در قیدِ حیاتند. شیرهایی که در قبرستان‌های هفشجان باقی‌مانده‌است از زیباترین و خوش‌نقش‌ترین شیرهای سنگی محسوب می‌شوند. قدیمی‌ترین شیرسنگی کشف شده مربوط به ایلامی هاست. پرویز تناولی از معروف‌ترین مجسمه سازانِ ایران کتابی در خصوصِ شیر سنگی به چاپ رسانده‌است که شیرسنگی هفشجان را از مهم‌ترین نمونه‌های ایران برشمرده است.


  • شیخ یعقوب بختیاری

    شیخ یعقوب ابن ابراهیم ابن جمال الدین بن ابراهیم البختیاری الاصفهانی در آغاز نیمه دوم قرن یازدهم ه.ق در منطقه بختیاری دیده به جهان گشود. وی عالمی فاضل و یکى از اعلام تفسیرى قرن یازدهم و دوازدهم هجرى در دوره صفویه بود که در ادب، فقه و حدیث و تفسیر تبحر فراونی داشت. چون بخشی از عمر خود را در حوزه علمیه هویزه که در آن روزگار حوزه ای معروف بود، گذراند ملقب به هویزی گردید. وی به شهر اصفهان نیز مسافرت کرد و بخشی از عمر خود را در این شهر به تحصیل و تدریس علوم دینی و ارشاد مردم اختصاص داد و از این جهت به اصفهانی نیز شهرت پیدا کرد. «سید عبدالله جزایری» در کتاب «تذکره شوشتر» درباره وی می‌نویسد: «وی در علوم نحو و صرف و لغت و معانی و قرائت نظیر نداشت و در فقه و حدیث و اصول نیز مسلم و مرجوع الیه بود و مصنّفات بسیار مبسوطه و مختصره و حواشی بر اکثر کتبی که از نظر گذرانیده بود نوشته نهایت چون در امر فتوی قدری تعجیل و به روایات شاذّه و اقاویل مجهوله متروکه بسیار تعویل مینمود مصنّفات فقیّهه او مهجور و فوائد و تحقیقات او غیر مشهور مانده و او از جمله معمّرین بود و در سال چهل و هفت در حویزه وفات نمود.» (جزایری ، ۱۳۸۴:۱۵۵). شیخ یعقوب که عالمی بزرگ و صاحب فتوا بود از چنان توانایی و اشراف برخوردار گردید که بر کتب زیادی حاشیه و توضیحات نوشت، مانند: ‌‌‌۱- شرح کامل صحیفه سجادیه که مرحوم صدر صاحب شیعه آن را مشاهده نموده است. / ۲- شرح الشرائع / ۳- شرح زیده الاصول / ۴- حاشیه الفیه شهید / ۵- شرح فروع الکافی / ۶- حاشیه علی تصریف زنجانی / ۷- حاشیه کنز العرفان / ۸- شرح دیباچه حاشیه ملاعبدالله شیخ صاحب تالیفات فراوانی نیز بود که عبارتند از: ۹- الاعتبار فی اختصار الاستبصار (در کتاب تذکره القبور الاسفار آمده است) در سه جلد در تجوید القرآن حاشیه علی تهذیب المنطق الشهابادیه / ۱۰- حاشیه بر مغنی اللبیب / ۱۱-الجرائد در اخلاق الخرائد فى الاخلاص / ۱۲- صوافی الصافی. ‌‌‌‌‌شیخ یعقوب بختیاری در فاصله ۱۱۴۷ تا ۱۱۵۰ پس از عمری طولانی در اصفهان وفات یافت. اگرچه درباره محل وفات وی اختلاف نظر وجود دارد .برخی وفات را در هویزه گزارش کرده‌اند. در کتاب «تذکره القبور دانشمندان و بزرگان اصفهان» آمده که شیخ یعقوب در تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده شد.


