سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹ ساعت

نشریه فرهنگی تحلیلی نگین زاگرس معرف مردمان لر

تاریخچه ای راجب کوهگیلویه

"گیلویه" از اولین بزرگان ایرانی است که در اواخر قرن دوم هجری علیه عباسیان علم طغیان برداشته سر به شورش می گذارد.

تاریخچه ای راجب کوهگیلویه

کهگیلویه و بویراحمد در زمان حمله عرب جزء یکی از مناطقی بوده که زمیگان نامیده میشدند. ریاست مردم کهگیلویه در اواخر سده دوم و آغاز سده سوم هجری به عهده فردی به نام روزبه بودهاست. پس از او فرزندش مهرگان و پس از مهرگان برادرش سلمه فرمانروای مردم کهگیلویه و بویراحمد شدند. در آن زمان شخصی به نام گیلویه از جایی به نام خمایگاه پائین نزد سلمه آمد و در دستگاه او پایگاه و جایگاهی پیدا کرد و پس از مرگ سلمه توانست زمام امور را بدست بگیرد و آن چنان بزرگی و ارج یافت که منطقه را به نام او کوه گیلویه (کُهگیلویه) خواندند.
خاندان گیلویه دست کم تا سال ۳۴۶ هجری بر نواحی کهگیلویه فرمانروایی کردند. "گیلویه" از اولین بزرگان ایرانی است که در اواخر قرن دوم هجری علیه عباسیان علم طغیان برداشته سر به شورش می گذارد. او در نبردی "عیسی بن معقل" برادر حاکم جبال ( از همدان تا فارس) را کشته و چندین سال حاکم خودمختار می شود. سرانجام او در جنگ با خاندان ابودلف که نماینده خلیفه و حاکم جبال بوده اند کشته می شود. 
شکست شورشیان کوه نشین تحت حاکمیت "گیلویه" آن چنان مهم بوده که تا سالها در مورد ان نبرد خونین صحبت شده و شعر سروده می شده است. خاندان ابودلف سر "گیلویه" را نقره اندود کرده بر سر نیزه کرده و در نبردهای دیگر به نشانه فتح و پیروزی همراه خود داشته اند تا این که حدود هشتاد سال بعد با طغیان "یعقوب لیث" و شکست ابودلفیان در زرقان شیراز این داستان پایان می پذیرد. اما نام و یاد "گیلویه" همچنان باقی و استان فعلی کهگیلویه بویراحمد که بخشی از سرزمینی تحت حاکمیت وی بوده است به آن نام خوانده می شود.
در منطقه دشمن زیاری فارس نیز روستای " گیلومهر" به یاد "گیلویه پسر مهرگان" نامگذاری شده و همچنان به همین نام خوانده می شود.
«به کلاه خسروانی سرباز ساسانی در عکس بالا دقت شود  این یعنی اصالت لباس و فرهنگ و تمدن لر و لرستان بزرگ این کلاه مختص به لرها است و هنوز در میان بزرگان لر استفاده میشود»

 

12 نظر

  • بخارای من، ایل من

    محمد بهمن بیگی درکتاب《بخارای من، ایل من》صفحه ۳۱۵، می‌نویسد: لُرهای بویراحمد آنقدر دست به ماشه بُردند و پا در رکاب فشردند تا از یک دهستان یک استان آفریدند. بویراحمد آنقدر کوشید و خروشید تا از چنگ سه استان همسایه (فارس، خوزستان و اصفهان) سه اژدهای دهان گشوده رهایی یافت و به صورت استانی مستقل درآمد.


