سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹ ساعت

نشریه فرهنگی تحلیلی نگین زاگرس معرف مردمان لر

کشتار لرهای بویراحمد و ممسنی از زمین و هوا در جنگ گجستان توسط پهلوی دوم

این اولین بار نبود که ارتش شاهنشاهی ایران ,شهروندان لر غیر نظامی خود را بمباران می کرد .پیش از این ها , لرها ی لرستان و بختیاری نیز آماج بمباران کور ارتش شاهنشاهی قرار گرفته بودند .

 

٣١ فروردین سال ١٣٤٢ ...

پدر خانواده نیساریان، صدای انفجارهای پیاپی را که از روستا شنید، کارش را نیمه تمام گذاشت و همراه با پسرش با عجله از کوه برگشت. نزدیکتر که شد دود غلیظی که از روستا بلند بود، بیشتر مضطربش کرد. به روستا که رسید؛ تمام روستا خاک و خون بود. خودش را به خانه که رساند با پیکر غرقه به خون همسرش «کبری» و فرزندان خردسالش «بی گل» 2 ساله و «فتاح» 8 ساله و دخترش «همه گل» و پسرش «بزرگ» و مادر پیرش «نورالنساء» ...مواجه گشت. شش نفر از خانواده نیساریان بر اثر حمله هوایی هواپیماهای جنگی پایگاه «وحدتی» دزفول و پایگاه هوایی شیراز کشته شده بودند.

همان روزی که نیساریان از کوه سرازیر شد تا به خانه اش برسد، «محمد بهمن بیگی» خودش را به کاخ سعدآباد رسانده بود تا اعتراض خود را به محمدرضا شاه پهلوی برساند. بهمن بیگی از شاه خواسته بود، دستور دهد، هواپیماهای نظامی چادرهای سفید را در مناطق عشایری بویراحمد بمباران نکنند چرا که چادرهای سفید نشان مدارس عشایری بود. بعدها بهمن بیگی نوشت «هر چه تلاش کردم نتوانستم جلوی بمباران هوایی مدارس عشایری در بویراحمد را بگیرم».

آنگونه که ارتشبد «آریانا» از قول محمد رضا شاه گفته بود: «به فرمان جهان مطاع ملوکانه از تاریخ 16/12/41 مناطق کوه مره سرخی، فراشبند، قیر و کارزین، بویراحمد علیا و سفلا، ممسنی و کهگیلویه منطقه جنگی اعلام گردید».

از روز 31 فروردین 42 و آغاز نبرد گجستان، در طول قریب به دو ماه، بر اثر بمباران هوایی روستاهای بویراحمد، صدها زن و کودک کشته شدند و هزاران رأس گاو و گوسفند و بز از بین رفت. سرهنگ ستاد «غلام رضا مصور رحمانی» در کتاب خاطراتش با ذکر آن جنایات نوشته است:«حتی انجمن حمایت از حقوق حیوانات هم برای دلسوزی جهت گوسفندان قطعه قطعه شده، یک قلم روی کاغذ نگذاشت».

این اولین بار نبود که ارتش شاهنشاهی ایران ,شهروندان لر غیر نظامی خود را بمباران می کرد .پیش از این ها , لرها ی لرستان و بختیاری نیز آماج بمباران کور ارتش شاهنشاهی قرار گرفته بودند .

همین ارتش شاهنشاهی ایران که بی محابا به قلع و قمع شهروندان بی دفاع لر مبادرت می کرد , با فرار پهلوی اول , ارتش نیز بلا شرط تسلیم قوای خارجی شد و فرمانده هم فرار کرد و در عهد پهلوی دوم , بلاشرط تسلیم انقلابیون گردید !!؟؟

 

منابع :

* آخرين قيام عشايري.جلال فرهمند.ماهنامه بهارستان

*31 فروردین سالروز بمباران هوایی بویراحمد/ نبرد گجستان عصر دنا- یوسف مرادی

جنگ گجساران

ارتش شاهنشاهی ایران ؛لُر ستیز و اما دشمن گریز !؟

جنگ گجساران

سرتيپ بني‌اعتماد در بين تعدادي از نيروهاي نظامي

جنگ گجساران

سواره نظام در کوههاي منطقه
 
جنگ گجساران
دشت وسيع ياسوج که پادگان ياسوج بر آن مشرف است
جنگ گجساران
عده‌اي از سربازان هنگ کرمانشاه
 