  • بابا رستم بختیاری

    بابا رستم بختیاری یکی از عارفان مشهور قرن سیزدهم قمری است که در ابتدای دوره قاجاریه می‌زیست. وی که با نام رستم بیک نیز شهرت دارد، یکی از مشایخ سلسه چشتیه بود. «وی از افراد ایل بختیاری بود که ابتدا لشکری بود و در قوای نظامی اشتغال داشت اما به وادی سیروسلوک قدم نهاد». بابا رستم بختیاری پس از خروج از منصب نظامیگری، در شهر اصفهان سکونت اختیار کرد و در تکیه «مادر شاهزاده» یا تکیه شیخ محمدتقی رازی تخته فولاد که در بخش جنوب غربی تخت فولاد و شمال تکیه خوانساری قرار دارد، به‌سر می‌برد و آنجا را گوشه ای برای زهد، عبادت و ریاضت برگزیده بود. بابا رستم در یکی از صحن های حرم شاه رضا واقع در شهرضا (صحن شهدا) مدفون است ولی برخی به اشتباه فکر می‌کنند که وی در حرم شاهزاده علی اکبر در ۱۸ کیلومتری شهرضا مدفون است. بسیاری از عرفا و سالکان مستقیم یا غیرمستقیم شاگرد بابا رستم بختیاری بودند. به‌طور مثال: محمدصادق تخته فولادی، مستقیماً شاگرد بابا رستم بختیاری بود و از سویی حسنعلی نخودکی اصفهانی، شاگرد محمدصادق تخت فولادی بود. سید ابوالحسن حافظیان (اهل مشهد)، نیز شاگرد حسنعلی نخودکی اصفهانی بوده و از سویی استاد حسین قنبری قائم مشهور به «پیر مهر» و دکتر نباتی (اهل تهران) شاگرد سید ابوالحسن حافظیان بوده‌است. میرزا محمدحسن تخته فولادی نیز شاگرد و جانشین محمدصادق تخته فولادی بوده‌است. منبع: قاسمی، رحیم «گلشن اهل سلوک»، اصفهان، کانون پژوهش، ۱۳۸۵. صص ۱۶۱ تا ۱۶۳۲- همایی، جلال الدین «تاریخ اصفهان» تهران، انتشارات هما، ۱۳۸۱ ، ص ۱۲۰.