  • لُرهای بوشهری

    لُرها اولین ساکنین مناطق بوشهرند. از هر چیز بگذریم بوشهر و تنگستان در زمان هلتمتی ها (ایلامی ها) لیان نام داشت و آثار ایلامیان هنوز در تمام مناطق جنوب باقی هست. در زمان هخامنشیان و ساسانیان این مناطق با مناطق کهگیلویه و بویراحمد و بختیاری پیوستگی داشت و یکی بود و بعد از حمله اسکندر جز ایلمایید شد. بعد از حمله اعراب این مناطق جز رم گیلویه بوده است و رم گیلویه بدین شرح در کتب تاریخی آمده است: در نيمه دوم سده چهارم هجری اولين بار به كوهها و مناطق کوهستانی اين منطقه كوه جيلو يا گيلو گفته شده است (حدود العالم). سده ششم هجری به بعد منابعی كه از اين منطقه ياد کرده‌اند نام كهگيلويه را بر بيشتر سرزمين امروزی آن اطلاق ميكنند. قدرت يابی طوايف كهگيلويه سبب شد كه در دوره مغول و تيموری در بيشتر نوشته‌ها كهگيلويه بكار برود. پس از برچيده شدن حكومت اتابكان لُربزرگ در 827 هجری و از دوره صفويه نام كهگيلويه به سرزمین‌های وسيعی از اصفهان تا خلیج‌فارس اطلاق ميشده است. در دوره پایانی سلسله صفويه اين منطقه بنام كهگيلويه و بهبهان معروف است. بهبهان و دهدشت مرکز ایالت کهگیلویه بوده‌اند. چند اشاره به لُرهای ساحل خلیج‌فارس در طول تاریخ و قدرت لُرها بر مناطق دریایی را در زیر می‌آوریم: ناخدا شمس الدين محمد بن على لُر فاتح هرمز و کيش و مالک جزیره شيف در عهد اتابکان فارس / فتح بحرين توسط جهازات جنگى فوج دشتستانى به سردارى کااحمد کاشخيص خواجه گيرى ليراوى بوده است / جهاز جنگى خان على خان حيات داوودى مالک جزيره خارک ناظم شمال خليج فارس بود. خوانين حيات داوودی مالک خارک بودند / امير شمس الدين محمد بن على لُر و پسرش سراج الدين سالها در اين جزيره بودند و با مردان شجاع خود هرمز و کيش عمان را فتح کردند / حتماً صاحب فارسنامه اشتباه کرده پسوند لُر براى اميرشمس الدين و پسرش گفته و ذکر کرده است / طوايف ليراوى، حيات داوودى، انگالى، خدرو، احمدصالح، ممسنى، تنگستانی، جاگرانى، کايدان، خواجه، خنسير دشتى و...از طوايف لُرزبان و لُرنژاد نوار ساحلى استان بوشهرند که از دوره ايلام تاکنون ساکن کناره خليج بوده و هم‌اکنون لُرى با لهجه ليراوى، دشتستانى و دشتى تکلم میکنند.


  • جنگ نامه کشم

    جنگنامه کشم، حاوى دو منظومه «جنگنامه كشم» و «جرون‌نامه» است به زبان فارسى كه در سال‌هاى 1032 قمری به نظم درآمده‌اند. «جنگ‌نامه كشم» سروده شاعرى ناشناس، روايتى منظوم از فتح جزيره قشم توسط سپاهيان ايران است ولی احتمالا سروده قدری شیرازی باشد چون اثر جرون نامه که درباره فتح قشم هست را خودش خوانده است. فرماندهی جنگ با پرتغالیها به عهده امامقلی بیگ ممسنی بود. جنگنامه کشم از سه نفر از دلاوران ایل باستانی ممسنی در نبرد ایران و پرتغال در هرمز نام می برد: ملک شیر ممسنی، امیر احمدی جاویدی و یوسف میرشکار. همچنین تاریخ الفضل التواریخ خوزانی از نقش عمده سیصد چریک لُر ممسنی به فرماندهی میرخلیل ممسنی در تصرف سنگرهای پرتغالی ها نام برده است. فرماندهی عملیات جنگ ایران با پرتغال به عهده امام قلی بیگ لُر ممسنی بوده است. همه رزم جویان ممسن تبار_بمانند در صفحه روزگار. در صفحه هشت جنگنامه کشم آمده: مَلک شیر مردی بود از ممسنی _ ز مردی بگویم بسی گفتنی.