جنگ گجساران
سنگرهاي موقتي ارتشيان
 
جنگ گجساران
سرتيپ بني‌اعتماد در يک منزل تخريب شده
 
جنگ گجساران
سرتيپ بني‌اعتماد فرمانده ستونهاي اعزامي به بويراحمدي در حال گفت‌وگو?! با مادر و عمه ناصر طاهري از مبارزان بويراحمدي
 
جنگ گجساران
سربازان مستقر در منطقه سي‌سخت
 
 
جنگ گجساران
شغالان شب پرست بر پیکر شیر مرد لٔر گرد آمده اند... پیکر شادروان عبدالله خان ضرغامپور

 

 

7 نظر

  • بخارای من، ایل من

    محمد بهمن بیگی درکتاب《بخارای من، ایل من》صفحه ۳۱۵، می‌نویسد: لُرهای بویراحمد آنقدر دست به ماشه بُردند و پا در رکاب فشردند تا از یک دهستان یک استان آفریدند. بویراحمد آنقدر کوشید و خروشید تا از چنگ سه استان همسایه (فارس، خوزستان و اصفهان) سه اژدهای دهان گشوده رهایی یافت و به صورت استانی مستقل درآمد.


  • لُرهای بوشهری

    لُرها اولین ساکنین مناطق بوشهرند. از هر چیز بگذریم بوشهر و تنگستان در زمان هلتمتی ها (ایلامی ها) لیان نام داشت و آثار ایلامیان هنوز در تمام مناطق جنوب باقی هست. در زمان هخامنشیان و ساسانیان این مناطق با مناطق کهگیلویه و بویراحمد و بختیاری پیوستگی داشت و یکی بود و بعد از حمله اسکندر جز ایلمایید شد. بعد از حمله اعراب این مناطق جز رم گیلویه بوده است و رم گیلویه بدین شرح در کتب تاریخی آمده است: در نيمه دوم سده چهارم هجری اولين بار به كوهها و مناطق کوهستانی اين منطقه كوه جيلو يا گيلو گفته شده است (حدود العالم). سده ششم هجری به بعد منابعی كه از اين منطقه ياد کرده‌اند نام كهگيلويه را بر بيشتر سرزمين امروزی آن اطلاق ميكنند. قدرت يابی طوايف كهگيلويه سبب شد كه در دوره مغول و تيموری در بيشتر نوشته‌ها كهگيلويه بكار برود. پس از برچيده شدن حكومت اتابكان لُربزرگ در 827 هجری و از دوره صفويه نام كهگيلويه به سرزمین‌های وسيعی از اصفهان تا خلیج‌فارس اطلاق ميشده است. در دوره پایانی سلسله صفويه اين منطقه بنام كهگيلويه و بهبهان معروف است. بهبهان و دهدشت مرکز ایالت کهگیلویه بوده‌اند. چند اشاره به لُرهای ساحل خلیج‌فارس در طول تاریخ و قدرت لُرها بر مناطق دریایی را در زیر می‌آوریم: ناخدا شمس الدين محمد بن على لُر فاتح هرمز و کيش و مالک جزیره شيف در عهد اتابکان فارس / فتح بحرين توسط جهازات جنگى فوج دشتستانى به سردارى کااحمد کاشخيص خواجه گيرى ليراوى بوده است / جهاز جنگى خان على خان حيات داوودى مالک جزيره خارک ناظم شمال خليج فارس بود. خوانين حيات داوودی مالک خارک بودند / امير شمس الدين محمد بن على لُر و پسرش سراج الدين سالها در اين جزيره بودند و با مردان شجاع خود هرمز و کيش عمان را فتح کردند / حتماً صاحب فارسنامه اشتباه کرده پسوند لُر براى اميرشمس الدين و پسرش گفته و ذکر کرده است / طوايف ليراوى، حيات داوودى، انگالى، خدرو، احمدصالح، ممسنى، تنگستانی، جاگرانى، کايدان، خواجه، خنسير دشتى و...از طوايف لُرزبان و لُرنژاد نوار ساحلى استان بوشهرند که از دوره ايلام تاکنون ساکن کناره خليج بوده و هم‌اکنون لُرى با لهجه ليراوى، دشتستانى و دشتى تکلم میکنند.