  • هزار و یک جشن

    محسن حیدری؛ هزار و یک ترفند ضد مفاخر ملی جامعه بختیاری: سریال ترور شخصیت سردار اسعد و صمصام دو رهبر بزرگ بختیاری و افتخار مشروطه خواهان آزادی گستر ایران ادامه دارد. سریال ضدایرانی سرزمین کهن در سال 92 عکس سردار اسعد را در منزل شخصیت منفی فیلم آویزان کرد و بعد که با اعتراض مردم مواجه شد گفت اشتباه شده است. سریال کلاه پهلوی در سال 94، شخصیت منفی فیلم که در دهی به نام سامان (منطقه بختیاری) حکمرانی محلی می‌کند شخصیت منفی به نام صمصام بود! اخیراً نیز رمانی با عنوان «هزار و یک جشن» به قلم محمد محمودی نورآبادی (متولد روستای مهرنجان ممسنی) توسط انتشارات «شهرستان ادب» منتشر شده که همان راه را رفته و برخی جوایز دولتی را از آن خود کرده است. این داستان که ظاهراً برای روایت تاریخ انقلاب نوشته شده، به تحریف تاریخ معاصر ایران همت گماشته و کوشیده است با جابجا کردن مرز خدمت و خیانت، نام «صمصام بختیاری» که از حاکمان متدین و نیکوکار منطقه بختیاری و نخست وزیر عصر مشروطیت و برخوردار از تایید و حمایت قاطع علمای نجف و قم و تهران بوده است را خدشه دار کند. حوادث این کتاب در سال 1329 شمسی می گذرد که محمدرضا شاه پهلوی با همسر مصری خود؛ ملکه فوزیه متارکه کرده و تصمیم به ازدواج با ثریا اسفندیاری بختیاری می ‌گیرد. داستان در فضای طایفه‌ ای از ایل بختیاری می ‌گذرد. «صمصام خان» بزرگ چهار قبیله است: گل جمالی، پورکمالی، شاه کرمی و قبیله راوی داستان؛ «نوروز» که کدخدایش مصطفی قلی است. قرار است مجموعه جشن ‌هایی در سراسر ایران به میمنت ازدواج محمدرضا شاه پهلوی و ثریا اسفندیاری بختیاری برگزار شود. بخشی از جشن کشوری، سهم این طایفه بختیاری است که در استان فارس ساکن هستند. نوروز تنها درس خوانده طایفه است. او پسر ملاخلیفه است. پدرش باسواد و ملای آبادی بوده و قرآن درس می ‌داده و همه او را به دلیل مخالفت با صمصام خان و همین طور مصطفی قلی؛ کدخدای آبادی می‌شناسند. مردی که اهل دین و ایمان بوده ‌است و آگاه کردن مردم و مهربانی و همدلی با آنها را به عنوان شیوه مبارزه انتخاب کرده بود اما در این راه توسط مصطفی قلی مسموم شده است. نوروز دل باخته «زیبا»؛ دختر مصطفی قلی است. تنها هدفش جلب رضایت صمصام خان و مصطفی قلی است تا بتواند به وصال زیبا برسد. صمصام خان که در منطقه تحت سیطره‌ اش خود را قبله عالم می‌خواند، با زیرکی هرکسی را مشغول به کاری می کند. خوانین چهار قبیله را با هم به رقابت وادار میکند؛ معلم آبادی را به طراحی جشن و میرزا احمد را علی رغم میل باطنی به خرید وسایل مورد نیاز جشن مجبور می کند؛ بچه ‌های مدرسه هم به جای درس خواندن مشغول تمرین سرود برای جشن هستند. صمصام خان که ضعف‌ها و قوت‌های آدم ‌های قبیله را می‌داند، قوت‌ها را تضعیف میکند و از ضعف‌ها به نفع خود استفاده می‌کند. صمصام خان میداند که ضعف نوروز، دل بستن به زیبا است پس قول صحبت با مصطفی قلی کدخدا را میدهد. نوروز هم با وجود پدری متدین و با سواد و نقاط قوتی مانند تحصیلات عالی در این ساختار فاسد آلوده می‌شود و با قاتل پدرش در مهیا کردن بساط جشن، همداستان می‌شود. برادرش صادق را به خواندن سرود میگمارد و حتی نزدیک است که او را به کشتن دهد. خواهر جوانش را به رقص در مجلس جشن صمصام خان و همدوشی با اولاده ها و خان زاده ها و بلر انگلیسی وا می‌دارد و ارزش‌هایش را زیر پا می‌گذارد. لبش به نجسی مشروب می‌رسد و کاهل نماز می‌شود. حتی نیرنگ میزند و شایعه می‌سازد تا به هدفش که به دست آوردن زیبا است برسد. هدفی که در نهایت با غرق شدن زیبا در آب رودخانه خروشان ناکام می‌ماند. صمصام خان گویا همه این ها را می‌بیند و زیر نظر دارد. فرهنگ مجیزگویی و تملق و چاپلوسی را نهادینه می‌کند. در این داستان، لُرها غرق در زبونی هستند و از آن همه دلاوری هایی که سخنش در گذشته‌ها در میان بوده تنها تیر درکردن‌های هوایی خان زاده ‌های مست و ملنگ مانده است که آن هم بر تن دختری بی گناه و مظلوم می نشیند. خان در روز روشن ملاخلیفه و غریب را میکشد اما برای حفظ قدرت ظاهری، صدقه پیش کش میکند. اکثر حوادث در قلعه صمصام و خانه اربابی کدخدا و اتاقک برات و خانه کوچک نوروز و میرزا احمد میگذرد. همه اهالی ظلم و ستم اربابان را پذیرفته ‌اند. تا اینکه بذرهایی که ملاخلیفه با آوردن میرزا احمد به آبادی و حمایت و رسیدگی از برات و دیگر افراد تنگدست و ضعیف بوجود آورده، ثمر می‌دهد. برات تفنگ خان زاده را به زور میگیرد و گلوله ‌ای میان کلاه زرکوب صمصام خان می‌نشاند و او را می‌کشد و بعد در میان جنگل گم میشود و تبدیل به اسطوره ای نامیرا در میان مردم منطقه می‌شود! با نگاهی گذرا به این《داستان سرایی دولتی》باید بگویم برخلاف میل نویسندگان دولتی که خواستار محو نام صمصام هستند، او یک افتخار ملی است و در قلب همه لُرها بخصوص بختیاری‌ها و آزادیخواهان ایران قرار دارد.