  • لُرهای ممسنی

    زکریا رستگار درکتاب《تنگستان》می‌نویسد: رییس علی دلواری از طایفه نیامتی بود که سال ۱۲۶۱ شمسی در شهر دلوار از توابع تنگستان متولد شد مادر رییس علی دلواری، شهین و پدرش زایر محمد از طایفه لُر ممسنی بود. اکبر نبوی در《ماهنامه شاهد یاران》مینویسد: اجداد رییس علی دلواری از لُرهای ممسنی بودند. حسین علی خان افشار در سفرنامه لُرستان و خوزستان صفحه ۱۷۱، می‌نویسد: لُرهای ممسنی از اخلاف شول ها به شمار می‌روند و ممسنی مانند کهگیلویه و بختیاری ساکن سلسله جبال زاگرسند و جملگی از قوم لُر به شمار می‌روند. کینتوس کورتیوس از مردمی بنام ممسنی یاد میکند که مدتی با شجاعت در برابر حمله لشکریان اسکندر ایستادگی کردند. لُرها رشید، قوی هیکل، شجاع و متهورند و در سرزمینی حاصلخیز زندگی میکنند طوایف کهگیلویه حدود چهل هزار خانوارند و با ایل قشقایی رفتاری دوستانه دارند. طایفه ممسنی در جنوب نزدیک بهبهان زندگی میکنند. جنگجویان این طایفه هنگام جنگ سینه خود را برهنه می‌سازند انگار خود را در معرض مرگ سریع قرار می‌دهند. همسایگان ممسنی و ارتش ایران از طایفه سوارکار و تیرانداز ممسنی واهمه دارند. دکتر رضا مهرآفرین درکتاب شهرهای ساسانی، صفحه ۲۷۹، می‌نویسد: ابن فقیه مینویسد انوشیروان ساسانی باب ممسنی را بساخت.