  • جنگنامه کشم

    جنگنامه کشم، حاوى دو منظومه «جنگنامه كشم» و «جرون‌نامه» است به زبان فارسى كه در سال‌هاى 1032 قمری به نظم درآمده‌اند. «جنگ‌نامه كشم» سروده شاعرى ناشناس، روايتى منظوم از فتح جزيره قشم توسط سپاهيان ايران است ولی احتمالا سروده قدری شیرازی باشد چون اثر جرون نامه که درباره فتح قشم هست را خودش خوانده است. فرماندهی جنگ با پرتغالیها به عهده امامقلی بیگ ممسنی بود. جنگنامه کشم از سه نفر از دلاوران ایل باستانی ممسنی در نبرد ایران و پرتغال در هرمز نام می برد: ملک شیر ممسنی، امیر احمدی جاویدی و یوسف میرشکار. همچنین تاریخ الفضل التواریخ خوزانی از نقش عمده سیصد چریک لُر ممسنی به فرماندهی میرخلیل ممسنی در تصرف سنگرهای پرتغالی ها نام برده است. فرماندهی عملیات جنگ ایران با پرتغال به عهده امام قلی بیگ لُر ممسنی بوده است. همه رزم جویان ممسن تبار_بمانند در صفحه روزگار. در صفحه هشت جنگنامه کشم آمده: مَلک شیر مردی بود از ممسنی _ ز مردی بگویم بسی گفتنی.


  • لُرهای ممسنی

    زکریا رستگار درکتاب《تنگستان》می‌نویسد: رییس علی دلواری از طایفه نیامتی بود که سال ۱۲۶۱ شمسی در شهر دلوار از توابع تنگستان متولد شد مادر رییس علی دلواری، شهین و پدرش زایر محمد از طایفه لُر ممسنی بود. اکبر نبوی در《ماهنامه شاهد یاران》مینویسد: اجداد رییس علی دلواری از لُرهای ممسنی بودند. حسین علی خان افشار در سفرنامه لُرستان و خوزستان صفحه ۱۷۱، می‌نویسد: لُرهای ممسنی از اخلاف شول ها به شمار می‌روند و ممسنی مانند کهگیلویه و بختیاری ساکن سلسله جبال زاگرسند و جملگی از قوم لُر به شمار می‌روند. کینتوس کورتیوس از مردمی بنام ممسنی یاد میکند که مدتی با شجاعت در برابر حمله لشکریان اسکندر ایستادگی کردند. لُرها رشید، قوی هیکل، شجاع و متهورند و در سرزمینی حاصلخیز زندگی میکنند طوایف کهگیلویه حدود چهل هزار خانوارند و با ایل قشقایی رفتاری دوستانه دارند. طایفه ممسنی در جنوب نزدیک بهبهان زندگی میکنند. جنگجویان این طایفه هنگام جنگ سینه خود را برهنه می‌سازند انگار خود را در معرض مرگ سریع قرار می‌دهند. همسایگان ممسنی و ارتش ایران از طایفه سوارکار و تیرانداز ممسنی واهمه دارند. دکتر رضا مهرآفرین درکتاب شهرهای ساسانی، صفحه ۲۷۹، می‌نویسد: ابن فقیه مینویسد انوشیروان ساسانی باب ممسنی را بساخت.