  • شباهت زبان خوزی با لُری

    دکتر برتولد اشپولر در《تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی》جلد۱، صفحه ۴۳۱، زبان رایج خوزستان خوزی است که نه به عربی ارتباط داشته و نه به فارسی و حتی الفبای عربی برای تلفظ و تحریر خوزی کافی نبود و خوزی از بقایای زبان ایلامی است. ولادیمیر مینورسکی معتقداست: خوزیها از نسل ایلامیان بودند و زبان خوزی تا چند قرن بعد از فتح خوزستان توسط اعراب، زبان محلی مردم خوزستان بود. ابن حوقل در صورة الارض می‌گوید: با وجود زبان عربی و فارسی، خوزیان به زبان دیگری تکلم می‌کنند که سریانی و عربی نیست. مارتین هاواگ آلمانی معتقداست؛ خوزی زبان لوحهای گلی تخت جمشید است. الواح بارو و خزانه تخت جمشید به خط و زبان ایلامی است که ۱۹۳۳ توسط ارنست هرتسفلد کشف شدند و تعدادشان ۳۰ هزار کتیبه بودند که زمان رضاخان به دانشگاه شیکاگو آمریکا داده شدند. زبان خوزی حتی با الفبای عربی قابل کتابت نبود! ابن مقفع در مورد زبان خوزی آورده: خوزی زبانی بود که با آن شاهان و امیران ساسانی در خلوت و هنگام بازی و خوشی با پیرامونیان خود سخن می‌گفتند! پروفسور ریچارد نلسون فرای در تاریخ باستانی ایران، صفحه ۲۷ می‌نویسد: جغرافیدانان قرن ۱۰ هجری که به زبان عربی مینوشتند از وجود زبان خوزی در کوهستان زاگرس (بلاد لُرنشین) خبر دادند که ادامه زبان ایلامی تفسیر شده است. ریچارد نلسون فرای در میراث باستانی ایران، صفحه ۹۸ مینویسد: ایلامیان با دیگر مردم باستانی و پیش از تاریخ نجد (سرزمین کوهستانی) ایران پیوند نژادی داشتند و ایلامیان خود از کوههای مشرق به دشت خوزستان آمدند. ایلامیها را با نام اوجه یا هوجه میشناختند که نام قومی بود کوهستانی در مشرق شوش. ناصرخسرو قبادیانی میگوید: درباریان ساسانی چون به خلوت نشستندی به خوزی سخن راندی و دکتر زرین‌کوب نیز همین مسئله را بیان میکند. والتر هینتس آلمانی گویش شوشتری را دنباله زبان ایلامی میداند. یوسیف اورانسکی در《تاریخ زبان‌های ایرانی》زبان ایلامی را جدا از زبان هندو اروپایی می‌داند. دکترمحسن ابولقاسمی در تاریخ زبان فارسی، زبان ایلامی را یک زبان مستقل میداند. حتی استخری در قرن ده میلادی در مسالک‌الممالک در مورد زبان خوزستان می‌نویسد: آنها زبان خودشان را دارند (خوزی) که نه عربی، نه سریانی و نه فارسی است. بی شک تاثیرات خوزی در لُری آشکار است منجمله مورخین خبر داده‌اند که خوزیان شین را《سین》و خ را《ح》تلفظ می‌کردند مثلاً خوز را هوز و شوش را سوس می‌گفتند که این خصیصه هنوز در بختیاری پابرجاست. ایلامیها هنگام عزیمت به جنگ در شوش مقابل مجسمه عظیم شیر (که هنوز میان لُرهای بختیاری مجسمه شیرسنگی روی قبور بزرگان مرسوم است) قوچهایی را قربانی می‌کردند (Hinz, 1971, P 59) نقش برجسته های ایلامی تماماً در بلادلُرنشین است مثل حجاری کورنگون در کوههای بختیاری. زبان ایلامی زبان جافتیک Japhtic از گروه زبان‌های رایج در غرب ایران بنام قفقازی آسیانیک که به زبان زاگروکاسپین معروفند. تاکنون اجماع محققان، به منحصربه‌فردی زبان ایلامی است به قول دیاکونوف (تاریخ کمبریج جلد یک) بقایای ایلامی بصورت زبان خوزی تا دوران اسلامی در بعضی مناطق خوزستان رایج بود. پژوهشگران زبانشناس، خوزی را از بقایای انزانی (ایلامی قدیم) میدانند که ریشه آن نه از خانواده‌ زبانهای آریایی و نه‌ سامی، بلکه از انواع زبان‌هایی است که آن‌ها را آسیایی_قفقازی می‌گویند (دکتر جواد مشکور، نامه باستان، ص ۷۵۳) زبان قفقازی در حقیقت بایستی آن را زبانی دگرگون شده از شاخه های زبان مدیترانه‌ای بدانیم از هزاره چهارم پیش از میلاد در قفقاز بین دریای کاسپین و دریای سیاه بکار میرفته است و زبانهای داغستانی، لزگی، آبخازی، چرکسی و چچنی و در راس آنها گرجی از زبانهای نزدیک به آن هستند (قوم‌های ایرانی پیش از آریایی‌ها، دکتر فریدون عبدلی صفحه ۲۴۳). تعدادی از واژگان مشترک بین لُری و خوزی؛ تِیه: چشم / گِلال: رودخانه / دوندالوز: آویزان / مهره: شوه ره / خَره: گل / پِت: دماغ / چگا یا چُغا: تپه / تر: میتواند / نتر: نمیتواند / خوار: خواهر / بِرار: برادر / پِیا: مرد / مِیرَ: شوهر / أفتو: آفتاب / آو: آب / اِی لا: اینطرف / اُولا: آنطرف / شِیونیدن: بهم زدن / وِرسیدن: بلند شدن / رُومنیدن: ویران کردن / پَتی: خالی / شَک: تکان / بورگ: ابرو / گَپ: بزرگ / شوومی: هندوانه / گِریو: گریه / کُت کُت: تکه تکه / کِلک: انگشت / لُو: لب / سِیلا: سوراخ / لَفو: موج آب / خُفتیدن: خوابیدن و... اما سؤال اینجاست که چرا گویش شوشتری و دزفولی را که به لُری نزدیک است را زیرمجموعه فارسی میدانند؟ آیا دلیلش این نیست که فقط بخاطر قدرت رسانه و سندسازی پان پارسهاست که با اقتدار سیاسی و تبلیغاتی نام فارسی را بر تمامی گویشها نهاده اند همانطور که به جفا زبان مستقل لُری را گویشی از فارسی معرفی می‌کنند؟ چرا مورخان و باستان شناسان از زبان خوزی (ایلامی) و سابقه آن حرفی نمیزنند و آن را کتمان میکنند؟


  • سردار گیلویه

    برخی از مورخان بر اين باورند که مهرگان پسر روزبه پادشاه زمينگان (محل ، جايگاه) گيلويه بود، پس از مهرگان برادرش سلمه شاه شد. گیل، گلو يا گيلويه که از مردم خمايگاه سفلی از ولايت استخر بود، نزد سلمه آمد و به خدمتگذاری پرداخت. چون سلمه درگذشت گيلويه آنجا را تصرف کرد و چون قدرتی بدست آورد، اين سرزمين را بنام او خواندند. (احمد اقتداری، خوزستان و کهگيلويه و ممسنی. جلد1، ص 363) مؤلف فارسنامه ناصری بر اين باور است که درخت کيالک (زال زالک) در کوهستانهای اين سرزمين بيشتر از ديگر نقاط پارس وجود دارد و چون ميوه وحشی زال زالک را در اين منطقه گيلويه گويند، بدين مناسبت اين سرزمين را کوه گيلويه ناميده اند. (فارسنامه ناصری، حسينی فسايی، جلد 2، ص 1467) وجود لقب《کی》و《آ》در پیشوند اسامی مردم و طوایف بختیاری (مخصوصاً ایذه) و کُهگیلویه (مانند لقب پادشاهان کیانی: کی قباد، کی خسرو، کی لُهراسب و آ فریدون آ داراب و همینطور لقب کی پیا، نشان از قدمت آنها تا سلسله کیانیان را دارد و بازماندگانی از آنها هستند چون که تاریخ نویسان هیچ تفاوتی بین هخامنشیان و کیانیان قائل نیستند. کی یعنی (پادشاه، بزرگ، نجیب زاده و دارای مقام والا) کی پیا = پیا یعنی مرد و کی = نجیب و بزرگ زاده کسی از ذریه کی ها و کیان است. طوایف با پیشوند کی در ایذه برای مثال کی نرسی، کیانرسی، کی خسروی، کیانی، کیان نژاد، کیانپور، کی محمودی، کی مقصودی، کی باندری، کی شمشیری، کیخایی، کی شیخ عالی، کی کاووسی و همچنین وجود درختی چند هزار ساله به نام درخت کی قباد و اثری مخروبه به نام کَلگه کی قباد در ایذه همه نشان از این دارد چون کیان یعنی شاهان، و معنی قبیله خاصی نمیدهد و به احتمال زیاد منظور از کیان همان پادشاهان هخامنشی بوده است.


  • وجه تسمیه بویراحمد

    وجـــه تـــسمیه بـــویر احـــمد: نام «بویراحمد» که از سال ۱۳۴۲ و پس از قیام عشایر بویراحمد و جنگ مشـهور گجستان به صورت رسمی مترادف کهگیلویه گردید؛ یک اسم قدیمی است که نـام ایـل قدیمی بویراحمـد، مـأخوذ از آن است. ظاهرا، قـدیمی ترین سـند مکتوبی که درحال حاضـر از این نـام در دست است، مربوط به سـال ۸۵۶ ه.ق است که یکی از بزرگـان قـوم نـام خویش را بر سـنگی نقر کرده است. در این کتیبه مختصـر، چنین آمده است: «صـفر ست و خمسین ثمانماء به خط ملکشاه بیراحمدی» به علاوه در یک سنـد معتبر محلی که تاریـخ تحریر آن سال ۱۰۶۸ ه.ق و مربوط به عصـر پادشـاهی «شاه عباس دوم» صـفوي (۱۰۵۲ - ۱۰۷۷ ه.ق) است؛ چندین تن از افراد قوم، تحت نام «بویراحمدی» و «بویری»، آنرا امضاء و هامش نویسی نموده‌اند.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مؤلف «ریـاض الفردوس» که کتاب خویش را در سال ۱۰۸۲ ه.ق، عهد شاه سـلیمان صفوی به پایان رسانده به «بویراحمد اردشـیری»، «بویراحمد عباسی» و «قلندر بویری» اشاره دارد. معهذا، با این همه قدمت و منابع مسـتند، به قطع یقین نمیتوان اظهار نظر نمود که نام «بویراحمد» اسم شـخص بوده یا قبیله؟ و آیا نام یک شـخص است یا دو شـخص؟ روایات شفاهی نیز در این باب، متفاوت و متناقض است. در هر حال، آنچه ظاهرا درست تر به نظر میرسـد این است که ایل بویراحمد «اتحادیه ایی» بوده از طوایف و تیره های متعدد. اما اینکه کدام طوایف و تیره ها «نژاد اصیل بویراحمد اولیه» هستند و «بانیان و هسته اولیه این اتحادیه» کدام طوایف بوده متناقض است. منابع: ‌‌‌‌‌‌۱- جوادصفی نژاد، عشایر مرکزی ایران، تهران: انتشارات امیرکبیر ۱۳۶۸، صص ۲۱۳ - ۲۱۲. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ۲- رجوع شود: صـفی نژاد، تحلیل و تفسـیر مجموعه اسـناد روسـتایی و عشایري ایران، جلـد دوم، چاپ دوم، تهران: نشـر آتیه، ۴۸۹ - ۶۸۷ صص، ۱۳۸۱. ‌‌‌‌‌‌‌‌۳ - محمـد میرك بن مسـعود حسـینی منشـی، ریـاض الفردوس خـانی، به کوشـش ایرج افشـار و فرشـته صـرافان، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ۱۳۸۵، ص ۳۳.