  • سردار گیلویه

    برخی از مورخان بر اين باورند که مهرگان پسر روزبه پادشاه زمينگان (محل ، جايگاه) گيلويه بود، پس از مهرگان برادرش سلمه شاه شد. گیل، گلو يا گيلويه که از مردم خمايگاه سفلی از ولايت استخر بود، نزد سلمه آمد و به خدمتگذاری پرداخت. چون سلمه درگذشت گيلويه آنجا را تصرف کرد و چون قدرتی بدست آورد، اين سرزمين را بنام او خواندند. (احمد اقتداری، خوزستان و کهگيلويه و ممسنی. جلد1، ص 363) مؤلف فارسنامه ناصری بر اين باور است که درخت کيالک (زال زالک) در کوهستانهای اين سرزمين بيشتر از ديگر نقاط پارس وجود دارد و چون ميوه وحشی زال زالک را در اين منطقه گيلويه گويند، بدين مناسبت اين سرزمين را کوه گيلويه ناميده اند. (فارسنامه ناصری، حسينی فسايی، جلد 2، ص 1467) وجود لقب《کی》و《آ》در پیشوند اسامی مردم و طوایف بختیاری (مخصوصاً ایذه) و کُهگیلویه (مانند لقب پادشاهان کیانی: کی قباد، کی خسرو، کی لُهراسب و آ فریدون آ داراب و همینطور لقب کی پیا، نشان از قدمت آنها تا سلسله کیانیان را دارد و بازماندگانی از آنها هستند چون که تاریخ نویسان هیچ تفاوتی بین هخامنشیان و کیانیان قائل نیستند. کی یعنی (پادشاه، بزرگ، نجیب زاده و دارای مقام والا) کی پیا = پیا یعنی مرد و کی = نجیب و بزرگ زاده کسی از ذریه کی ها و کیان است. طوایف با پیشوند کی در ایذه برای مثال کی نرسی، کیانرسی، کی خسروی، کیانی، کیان نژاد، کیانپور، کی محمودی، کی مقصودی، کی باندری، کی شمشیری، کیخایی، کی شیخ عالی، کی کاووسی و همچنین وجود درختی چند هزار ساله به نام درخت کی قباد و اثری مخروبه به نام کَلگه کی قباد در ایذه همه نشان از این دارد چون کیان یعنی شاهان، و معنی قبیله خاصی نمیدهد و به احتمال زیاد منظور از کیان همان پادشاهان هخامنشی بوده است.


  • وجه تسمیه بویراحمد

    وجـــه تـــسمیه بـــویر احـــمد: نام «بویراحمد» که از سال ۱۳۴۲ و پس از قیام عشایر بویراحمد و جنگ مشـهور گجستان به صورت رسمی مترادف کهگیلویه گردید؛ یک اسم قدیمی است که نـام ایـل قدیمی بویراحمـد، مـأخوذ از آن است. ظاهرا، قـدیمی ترین سـند مکتوبی که درحال حاضـر از این نـام در دست است، مربوط به سـال ۸۵۶ ه.ق است که یکی از بزرگـان قـوم نـام خویش را بر سـنگی نقر کرده است. در این کتیبه مختصـر، چنین آمده است: «صـفر ست و خمسین ثمانماء به خط ملکشاه بیراحمدی» به علاوه در یک سنـد معتبر محلی که تاریـخ تحریر آن سال ۱۰۶۸ ه.ق و مربوط به عصـر پادشـاهی «شاه عباس دوم» صـفوي (۱۰۵۲ - ۱۰۷۷ ه.ق) است؛ چندین تن از افراد قوم، تحت نام «بویراحمدی» و «بویری»، آنرا امضاء و هامش نویسی نموده‌اند.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مؤلف «ریـاض الفردوس» که کتاب خویش را در سال ۱۰۸۲ ه.ق، عهد شاه سـلیمان صفوی به پایان رسانده به «بویراحمد اردشـیری»، «بویراحمد عباسی» و «قلندر بویری» اشاره دارد. معهذا، با این همه قدمت و منابع مسـتند، به قطع یقین نمیتوان اظهار نظر نمود که نام «بویراحمد» اسم شـخص بوده یا قبیله؟ و آیا نام یک شـخص است یا دو شـخص؟ روایات شفاهی نیز در این باب، متفاوت و متناقض است. در هر حال، آنچه ظاهرا درست تر به نظر میرسـد این است که ایل بویراحمد «اتحادیه ایی» بوده از طوایف و تیره های متعدد. اما اینکه کدام طوایف و تیره ها «نژاد اصیل بویراحمد اولیه» هستند و «بانیان و هسته اولیه این اتحادیه» کدام طوایف بوده متناقض است. منابع: ‌‌‌‌‌‌۱- جوادصفی نژاد، عشایر مرکزی ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر ۱۳۶۸، صص ۲۱۳ - ۲۱۲. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ۲- رجوع شود: صـفی نژاد، تحلیل و تفسـیر مجموعه اسـناد روسـتایی و عشایري ایران، جلـد دوم، چاپ دوم، تهران: نشـر آتیه، ۴۸۹ - ۶۸۷ صص، ۱۳۸۱. ‌‌‌‌‌‌‌‌۳ - محمـد میرك بن مسـعود حسـینی منشـی، ریـاض الفردوس خـانی، به کوشـش ایرج افشـار و فرشـته صـرافان، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ۱۳۸۵، ص ۳۳.