  • وجه تسمیه کهگیلویه

    وجــــه تــــسمیه کــــهگیلویه: در یک تفسیر غلط که از محققی چون میرزا حسن حسینی فسایی شگفت مینماید وجه تسمیه «کهگیلویه» یا «گیلویه» را برگرفته از نام میوه‌ای میداند «که در فارسی کیالک و در اصفهان کویح و در طهران زالزالک گویند و درخت کیالک در کوهستان این بلوك بیشتر از همه جای مملکت فارس باشد...» ‌‌‌‌‌‌‌‌ به تبع این تعبیر غلـط، نویسـندگان زیـادي در آثـار خویش به این گفته اسـتناد کرده و وجه تسـمیه کهگیلویه را به سـبب وفور درخت «زالزالک» یا «کیالک» دانسته اند. حتی محقق مشهوري نظیر «محمد تقی مصطفوي» به صراحت مینویسد: «کوهگیلویه یعنی کوه زالزالک به رغم گفته این محققان که به نظر میرسد همه را فسایی به غلط انداخته است، درختی به نام «گیلویه» در منطقه وجود ندارد.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و هیچ یک از ایلات و طوایف مسـکون منطقه با همه اختلافات گویشی و لهجه اي کیالک یا زالزالک را «گیلویه» نمی نامند. این درخت در تلفظ مرسوم محلی «سیسَه» Sisa نامیده می شود. قـدیمی ترین و معتـبرترین منبـع که به صـراحت وجه تسـمیه کهگیلویه را بیـان نموده، «مسالـک و ممالـک» اصـطخري در قرن چهـارم هجري است. براساس نقل اصـطخري (متوفی ۳۴۸ ه.ق) جیلویه مهرجـان (=گیلویه مهرگـان)، پس از مرگ سـلمه بن روزبه، برزم زمیجان (= رمیجان) حاکم شد «و کار او عظیم و قوي گشت تاچنان شد که الی یوم منا هذا آن زم را به وي نسـبت می برند و قوت و شوکت او به مقام و مرتبه اي رسـیده بود که با فرزندان ابی دلف محاربت آغاز نهاد و معقل بن عیسی را که برادر ابی دلف بود بکشت. بنـابراین انتسـاب «رم زمیجان» (= رمیجان) به «جیلویه» (=گیلویه) از همان قرون اولیه اسـلامی مصـطلح و اطلاق شـده است؛ هیچ تردیدي نیست که وجه تسمیه آن، منسوب به «گیلویه» است. در واقع «جیلویه»، نام شخص و معرب گیلویه است. محققانی نظیر محمود باور، محمـد علی امام شوشتري، هانیس گاوبه و احمداقتداري، در آثارخویش به رد نوشـته فسایی پرداخته و نقل اصطخري را ترجیح داده اند‌. ‌‌‌‌‌‌


  • بی توجهی به نابودی زاگرس

    چقدر جورج در ایران خوشبخت‌ است که در صدر اخبار قرار گرفت! فارسها با او همدردی کردند و در مشهد برای او شمع روشن کردند و صدای ستم‌دیدگی‌اش در جهان پیچید ولی فارسها هم سیل پارسال و هم آتش‌سوزی کهگیلویه را تمسخر کردند! جورج فلوید در کشوری زندگی میکرد که روزی پنجاه میلیون بُن غذا به نیازمندان می‌دهد و هشت سال رئیس‌جمهور سیاه‌پوست داشت، اما در ایران از هجده وزیر، شانزده وزیر فارس است و هیچ رییس‌جمهور غیرفارسی نداشته! ایران بعد از برزیل رتبه دوم نابرابری ناحیه‌ای و شکاف طبقاتی را دارد. بزرگترین زندانهای خاورمیانه در ایران است. پرداختن رسانه‌ها به جورج و بایکوت خبری آتش سوزی زاگرس، به شناخت ماهیت ستم در ایران بما کمک می‌کند. زاگرسیان طردشده از صحنه زندگی که ستم نظام‌مند بر آن‌ها روا می‌شود. بی‌اعتنا از نابودی زاگرس عبور می‌کنند، گویی زاگرس جزء ایران نیست یا بخشی از حاشیه‌است. در ایران محیط‌زیست از اولویت‌های آخر همه دستگاه‌های اجرایی است. بودجه‌اش از ده‌ها نهاد بی‌خاصیت کمتر است، بودجه تنفس جنگل یا درمان بیماری بلوط‌های زاگرس هیچ‌وقت درست پرداخت نشد و برای داشتن چند هلی‌کوپتر که به درد خاموش کردن تخصصی آتش بخورند، در اولویت نبوده است. دغدغه محیط‌زیست هیچ‌وقت دستور کار اصلی حکومت‌ نیست، جایی در قدرت رسمی ندارد فقط وقتی مهم می‌شود که آتش بگیرند وگرنه زیر فرش سیاست جارو می‌شود.🔥یک هفته است در خاموشی رسانه‌ها، زاگرس در شعله‌های آتش می‌سوزد! کانالهای تلگرامی! پایگاههای خبری! روزنامه داران! تلنویسان! روزنامه نگاران! خبرنگاران! قلم به دستان! هنرمندان! شاعران! همه خبرها را بایکوت کنید! قلم را فقط در عزای زاگرس بگریانید!!!


  • قدسی دهدشتی

    تاریــــخ قــــوم لُر: قدسی دهدشتی از شـاعران قـوی دسـت لُـر در دوره قاجـار برخاسته از کهگیلویه است. در روزگاری كه شهر دهدشت در اثر تنش بويراحمدی هـا و سران شهر دهدشت ويران و مردمش بـه شهرهای مختلـف پراكنـده شـدند قدسی از دهدشت به بهبهان آمد و پس از اقامت کوتاهی در اين شهر به روستای كيكاووس حومه بهبهان رفت و در آنجا مقيم شد. وی در دوره قاجار زندگی ميكرد و از اشعار موجود او بر می‌آید كه به شيوه بازگشت ادبی قلم می‌زده است‌‌‌‌‌‌‌ به اقتفای شاعرانی چون هـاتف اصفهانی و ديگـران رفتـه و خـوب هـم از عهده برآمده است. از ظاهر همين معدود اشعار میتوان پی برد که روحیه دینی و منش عرفانی داشته است. ‌‌‌‌از قراین استنباط می‌شود که فرزندی داشته که شاعر بوده، به نام میرزا علی‌اکبر که دیوان اشعارش از بین رفته است. شعر چند تن از شاعران از جمله هاتف اصفهانی (وفات ۱۱۹۸ ه.ق) عبدالله شمس الدین مغربی (وفات ۸۰۹ ه.ق) و آشفته شیرازی (وفات ۱۲۸۸ ه.ق) را تضمین کرده است. شعر زیر یک بند از شعر هاتف اصفهانی است در این تضمین که از ترکیب بند معروف "توحیدیه" هاتف صورت گرفته، خوب از عهده برآمده و کلماتی از همان جنس و سبک و سیاق استفاده کرده است. ‌‌‌ اي فلـــك چـــاكر و ملَـــك دربـــان ‌‌‌‌‌// باعــــث هســــتي زمــــين و زمــــان ‌‌‌‌‌ گـــويم ايـــن نكتـــه آشـــكار و نهـــان ‌‌‌‌‌// ای فــداي تــو هــم دل و هــم جــان ‌‌ جـــان نــــثار تـــو، چـــون تـــويي جــــانان (مجید کرایی ۱۸۲:۱۳۷۸) ‌‌‌ منبع: مجیدی کرایی، نور محمد (۱۳۷۸) علما و شاعران كهگيلويه و بويراحمد، تهران، به آفرین.