  • میرزا ابراهیم ملتجی بویراحمدی

    میرزا ابراهیم ملتجی بویراحمدی از شاعران بنام لُر است. از سـرايندگان دوران مشـروطيت و از هـواداران محمد عليشاه قاجار بود. وی ديوان شعری متشكل از غزليات، رباعیـات، تركيب بند و مخمس را دارد که در بخش خطی كتابخانه مركزی دانشـگاه تهـران موجـود و بـه شـماره ۲۹۳۷ به ثبت رسیده است. این ديوان، گنجینه ای ارزشمند و منحصـر به فـرد و یکی از معتبرترين اسناد فرهنگی و ادبی استان كهگيلويه بویراحمد است. از قـراين بر می‌آید كه علاوه بر شاعری و تسلّط در اين فن از هنر خوش نويسی نيـز برخوردار بـوده اسـت. اشعار ديوان او بالغ بر ۱۷۰۰ بیت است، از دیوانش اطلاعات زیادی درباره خود به دست نمیدهد؛ جز تخلص، نام پدر، ایل، محل سکونت و منشیگری او، چیز دیگری نوشته نشده است. وی خود را این‌گونه معرفی می‌کند: «ميـرزا ابراهیم ملتجی خاک قدم عارفان و قلاشان پارس» ( داروی، ۱۱:۱۳۹۱). از مطالعه در دیوان او بر می‌آید که عارف مسلک و صوفی منش بوده است، وی با شاهنامه فردوسی، دیوان حافظ و سعدی همدم و مانوس بوده است. ردپای حافظ را می‌توان در دیوانش مشاهده کرد. در دیوان او ملامتی نیز به چشم می‌خورد یکی از مضامینی که در شعر او نمود زیادی دارد عشق است همچنان که حافظ و بقیه شعرای عارف مسلک، عقل را در بیان مشکلات لایعقل می‌دانند، وی نیز معتقد است هر کجا عشق درآید، ناموس و نام بر باد می‌رود و از خرد نباید مسئله عشق را پرسید: ‌‌‌از خـرد مسـئله عشـق نبايـد پرسيد _ ‌‌‌‌‌‌ز آنکه در عشق، خرد مسئله دان این همه نیست! ‌‌‌‌‌از مطالعه و مداقّه در دیوان او به ویژه غزلیات، اشارات زیادی از اصطلاحات عرفانی، آلات موسیقی، نام پهلوانان و شاهان شاهنامه، اصطلاحات شطرنج و عشّاق معروف مشاهده می‌شود. ‌ملتجی بویراحمدی در بین شاعران گذشته بیشتر از همه از حافظ تاثیر پذیرفته است. غزل زیر را به اقتفای غزلی از حافظ با مطلع: ‌‌رونق عهد شـباب اسـت دگـر بسـتان را _ ميرسد مژده گل بلبل خـوش الحـان را ‌‌‌(حافظ، ۱۵:۱۳۸۲) گفته است: ‌‌‌‌‌تيغ ابروی كجت كـرده خـراب ايـران را ‌‌‌‌‌‌_‌‌‌ فتنه چشم تو بـر هـم زده تركسـتان را / ترسم از لعل لبت، كـام نگـردد حاصـل ‌‌‌_ كه به پيمانه كشی می شـكند پيمـان را ‌‌‌‌‌‌‌‌(داوری، ۶۲:۱۳۹۱)