  • رضا شریعتی

    اهمیت گاو در زندگی روستاییان: نقش برجسته های باقی‌مانده از گاو در آثار تاریخی مهمترین گواه بر اهمیت گاو بوده و هست. با بسنده کردن به همین جمله در اینجا می‌خواهم هم نشینی کلمه گاو را در برخی واژه‌های لُری با هم تباران نازنین خودم در میان بگذارام. به سبب اهمیت گاو هر چیز بزرگی (گَپ یا گَپو) را به گاو نسبت می‌دهیم به‌ویژه در این واژه ها. در لرُی گاو را گا یا گَو می‌گویند. گاگور = چاله گپو / گابِتُل = شِپِش گپو / گازَرین = سوسک گپو / گاخیرو = گل ختمی که گَپوترین گل را دارد / گابورَه = ناله و فریاد بلند. البته به صدای گاو، بورِه می‌گویند / گالَه = فریاد بلند شادی بخش و دسته جمعی در هنگام پیروزی / گادیم = گادُم همان عقرب. بی شک دم عقرب جز گَپوترین دم هاست / گامووَه = زوزه گرگ. زوزه گرگ میان حیوانات جز بلندترین مویه هاست / گاچین = گپوترین بَند که می بافند و جز دست بافته های لُری در کهگیلویه و بویراحمد / گاهَک = گپوترین کبوتر کوهی / گوباز = بسیار فریبکار / گوره = بسیا پیر و فرتوت / گاپونی = گپوترین جُل / گاگریو = گریه زیاد / گارِشت = آروق. برگشت زیاد گاز از گوارش. رضا شریعتی لُر کهگیلویه و بویراحمد


  • میرزا ابراهیم ملتجی بویراحمدی

    میرزا ابراهیم ملتجی بویراحمدی از شاعران بنام لُر است. از سـرايندگان دوران مشـروطيت و از هـواداران محمد عليشاه قاجار بود. وی ديوان شعری متشكل از غزليات، رباعیـات، تركيب بند و مخمس را دارد که در بخش خطی كتابخانه مركزی دانشـگاه تهـران موجـود و بـه شـماره ۲۹۳۷ به ثبت رسیده است. این ديوان، گنجینه ای ارزشمند و منحصـر به فـرد و یکی از معتبرترين اسناد فرهنگی و ادبی استان كهگيلويه بویراحمد است. از قـراين بر می‌آید كه علاوه بر شاعری و تسلّط در اين فن از هنر خوش نويسی نيـز برخوردار بـوده اسـت. اشعار ديوان او بالغ بر ۱۷۰۰ بیت است، از دیوانش اطلاعات زیادی درباره خود به دست نمیدهد؛ جز تخلص، نام پدر، ایل، محل سکونت و منشیگری او، چیز دیگری نوشته نشده است. وی خود را این‌گونه معرفی می‌کند: «ميـرزا ابراهیم ملتجی خاک قدم عارفان و قلاشان پارس» ( داروی، ۱۱:۱۳۹۱). از مطالعه در دیوان او بر می‌آید که عارف مسلک و صوفی منش بوده است، وی با شاهنامه فردوسی، دیوان حافظ و سعدی همدم و مانوس بوده است. ردپای حافظ را می‌توان در دیوانش مشاهده کرد. در دیوان او ملامتی نیز به چشم می‌خورد یکی از مضامینی که در شعر او نمود زیادی دارد عشق است همچنان که حافظ و بقیه شعرای عارف مسلک، عقل را در بیان مشکلات لایعقل می‌دانند، وی نیز معتقد است هر کجا عشق درآید، ناموس و نام بر باد می‌رود و از خرد نباید مسئله عشق را پرسید: ‌‌‌از خـرد مسـئله عشـق نبايـد پرسيد _ ‌‌‌‌‌‌ز آنکه در عشق، خرد مسئله دان این همه نیست! ‌‌‌‌‌از مطالعه و مداقّه در دیوان او به ویژه غزلیات، اشارات زیادی از اصطلاحات عرفانی، آلات موسیقی، نام پهلوانان و شاهان شاهنامه، اصطلاحات شطرنج و عشّاق معروف مشاهده می‌شود. ‌ملتجی بویراحمدی در بین شاعران گذشته بیشتر از همه از حافظ تاثیر پذیرفته است. غزل زیر را به اقتفای غزلی از حافظ با مطلع: ‌‌رونق عهد شـباب اسـت دگـر بسـتان را _ ميرسد مژده گل بلبل خـوش الحـان را ‌‌‌(حافظ، ۱۵:۱۳۸۲) گفته است: ‌‌‌‌‌تيغ ابروی كجت كـرده خـراب ايـران را ‌‌‌‌‌‌_‌‌‌ فتنه چشم تو بـر هـم زده تركسـتان را / ترسم از لعل لبت، كـام نگـردد حاصـل ‌‌‌_ كه به پيمانه كشی می شـكند پيمـان را ‌‌‌‌‌‌‌‌(داوری، ۶۲:۱۳۹۱)